شماره ۱۸۱۴ - سال هفتم - سه شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۰
Tue, May 29, 2001
Dialog purple.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
۱۸ خرداد
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
تاريخ
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ايران را بگرديم
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
زاويه
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
فرهنگ استبدادزده سياسي
مانع اصلي توسعه ايران
* از مهمترين عوامل تعيين كننده فرهنگ سياسي بايد به شرايط تاريخي، خصوصيات جغرافيايي، ساختار اجتماعي اقتصادي و آداب و رسوم و سنتهاي سياسي اشاره كرد.
* انسان ايراني در باور و انديشه خود هيچگاه به مفاهيمي چون، حقوق اجتماعي، حق رأي، حق برابري در برابر قانون حق دخالت در تعيين سرنوشت، حق قرارگرفتن در مدار پرسشگري ازحاكمان، حق بهره مندي از حقوق مخالفت با مركز قدرت در پرتو قانون و… دست نيافته است
011667.jpg
نظام هاي سياسي، به يك معني، وجه سخت افزاري حاكميت به شمار مي آيند كه به خودي خود متكي به نرم ا فزارهاي عقيدتي و نظري هستند. اين پشتوانه نرم افزاري، «فرهنگ سياسي» نام دارد. فرهنگ سياسي، مجموعه يي از نگرش هاي كلان حاكم بر ذهنيت عام يك اجتماع است كه نوع خاصي از مدل حاكميت را هم اقتضا مي كند. بر اين اساس، ويژگي ها و تمايزات نظام هاي سياسي ايران در طول تاريخ، از پشتوانه نظري فرهنگ سياسي ما تغذيه مي شود و طبيعتاً هرگونه تحول در ساخت نظام هاي سياسي ايران، مي بايست منوط به تغيير در فرهنگ سياسي حاكم بر كشور باشد.
مطلب حاضر مي كوشد مؤلفه هاي اصلي فرهنگ سياسي حاكم بر ايران را در بستر تاريخ بازشناسد و نظام هاي سياسي هر عصر را تبلور و جلوه عيني اين فرهنگ بداند و در انتها نتيجه بگيرد تحقق توسعه به عنوان غايتي اساسي، منوط و مشروط به تحول در ساخت فرهنگ سياسي قوم ايراني است.
• گروه انديشه
تلاش اصلي پژوهش حاضر شناسايي و كشف برخي شاكله هاي اصلي فرهنگ سياسي است كه در طول دهه هاي متمادي بر زندگي مردمان اين سرزمين سايه گسترانيده، و به تبع آن، نظامها و ساختارهايي به منصه ظهور رسيده كه عملكرد آنها در جهت تعميق هرچه بيشتر عقب ماندگي و توسعه نيافتگي جامعه بوده است.
با تدقيق هرچه بيشتر در فرهنگ سياسي ايرانيان در طول ساليان متمادي مي توان به عوامل و فاكتورهايي دست يافت كه باز توليد و زايش آنان، حكومت ها را به سوي ساختي پدرسالارانه و غيرمسؤول سوق داده است.
«ساختي كه در آن وظيفه دولت همانا سرپرستي اتباع خود همچون سرپرستي پدر از فرزندان است كه دراين توجيه اصل بر صغير بودن هميشگي فرزندان است(۱)»
قبل از بررسي مصداق هاي مورد بحث، نگاهي اجمالي به مفهوم شناسي «فرهنگ سياسي» خواهد شد و سپس ويژگيهاي فرهنگ جامعه ايراني، و تأثيرات آن در شكل دهي پارادايم هاي ذهني و رفتاري حاكمان و صاحبان قدرت و در دو دوره قاجار و پهلوي مورد كنكاش قرار خواهد گرفت.
اصطلاح فرهنگ سياسي را براي نخستين بار«كابريل آلموند» به كار برد فرهنگ سياسي از نظر وي استقلال خاص خود را دارد و به فرهنگ عمومي جامعه مرتبط است. بايد توجه كرد كه فرهنگ سياسي همان نظام سياسي نيست، بلكه فراتر از آن مي باشد و داراي تداوم و استمرار است.
فرهنگ سياسي خود از ايستارها، اعتقادات و احساساتي پديد آمده كه به نظام سياسي نظم و معنا مي بخشد و بدين ترتيب اصول و قواعدي را بر رفتار سياسي حاكم مي گرداند. از مهمترين عوامل تعيين كننده فرهنگ سياسي بايد به شرايط تاريخي، خصوصيات جغرافيايي، ساختار اجتماعي اقتصادي و آداب و رسوم و سنتهاي سياسي اشاره كرد. (۲)
از نظر «تالكوت پارسونز» فرهنگ از يك نسل به نسل ديگر منتقل مي شود و از طريق يادگيري و جامعه پذيري شكل مي گيرد، آنچه در اين تعاريف داراي اهميت است توجه به اين مقوله است كه فرهنگ سياسي تداوم دارد و طولاني مدت است و مانند اقتصاد نيست كه با سرعت دچار تحول و تغير گردد.(۳)»
از ديگر محققاني كه در مفهوم شناسي فرهنگ سياسي به مطالعاتي دست زده است مي توان از «سيدني و ربا» نام برد، از نظر او «فرهنگ سياسي» عبارتست از نظام باورهاي تجربه پذير، نمادها و ارزشها كه پايه كنش سياسي فرد است.
او مي گويد: فرهنگ سياسي مي خواهد بين تجزيه و تحليل فرد يعني جنبه هاي روانشناختي رفتار سياسي فرد و تجزيه و تحليل كلان يعني جامعه شناسي پل بزند. (۴)
انگارهاي مربوط با فرهنگ سياسي بصورت تدريجي و بطور ناخودآگاه در افراد جامعه دروني مي شود و نتايج آن در رفتارهاي گوناگون سياسي اجتماعي افراد اعم از رأي دادن، حمايت يا عدم حمايت از احزاب سياسي ـ علاقه مندي به ايجاد تشكل هاي صنفي و شركت در مجامع صنفي ـ مشاركت سياسي ـ اقتصادي… و ساير موارد مي توان مشاهده كرد.
اهميت فرهنگ سياسي در مطالعه توسعه و نوسازي سياسي جوامع بحدي است كه برخي از محققان آن را محور اساسي بررسي خود قرار داده اند.
آلموند و سيدني و ربا از آن جمله اند، اينان در تحقيقي پيرامون پنج كشور، انگلستان، آلمان، امريكا، ايتاليا و مكزيك به اين نتيجه رسيدند كه علت عمده توسعه نيافتگي در كشورهاي جهان سوم به مسائل رواني ـ تاريخي و فرهنگي مربوط مي شود بدين معني كه در طي تاريخ در اين نظامها نوعي فرهنگ پديد آمده كه مانع پيشرفت توسعه سياسي مي شود.
فرهنگ و ساخت سياسي آن در جامعه ايران در طول ساليان متمادي همواره زمينه پيدايش قدرتهاي خودكامه يي را منجر گشته كه هركدام جدا از تفاوتهاي قومي و فردي، واجد اشتراكات نظري و ساختاري منحصر به فردي بوده اند، و از نسلي به نسل ديگر منتقل شده است و نتايج آن تأثيرات عميق و عظيمي بر نگرش ها، ايستارها و انگارهاي قدرت سياسي، اقتدار… مشروعيت به جا نهاده است.
انسان ايراني در باور و انديشه خود هيچگاه به مفاهيمي چون، حقوق اجتماعي، حق رأي، حق برابري در برابر قانون حق دخالت در تعيين سرنوشت، حق قرارگرفتن در مدار پرسشگري ازحاكمان، حق بهره مندي از حقوق مخالفت با مركز قدرت در پرتو قانون و… دست نيافته است و در فرآيند جامعه پذيري سياسي به او تنها آموزش داده شده كه وظيفه او اطاعت و تبعيت از قدرت و حاكمان است و سرنوشت به دست قضا سپرده شده و در اين رهگذر هرگاه حاكمي بنا به مصلحت و از سر نيك خواهي؟!! تمايلي به اعطاي برخي امتيازات داشته، آنرا نه حق ذاتي خود كه موهبتي الهي دانسته است.
براين اساس، استدلال پژوهش بر اين فرض استوار است، تا زماني كه نگرشهاي انباشته شده در باور و اذهان جامعه نسبت به قدرت ـ حاكميت ـ مشروعيت، حق مشاركت دچار تحول و تغيير نگردد، تدوين و نگارش بهترين اصول و قوانين حقوقي و حتي تغيير نظامها و دولتها نيز، موجبات رشدو توسعه يافتگي جوامع را منجر نخواهند شد.
توسعه و رشد امري تدريجي و عقلاني است و به قولي توسعه يك فرآيند است نه يك جهش و حركت ناگهاني و با شتاب از اين رو دستيابي به توسعه و حركت در مدار توسعه يافتگي مستلزم وجود شهرونداني است كه حامل باورها و نگرش هاي توسعه يافتگي باشند كه در فرهنگ سياسي آنها به شكل انباشت درآمده و در فرآيند جامعه پذيري سياسي از طريق خانواده ـ مدرسه ـ رسانه هاي ارتباطي جمعي… دروني شود.
حال بايد به جست وجو و كاوش در لايه هاي دروني فرهنگ سياسي ايرانيان پرداخت. در طول ساليان و دهه هاي متمادي شاخص هاي فرهنگ سياسي جامعه ايراني مبتني بر چه عناصري بوده است و چگونه اين فرهنگ در ساخت ذهني نخبگان و توده هاي مردم شكل گرفته و موجبات كنش آنها را فراهم آورده است؟
اين فرهنگ منجر به زايش و باز توليد چه عناصر و الگوهاي رفتاري و نظري شده است؟
دوره صفويه با حاكميت حاكمان قزلباش، كه بيش از پنج نسل به طول انجاميد، از آن جهت داراي اهميت است كه سرآغاز پيدايش نخستين دولت ايران همزمان با تحولات رنسانس در عصر جديد است.
احترام خودنمايانه شاه عباس يكم به«مجتهدين»، ترفند سنجيده يي براي پوشاندن رداي مشروعيت بر قدرت مطلقه او و كاربرد نامحدود آن بود.
در زمان شاه سلطان حسين، قدرت حقيقي «مجتهدين» به اوج خود رسيد. بيشتر آثار بزرگ اصولي، حقوقي و نظري شيعه همه متعلق به همين برهه از حكومت صفويان است.
به واقع دولت صفوي با استفاده وسيع و چشمگير از انگيزه هاي ايدئولوژيكي، تلاش هايي را براي نيل به پيروزي انجام داد و الگوي حكومتي «مرشدي» را به نوعي نهادينه ساخت.
در اين سلسله از شاه عباس يكم كه درصدد ايجاد جامعه شايسته سالار برآمد و باكاهش قدرت رقبا و قبايل و حتي اجبار به كوچاندن آنها به مناطق مختلف كشور، و از ميان بردن شاهزادگان سعي بر حفظ و بقاي نظام متمركز و قدرت مطلقه خود داشت تا شاه سلطان حسين كه كار زوال و انحطاط اين سلسله را به بهترين وجه به فرجام رسانيد و تاج و تخت و مملكت را به دست افغانها به باد داد، همگي نگرش يكساني به حكومت ـ قدرت ومردم داشتند. قدرت آنها يكپارچه ـ مطلق و غيرقابل تقسيم بود.
درواقع در اين دوره حاكمان با تبديل قدرت به حق، آن هم حق ذاتي خود، خواستار اطاعت مطلق توده هاي مردم و نخبگان جامعه بودند و لاغير.
آنگونه كه روسو مي گويد: «نيرومندترين فرد جامعه هرگز چندان نيرومند نيست كه بتواند هميشه سروري كند، مگر آنكه نيرو را به حق و فرمانبري را به وظيفه تبديل سازد.»
ادامه دارد



|   شناسنامه   |   آرشيو   |