* پس از آنكه سليمان ميرزا رهبري حزب توده را پذيرفت با شركت بيست وهشت نفري كه تازه از زندان خلاص شده بودند نخستين جلسه حزب را تشكيل داديم.
* خليل ملكي درمورد تركيب هيأت مؤسس اعتراض داشت و مي گفت از اينها كمونيست بيرون نمي آيد.
* طرح اساسنامه حزب را پيشه وري تهيه كرد ودرآن پنج اصل را گنجانديم: مبارزه بر ضد ديكتاتوري ـ مبارزه با استعمارـ مبارزه در راه استقلال كشورـ دموكراسي ـ و صلح
* بعد از تأسيس حزب توده يك مركز كمونيستي مخفي با شركت ايرج اسكندري ـ رادمنش ، بهرامي و يزدي به وجود آمد كه با كمينترن درتماس بود.
ايرج اسكندري كه از مؤسسين حزب توده ايران است درخاطرات خود مي نويسد:
«من به اتفاق ابوالقاسم موسوي كه از زندانيان قديمي بود و رضاروستا رفتيم پيش سليمان ميرزا اسكندري واز او تقاضا كرديم كه رهبري حزب درشرف تأسيس را بپذيرد.
|
|
عبدالقدير آزاد ـ محمدرضا قدوه ـ دكتر فريدون كشاورز- انور خامه يي
|
سليمان ميرزا گفت : من ديگر پير هستم و حالا گمان نمي كنم بتوانم فعاليت زيادي داشته باشم و اضافه كرد كه ايرج آنجا هست و مي تواند به جاي من باشد. من گفتم : اين كه مي فرماييد تعارف است. چون (سليمان ميرزا) عموي بزرگ من هم بود و من خيلي به او احترام مي گذاشتم ، گفتم: از لطف عالي خيلي متشكرم، ولي هيچ كس نمي تواند جاي شما را بگيرد. ما شما را به عنوان خودتان لازم داريم. شما بين مردم سرشناس هستيد ، سابقه مبارزه داريد، مبارزه يي ملي و دموكراتيك و مقصود ما اين است كه از تجربيات شما استفاده كنيم. خلاصه، گفت وگوهايي از اين مقوله با او كرديم. گفت : بسيار خوب! چنانچه رفقا به اين نتيجه رسيده ايد كه مي خواهيد من پيرمرد را قبول كنيد ، حرفي ندارم و دراين آخر حيات حاضرم آنچه را كه از عمرم باقي است در راه اين مبارزه وقف نمايم و ببينم كار به كجا خواهد كشيد. ما از قبول ايشان بسيار خوشحال شديم. بعد ، با حضور او و با شركت حدود ۲۸ـ ۲۷ نفري كه درآن موقع حاضر بودند و از زندان رها و خلاص شده بودند جلسه يي تشكيل داديم.
آنچه بخاطر دارم : رادمنش، علوي، نوشين ، بهرامي ، يزدي … بودند.
طبري هم بود.
طبري مي خواست درآن جلسه به عنوان ناظر شركت كند، كه ادعايي بي وجه بود. گفتيم كه ما همه ناظريم و هنوز خبري نشده و درصدديم حزبي تشكيل دهيم.
كسي تعهدي نكرده و حزبي تشكيل نشده . لذا طبري هم شركت كرد.
پيشه وري هم بود. اردشير آوانسيان هنوز نيامده بود. روستا، ابوالقاسم موسوي، عبدالقدير آزاد هم بودند. آزاد از زندان بيرون آمده و چون شنيده بود كه سليمان ميرزا رياست اين حزب را دارد آمده بود بعدها هم ما را ول كرد.
عبدالقدير آزاد روزنامه نگار بود و تمايلات دموكراتيك داشت . عبدالقدير آزاد به شاه حمله كرده بود و او را به زندان افكنده بودند. به همين دليل از آنهايي بود كه خيال مي كرديم از جهت مبارزه دموكراتيك به دردمان مي خورد. حاج اسماعيل اميرخيزي هم بود(برادر بزرگ علي اميرخيزي عضو كميته مركزي ). سليمان ميرزا گفته بود اينها بيايند و ما آنها را نمي شناختيم. البته علي اميرخيزي خودمان هم بود.
|
|
دكتر مرتضي يزدي ـ رضا روستا ـ دكترنورالدين كيانوري ـ خليل ملكي
|
خليل ملكي نبود. خامه يي، حكمي ، مكي نژاد و ديگران اصلاً خود را وارد جريان نكردند. مدتها طول كشيد تا عده يي از آنها بتدريج وارد حزب شدند. من خودم به خانه ملكي رفته و با او صحبت كردم. به او گفتم: بالاخره شما نمي توانيد خود را از مبارزه سياسي كنار نگه داريد. زندان لااقل اين درس را به ما آموخته كه نمي توانيم نسبت به اوضاع بي طرف و بي تفاوت باشيم. خلاصه، بحث زيادي با او كردم. معلوم شد براي ملكي دراين رابطه بيشتر جنبه هاي شخصي مطرح است ؛ از قبيل اين كه چرا عباس اسكندري هم دراين جريان وارد شده و پذيرفته شده است. دراين جلسه دايي من (عباس اسكندري) هم آمده بود. ايراد خليل ملكي بيشتر متوجه اشخاص بود. مثلاً مي گفت : خوب ، اين دكتر يزدي چه فايده يي دارد، بيخودي آنجا آمده. قدري هم راجع به سليمان ميرزا ترديد داشت. ملكي منزه طلب بود. مي گفت : عباس اسكندري براي چه آمده است؟ راجع به اميرخيزي ها هم چندان نظر مساعدي نداشت و اظهار مي كرد: فايده اين قبيل آدمها چيست؟ از اينها كه كمونيست بيرون نمي آيد. نظرش چنين بود؛ قدري چپ روانه. به او گفتم: آقا! اكنون مسأله اين نيست. ما مي خواهيم يك حزب دموكراتيك تشكيل دهيم كه قادر باشد توده را به سوي خود جلب كند، بعد آنوقت بايد ببينيم چه كار مي توانيم انجام دهيم. چنانچه اوضاع بهتر شد، وضع مان پيش رفت ، آنگاه يك قدم جلوتر هم مي رويم. خلاصه، پس از اين مباحثات و گفت وگوها ، قبول كرد و وارد حزب شد. پشت سر او، خامه يي و ديگر دنباله روهاي او همراهش آمدند. لذا، طبعاً اينها در جلسه مقدماتي حضور و شركت نداشتند.
اسكندري : اردشير آوانسيان هنوز از تبعيد مراجعت نكرده بود و موقعي كه رسيد حزب تشكيل شده بود . (او) بعداً مي گفت: نه آقا! اين حزب چيست؟ حزب توده يعني چه؟ بايد حزب كمونيست تشكيل داد واز اين قبيل حرفها. اما بعداً آمد و وارد حزب شد، درصورتي كه در وهله اول آن را قبول نداشت. ولي روستا به مناسبت اين كه خودش از همان اول درجريان امر قرار داشت ، حزب توده و نحوه عمل را قبول كرده بود.
خلاصه، درآن جلسه به اتفاق آرا سليمان ميرزا به سمت رهبر حزب انتخاب گرديد . بعداً قرار شد يك هيأت موقتي با رأي مخفي انتخاب و ترتيب تشكيل حزب را بدهد. دراين جلسه همان (عنوان) حزب توده مورد پسند و قبول همه قرار گرفت و مقرر شد برنامه يي براي حزب تدوين گردد.
پيشه وري هم جزو اين هيأت انتخاب شده بود. من هم بودم. سليمان ميرزا هم بود. روستا هم بود. اگر اشتباه نكنم عبدالقدير آزاد هم بود، چون او خيلي آدم جاه طلبي بود، او را هم معين كرده بودند. روي هم رفته هيأت نامتجانسي بود…
حتي برسرمسأله فاشيسم و مبارزه با آن با عبدالقدير آزاد اختلاف پيدا كرديم. او مي گفت: در وضعي كه آلمانها دارند پيش مي روند و معلوم نيست آينده چه باشد مصلحت نيست موضوع مبارزه با آلمانها و فاشيسم عنوان گردد؛ واز اين قبيل حرفها. خوب، او چنين فكر مي كرد. به او گفتم: آخر برادر، ما نمي توانيم با فاشيسم مخالف نباشيم ، مي خواهد آلمان باشد يا هركس ديگر. آزاد، از جنبه ناسيوناليستي ضدانگليسي ، خيلي طرفدار آلمان بود. به او گفتم:آقا! اينجا مطلب برسر پرنسيپ است. ما هرگز با فاشيسم نمي توانيم آشتي كنيم و اين سيستم راناديده بگيريم. خلاصه، عبدالقدير آزاد رفت. از همان آغاز ، رفت كه رفت. او گفت: بنده نيستم و فاشيسم واين چيزها را قبول ندارم. لذا، پيشه وري و من مانديم. طرح اساسنامه حزب را پيشه وري تهيه كرد و طرح مرامنامه را هم با يكديگر تدوين كرديم و درآن چند نكته اساسي گنجانديم كه همان پنج اصلي است كه بعد در برنامه اول حزب منعكس شد كه عبارتنند از : مبارزه برضد ديكتاتوري، ضداستعمار، مبارزه در راه استقلال كشور، دموكراسي و آزادي هاي دموكراتيك و صلح و از اين قبيل .
بعد، قرار شد اطلاعيه يي مبني برتشكيل حزب توده به امضاي سليمان ميرزا صادر و منتشر شود. تشكيل حزب اعلام (شد) و درآن موقع سروصداي زيادي به راه انداخت. در روزنامه ها هم چاپ شد. فحواي بيانيه اين بود: ما بايد براي جلوگيري از بروز ديكتاتوري تمام قوايمان را يك جا جمع (كنيم ) و آن را به كاربنديم. رضاخان نشان داد كه ديكتاتوري چه وضع و كيفيت اسفبار و جانكاهي ايجاد مي كند. چگونه آزاديها و قانون اساسي وحقوق مسلم و اوليه مردم، همه زير پا گذاشته شده و از بين مي رود. ما بايستي همه به دور هم گرد آمده و متحد شويم و با حصول اتحاد نگذاريم بار ديگر ديكتاتوري برگردد. ما بايد با استعمار ، به هرشكلي كه باشد، مبارزه نماييم. اين اعلاميه صادر گرديد و براي نخستين بار اسم «حزب توده» وارد جريان سياسي ايران شد. بعداً اين هيأت موقت شروع كرد به تشكيلات دادن و ترتيب و ايجاد يك كلوپ. قرار شد محلي براي كلوپ بگيريم وحق عضويت جمع كنيم وخلاصه هركس هرچه مي تواند پرداخت كند تا بدين ترتيب كمكي به راه اندازي امور باشد. سليمان ميرزا، ديگران و من هرچقدر توانستيم در وسط گذاشتيم، براي اين كه بتوانيم محلي را اجاره كرده و فعاليت خود را آغاز كنيم . دراين ميان رفقايي مثل اردشير آوانسيان والموتي (وزير دادگستري كابينه دكترعلي اميني ) وديگران هم از تبعيدگاه خود آزاد و به ما پيوستند. كامبخش هم آمد ولي بلافاصله رفت واصلاً ديده نشد. فقط ما شنيديم كه آمده ولي خودش را به ما نشان نداده (است). (او) اساساً درتمام اين جريانات غايب بود.
|
|
احسان طبري ـ ايرج اسكندري
|
• كمينترن و حزب توده ايران
ايرج اسكندري مدعي است كه هدف اوليه مؤسسين حزب توده ايران تأسيس حزب كمونيست نبود ولي رفته رفته از آن عدول شد. اسكندري مي نويسد:
«اين مسأله را اردشير آوانسيان مطرح كرد و گفت: تأسيس حزب توده ايران را بايد «كمينترن» تصويب كند، خودش هم با كمينترن تماس گرفته بود ولي من از چگونگي اين تماس اطلاع ندارم.
خلاصه، خودش به كمينترن مراجعه كرده بود. حالا چه وسايلي داشت من از آن اطلاع ندارم. او اين چيزها راخيلي مخفي نگه مي داشت به طوري كه كسي نفهمد. به هر جهت، نمي دانم چطور شد، مثل اينكه در آنجا به او گفته بودند كه برويد با همان حزب توده كار كنيد و حزب كمونيست را تصويب و تأييد نكرده بودند. مركز كمينترن و هيأت اجراييه آن در مسكو بود. هر حزبي در آنجا يك شعبه داشت، از جمله شعبه ايران هم در آنجا بود.
بدين ترتيب حزب توده ايران با تصويب «مركز كمينترن» در مسكو عملاً وارد عرصه سياست ايران شد و از همان روزهاي اول با تحريك كارگران و ايجاد اعتصابهاي گسترده حادثه آفرين شد و تأثيرگذاري آن در سياست داخلي و خارجي ايران تا انقلاب شكوهمند اسلامي ادامه داشت.
كوتاه سخن آنكه از خاطرات پراكنده رهبران سابق حزب توده ايران كه مورد تأييد احسان طبري و كيانوري هم مي باشد چنين به نظر مي رسد كه دستور تشكيل حزب توده از مركز كمينترن در مسكو توسط مقامات سفارت اتحاد جماهير شوروي در تهران به تعدادي از مسؤولان مورد اعتماد ابلاغ شده است.
از اردشير آوانسيان نقل قول شده است كه «وقتي اسكندري و روستا و تعدادي از كمونيست ها حزب توده را تأسيس كردند يك مركز كمونيستي مخفي با شركت ايرج اسكندري ـ رادمنش ـ بهرامي و يزدي به وجود آمد و اردشير آوانسيان هم كه در تبعيد بود به آنها پيوست و اين مراكز با «ديميتروف» رييس كمينترن تماس برقرار كرده و از او براي تأسيس حزب توده ايران اجازه گرفتند.
• سليمان ميرزا از ماجراي كمينترن بي خبر بود
ايرج اسكندري ادعا مي كند كه سليمان ميرزا ازمسائل پشت پرده و تماس مؤسسين حزب با كمينترن بي خبر بود ـ اسكندري مي نويسد:
«سليمان ميرزا از اين مسائل بي خبر بود زيرا اگر غير از اين مي بود، سليمان ميرزا در اين حزب شركت نمي كرد؛ چون او يك فرد ملي بود و براي شوروي هم البته احترام زيادي قايل و به آن معتقد بود. با آنكه انگليس ها او را گرفته و به هندوستان تبعيد كرده بودند و در آنجا اسير بود، ولي به محض اينكه انقلاب اكتبر پديد آمد و تزار سرنگون شد، سليمان ميرزا بلافاصله در بمبئي اظهار داشت كه اكنون سياست ما تغيير مي كند زيرا با اين اعلامي كه لنين كرده وبا اين انقلابي كه در روسيه به ظهور پيوسته يك دشمن بزرگمان از بين رفته و لذا ما مي توانيم بگوييم كه دولت شوروي متحد ما عليه استعمار انگلستان خواهد بود. با توجه به مطالبي كه گفتم كاملاً معلوم است كه سليمان ميرزا در واقع جنبه ملي داشته و به هيچ وجه معتقد نبود كه مثلاً بايد رفت و به شورويها روي آورد و از آنها دستور گرفت. او اصلاً چنين طرز فكري نداشت. البته موقعي كه آلمانها در جبهه پيشروي مي كردند، مي گفت كه نمي داند چه خواهد شد. اگر رفقا ازاين سنگر و سنگرهاي ديگر عقب بنشينند، ما آنگاه وضع ديگري پيدا خواهيم كرد. در آن صورت بايد مسلح شده و به جنگل رفته و مبارزه كنيم.
دكتر كيانوري كه ايرج اسكندري را فرد بي صلاحيتي توصيف كرده، در مورد تأسيس حزب توده ايران و نقش ۵۳تن در به وجود آوردن اين تشكل مهم سياسي مي نويسد:
حزب توده ايران در دهم مهرماه ۱۳۲۰ تأسيس شد و نام «توده » براي آن انتخاب شد تايك جبهه وسيعي را دربربگيرد و فقط به كمونيستها محدود نباشد.
مؤسسين حزب را مي توان به چهار گروه تقسيم كرد:
يك گروه كه بخشي از «۵۳نفر» بودند. همانطوركه گفتم، «۵۳نفر» چهار بخش شدند. يك بخش كه تعدادشان خيلي زياد نبود، به حزب توده ايران پيوستند. بخش دوم، چند نفري بودند كه با وجود تمايل، در آغاز در كنار حزب ماندند ولي درآن شركت نكردند؛ مثل خليل ملكي، انورخامه يي، محمدرضا قدوه و چند تن ديگر. بخش سوم، كساني بودند مثل لاله و چند نفر ديگر كه به دنبال پول رفتند. بخش چهارم، افرادي بودند كه به طرف شركت نفت و جريانات راست رفتند و حزب سوسياليست را تشكيل دادند؛ مثل عباس نراقي وچند نفر ديگر.
گروه دوم مؤسسين حزب، عده يي از عناصر ملي بودند كه سابقه آزاديخواهي داشتند؛ مانند سليمان محسن اسكندري، كه سابقه سوسياليستي داشت و البته در دوره اول حكومت رضاخان به اشتباه وزير فرهنگ شد چون تصور مي كردكه رضاخان مترقي ومردمي است و از توده مردم برخاسته است؛ علي اميرخيزي كه از آزاديخواهان قديمي و از خانواده آزاديخواهي بود؛ پروين گنابادي، كه نويسنده برجسته يي شد و عبدالحسين نوشين كه جزو هنرمندان درجه اول تئاتر بود وغيره.
گروه سوم مؤسسين حزب، كمونيستهاي قديمي بودند كه قبل از «۵۳نفر» دستگيرشده بودند و ده سال در زندان بوده اند؛ مثل اردشير آوانسيان و رضا روستا.
گروه چهارم كساني بودند كه ايرج اسكندري و غيره مي خواستند آنها را به عنوان «عناصر ملي» جلب كنند. اينها براي جاه و مقام به حزب توده روي آوردند. ازاين گروه بايد عباس اسكندري، دايي ايرج اسكندري و محمد يزدي، برادر دكتر مرتضي يزدي، را بايد نام برد. از گروه دوم كه براي وزير شدن و وكيل شدن آمده بودند، بايد دكتر فريدون كشاورز را اسم برد. آدمهايي عجيب و غريب و بكلي قلابي هم دعوت شده بودند مثل عبدالقدير آزاد. عبدالقدير آزاد اصلاً طرفدار آلمان نازي بود. زماني كه در برنامه حزب مسأله مبارزه ضدفاشيسم مطرح شد، آزاد گفته بود كه بايد حذف شود. گفته بودند كه آقا نمي شود، اصلاً اين مهمترين مسأله ما است. آزاد هم گفته بود كه من با فاشيسم مبارزه نمي كنم و نيستم و بدين ترتيب از حزب كنار رفت.
از او جالب تر عباس اسكندري بود كه همه مي دانستند كه اين آقا عامل قوام است، پيشكار قوام است، وابسته به امريكاييهاست.قوام هم كسي نبود كه شناخته شده نباشد؛ او ميلسپور رابه ايران آورد و تمام اقتصاد ايران را به دست او داد. وابستگي قوام به امريكاييها كاملاً مشخص بود. عباس اسكندري هم مثل او وابسته بود. تعجب آور است كه آقاي اسكندري چنين كسي را به عنوان فرد «ملي» و عضو مؤسس وارد حزب توده مي كند.
يكي ديگر موسوي نامي بود كه از كمونيستهاي قديمي بود.البته، بعداً به علت اعتراض افراد حزبي و مخالفين مجبور شدند كه چند نفر از اينها را كنار بگذارند.
تأسف در اين است كه عباس اسكندري نه تنها عضو مؤسس حزب شد، بلكه روزنامه او ـ سياست ـ ارگان مركزي حزب بود و دفتر روزنامه اش مركز حزب، چون حزب هنوز محلي در اختيار نداشت.
• در شناخت سليمان ميرزااسكندري
ايرج اسكندري، سليمان ميرزا اسكندري را يك رجل سياسي ملي معرفي كرده مي نويسد:
«سليمان ميرزا، يك عنصر ملي بود. لذا امكان نداشت بپذيرد كه مسائل داخلي ايران تحت نفوذ و يا با دستور جاي ديگري حل و فصل گردد. كمااينكه يكي دو بار هم شورويها مايل بودند ما از قوام السلطنه پشتيباني كنيم، او مخالف بود. آن وقت هنوز قضيه آذربايجان اتفاق نيفتاده بود. سليمان ميرزا خودش تعريف مي كرد: درجنگ اول بين المللي، در دوران «مهاجرت» كه يك اقدام سياسي بود عليه قواي روسيه تزاري، قواي روسيه تزاري از يك طرف و قواي انگليس از طرف ديگر آمده و مي خواستند به همديگر پيوسته و عمليات عثماني ها را خنثي كنند. دولت ايران بي طرف بود ولي قادر نبود بي طرفي خود را حفظ كند. سليمان ميرزا كه در آن زمان مقام ليدري حزب دموكرات را داشت، به نام حزب دموكرات ايران اعلاميه يي صادر كرد و ضمن آن از تمام قواي ايران دعوت كرد كه جمع شده و بيايند و جلو آنها را بگيرند. زيرا دولت قادر به اين كارنبود و اين امر برخلاف مصالح ايران بود كه بدين ترتيب از دو سو اشغال شود. او در معيت كميته حزب دموكرات به قم عزيمت [كرد] و از آنجا هم براي جلوگيري از پيشرفت قواي خارجي به كرمانشاه شتافت. [آنها] مدت دو سال نگذاشتند كه نيروهاي روسي به قواي انگلستان بپيوندند. آن موقع عثماني ها خيال كرده بودند كه چون از آلمانها هم يك بلي گرفته اند و در آنجا هم كسي را پيدا كرده اند كه مي توانند آلت دستش كنند، قادر خواهند بود مقاصد و مطامع خود را در مناطقي از ايران اعمال نمايند. درجلسه يي كه با حضور «علي احسان پاشا» و مرحوم سيدحسن مدرس و «مساوات» و ديگر زعماي حزب دموكرات در كرمانشاه تشكيل شده بود، «علي احسان پاشا» سرميز گفته بود: «بيزيم آذربايجاني ميز». سليمان ميرزا به حالت اعتراض گفته بود: ببخشيد! ما اگر در اينجا با هم متحديم براي اين است كه عليه استعمار انگليس و روس مبارزه كنيم و اين براي حفظ و حراست كشورمان است نه براي اينكه جزيي از مملكت مان جدا بشود. اگرشما چنين نظري داريد آن مربوط به خودتان است و ارتباطي به ماندارد، ما با شما هم مخالفيم. سليمان ميرزا مي گفت كه اين اعتراض من سخت به او برخورد. علي احسان پاشا كسي بود كه درآن موقع تمام عراق و مناطق همجوار را در دست داشت. آنها را بيست و چهار ساعت توقيف كرده و نگذاشته بودند خارج شوند. بعد،گويا با استانبول تماس گرفته بودند و به آنان گفته شده بود سخت گيري نكنند. زيرا در افتادن با آنها را بي موقع دانستند. منظوراز ذكر اين واقعه اين است كه دانسته شود سليمان ميرزا احساسات ملي خيلي قوي و جدي داشت و به همين دليل حاضر نمي شد زير بار اينگونه حرفها برود. ولي از سوي ديگر، معتقد بود كه شوروي يك عامل ضدامپرياليستي جديدي است كه پيدا شده و بايستي از قدرتش براي راندن امپرياليسم انگلستان و يا هر استعمار ديگري در ايران استفاده كرد. او چنين عقيده داشت و به نظر من عقيده غلطي نمي باشد. نظريه واقعاً صائبي است.
اين بود نظر ايرج اسكندري در مورد سليمان ميرزا و شخصيت ملي او اما مرحوم مهدي بامداد مؤلف تاريخ رجال ايران از اين شاهزاده چهره ديگري را ارايه مي دهد. بامداد در شرح حال سليمان ميرزا مي نويسد: «شاهزاده سليمان ميرزا، پسر محسن ميرزاي كفيل الدوله، پسر محمدطاهر ميرزا، پسر اسكندرميرزا، پسر ششم عباس ميرزاي نايب السلطنه، پسر فتحعليشاه مي باشد. محمدطاهر ميرزا جد سليمان ميرزا مترجم بعضي از رمانهاي الكساندردوما (پدر) از قبيل سه تفنگدار ، بعد از بيست سال و قسمتي از كنت دومونت كريستو است. سليمان ميرزا در آغاز كار كارمند اداره شهرباني بود و بعد وارد اداره گمرك شد و در سال۱۳۲۵ هـ.ق مدير روزنامه حقوق بود و برادرش يحيي ميرزا از طرف مجلس شوراي ملي وكيل ودر جزو فرقه دموكرات معرفي گرديد. سليمان ميرزا بعد از چندي ليدري دمكراتها را در مجلس شوراي ملي بر عهده گرفت و شهرتي حاصل كرد. در سال۱۳۲۹ هـ.ق مجلس شوراي ملي برحسب امر ابوالقاسم خان ناصرالملك نايب السلطنه وقت تعطيل شد عده يي دستگير شدند يكي هم سليمان ميرزا بود كه به قم تبعيد گرديد. پس از چند ماه از قم بازگشت و در حدود سال۱۳۳۱ هـ.ق به رياست امورات مركز دروزارت داخله منصوب شد.
در دوره سوم مجلس شوراي ملي در سال۱۳۳۲ هـ.ق از اصفهان به نمايندگي مجلس انتخاب گرديد و پس از انشعاب فرقه دمكرات «حزب سوسياليست» را تشكيل داد و خود ليدر آن حزب شد و يك بار هم در دوره رياست وزرايي رضاخان سردار سپه به وزارت فرهنگ منصوب گرديد. نامبرده شاهزاده يي بود هوچي، لجوج، از خود راضي و عوام فريب و مخصوصاً دروزارت فرهنگ خوب امتحان نداد بلكه از خود خيلي جلفي بروز داد و يكي از حرفهايش اين بود كه مي گفت من وزير چهل هزار سرنيزه هستم وچنين و چنان مي كنم و اشخاصي كه بر او وارد مي شدند اگر تعظيم نمي كردند و احترام نمي گذاشتند بسيار بدش مي آمد و آن شخص را موردتنفر شديد خود قرار مي داد و اگر عضو وزارتخانه بود او را از كار بركنار مي نمود. سليمان ميرزا درسال۱۳۶۳ ق (۱۳۲۲ خورشيدي) در حال نيمه جنون و نيمه مسخ در حدود سن۸۰سالگي در تهران درگذشت.
محسن ميرزايي