شماره ۱۷۸۵ - سال هفتم - يكشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۸۰
Sun, Apr 22, 2001
Art red.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
آيينه
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
نظرگاه
نظرسنجي
تاريخ
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ايران را بگرديم
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
زاويه
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
* هوشنگ فراهاني مدرس تار و سه تار است. هرچند روانشناسي خوانده و در زمينه موسيقي درماني تحقيق كرده است، اما امروزه بيشتر به تدريس موسيقي تار و سه تار مي پردازد. فراهاني نوازندگي تار را نزد هوشنگ ظريف، حسين عليزاده و محمدرضا لطفي آموخته و با مكتب تارنوازي استاد بيگجه خاني نزد داود آزاد آشنا شده است. همچنين اصول هارموني و آهنگسازي را از فرهاد فخرالديني آموخته است. تحقيق در شيوه آموزش موسيقي براي كودكان، آوانگاري مجموعه ترانه هاي نواب صفا و قطعات مرحوم غلامحسين بيگجه خاني از جمله فعاليت هاي هوشنگ فراهاني بوده است كه به زودي منتشر خواهد شد. با او درباره موضوع آموزش موسيقي و بخصوص آموزش تار و سه تار در ايران گفت وگو كرده ايم:

گفت وگو با هوشنگ فراهاني ـ نوازنده ومدرس تار
موسيقي بايد زبان انسان امروز باشد
* هوشنگ فراهاني مدرس تار و سه تار است. هرچند روانشناسي خوانده و در زمينه موسيقي درماني تحقيق كرده است، اما امروزه بيشتر به تدريس موسيقي تار و سه تار مي پردازد. فراهاني نوازندگي تار را نزد هوشنگ ظريف، حسين عليزاده و محمدرضا لطفي آموخته و با مكتب تارنوازي استاد بيگجه خاني نزد داود آزاد آشنا شده است. همچنين اصول هارموني و آهنگسازي را از فرهاد فخرالديني آموخته است. تحقيق در شيوه آموزش موسيقي براي كودكان، آوانگاري مجموعه ترانه هاي نواب صفا و قطعات مرحوم غلامحسين بيگجه خاني از جمله فعاليت هاي هوشنگ فراهاني بوده است كه به زودي منتشر خواهد شد. با او درباره موضوع آموزش موسيقي و بخصوص آموزش تار و سه تار در ايران گفت وگو كرده ايم:
007341.jpg
* به عنوان كسي كه در حوزه آموزش موسيقي فعاليت مي كنيد، وضعيت آموزش موسيقي در ايران را بخصوص در ارتباط با تدريس سازهاي تار و سه تار چگونه مي بينيد؟
ـ آموزش موسيقي در تمام دنيا از كودكي آغاز مي شود. موسيقي جزيي ازواحدها و عناوين درسي دوران تحصيل در بيشتر كشورهاي جهان است. اما در كشور ما اولاً زمينه هاي آموزش موسيقي براي سنين مختلف وجود ندارد و ثانياً آنچه به عنوان متد آموزش هنر موسيقي در ايران به كار مي رود، ناكارآمد و ناقص است.
من در طول ده سال سابقه تدريس بارها شاهد اين موضوع بوده ام كه در يك ترم اگر ۲۰نفر براي يادگيري موسيقي ثبت نام كرده اند، ترم بعد از آن عده تنها چند نفر باقي مانده اند و افراد ديگري جاي آنها را گرفته اند چون هيچ شيوه درستي براي تدريس وجود ندارد و اين نبود شيوه صحيح باعث سرخوردگي هنرجو مي شود. همه همان كتب هنرستان موسيقي را درس مي دهند، اما اين كتابها زماني نوشته شده است كه نگرش وزيري در موسيقي ايران غالب بود اما امروزه عده كمي آن نحوه نگرش را به موسيقي دارند. برخي شيوه ها مي خواهند بداهه نواز تربيت كنند. اما بداهه نواز از راه كتب هنرستان به دست نمي آيد. هدف امروزه در آموزش موسيقي ايران معلوم نيست. آيا قرار است تنها يك نوازنده استوديويي تربيت كنيم كه نت بزند و دشيفر كند؟ يا مي خواهيم بداهه نواز تربيت كنيم و يا كسي كه تنها رديف نواز باشد؟ اين موضوعات در آموزش موسيقي ايراني مشخص نيست.
كتاب هاي هنرستان هم به اين نواقص و سردرگمي دامن مي زند. هرچند بعدها كتاب هايي در زمينه آموزش موسيقي ايراني منتشر شد كه مي توانست جاي كتاب هاي هنرستان را بگيرد اما هركدام كاستي ها و كمبودهاي خاص خود را داشت.
شما در نظر بگيريد در ارتباط با ساز سه تار تا قبل از كتاب هاي آقاي ذوالفنون هيچ كتاب تخصصي درباره آموزش اين ساز وجود نداشت و هركسي تار درس مي داد همان متد را براي سه تار پياده مي كرد. درحالي كه بسياري از قطعات كتب هنرستان موسيقي و ساير اتودهاي موجود ربطي به ساز سه تار ندارد. به همين علت است كه سه تار نوازاني كه در اين شيوه آموزش تربيت شدند، هرگز محتوا و تكنيك نوازندگان قديم اين ساز مثل صبا، هرمزي، فروتن و… را نداشتند…
* از نسلي ياد كرديد كه هيچكدام چيزي به نام فرهنگ مكتوب را نمي شناختند. از دوره وزيري به بعد ما با فرهنگ مكتوب در موسيقي ايراني آشنا شديم و موضوع كتابهاي تدريس موسيقي به وجود آمد. مجموعه يي از اتودها، مارش ها و قطعاتي كه مبتني بر شرايط آن روزگار بود مدون شد و كتاب هاي هنرستان به وجود آمد، با همه كاستي ها به هرحال آغاز اين راه بود. هنرجوياني كه از طريق اين فرهنگ تربيت شدند هم نسلي را به وجود آوردند كه ريشه و پيشينه همه آنها مشخص است در ميان آن نسل و نسل حاضر كه تربيت شده حضور فرهنگ مكتوب است، همانطور كه فرموديد از محتواي موسيقي گذشته ايران خبري نيست. اشكال كار آيا تنها مربوط به ضعف متد است يا نفس فرهنگ مكتوب كه شايد با فرهنگ شفاهي ناسازگاري دارد. نظر شما در * اين باره چيست؟
ـ فكر مي كنم به هرحال مشكل در شيوه آموزش است. چون حتي آن شيوه سينه به سينه و شفاهي هم قابليت هاي گذشته را ندارد. من نواري از خاطرات علي اكبرخان شهنازي گوش مي كردم كه مي گفت در بچگي پدرم آقاميرزاحسينقلي مرا نزد عمويم ميرزاعبدالله مي فرستاد و مي گفت به عموبگو آن قوطي «بگير و بنشين» را بدهد! و من هر وقتي كه به منزل عمويم ميرزاعبدالله مي رفتم و آن قوطي را مي خواستم، «مي گفت بنشين ساز بزنيم تا پيدايش كنم» اين بچه در آن محيط پرورش يافته و علي اكبر شهنازي شده است. اما الآن در كلاس آموزش موسيقي به كودك و پير همان كتاب هاي هنرستان موسيقي را درس مي دهند. شيوه ها بايد تفكيك شود. ما براي تدوين كتب آموزش خاص سنين مختلف برنامه ريزي نداشتيم.
چه اشكالي دارد كه بتوانيم رديف ميرزاعبدالله را براي كودكان با شعرهاي خاص آنها درس بدهيم؟ به هرحال كودك شعر حافظ را نمي فهمد و آن ارتباطي را كه بايد با معاني برقرار كند، نمي كند به طبع بعد از مدتي سرخورده مي شود و يادگيري را دنبال نمي كند. اما اگر بخواهيم براساس همان شيوه كشف و شهود تدريس كنيم ـ كاري كه گذشتگان ما مي كردند ـ بايد ساير موضوعات مربوط به اين آموزش هم مثل گذشته باشد چيزي كه شايد ديگر امكان پذير نيست.
* دقيقاً، چون مقتضيات زندگي امروز شرايط ديگري را مي طلبد كه با انتقال شهودي و سينه به سينه مفاهيم، ناسازگار است شيوه زندگي، نگره اجتماعي و مقتضيات امروز است كه نياز به تفكيك شيوه هاي آموزش را مبتني بر تكنيك و تخصص به وجود آورده است. كتاب هاي آموزش هنرستان هم در راستاي پذيرش اين ابعاد تازه شكل گرفته است و حالا اگر با معيارهاي امروزي ناقص به نظر مي رسد، بايد مبتني بر شرايط امروز شيوه ها، متدها وكتب آموزش تصحيح شود…
ـ ببينيد! در نظام فرهنگ سنتي ما هميشه اين موضوع معرفت شهودي وجود داشته است و بايد وجود داشته باشد. استاد در گذشته براي هنرجو «مراد» بود و او براي آموزش و يادگيري رياضت مي كشيد. حفظ رديف كه تا هشت سال طول مي كشيد، يك دوره تزكيه نفس هم محسوب مي شد، اما اين فرهنگ امروزه از بين رفته است. هنرجو دنبال آموزشگاه ارزانتر و راحت تر مي گردد تا استادي كه بخواهد امر و نهي كند، موسيقي ما جزيي از عرفان و فلسفه ما بود و زبان گوياي آن، درد پنهان انسان شرقي بوده است.
آنچه كار هنرمند را ارزشمند مي كند، درك آن درد و دغدغه انساني است. از ساز و نواي كسي كه از اين درد و محتوا چيزي نمي داند، چگونه مي توان لذت برد؟
موسيقي بايد زبان بيان دردهاي انسان امروز و انسان ساز باشد. ديدگاه موسيقيدان ما بايد براساس اين مفاهيم شكل بگيرد. من فكر مي كنم موسيقي ما يك موسيقي متعالي است كه بايد حرف انسان امروز را بزند، همان نغمه هاي قديمي، بايد رنگ نو پيدا كند و زبان انسان امروز را بيابد. موسيقيدان متعهد كسي است كه اين زبان را درك كند.
* شما واقعاً چنين تصويري را ازجريان امروز موسيقي ايران مي بينيد؟!
ـ متأسفانه خير، هميشه اول صحبت از مولانا وحافظ است و عشق و درد و آخر سر موضوع بر سر همان مسأله مادي است كه همه را در تنگنا قرار مي دهد. هرچند نمي توان خواست آنطور كه مولانا به موسيقي نگاه مي كرده، موسيقيدان امروز هم آنگونه ببيند و بينديشد، اين چيزي است كه شايد با شكل امروزي زندگي ما دست نيافتني باشد. اما آنچه مهم است برخورد با ريشه هاست و تحقيق و پژوهشي در آنچه مانده است.
* در بخش آموزش شما راهكار حل مشكلاتي كه از ابتدا طرح كرديم را چه مي دانيد؟
ـ درباره ريشه ها بايد تحقيق كرد. هركس بايد جايگاه حقيقي خودش را بشناسد.
بايد براساس آنچه داريم و باقي مانده است، شيوه آموزش موسيقي ايراني را تدوين كرد، شيوه يي كه براساس موسيقي خودمان باشد. بايد شيوه تازه يي به وجود بيايد، كه افراد متخصص تربيت كند و دولت هم نظارت مستقيم بر روي آن داشته باشد تا معلمان خاص موسيقي به وجود بيايند نه اينكه هركسي به خاطر نياز مالي خودش به فكر تدريس و آموزش باشد.

آثار برتر سال ۷۹ در «آيينه»
مردم غافلگير شده تماشاگران خوبي نيستند
007299.jpg
* رضا چايچي (شاعر): سال گذشته در زمينه شعر كتابهاي ارزشمندي به چاپ رسيد، از جمله مجموعه شعرهاي گراناز موسوي، شهرام شيدايي و محمدعلي حق شناس كه در نوع خودشان برجسته بودند ولي متأسفانه شعر درنگاه نبوده و نيست. كتابي هم از عباس صفاري (۱) به دستم رسيد كه مجموعه شعرهاي ايشان را دربرمي گيرد كه با هزينه خودشان در ۲۰ نسخه در امريكا منتشر كرده اند. در اين مجموعه كوچك با شعرهاي قدرتمندي برخورد كردم كه بيشتر بوي زندگي معاصر را مي دادند؛ اين كتاب كه اسم خاصي هم ندارد داراي تصاويري درخشان و زيباست از جمله باراني كه به ناگاه مي آيد و همه را غافلگير مي كند:
باران در اين شهر ساحلي / مسافري تنهاست / كه چشم اندازش را/ به ميل خويش مي آرايد/ از سرعت ماشين ها مي كاهد/ و به سرعت رهگذران مي افزايد / صف اتوبوس را از كنار خيابان به سينه كش ديوار مي كشاند / روزنامه هاي باطل را چتر مي كند / و پيش از آنكه در انتهاي خيابان به دريا بريزد / رستوران هاي ساحلي را در خلوت ترين ساعت روز از مشتريان آب كشيده مي انبارد / من باران هاي پيش بيني ناشده را دوست مي دارم / دويدن بچه ها / هجوم كبوتران به پل هاي راه آهن / پاره شدن چرت كشتي هاي تنبل در بارانداز / بي تفاوتي گربه ها در گرمترين گوشه هاي پنجره / چسبندگي پيراهن هاي خيس / برجستگي تنديس وار عضلات جهان / و بازگشت رنگهاي پنهان به چهره ها / به برگها / به سنگها / به آجرها / كسي در باران نقش بازي نمي كند / حتي خودپسندترين بازيگر هم مي داند / مردم غافلگير شده تماشاگران خوبي نيستند.
* * *
در كارهاي موسوي زبان، زبان تازه و نويي نيست، اما نگاه به دنيا و مناظر جهان تازه است و اين موضوع به جذابيت شعرهايش كمك مي كند اما اشعار عباس صفاري خودزندگي است، همه چيز در عينيت اتفاق مي افتد و در پايان ذهني مي شود، يعني شاعر جزييات را ترسيم مي كند و در انتها فضاي كلي بازسازي مي شود، اينها روي هم رفته به شعر قدرت و زيبايي مي دهد.
* * *
در زمينه شعر، باز هم شعر نياز به كمك افزونتري دارد، حتي مي توانند به خود شاعران وامي بدهند، چون عمدتاً بچه هايي كه بطور جدي در اين زمينه كار مي كنند خودشان سرمايه گذاري كرده اند و من نمي دانم بازندگي هاي ضربه پذيري كه اينها دارند چگونه در شرايط تورم اقتصادي دوام مي آورند.
* * *
كتاب مقدس «تورات» برايم كتابي نوستالژيك است و من بخشهاي آن را مثل صفر پيدايش و جامعه اعداد بارها بطور پيوسته خوانده ام. كتاب مقدس برايم جاذبه شعري تنومندي داشته است كه من مرتب در آن اكتشاف مي كردم مثل همان «غزل غزل هاي سليمان» كه تفكر خيامي درآن موج مي زند و آدمي رازيرورو مي كند، مانند نيهيليستي كه در آثار بكت و در حقيقت در اين قرن وجود دارد. مامي بينيم يك نفر به نام سليمان به امور جهان مي انديشد و مي پندارد همه چيز پوچ است زيرا پس از مردن چيزي از ما باقي نمي ماند و همه زحمتهاي ما زير اين آسمان بيهوده مي شود. كتاب «تورات» حاوي نكات فلسفي بسيار جالبي است كه من فكر مي كنم هر شاعري بايد اين كتاب را بخواند و به آن توجه كند، همانطور كه فطرت قرآن به نوعي منبع الهام است.
۱) گفتني است كه عباس صفاري سراينده ترانه معروف «خسته» (اسير شب) كاري از محمد اوشال با صداي فرهاد مي باشد كه ساليان بسيار دور در فيلم زنجيري (خسرو يحيايي) اجرا شده است.

قلم آرزو
007302.jpg
دنيا تابلوي كوچك عشق من است كه با قلم آرزو، روي آن مي نگارم ترانه هاي كودكانه را با تمام وسعت قلبم، آنچنان كه باقي بماند در تمام طول تاريخ زندگي بشر تا همگان بدانند كه روزي من ترانه يي سروده ام، ترانه يي آنچنان مؤثر كه حتي سالها پس از من باقي ماند، گرچه من نماندم، آرزوهايم را با تلاش دستانم رقم مي زنم، دستاني كه به من اعطا شدتا با آن زندگانيم را بسازم، دستاني گرم از تلاش پايان ناپذير تا به دنيا ثابت كنم كه عشق باقي خواهد ماند، حتي با دستان كوچكي، كه تنها مي نگارد. مي خواهم به همگان بگويم كه خدا هنوز از بشر نااميد نيست، هنوز جرقه هاي كوچك اميد بس بزرگ مي نمايد در خلقتش، خلقتي آنگونه كه او سزاوارش است كه او خالقي تواناست. من مخلوق عظمت قدرت اويم، قدرتي كه تلألو آن در چشمانم پديدار است، آري من خلق شده ام تا نوعي ديگر بينديشم و به گونه يي ديگر عمل كنم. من خلق شده ام تا بسازم آنچه پيش از من هرگز ساخته نشد، اگرچه تنها چيز خلق شده به دستانم ترانه يي باشد كه دنيا را فراگيرد و اكنون در بلندترين قله اين زندگي مغرور سر به بالا ايستاده ام كه من بنده يي هستم از براي او، بنده يي كه مي كوشد تا رضاي او را براي هميشه و هميشه هدف خود قرار دهد. من در بالاترين نقطه اين كوه بلند كه دره يي بس عميق را در دامان خود پرورانده، به دنياي كوچك زيرپايم مي نگرم، دنيايي كه خلق شد تا روزي، من در آن بجويم، بيابم آنچه ديگري نجست و آنچه پيش از من هرگز يافته نشد. من بنده كوچكي هستم كه گرچه كوچكم ا ما بزرگي ها را با دستان پرتلاشم مي سازم و با چشمانم عشقي به وسعت تمام اين سرزمين آشنا را به يك يك چشمان اميدوار مي بخشم، تا همه بدانند براي چه خلق شده اند تا همه بفهمند راز خلقتشان را كه چرا دنيا به تصوير حضور آنها مزين شد و چرا زندگي باحضور آنها رنگ گرفت. دنيا تابلوي هنر پروردگاري است كه عشق خود را بر دوش انسانهايي نهاد كه اميدوار بودند به رحمت بي كرانش و كوشا بودند براي كسب خشنوديش و من بر باد مي خوانم راز زندگاني را، كه ما خلق شده ايم تا خلق كنيم، آفريده شده ايم تا بيافرينيم و ساخته شده ايم، تا بسازيم، بياييد دست در دست هم خود را آنگونه كه شايسته عشق ازلي است بسازيم و قلبهايمان را با در آغوش كشيدن عشق نوراني كنيم كه ما خود سرچشمه عشقيم، عشقي آنچنان بزرگ كه بيان كردني نيست.
دستت را به من بده راه دراز است ...
ريحانه دهقان



|   شناسنامه   |   آرشيو   |