شماره ۱۸۶۶ - سال هفتم - يكشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۰
Sun, Jul 29, 2001
Art red.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
مجلس
فرهنگ و انديشه
تاريخ
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
يادداشت ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نامه سرگشاده فرزند زين العابدين رهنما به نويسنده كتاب معماي هويدا
* هيچ زمامدار و نخست وزيري درهيچ كجاي دنيا و درهيچ زماني نمي توانسته ادعاي روشنفكري كند و نكرده است.
* همه داوريهاي اشتباه تان از همين ساخت و پرداخت دلبخواه و فرضيه ارادي (ولونتاريست) سرچشمه مي گيرد كه نه تنها در خور روشي علمي نيست بلكه در قالب رمان نيز ـ حتي رمانهاي زودفروش ايستگاه هاي مسافرتي ـ نمي گنجد.
گفت وگو

نامه سرگشاده فرزند زين العابدين رهنما به نويسنده كتاب معماي هويدا
آقاي ميلاني! هويدا روشنفكر نبود
* هيچ زمامدار و نخست وزيري درهيچ كجاي دنيا و درهيچ زماني نمي توانسته ادعاي روشنفكري كند و نكرده است.
* همه داوريهاي اشتباه تان از همين ساخت و پرداخت دلبخواه و فرضيه ارادي (ولونتاريست) سرچشمه مي گيرد كه نه تنها در خور روشي علمي نيست بلكه در قالب رمان نيز ـ حتي رمانهاي زودفروش ايستگاه هاي مسافرتي ـ نمي گنجد.
كمتر كتابي در حوزه بررسي شخصيتهاي تاريخي در يكي دو سال گذشته توانسته است اينگونه در مدتي كوتاه در حد «معماي هويدا» به قلم دكترعباس ميلاني بحث برانگيز باشد. اغلب مباحث اما پيرامون درگيري قلمي اين نويسنده ساكن امريكا درباره كيفيت ترجمه ها، با مترجمان همين اثر در ايران، صورت گرفته است. (پيش از اين، نامه ميلاني و جوابيه دكترمهدوي (مترجم) را در همين صفحات خوانده ايد. مقاله امروز اما به قلم فريده رهنما، فرزند زين العابدين رهنما (روزنامه نگار، نويسنده ـ از جمله آثاري درباره پيامبر اسلام و ائمه(ع) ـ وزيرمختار ايران در پاريس و سفيركبير در بيروت ـ در فاصله سالهاي ۲۳ تا ۲۹ ـ و...) ازمنظر ديگري اين اثر را بررسيده است. مقاله در برخي مباحث مطروحه دراين كتاب تشكيك و در نتيجه اثر را يك طرفه و جانبدارانه قلمداد مي كند. براين باوريم كه كتابهايي از آن دست و مقالاتي از اينگونه مي تواند بخشهاي تاريك تاريخ معاصر كشورمان را روشن تر از آنچه كه هست سازد. صفحات ما بر مباحثي از اين نوع گشوده خواهد ماند.
020076.jpg
زين العابدين رهنما
تازگي كتاب شما را درباره اميرعباس هويدا كه از سال۱۳۴۳ تا سال۱۳۵۶ زمام امور را در دست داشت به اصرار يكي از خويشانم خواندم. گفته بود كه بخشي از كتاب رابه پدرم زين العابدين رهنما اختصاص داده ايد. باز درخواندن آن تعلل مي كردم و بي ميلي نشان مي دادم. چرا كه بيشتر به زمينه هاي فرهنگي و هنري دل بسته ام و هيچگونه نزديكي و ارتباطي بازمامداران نداشته و ندارم. درباره پدرنيز خود، از وراي آثارش هرآنچه نظر واعتقادش بوده به روشني گفته است. از اين رو، زندگينامه ها را كمترمي خوانم كه نه ارتباط چنداني با تاريخ اين سرزمين دارد ونه با منش ايراني. بيشتر، صحنه يي است نمايشي با حضور يك شخصيت كه خود را نماينده تاريخ مي داند و پشت ميز محاكمه، گاه نقش بازجو را بازي مي كند و گاه نقش متهم را كه درمحيطي سنگين و وحشت زده، همه را از روي استيصال نام مي برد. همه را آلوده مي كند و بدتر ازهمه خواننده را وامي دارد تا آلودگي را پسند كند.
اما سرانجام كتابتان را با دقت خواندم. نوشته ايد كه مي خواهيد «گوشه هاي تاريك زندگي هويدا را روشن كنيد.» هرمطلبي كه در فرهنگ و تاريخ ايران باز شود، روشن شود و بيش از دست اندركاران غربي در آن دقت و دلسوزي به كار رود، بي گمان به سود مردم ما خواهد بود. به سود آگاهي و باور آنها به تواناييهاشان. آيا براستي چنين نيتي داشتيد؟
مي نويسيد «او [اميرعباس هويدا] روشنفكري واقعي بود با بينش جهاني، در ژرفاي وجودش آزادانديشي بود كه به اربابي غيرآزادانديش خدمت مي كرد». آيا براستي بر اين باوريد؟ يا آنكه سطح خوانندگان سختگير و پيگير حقيقت را كه دامنه آن در ايران روز به روز گسترده تر مي شود ناديده مي گيريد.
هيچ زمامدار و نخست وزيري درهيچ كجاي دنيا و درهيچ زماني نمي توانسته ادعاي روشنفكري كند و نكرده است. همه مي دانند كه روشنفكري يك پيشه پركار، مستقل و بسياربامسؤوليت است وهرگز نمي تواند در ضمن كارهاي ديگر، آن هم زمامداري، پيش رود. اين بدان معنا نيست كه زمامدارمي تواند به دور از فرهنگ و انديشه باشد كه چنين بيگانگي، نتايج زيانباري دربرخواهد داشت. اگر شنيده ايد پابلو نرودا شاعر بزرگ شيلي و يا حتي پل كلودل شاعر و نمايشنامه نويس مسيحي فرانسوي، مدتي چند به نمايندگي كشور خود منصوب شدند اينها هرگز انديشه و نوشته خود را «در خدمت اربابي غيرآزادانديش» نگذاردند. آثار آنها گواه است.
نرودا مي گويد:
ديگرمن شهروند ميهنم نيستم
به من مي نويسند ناشايسته دلقكي كه حكم مي راند
نامم را با هزاران نام ديگر
خط زد از فهرستي كه پايه حق جمهوري بود
نامم را خط زد تا ديگر نباشم
تا بتواند رأي دهد كركس زشت زندان
و بتوانند رأي دهند مأموران ناانسانش
كه در دخمه هاي حكومت
مي زنند و شكنجه مي كنند
(از «سروده همگاني»، ۱۹۴۹)
و نرودا بهاي اين گفته ها رانيز پرداخت، شايد خودتان بدانيد.
اگر تنها به اينگونه مطالب بسنده مي كرديد جاي آن نبود كه از شما خرده بگيرم. شايد به دليل برخي وابستگي ها، خود را به گونه يي موظف مي پنداريد نقش وكيل مدافع هويدا را بازي كنيد و دراين نكته چندان ايرادي نيست. زيرا هويدا نتوانست در يك دادگاه علني از خود دفاع كند. اما براي اين كار نيازي نبود كه از او چهره يي روشنفكرانه بسازيد وهرآنچه در حول و حوش او بوده و به او وابستگي داشته توجيه كنيد و مسؤوليت كارهاي سياسي او را برگردن ديگران بگذاريد. روشن است كه بدينگونه، واقعيت هر مطلب دگرگون مي شود و خود نيز درگرداب ضدونقيض فرومي رويد. آنگاه با پيش كشيدن فرضيه ها، «اذعان به روايتهاي نادقيق و نادرست» و پذيرش اشتباه هاي مكرر، برآنيد كه خود را خاكي وانمود سازيد و جايزالخطا. اما ديري نمي پايد كه تاريخ ها را در هم مي كنيد، نام افراد را تغيير مي دهيد و حتي به تهمت و افترا پناه مي بريد، بويژه درباره كساني كه دستشان از روزگار كوتاه است. بي شك اين كار، ناجوانمردانه تر از نبود يك دادگاه علني است براي نخست وزيري كه در دوران زمامداري اش بسياري از جوانان اين سرزمين زير شكنجه كشته شدند و حتي روي يك دادگاه را هم نديدند.
020073.jpg
اثري از: كيوان پورنصري نژاد
اما آنچه درباره پدرم نوشته ايد: اشتباه اساسي شما و بهتر بگويم اشكال كارتحقيق يا «روايت» شما دراين است كه از ميان صدها مرد سياسي كه باهويدا رابطه وهمكاري داشته اند و طي بيش از ۳۰سال شريك مسؤوليتهاي سياسي گوناگون او بوده اند، پدرم را برگزيده ايد كه اساساً به كارنويسندگي پرداخته است(۱) و خواسته ايد زندگي سياسي وحتي كيفرخواست هويدا را به پاي پدرم بگذاريد.
گرفتاري شمااز اينجا آغاز مي گردد كه مي خواهيد نقش سياسي هويدا را محو سازيد و به هر ترتيبي شده، در يك فضاآفريني دروغين، از او چهره يي انديشمند، كتابخوان و كاملاً روشنفكر بسازيد و دراين راه، هويدا را به عنوان «قرباني» سياستهاي شاه و نيز «قرباني سياست نقض حقوق بشر نظام اسلامي» (ص۴۲) جلوه دهيد.
هويدا را «فرزند راستين عصر روشنگري» دانسته ايد و «به ميزان براستي حيرت آوري از هرگونه دلبستگي مذهبي فارغ». (ص۱۰۹) و آنگاه بر دوستي و نقطه نظرهاي مشترك او با هدايت تكيه مي كنيد و براساس ارسال چند كتاب براي هدايت وذكرنام هويدا در يكي از نامه هاي هدايت به شهيد نورايي، اين دوستي را «مؤيد ارزشهاي فكري و فلسفي مطلوب» هويدا (ص۱۱۱) مي پنداريد.
جاي ديگر به دوستي پايدار هويدا و ثابتي يكي ازمهمترين اركان ساواك و دستگاه سانسور و شكنجه ـ اشاره مي كنيد و اينكه ثابتي «دوست نزديك و مشاور و معتمد هويدا» بود (ص۲۰۸).
چنين بي پروا و رنگ آميز هدايت را در رديف ثابتي مي نشانيد و آنگاه بر آل احمدخرده مي گيريد كه چرا مي گويد هويدا اين «دوستي ها [دوستي با روشنفكران] را پلكان ترقي خود كرده است» (ص۱۱۱). بماند كه پافشاري شما بر دوستانه جلوه دادن رابطه هدايت و هويدا مربوط به زماني است كه «هويدا به صدرمصطبه ي سياست» نشسته و هدايت چهارده سال پيش از آن، روي درنقاب خاك كشيده بود.
به نظرمن همه داوريهاي اشتباه تان از همين ساخت و پرداخت دلبخواه و فرضيه ارادي (ولونتاريست) سرچشمه مي گيرد كه نه تنها در خور روشي علمي نيست بلكه در قالب رمان نيز ـ حتي رمانهاي زودفروش ايستگاه هاي مسافرتي ـ نمي گنجد. بالزاك، تولستوي و اراگن درمانهايشان، داده هاي دقيق تاريخي را با زندگي و تاريخ مردمان كه به سكوت و فراموشي سپرده شده، همگام مي كنند. كلمه را جان مي دهند و ناشناخته را به ما بازمي نمايند.

درباره اشتباههاي روايتي شما درباره پدرم(۲)، لازم ديدم با شناختي كه از او دارم اين اشتباههاي در هم تنيده را برطرف كنم و چون شخصاً از مرجعي كه به آن استناد مي كنيد ((اسناد محرمانه وزارت امورخارجه فرانسه) به دور هستم و گرايشي هم به سندسازي ندارم، عين مطلب شما را مي آورم تامسير فكري شما، بي هيچگونه مداخله ، براي خواننده و شايد خودتان ارزيابي و روشن شود.
.۱ مي نويسيد «درمردادماه سال،۱۳۲۳ زين العابدين رهنما به عنوان وزيرمختار ايران در پاريس برگزيده شد. در دوراني كه فرانسه در اشغال نازي ها بود، ايران دفتر سفارتش را در پاريس بست و تنها پس از پايان جنگ به بازگشايي اش همت كرد و درآن زمان، رهنماهم به وزيرمختاري برگمارده شد... پيش از پايان عمرش هم ترجمه يي از قرآن تدارك كرد و هم زندگينامه يي درباره پيامبر اسلام نوشت (ص۱۱۳).
بماندكه سفارت ايران ۲۶مهر ۱۳۲۳ بازگشايي شد(۳) و جنگ جهاني باتسليم آلمان، به تاريخ ۱۸ارديبهشت ۱۳۲۴ (ونه ۱۳۲۳) پايان يافت و دراين روز فراموش نشدني، شخصاً ناظر شادي و هيجان مردم پاريس بودم. درباره نوشته هاي پدرم نيز تاريخ نادرستي را ذكرمي كنيد. شما كه آثار او رانخوانده ايد و حتي فرصت نيافته ايد سري به كتابخانه بزنيد و نگاهي به تاريخ انتشار آنها بيندازيد، آيانام بردن اين كتابها لزومي داشت؟ اگر براي مطالب بعدي تان چنين مقدمه يي ضروري مي نمود، مي بايست باكسي كه «صدها ساعت با او [فريدون هويدا] گفت وگو» كرده ايد، چند دقيقه يي هم مي گذاشتيد وتاريخ انتشار كتابهاي نامبرده رامي پرسيديد.
يادآوري مي كنم كه كتاب پيامبر در سال۱۳۱۴ در بيروت نوشته شد و نخستين بار در سال۱۳۱۶ در دمشق انتشار يافت. درضمن پدرم از ۱۳۱۳ تا شهريور ۱۳۲۰ به همراه خانواده در بيروت تبعيد بود(۴) و پس از رفتن رضاشاه به ايران بازگشت. او در سال۱۳۶۸ درتهران درگذشت. يعني ۵۴سال «پيش از پايان عمرش» كتاب پيامبر را تأليف كرده بود! دومين كتابي كه ذكرمي كنيد «او تدارك كرد»، ترجمه و تفسير قرآن كريم است كه در سال۱۳۴۶ در چهار جلد انتشار يافت، يعني ۲۲ سال «پيش از پايان عمرش».
۲ـ پس از آن مقدمه، به بايگاني اسناد محرمانه وزارت امور خارجه فرانسه رجوع مي كنيد «تا صحت و سقم اتهام قاچاق هرويين» كه در كيفرخواست هويدا آمده بود، «بازبيني و بررسي دقيق» كنيد (۱۲۰). اما در آن زمان هنوز هرويين باب نبوده، پس مي نويسيد «شايعه در اصل او را به قاچاق ارز متهم مي كرد!» (ص۵۳۶). مسؤول آرشيو به شما اطلاع مي دهد كه «هويدا نقشي در اين ماجرا نداشته» (ص۱۲۱).
۳ـ چون در پي «داوري قطعي» هستيد، به جاي مراجعه به اسناد رسمي، يكسر به سراغ نامه يي بي امضا مي رويد كه از آغاز كار در پي اش بوديد و خود، هويت نويسنده را به گونه يي روشن مي كنيد:«جالب اينجاست كه راوي به مقامات وزارت امورخارجه توصيه كرده بود كه اگر به راستي در طلب حقايق ماجراي قاچاق سفارت اند، بايد با سرداري تماس بگيرند!» (ص۱۲۳)
شما اين آقا را در دوفصل پيش (ص ۸۹) معرفي كرده بوديد كه در زمان اشغال فرانسه توسط نازي ها «به معاملات گذرنامه» مشغول بوده و «در حدود ۱۵۰۰ گذرنامه ايراني را به نام برخي از يهوديان غيرايراني صادر» مي كرده است (ص۹۱). در ضمن نوشته بوديد كه «سرداري دايي هويدا بود» (پانويس ص ۸۹). بعداً درباره ايشان مختصر اطلاعي داده خواهد شد.
آن جناب «مدعي شده بود كه گروهي از ديپلمات هاي ايراني … به قاچاق ارز و طلا مشغول اند» (ص۱۲۳). همچنين «در مورد چند و چون وضع مالي رهنما پرسيده بود» (ص۱۳۱). جالب است كه همه تهمت ها و افتراهايي كه به پدرم مي زنيد به استناد و اعتبار همين نامه بي امضاست.
۴ـ به يك سند رسمي نيز رجوع مي كنيد و آن گزارش رييس اداره پليس در مورد قاچاق ارز و طلاست. مي نويسيد: «گزارش چهار صفحه يي پليس شامل شرحي دقيق از فعاليت متهمان اصلي ماجراست… در هيچ جاي اين گزارش، ذكري مستقيم يا غيرمستقيم از اميرعباس هويدا نيست. در عين حال، در هيچ جاي نامه از زين العابدين رهنما نامي برده نشده است» (ص۱۲۶). با اين همه در پانويس همين گزارش مي نويسيد: «قضيه ي نام زين العابدين رهنما از پيچيدگي و اهميتي ويژه برخوردار بود. از سويي دلم چركين بودكه پا و نام روشنفكر خوش قلمي چون زين العابدين رهنما را در اين ماجرا مي كشيدم. از سوي ديگر براين باور بودم و هستم كه سرنوشت او ـ يعني آمدنش به پاريس و عنصر نامطلوب شدنش ـ همه نكات تاريخي مهمي بودند كه كتمانشان جايز نبود» (ص ۱۲۶).
از گزارش پليس كه در آن اثري از «پا و نام» رهنما نيست به سرعت رد مي شويد. مي رويد به جست وجو و «تدارك» واقعيتي ديگر. به ياد يكي از نوشته هاي آقاي سيدابراهيم نبوي افتادم كه: «ما نظرمان را مي گوييم، واقعيات بايد خودشان را با نظر ما تنظيم كنند!»
۵ـ قاچاق ارز و طلا را رها مي كنيد و مي پردازيد به مسائل سياسي (ص۱۲۵). در ميان اين اسناد داستاني گيراتر از قاچاق ارز و طلا مي يابيد: و آن، وعده «يك فروند هواپيماي خصوصي» از طرف رهنما به شاه است! (ص۱۲۹و۱۳۰) اما فقط در مورد اين داستان كه جنبه طنز آن بيش از حد به چشم مي خورد، ذهن شما دچار شك دكارتي مي شود (ص۱۳۰). بلافاصله مطلب جذاب تري را پيش مي كشيد: «در روزهايي كه رهنما منتظر ورود سفير جديد بود مجدداً چندبار به سويس و آلمان رفت و خشم مقامات فرانسوي را برانگيخت.» در پانويس آورده ايد: «بايد به اين نكته توجه داشت كه از شهريور ۱۳۲۴ تا حدود يك سال بعد، مجيد رهنما، فرزند زين العابدين در سويس مستقر بود. چه بسا كه سفرهاي پدرش براي ديدار او صورت مي گرفت. مصاحبه با مجيد رهنما، ژانويه ۲۰۰۱» (پانويس. ص۱۳۰). البته مصاحبه پس از انتشار كتاب انجام گرفته است! (۵) در مورد «مستقر» بودن او در سويس بايد به اين نكته مرموز توجه داشت كه چرا ميكروب كخ درست در آن زمان به ريه برادرم حمله مي كند و او روانه آسايشگاه مسلولين در دهكده لزن (سويس) مي شود!
۶ـ به روزنامه هاي ايران رجوع مي كنيد و مي نويسيد: «با ولعي تمام ماجراي پاريس را دنبال مي كردند…» (ص۱۲۷) اما نمي گوييد ماجرا درباره چه كسي است. شگفتا كه مي نويسيد در آن زمان «قوانين مربوط به تهمت و افترا قدرت چنداني نداشت و قابل اجرا نبود» (ص۲۰۸).(۶) چون نام پدرم را در اين روزنامه ها نمي يابيد مي نويسيد: «در همه ي شرح و تفصيلات مطبوعات ايران در مورد رخدادهاي پاريس، هيچ جا اشاره يي به سرنوشت رهنما نمي بينيم» (ص۱۳۰).
چون تنها مي توانستم به اين اسناد يعني روزنامه هاي آن زمان دسترسي داشته باشم، لازم ديدم برخي مقاله ها را بازگو كنم تا توجه خوانندگان وشايد خود شما به اين امر معطوف شود كه همه جنجال روزنامه ها در دوره سفير بعدي ايران در پاريس (سپهبدي، شوهرخاله هويدا) بوده و نه در زمان پدرم.
«روزنامه كسري… مي نويسد: «به موجب قانون خدمت مأمورين وزارت خارجه در كشورهاي بيگانه [به] پنج سال محدود گرديده كه پس از انقضاء مدت مذكور بايد به ايران مراجعت نمايند لكن جمعي از مأمورين سياسي ايام خدمتشان در خارجه خيلي بيش از مدت فوق انجاميده معهذا هنوز به ايران احضار نگرديده اند از جمله آقاي سرداري برادرزن آقاي انوشيروان سپهبدي است كه چندين سال قبل از جنگ اخير در سفارت فرانسه [ايران در فرانسه] بوده و در زمان جنگ هم با آلماني ها همكاري مي كرد و اكنون در نتيجه دادن ورقه تابعيت به كليميان و عمليات ديگر، قصري در نزديكي (بوآدو بولوني) خريداري كرده است تاكنون براي احضار آن اقدام نگرديده» (خواندنيها، شماره مسلسل ،۲۰۷ شنبه ۱۲ شهريورماه ۱۳۲۵).
در جاي ديگر حسين فاطمي از پاريس گزارش مي دهد:(۷) «موضوع دكان آقاي سپهبدي و گله قوم و خويش هاي او پيش مي آيد… كثافتكاري هاي عبدالحسين سرداري و ساير افراد فاميل جناب آقاي سفير [كه] بحمدالله از حلب تا كاشغر ـ از پاريس تا بلژيك و آلمان ـ را زير فرمانفرمايي خود گرفته اند آيا قابل انكار است؟» (مرد امروز، شماره ،۹۷ ۱۰ اسفند ۱۳۲۵).
گزارش ديگري از پاريس در همين شماره با عنوان «چگونه قاچاقچي ها از رييس خود قدرداني مي كنند: «آمده است كه احتمال مي رود باز به قلم حسين فاطمي باشد: «مگر اين سپهبدي در سفر اولش به فرانسه موجبات قطع روابط ديپلماسي دو كشور را فراهم نكرد. مگر در موقع جنگ، صندوق و آرشيو سفارت رابه خويش و قوم آرسن لوپن خويش نسپرد و بزرگترين رسوايي هاي ديپلماسي را اين آقاي «سرداري» به بار نياورد؟
من شرم دارم از اينكه بگويم در مدت جنگ در دفتر سفارت پاريس چه داستانها مي گذشته و اين «سوگلي» سفير كبير چه بي شرمي ها در زير پرچم ايران انجام مي داده است… چندي پيش مأمورين وزارت دارايي فرانسه به مناسبت كمي حقوق اعتصاب كرده بودند. در تمام سرحدات و گمرك ها يك نفر مأمور باقي نماند: هر كس هر طور دلش مي خواست از سرحد عبور كرده وارد خاك فرانسه مي شد به همين مناسبت يكي از روزنامه هاي سويس نوشت كه قاچاقچي ها براي سپاسگزاري از مأمورين گمرك شورايي تشكيل داده، پول جمع كردند و مجسمه گمركچي ها را ريخته قرار است در ميدان هاي پاريس نصب كنند. در همين هفته نظير يك چنين قضيه يي در سفارت شما اتفاق افتاد. مطالب روزنامه هاي ايران كه به اينجا رسيد، سپهبدي و فاميل، پريشان احوال شده فوراً كليمي ها و ارامنه يي كه فقط از ايراني بودن گذرنامه اش را دارند جمع آوري كرده و آنها را وادار نمودند به مناسبت زحمات آقاي «سرداري» در ايام جنگ، چند گلدان نقره به او هديه بدهند.
ملاحظه مي فرماييد كه قاچاقچي ها چطور از رييس خودشان تشويق مي كنند… از اين آقاي همايون جاه كه ميل دارند حيثت كشور محفوظ بماند بپرسيد «تيتر» سرداري در موقع جنگ در فرانسه چه بوده است؟ آيا شما در حكومت لاوال نماينده داشتيد؟ اگر منافع اتباع ايران به عهده سفارت سويس بوده، او در سفارت ايران چه مي كرده است؟» (همان روزنامه، شماره ،۹۷ ۱۰ اسفند ۱۳۲۵).
در مطالب فاطمي هيچ اشاره يي به شخص هويدا نشده اما در تفسير شما اينگونه آمده است «حسين فاطمي يكي از مهمترين چهره هاي دولت مصدق بود و در دوران دانشجويي اش در پاريس مقالات تند و تيزي درباره ي ماجراي پاريس نوشته بود. او هم مهري به هويدا نداشت» (ص۱۴۷). به ياد داشته باشيم كه حسين فاطمي چند سال بعد، در جريان كودتاي ۲۸ مرداد تيرباران شد و فرصتي نيافت كه به هويدا بي مهري نشان دهد.

نقطه اوج در هم ريختگي معيارهاي انساني و تاريخي در كتاب شما موضوع سرداري است كه با لحني بي تفاوت و بي درد كه مي تواند باب روز باشد، مطرح مي شود: «مردي با استعداد، اما جنجال آفرين و در ضمن، سخت مبادي آداب و نيز انساني پخته و جهان ديده بود… رفيق باز و رفيق ياب بود. با برخي از سران اشغالگر آلماني در پاريس از سردوستي درآمد» (ص۸۹و۹۰). يكي از اين رفيقان صاحب نام، اتو ابتز Otto Abetz مرد مورد اعتماد هيتلر و سخنگوي رسمي نظرات رايش هيتلري است. ابتز در سپتامبر ۱۹۴۰ انتشارات فرانسه و فعاليت دانشگاه را در منطقه اشغالي در اختيار گرفت تا فرهنگ «ناسيونال سوسياليست» را رواج دهد و بدين منظور ليست اتو Otto را ايجاد كرد يعني ليست كتاب ها و نشريات ممنوع در فرانسه كه بيش از ۳۰۰۰ عنوان را دربرمي گرفت. از كتاب هاي تاريخ و فلسفه و هنر گرفته تا نوشته هاي فرويد و تروتسكي و توماس مان، و نوشته هايي درباره اسلام و يهوديت و حتي يوگا… اتو ابتز پس از آزادي فرانسه، دستگير و توسط دادگاه نظامي به ۲۰ سال زندان با اعمال شاقه محكوم شد.
در همان زمان كه آقاي سرداري در پاريس با اشغالگران آلماني «رفيق بازي و رفيق يابي» مي كرد (ص۸۹ و ۹۰) الوار از «آزادي» مي گفت و «حقيقتي كه پايمال شده»؛ و در خانه ها، در كوچه ها تنها يك واژه ميان مردم رد و بدل مي شد: مقاومت! شاعران و روشنفكراني چون ربردسنوس، گابري يل پري، پوليتزر، مانوشيان، و دانش آموزاني چون پي ير بونوآ و ۴ نفر از دوستانش كه جمعاً ۹۰ سال بيش نداشتند، ژرژ دوره كشيش، نيز پل پتي ديپلمات، در مبارزه با اين اشغالگران جان مي دادند. فليسين ژولي پيش از تيرباران مي نويسد: «تنها چيزي كه نمي ميرد رؤياي من است كه هرگز به اندازه اين لحظه روشن، با شكوه و نزديك به ما نبوده.» همه اينها نكات تاريخي هستند كه بايد بدانيم و پاسشان بداريم. شايد مردم ما به علت دور بودن از فجايع جنگ جهاني دوم، بي آن نتوانند معناي مقاومت را در برابر اشغالگران نازي دريابند. نمي توان هر خيانت و سازش و فسادي را با ولنگاري به حساب «پختگي و رفيق بازي» افراد گذاشت و با آن شوخي كرد. اينها شعار نيست.
آنگاه آقاي فريدون هويدا، «روشنفكر فرهيخته» (۸) در توجيه همكاري سرداري با اتو ابتز و ديگر مقامات عالي رتبه نازي در فرانسه، «نامه به كميته ملي سياست خارجي امريكا ۱۹۹۷» مي نويسد (يادداشت ص ۴۸۶).
آقاي ميلاني، متأسفم كه درباره شخصي چون سرداري چنين طولاني مي نويسم و متأسفم كه چنين شخصي با هويداها خويشاندوي دارد و شايد همين امر، شما و فريدون هويدا را اينچنين برانگيخته است كه در ميان صدها مصاحبه يي كه انجام داده ايد حاضر نشده ايد با يكي از خويشان رهنما و يا حتي با آنها كه از او خرده مي گيرند گفت وگويي داشته باشيد. داستان «قاچاق» يا اين گوهر گرانبها را نزد خود نگه داشتيد و در اين زمينه تنها با فريدون هويدا گفت وگو كرديد تا روايتي «با آنچه تاكنون در اين باب گفته و شنيده و پذيرفته شده» (ص۱۲۱) نه در معرض تماشاگران فيلم هاي بزن بزن كه در اختيار خوانندگان هوشيار اين سرزمين بگذاريد.

همانگونه كه نوشته ايد بايد «خانه تكاني تاريخي» كنيم. اما نه به صرف جابجايي اشيا يا تاريخ، و يا ساختن قديس و مرز و زندان هاي نوين. گذشته را نمي توان زيرورو كرد و نابود. دستهايي كه مي سازند، مي نوازند و نهالي مي كارند، واقف اند بر سختي هاي زمين و باد و بوران. مي دانند كه براي بالاندن هر سبزينه مي بايد بردبار بود و مهرورز.
فريده رهنما

پانوشت
.۱ پدرم زين العابدين رهنما از ۱۳۲۰ تا پايان عمرش كلاً شش سال مأموريت دولتي پذيرفته است. وزيرمختار در پاريس از ۲۶مهرماه ۱۳۲۳ تا ۴شهريور ۱۳۲۵ و سپس سفيركبير در بيروت از ۱۳۲۵ تا .۱۳۲۹ هويدا به عنوان دبير دوم سفارت فقط درهمين دو سال در پاريس با پدرم همكاري داشته است. سپس انوشيروان سپهبدي به سمت سفيركبير ايران در پاريس منصوب شد و هويدا نزد او به مأموريتش ادامه داد.
.۲ در چندين جاي كتاب درباه پدرم نوشته ايد، همچنين يك فصل كامل رابه او اختصاص داده ايد.
.۳ «... بر در بزرگ همين سفارت، ورقه حمايت سفارت سويس باقي بود كه چند روزي پس از ورودم با حضور نماينده جليل القدر سويس در پاريس كه زحماتي براي حفظ منافع ايران و ايرانيان كشيده بود، آن ورقه را برداشتيم.» (از سخنراني خداحافظي پدرم در پاريس درحضور ايرانيان، ۱۱ شهريور۱۳۲۵)
.۴ ر.ك. به مقدمه كتاب پيامبر، ص۲۷
۵ـ چنين به نظر مي رسد كه جناب عالي در هر چاپ و ترجمه كتابتان به اعتراض مخاطبان خود درباره برخي مطالب، نام مصاحبه مي دهيد از اين رو لازم مي دانم متذكر شوم كه ميان ما هيچگونه گفت وگو و مصاحبه يي انجام نگرفته و نمي گيرد.
۶ـ فراموش مي كنيد كه خود به بايگاني وزارت خارجه فرانسه تعهد داده ايد كه آن اطلاعاتي كه احتمال دارد به زيان افراد نامبرده تمام شود به هيچ وجه انتشار ندهيد چه رسد به تهمت و افترا كه در زمان شما نقش برجسته يي دارد.
۷ ـ فاطمي در گزارش خود نام كامل افراد را آورده است.
۸ ـ گويا ايشان «بنيانگذار مجله سينمايي معتبر كايه دو سينما Cahiersdu Cinema(ص ۱۷ و تكرار آن در پانويس ص ۶۴) مي باشند. در حالي كه همه مي دانند آندره بازن با همكاري ژك دونيول ـ والكروز اين مجله را بنيان گذاشتند.

گفت وگو
امروز با علي محمد حقشناس
020151.jpg
علي محمد حقشناس از معدود زبان شناسان طراز اول كشور است كه آثار فراواني در اين حوزه منتشر كرده است. پيش از اين، مجموعه «مقالات ادبي زبانشناختي» را به بازار فرستاد وچندي بعد مجموعه شعر «بودن در شعر و آينه» را كه به آن كمتر پرداخته شد. حقشناس اخيراً با همكاري دكتر حسين سامعي و نرگس انتخابي، پس از ۱۶ سال تلاش «فرهنگ معاصر هزاره انگليسي ـ فارسي» را منتشر كرده است. پيرامون اين اثر و مسائل جاري ادبيات معاصر با او به گفت وگو نشسته ايم كه مي خوانيد:
* آقاي حقشناس! باتوجه به فرهنگهاي «انگليسي ـ فارسي» موجود چه نيازي شما را وادار به چاپ و انتشار اين اثر كرد؟
** كار فرهنگ نويسي دو زبانه جدي در عرض چهل ـ پنجاه سال اخير صورت نگرفته و در همين مدت هم در زبان فارسي و هم زبان انگليسي به لحاظ واژگان تغييراتي صورت گرفته است. اين امر ايجاب مي كرد فرهنگ جديدي نوشته شود.
* اين فرهنگ نسبت به ديگر آثار موجود در بازار واجد چه ويژگيهاي تازه يي است؟
** در طول يكي ـ دو دهه گذشته امر فرهنگ نويسي به يك رشته علمي تبديل شده و به صورت شاخه هاي زبان شناسي درآمده است، در نتيجه فرهنگ نويسي، ديگر از آن شكل نيمه آماتوري بيرون آمده و به يك علم تبديل شده است. فرهنگي كه براساس علم واژگان نگاري و همچنين علم واژگان شناسي استوار بوده باشد نداشتيم. پس از نقطه نظر تحولات علمي، ايجاب مي كرد فرهنگ تازه يي داشته باشيم كه نقايص فرهنگ هاي قبلي را نداشته باشد.
* كمبود فرهنگهاي قبلي چه بود؟
** دو كمبود داشتند؛ يا اصطلاحات و عبارات فعلي و وصفي و اسمي را اصلاً نداشتند يا اين كه كم داشتند. نكته ديگر اين كه همان مقدار هم كه داشتند با برابرهاي همتراز، همراه و هماهنگ نبود مثلاً اگر عبارتي يا اصطلاحي، انگليسي رسمي بود، بايد برابرهاي فارسي آن هم رسمي باشد و اگر عاميانه، برابر فارسي اش هم همين طور.
* آيا در آماده سازي و تدوين و انتشار اين اثر از طرف بخش خصوصي يا دولتي كمكي هم شده است؟
** ناشر اين كتاب انتشارات فرهنگ معاصر است كه متعلق به بخش خصوصي است. تا آن جا كه من مي دانم در ازاي اين كاربزرگ فرهنگي و پرهزينه كمكي از نهادهاي دولتي و خصوصي دريافت نكرده است. و از اين نظر كار او در خور ستايش و تقدير است.
* آيا استقبال از اين كتاب، انتظارات شما را برآورده كرد؟
** باتوجه به اينكه الآن فصل تابستان است و دانشگاهها تعطيل و بازار كتاب و نشر هم دچار ركود، استقبال مترجمان و محققان ومؤسسات تحقيقاتي بسيار خوب و حتي بالاتر از انتظار ما بوده است، تماسهايي هم كه از سوي استفاده كنندگان اين فرهنگ با ما صورت گرفت، ضمن ابراز سپاس اظهار مي كردند كه اين اثر پاسخگوي تمام نيازهاي فرهنگي شان در حوزه مورد نظر بوده است.
* در حوزه ادبيات، پيش از اين، مجموعه شعر «بودن در شعر و آينه» را منتشر كرده بوديد. آيا همچنان به نوشتن شعر مي پردازيد؟
** پس از آن كه از كار فرهنگ نويسي فارغ شدم، حريصانه مشغول خواندن و بازخواندن آثار، در زمينه ادبيات و نقد و نظر ادبي هستم. اميدوارم كاري كه در زمينه ادبيات و نظريه ادبي در دست داشتم را دوباره از سربگيرم. در مورد شعر هم، بايد بگويم كه شعر مثل عطسه خودش مي آيد. در خيابان، يا پياده روها، در سحرگاهان يا در خواب و بيداري. من به سراغ شعر نمي روم، شعر به سراغ من مي آيد.
* كتاب تازه در حوزه ادبيات هم آماده انتشار داريد؟
** كتابي در زمينه ادبيات و مسائل زبان شناسي نوشته بودم و قصد چاپ شان را هم داشته ام. ولي الآن دلم نمي خواهد به همان صورت كه نوشته شده بود چاپ شود حالا مشغول دوباره نويسي كامل آن هستم.
* آيا با آثاري كه نسل جوان منتشر مي كند، آشنايي داريد؟
** من در مجموع به فعاليتهاي ادبي فارسي خيلي اميدوارم. نسل جوان يعني نسلي كه نيمي از عمر مرا دارند، خيلي روشن و پخته و جدي تر از نسل ماست. نسلي كه با من به شصت سالگي رسيده گرفتار نوعي رمانتيسم اجتماعي ـ سياسي بود، و بيشتر شعر و ادبيات را ابزاري ديده است. آن گونه كه بيشتر آثار شاملو و اخوان و... رنگ و صبغه سياسي دارد و همين باعث مي شود كه شعر، زمانمند بشود و پايش در چاله تاريخ فروبرود و در نتيجه نتواند به اوج بي زمان خودش برسد. در عرصه شعر و ادبيات نسل جوان شاعر تر و اديب تر مي ماند سعي در بازي سياسي و اجتماعي ندارد و اين اميدوارم مي كند. البته نمي خواهم بگويم نسل جوان تعهد سياسي ـ اجتماعي ندارد.
* با شعرهايي كه امروز تحت عنوان «شعرپست ـ مدرن» منتشر مي شود، چه برخوردي داريد؟
** اصولاً با مسأله مدرنيته و پست مدرنيته مسأله دارم. تا جايي كه درباره پست مدرنيسم دقت كرده ام و خوانده ام، پست مدرنيسم نوعي نقد مدرنيته از خود مدرنيته است. كارهايي كه در اين جا به عنوان آثار پست مدرن صورت مي گيرد نشاني از نقد مدرنيته از خودش را نمي بينم در نتيجه با اين دسته از آثار نمي توانم رابطه برقرار كنم.
* در حوزه داستان و رمان چه كتاب خوبي امسال خوانده ايد؟
** دو كتاب از حسن بني عامري اخيراً خوانده ام به اسم «دلقك به دلقك نمي خندد» و «لالايي ليلي» كه از هر دو خوشم آمد. از سپيده شاملو هم كتاب «انگار گفته بودي ليلي» را خوانده ام كه كتاب خوبي بود. مجموعه داستان «دوباره از همان خيابانها» از بيژن نجدي را بسيار درخشان ديدم. «بوي تلخ قهوه» از سعيد عباسپور و كتاب «شراره بلند» از قباد آذر آيين چشم مرا گرفت. «خاطرات محرمانه خانوادگي» از محمد قاسم زاده هم مرا به ياد طنز شيرين نجف دريابندري انداخت، بخصوص در كتاب «چنين كنند بزرگان»، گرچه طنز قاسم زاده به پاي طنز دريابندري البته نمي رسد. رمان «درخت انجير معابد» از احمد محمود را هنوز تمام نكرده ام اميدوارم كه ببينم محمود در اين اثر به اوج تازه يي رسيده باشد. اما نظر نهايي را بايد بگذارم وقتي كه كتاب را تمام كردم.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |