زمستان۷۹ مصادف شد با انتشار سه ترجمه از اشعار «گونترگراس»، «فدريكو گارسيالوركا» و «آنتوان دو سنت اگزوپري» كه توسط «چيستايثربي» شكل گرفت. ترجمه اين اشعار در نگاه نخست، ترجمه يي دلپذير است كه به نخستين وظيفه خود كه بدل شدن به شعرفارسي است عمل كرده است و باقي ...
اين متن نه نقدي است بر آثار سه تني كه اشعارشان به پارسي درآمده و نه نكته ديگري از ترجمه حاصل؛ تنها رويكرد خواننده يي است كه با متن روبرو شده و اكنون رويدادهاي ذهني اش را بدل به كلماتي مكتوب مي كند. آيا اين دليل، توان بر دوش كشيدن يك رويداد مكتوب را دارد؟ احتمالاً نه! به گمان من نخواندن هر متني بر خواندنش ارجح است چنانكه نديدن هر سرزميني به ديدنش يا نشناختن هر چهره يي به شناختنش. متون چيزي به ما نمي آموزند تنها روان انساني آزاد را با تشويش هاي حاصل دربند مي كنند. ما نمي خوانيم تا بياموزيم يا لذت ببريم ما براي رنج بردن مي خوانيم و در پايان خلأيي بي رنگ جايش را به خلأيي رنگين مي دهد.
* يك ـ «گونتراگراس»
«گونترگراس» را به ياد مي آورم در حالي كه در كنار ديوار برلين ايستاده است و زوال جدايي دوآلمان را، زوال ملت آلمان تصوير مي كند. روشنفكري با سبيل هاي پرپشت كه پيپ اش را بر لب دارد ومي تواند در برابر تمام ملت آلمان بايستد چرا كه به استقلال «ذهن پوينده» معتقد است.
«كسي كه اينجا مي خندد، آيا خنديده است؟
آيا به ما خنديده است؟
اكنون خنديدن، خيانت است.
و هر كه مي خندد، حتماً دليلي دارد! »
«گراس» از معدود روشنفكراني است كه استقلال اش را چه قبل از فروپاشي بلوك شرق و چه بعدش حفظ مي كند ودر پي آفريدن جهانهايي نو، گاه از وجاهت عمومي اش نيز هزينه مي كند كه اين نكته جالب ترين خصيصه اوست.
«خويشاوند دور درختان كاج
پيش از آنكه سكوت كني
و به چوب بدل شوي
بگو!
چه كسي كت را مي پوشد
روزي كه تو ديگر مرده باشي»
«گراس» نويسنده به همراه «هانريش بل»، ادبيات پس از جنگ دوم آلمان را فتح كرده است و «گراس» شاعر در «عشق زنان سنگي» رويداد كوچك متن را بدل به «رويداد بزرگ ذهن» مي كند تا لحظه يي ـ ولو لحظه يي ـ را از مرگ برهاند اما نوميد است.
«جنب وجوشي در اين عبارت ممنوع وجود دارد:
ديگر هرگز بدون قدرت، اعتراض نمي كنيم! »
نوميدي او نوميدي همه روشنفكران دوران «جنگ سرد» و پس از آن است كه گاه تا معنا كردن دوباره جزيي ترين اضلاع زندگي پيش مي روند و ناگهان درمي يابند كه بي معنايي در دل معنا نهفته است اما ما به هر حال به معنا محتاجيم.
«سپس خم مي شوم
كفش هايم را درمي آورم
و مي فهمم
كه براي درآوردن كفش ها
بايد خم شد»
و بدين گونه «گراس عزيز! » قدم به قرن بيست و يكم گذاشت و در اندوه روزگار نو غرق شد شايد «هانريش بل» خوشبخت تر بود.
* دو ـ «لوركا»
سربازان ايستاده اند. «لوركا» را مي آورند كشان كشان و گاه روي پاهايش. داد مي زند: «مي خواهم زنده، زنده، زنده بمانم» تشريفات اعدام ناچيز است احتمالاً سربازان او را مي شناسند اما اين مسأله مشكلي پيش نمي آرد اين تنها يك وظيفه است. هدف مي گيرد و «لوركا» داد مي زند. پرنده يي مي خواند.
«حالا نوبت تعويض نقش هاست
شما جاي ما و ما جاي شما
ـ تماشاگران عزيز، خواهش مي كنم نترسيد!
ـ چه وحشتناك است گم شدن
در تالار نمايشي كه راه خروج ندارد ... »
جسدش را در جايي دفن مي كنند كه افرايي بر آن سايه مي اندازد. جسدش در كت و شلوار مشكي اش، مچاله شده، چشمانش هنوز زيباست اما ديگر نمي بيند. گوركن ها سؤال نمي كنند، چاله را پرمي كنند و آن وقت سيگاري روشن مي كنند و به هم مي گويند: «شاعر بود. اين يكي شاعر بود. »
«تنها منتظرم كه شب از راه برسد
اكنون سپيدي خرابه ها مرا لو مي دهد ... »
نه جسدش را مي يابند و نه بند كفش هايش را كه فرصت نكرد سفت كند. كاميون دور مي شود؛ زمان دور. «لوركا» جايي دور خفته است وسفيدي پيراهنش هنوز گل آلود است.
«رومئو بايد پرنده مي شد
و ژوليت سنگ
رومئو بايد يك دانه نمك مي شد
و ژوليت نقشه راه ...
مگر به حال تماشاگران فرقي مي كرد؟
اما پرنده نمي تواند گربه شود؟
و سنگ نمي تواند موج باشد،
رومئو و ژوليت
هرگز به چيز ديگري بدل نمي شوند
مگر به مرگ يكديگر ... »
احتمالاً كساني كه به «غرناطه» مي روند او را به ياد خواهند داشت نه به دليل آنكه شاعر بود شايد به اين دليل كه زندگي را دوست مي داشت و همچون يك قهرمان نمرد چرا كه او انسان بود.
* سه ـ «اگزوپري»
يكي از هواپيماهاي متفقين سقوط كرده است. ستوان خبر سقوط را مي آورد. خلبان مرده است روي پلاك دور گردنش نوشته: «آنتوان دو سنت اگزوپري» يا چنين اسم هايي اما ... ستوان روي صندلي مي نشيند.
زير لب زمزمه مي كند: «اگزوپري» بعدها مي فهميم كه او مترجم «شازده كوچولو» آلماني است ولي در آن لحظه او را نمي شناسيم.
«ده قدم كه برداري
از زمان خارج مي شوي
ده قدم كه برداري
از امپراتوري ماه و خورشيد بيرون مي شوي
ده قدم
تنها
ده قدم كه برداري
نه همهمه صدايي
و نه تعجبي»
«شازده كوچولو» براي مردن وقت دارد. وقت ندارد. «شازده كوچولو» براي مردن وقت دارد. دوست من! او مرده! خيلي وقت است كه مرده!
پس اين همه برگ، براي چه پاييز را آفريدند؟
«دريا
خودش را با موج تعريف مي كند
جنگل
خودش را با درخت
آسمان
خودش را با ستاره ها
و من
خودم را با تو تعريف مي كنم»
در سي و يكم ژوييه،۱۹۴۴ آخرين پرواز خود را به انجام رساند. پروازي بي انتها كه فرودي نداشت احتمالاً در اطراف جزيره كرس سرنگون شده بود و گزارشي روزانه نيروي هوايي ارتش آلمان، بعدها مرگش را آشكار كرد. «شاهزاده سرزمين عشق» با جهان بدرود گفت آيا تأثيرانگيز است؟ ۵۷سال از آن زمان گذشته؛ اگر آن زمان نمرده بود اكنون ۱۰۱ ساله بود. آيا اين زندگي به زحمت اش مي ارزيد؟ «شازده كوچولو» دنبال همان «مار» رفت كه او را به سياره اش برمي گرداند؛ و برگرداند.
يزدان سلحشور