چكامه چمن ماه را وقتي در نمايشگاه آثار تجسمي اش ملاقات كردم؛ تغيير چهره اش مرا بسيار غافلگير كرد و حتي با اينكه تصوير او را در ذهن داشتم ولي لحظه يي او را نشناختم. دعوت او از من انگيزه يي شد تا او از خودش، فيلمهايش ـ شهرزنان و سهراب ـ و اجتماع بگويد، اين شايد حال و هواي گفت و گو با جواني از نسل سوم انقلاب باشد؛ همه چيز و هيچ چيز:
• حتماً يك روز وقتي از مقابل سينما مي گذشتي دوست داشتي اسمت را روي پرده اكران سينما ببيني.
•• نه... هيچ وقت دوست نداشتم.
• پس از سر تفنن آمدي...
•• نه دوست داشتم، اما فكر نمي كردم هيچ وقت هنرپيشه شوم، به هر حال يه جوري پيش اومد.
• چه جوري...؟
•• مامانم ده دوازده سال است كه در سينما كار مي كند، من هم خيلي پيشنهاد داشتم، تا اينكه سر فيلم «بودن يا نبودن» كه آقاي عياري آگهي داده بودند، آقاي صلاحمند دستيارشان به مامانم گفتند چكامه را بفرست بيايد تست بدهد، وقتي رفتم در حدود پنج شش نفر آمده بودند تست بدهند.
• بعد ازتست چه اتفاقي افتاد.
•• قبول شدم، قرارداد بستيم و جلسات فيلمنامه خواني و تمرين با بازيگران برگزار شد تابالاخره كار را شروع كرديم.
• بعد هم «شهر زنان» را بازي كردي، فكر كنم مطرح شدن با يك كار ضعيف سينمايي در ابتداي ورود، چندان راضي كننده نباشد.
•• بله... چون مردم حالا ديگر فيلم روستايي دوست ندارند.
• ولي فضا، يك فضاي شهري است با چيدمان روستايي...
•• راستش فيلمنامه خيلي خوب بود، داستان واقعيت داشت، من كه خودم در اين مملكت زندگي مي كنم اصلاً از چنين چيزي خبر نداشتم. به هر حال كار يك سري موردهايي هم داشت.
• اگر اين كار دلچسب نبود، حتماً علت و معلولي داشته است.
•• آره ولي ترجيح مي دهم درباره اش صحبت نكنم.
• كجاي كار ضعف داشت كه به كليت فيلم لطمه زد؟
•• مي تونم بگم تدوين فيلم خوب نبود.
• فكر مي كنم ريتم فيلم ايجاب مي كرد اين تدوين را داشته باشد.
•• نه... ما به نسبت پلانهايي كه گرفتيم، در فيلم چيزي ديده نشد. اصلاً پلانهايي كه بازي شده بود در فيلم نبودند.
• اينها به مشكلات خاص سياسي ـ اجتماعي برمي گشت؟
•• نه... نه... مشكلات پشت صحنه.
• اين تجربه تو را به چه فرآيندي رساند.
•• به اينكه بر روي انتخابهايم دقت بيشتري كنم.
• «سهراب» هم انتخاب صددرصد خوبي نبود.
•• به نسبت بد نبود، فيلمي بود كه فروخت و مردم هم دوست داشتند، البته فيلم مرا راضي نكرد، ولي پله پله.
• از كليت كار «سهراب» وموقعيت بازي در آن بگو.
•• تقريباً بعد از «شهر زنان» سينمايي ها مرا مي شناختند، آقاي نشاط از هدايت فيلم زنگ زدند و دعوت به كارم كردند و رفتم فيلمنامه را خواندم، مثل هر كار ديگه يي به همين سادگي.
• «سهراب» و پيشنهاد آقاي سهيلي. آيا كارهاي قبلي سهيلي را ديده بودي؟ چه تصويري از سينمايش داشتي؟
•• من موقعي كه با ايشان كار كردم فقط «مردي شبيه باران» را ديده بودم به نظرم خوب اومد.
• پس روي اين حساب در «سهراب» بازي كردي.
•• نه، فيلمنامه خوبي داشت، نقش من خيلي دوست داشتني بود، آدم تا بخواهد به اون بالا برسد بايد صبر داشته باشد.
• فيلم «سهراب» به ظاهريك روزنامه است.
•• هر فيلمي مشكلي داره، فيلم بدون عيب در اين مملكت پيدا نمي شه.
• فيلم وقتي موضوعي را مطرح مي كند نبايد مثل روزنامه گذرا باشد...
•• البته آنطور هم روزنامه يي نبود...،
• اين فيلم از كنار مسايل به سادگي مي گذرد، مثلاً رابطه ترانه و سهراب.
•• به خاطر اينكه در زندگي و در اجتماع، عشق و دوست داشتن اصلاً به حساب نمي آيد، حالا دختر عاشق دوست پسرش است و با باباش مشكل دارد، همونجور كه مادر دختر مي گفت: باباجان اينها ربطي به من نداره.
• فكر مي كني داستان عشق ترانه و سهراب به شكل عاشق بودن جامعه ما برمي گردد؟
•• فكر مي كنم به شرايط برمي گردد.
• اين شرايط چگونه بوده است كه اين شكل را رقم زده...
•• شرايط يعني اينكه وقتي جمشيد آريا به خونه پسرهاي مجرد مي رود شروع به توهين مي كند توهين و توهين و توهين، اين ديد قشر بسيار زيادي از جامعه است، ولي به هر حال در هر چيزي استثنايي هست.
• اين نسلي كه «سهراب» در آن رقم مي خورد و ترانه پديد مي آيد، دچار اضطرابي همه گير هستند، تصوير آخر حتماً نوشداروي بعد از مرگ سهراب است.
•• من دقيقاً نمي دونم، چون خودم مشكلي ندارم، زندگي مي كنم، معاشرت مي كنم، ولي در اون فيلم سهراب مي گويد: اين كارو كردم كه به من بگوييد چرا؟... باباش ميگه چرا از من مي پرسي، يه بار ازخودت بپرس چرا؟ شما هم برويد ازنسل قبل بپرسيد چرا، نه از ما.
• يعني به عنوان نسل سوم انقلاب هيچ پرسشي نداري...؟
* ما چون ايراني هستيم و در ايران زندگي مي كنيم هر شرايطي داشته باشيم خودمان را با آن وفق مي دهيم، چون مال اينجاييم، اينجا رادوست داريم. شرايط نسبت به سالهاي پيش خيلي بهتر شده.
• آزادي را چه معنا مي كني.
•• هر آدمي كه نفس مي كشد آزاد است، بستگي به اين داره كه آزادي را چه مقدار براي خودش محدود كند و به هر حال مطابق با عرف جامعه باشد. آزادي بايد در مغز آدم باشد.
• گفتي يكسري آزاديها در جامعه پديدار شده است منشأ اين آزاديها چه چيزي بوده كه باعث شده فيلمهايي در رسته سهراب ساخته شوند.
•• من اصلاً سياست را دوست ندارم، ولي درهر صورت از هر جايي بوده دستشان درد نكند.
• حالا فكر مي كني اين آزاديها در جامعه باقي خواهد ماند...
•• نمي دونم؛ من اصلاً هيچ نسبتي با نوسترآداموس ندارم، به هميني كه هست راضي هستم.
• پس زن شرايط هستي.
•• فكر مي كنم براي زندگي كردن بايد اينجوري بود.
• فكر مي كني مجال رقابت با ساير هنرپيشه هاي جوان با «سهراب» برايت باقي مي ماند؟
•• صد درصد... تا آدمها زندگي مي كنند رقابت وجود دارد.
• از برنامه هاي آينده ات بگو.
•• بعد از نمايشگاه تجسمي اولم قصد دارم به سرعت نمايشگاه ديگري برگزار كنم و در سينما تصميم گرفته ام صبر كنم، رمز موفقيت آدم در صبر است، آرزوي محالي هم نيست.
• پس اين بار اگر انتخابي انجام بدهي اين انتخاب با چشمان كاملاً باز صورت مي گيرد يا... يا چشمان كاملاً بسته، اگه «چشمان كاملاً بسته» كوبريك باشد، با چشمان كاملاً بسته.
محمد ضرغامي