شعري تازه از عليرضا پنجه يي
• رشت قديمي
صلوة ظهر
سكوت بي پرسش شهر
طرح چابك يك لبخند
صداي چرخ درشكه بر سنگفرش خيابان
ـ دختر والي به خياط خانه مي رود
صدا
بريده، بريده
شكسته ـ شكسته
مؤذن بي تاب
گلدسته هاي خشتي و ساروج
مسجد لاكاني
حاشيه سبزه ميدان
نم نم باران
شهر،شهرباران
طرح چابك يك لبخند
بيرون زده از روسري دختروالي
آواز عاشقانه جوان جنگلي
در دامنه البرز
از شمار سپاه كوچك خان
يك جنگلي كم است
ـ خائن!
ـ نه!
ـ دلباخته به دختر والي!
چندبرگردان به پارسي
• وداع بامدادي
ربرت براونينگ
دريا به ناگهان از گرداگرد دماغه برآمد
و خورشيد از لبه كوهها نگريست
چرا كه بزرگراه طلايي
برايش ترسيم شده بود
چرا كه جهان
نيازمند مرداني به خاطر من بود
• آه
لنگستون هيوز
ـ آه!
خداي غبار و رنگين كمونا!
كمكمون كن كه ببينيم
ـ مي دوني كه بي اين همه غبار
رنگين كموني نمي مونه!
عليرضا پنجه يي