شماره ۱۹۰۱ - سال هفتم - شنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۰
Sat, Sep 8, 2001
Mland purple.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
اجتماعي (زن)
گزارش روز
نظرگاه
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
حوادث
ورزشي
يادداشت ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
• چرا بيش از دو ميليون ايراني به غربتي خود خواسته تن داده اند؟
بارديگر، سرزمين مادري
• دربرزخ غربت، ايراني ها بيش ازملت هاي ديگر كلاه سرشان مي رودچون گرگ نيستند، ساده اند،زوداعتماد مي كنند، نجيب اند، آدم اند.
• مهاجر، هميشه مهاجر است. حتي اگر حساس ترين مشاغل را داشته باشد.

آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟
• چرا بيش از دو ميليون ايراني به غربتي خود خواسته تن داده اند؟
025827.jpg
چه رازي است در سرزمين مادري كه فراموش كردن آن، در توان آدمي نيست؟ چنانچه پس از گذشت چندين نسل، ايرانياني كه از ايران جدا مانده اند، خود را ايراني مي دانند. آنان كه تاوان ناتواني شاهان قاجار را، با دوري از سرزمين مادري پرداختند. چرا هنوز بازماندگان روسهايي كه پس از روي كارآمدن بلشويكها، ناچار به ترك ميهن شدند، با آنكه خاطره يي از روسيه ندارند، خود را روس مي دانند؟ يا چيني ها و …
دغدغه يافتن آسماني با رنگ ديگر، رنگي نيازموده، سرزميني فارغ از دردها و رنجهاي زميني، همواره رؤيايي در دسترس بوده است، غافل از آنكه آسمان رنگ دل ماست و مانند دل ما، گاه ابري، گاه آبي و گاه تاريك تاريك، تاريكتراز سياه. راه گريز هموار نيست، چرا كه هر جا برويم، خود را همراه مي بريم و اين، دردبزرگ غربت است.
يادها و خاطره ها آنچنان عميق در ضمير ناخودآگاهمان ريشه دوانده اند، كه گذشت ماهها و سالها، نه تنها زخم غربت را التيام نمي بخشد، بلكه زخم را به استخوان نزديكتر مي كند.
در دو دهه اخير، به هزاران دليل، گفته و ناگفته، بحق و ناحق، بيش از دو ميليون ايراني، به غربتي خودخواسته تن داده اند.
آرزوي رفاه اقتصادي كه رؤياي گروهي كثير از مهاجران بود و آنان براي جبران مشكلات اقتصادي ناشي از جنگ تحميلي و افزايش بي رويه جمعيت و … به آن دلبسته بودند، به دليل همزماني با فروپاشي بلوك شرق كه كمبود نيروي متخصص و غيرمتخصص را با متخصصان كارآمد و قانع جبران كرد، به آرزويي ناكام و رؤيايي ناتمام بدل شد. گروهي ديگر نيز خام ماندگان بي تجربه انديشه هاي سياسي بودند كه ميراث فضاي بسته و محدود رژيم گذشته بودند، هر چند جمعي نيز براي بهره مندي از امتيازات پناهندگي به طمع، به اين گروه پيوستند و اينك راه بازگشت را روشن و هموار نمي بينند.
«سرزمين مادري» مي تواند بازتاب حرفها، دلتنگي ها و تجربه هاي شما ـ دورماندگان از ميهن ـ باشد تا آزموده را دوباره نيازماييم.
علي اصغر عبداللهي

بارديگر، سرزمين مادري
آواز دهل
• دربرزخ غربت، ايراني ها بيش ازملت هاي ديگر كلاه سرشان مي رودچون گرگ نيستند، ساده اند،زوداعتماد مي كنند، نجيب اند، آدم اند.
• مهاجر، هميشه مهاجر است. حتي اگر حساس ترين مشاغل را داشته باشد.
025830.jpg
وقتي شنيدم امير برگشته، شاد شدم و بعد دلم برايش تنگ شد. براي دوستي كه وجود سرشار از شور و نشاطش، گرمي بخش سالهاي سرد و برفي دانشجويي بود و رفتار وكردارش، آموزه هاي چهارفصل زندگي. مردي كه دلش، كانون مهر و عشق بود و نگاهش آيينه صفا و صداقت. آدمي كه مثل آسمان و كوه و دريا، زيبا و پرشكوه و گشاده دست بود. از آن آدم هايي كه دلت مي خواهد جاي او باشي اما نمي تواني. از آن آدمهايي كه...
امير آدم بود. صاف و ساده و بي غل و غش. آرام و قانع و راضي. زيست شناسي خوانده بود. شعر مي گفت، پيانو مي زد و عاشق دنياي بدون مرگ كارتون بود. با همسري كه يادگار اولين و آخرين عشق دوره دانشجويي بود و پسر ودختري كه آموخته بودند پدر و مادرشان را «امير» و «عاطفه» بنامند.
امير كار و زندگي اش را دوست داشت. كارشناس كارخانه چوب بري بود و همسايه با جنگل و دريا. در يك كلبه چوبي با عزيزترين كسانش زندگي مي كرد و به قول خودش خوشبخت و بي آرزو بود. تمام روز، در جنگل بالا و پايين مي رفت و سن و سال درختان را تعيين مي كرد. هر وقت هم درختي را مرده مي يافت، با حسرت به قامت بلند و ستبر آن چشم مي دوخت و روي پوست تكيده اش با رنگ قرمز نشانه مي گذاشت.
هر روز غروب، وقتي پرتو آفتاب روي برگهاي رنگين درختان مي خزيد و دور مي شد، عاطفه و بچه ها، خودشان را به اتاق نشيمن مي رساندند تا شاهد يكي از زيباترين غروب ها باشند. امير ديرتر از همه مي آمد، پشت پيانو مي نشست و با «خوابهاي طلايي»، به استقبال شبهاي بي ستاره جنگل مي رفت.

خانواده امير، فصل مشتركي به نام عشق داشت كه زير سقف آن كلبه چوبي از همه چيز بي نيازش مي كرد. با اين همه، زمان سپري مي شد و همه چيز دگرگون مي گشت. در پايان يك تابستان دور، بچه ها از قيل و قال مدرسه رها شدند و رفتند تا زير سايه مادربزرگ براي رفتن به دانشگاه مهيا شوند. آن دو به اندازه كافي تلاش كردند اما ثمري نداشت. سال بعد هم درهاي دانشگاه به روي بچه ها بسته ماند و به اين ترتيب نگراني از آينده بچه ها، به دغدغه بزرگ امير و عاطفه بدل شد. با فرا رسيدن پاييز. مادر بزرگ سايه اش را از سربچه ها برچيد اما خانه اش را براي نوه هايش گذاشت. خانه يي قديمي و بزرگ كه با فروش آن مي توانستند به غرب سفر كنند و به آرزوي بزرگشان برسند.
امير مي توانست كار كند، بچه ها مي توانستند درس بخوانند و عاطفه هم مي توانست از بيمه بيكاري و اين جور چيزها استفاده كند. همه به استثناي امير با اين فكر موافق بودند اما او هم مي خواست خانه مادربزرگ را به يك تكه زمين مرغوب تبديل كند تا بچه ها به كمك او و عاطفه درگير يك فعاليت توليدي شوند.
پيشنهاد امير عاقلانه و منطقي بود؛ اما او فقط يك رأي داشت و آدمي هم نبود كه نظر خود را به ديگران تحميل كند.
آنان زمستان سال۷۷ در حالي كه آواز دهل، گوش هايشان را پر كرده بود، راهي فرنگ شدند و پس از سه سال زندگي توأم با تحقير و تشويش، در حالي كه كرامت انساني خود را از دست رفته مي ديدند به سرزمين مادري بازگشتند، در ادامه اين نوشتار، امير از روزهاي رفته در غربت مي گويد.

• چرا به فكر جلاي وطن افتادي؟
•• عاطفه دوست داشت بچه ها درس بخونن، مادر بزرگ مرده بود و خانه بزرگي را براي ما گذاشته بود، من هم بيكار شده بودم.
• چطوري از كشور بيرون رفتين؟
•• با عموي يكي از دوستان عاطفه قرار مدار گذاشتيم. مي گفتن آدم مطمئنيه. نصف پول رو اينجا گرفت و بقيه رو قبل از اينكه هواپيما در مونيخ به زمين بنشينه. قرار شد چندروزي در مونيخ بمونيم تا مقدمات سفر به انگليس رو فراهم كنه. ما هم قبول كرديم چون مي گفتن آدم مطمئنيه. بعد اون غيبش زد و بدبختي ما شروع شد.
• سعي كرديد پيداش كنيد؟
•• نمي توانستيم. براي اين كار احمقانه و بي نتيجه وقت نداشتيم. بنابراين سعي كرديم با بقيه پولي كه داشتيم، راهي براي رساندن خودمان به انگليس پيدا كنيم. پيشخدمت هتل ما در مونيخ كه كم يا بيش از وضعيت ماخبر داشت، با يك «ترك» كه مي گفت آدم جابه جا مي كند آشنامان كرد. ترك پيشنهاد كرد به اردوگاهي در فرانسه برويم و از آنجا راهي انگليس شويم.
• شما هم پذيرفتند چون چاره يي نداشتيد.
•• دقيقاً. ما با «ترك» همراه شديم و بعد از يك ماه در مقابل اردوگاه با او خداحافظي كرديم. او واقعاً آدم مطمئني بود. براي رساندن ما به اردوگاه زحمات زيادي كشيد و پول كمي گرفت. فكر مي كنم با خودش عهد كرده بود حتي در كار خلاف هم طبع انساني خود را از ياد نبرد.
• از اردوگاه بگو.
•• ممكن است در مورد آنجا چيزهايي شنيده باشي؛ اما شنيدن كجا و ديدن كجا؟ اگر صحنه هايي را كه آنجا ديدم، كسي برايم تعريف مي كرد، محال بود باور كنم.. منطقه يي كم جمعيت و بد آب و هوا كه دههاهزار مهاجر ايراني و غيرايراني آنجا جمع شده اند و منتظرند تا فرصت مناسب پيدا شود و سوار كشتي نجات شوند.
• يعني چي «فرصت مناسب»؟
•• فرصت مناسب، چندمعني دارد: ممكن است نماينده سازمان ملل بيايد و اعلام كند كساني كه فلان تخصص ها را دارند، بيايند و فرم مخصوص پر كنند. ممكن است در اردوگاه شايع شود كساني كه آدم جابه جا مي كنند، فلان قدر مي گيرند و طرف و خانواده اش را سوار كشتي مي كنند. اين امكان هم وجود دارد.دلال هايي كه در اردوگاه رفت و آمد مي كنند، چندخانواده را سوار تريلي كنند و بفرستند آن طرف.
• آيا اينها آدمهاي مطمئني هستند؟!
•• رابطه دلال هاي آدم با ساكنان اردوگاه، شبيه رابطه معتاد و فروشنده مواد است. ناچاري براي فرار از شرايط غيرانساني اردوگاه ، به هر كسي و هر چيزي آويزان شوي. البته ايراني ها بيشتر از ملتهاي ديگر كلاه سرشان مي رود.
• چرا؟
•• معلوم است. چون گرگ نيستند، ساده اند، احساساتي اند، زود اعتماد مي كنند، زود باورند، نجيب اند، شريف اند، چون آدم اند.
• بسيار خوب. اما من شنيدم راه ديگري هم براي رها شدن از اردوگاه وجود دارد؟
•• مي خواستم اين مورد را قلم بگيرم. راستش را بخواهي خجالت مي كشم. وقتي به گذشته نگاه مي كنم، باورم نمي شود به چنين كاري دست زده باشم. اما من و عاطفه در شرايط روحي بدي قرار داشتيم. حاصل يك عمر تلاش و درآمد از دست رفته بود، اردوگاه شرايط بهداشتي و غذايي بسيار بدي داشت، بچه ها دايم در عذاب بودند وما دقيقاً احساس زندانيان را داشتيم.
• هدف مشترك ما اطلاع رساني و آگاه كردن جامعه است. بنابراين خجالت كشيدن موردي ندارد، قلم گرفتن هم همين طور.
•• مثل يك كابوس وحشتناك بود. چندروز پس از ورود به اردوگاه خانواده هايي را ديديم كه با سر و صورت زخمي و دست و پاي گچ گرفته اين طرف و آن طرف مي رفتند. نمي دانستيم جريان چيست. تا اينكه يك روز خبرنگار راديو پاريس به اردوگاه آمد و با چندخانواده مهاجر مصاحبه كرد. آن روز من و عاطفه همراه او به گوشه و كنار اردوگاه رفتيم و در جريان مصاحبه با يك خانواده ايراني، از ماجراي «پل هوايي» سر در آورديم.
• چه عكس العملي نشان داديد؟
•• حال غريبي داشتيم. ملغمه يي از نفرت، عشق، درماندگي و دريوزگي ونااميدي وجودمان را پر كرده بود. به شدت پشيمان بوديم. چندبار براي بچه هايي كه دست ها و پاهاي كوچكشان گچ گرفته شده بودگريستيم و به پدر و مادرشان ناسزا گفتيم. در عين حال باگذشت زمان و شدت گرفتن بيماري روحي پسرم، وسوسه ديدن پل هوايي شديد و شديدتر مي شد تا اينكه يك روز همراه يك خانواده يوناني به ديدن پل رفتيم.
نزديك به شش متر از سطح جاده فاصله داشت. كاميون ها به خاطر شيب جاده، به آرامي از زير پل عبور مي كردند و به همين دليل پريدن از روي پل چندان مشكل به نظر نمي رسيد. آن روز وقتي به ارودگاه برمي گشتيم، پل هوايي نفرت انگيز، سبب ساز رويش جوانه هاي اميد در دل هاي ماشده بود. شرايط اردوگاه توان فرسا بود. ايراني ها به خوردن نان عادت داشتند و گاه ناچار مي شدند براي يك تكه نان اضافي، به آشپزها التماس كنند. رفتار تحقيرآميز مأموران و برخوردهاي خشونت آميز بعضي از مهاجران غيرايراني هم وضعيت را غيرقابل تحمل مي كرد. بدتر از همه، وضعيت روحي بچه ها بود كه دم به دم وخيم تر مي شد. عاطفه هم دست كمي از بچه ها نداشت. يك نفر بايد آنها را از اين افسردگي برزخي نجات مي داد. با همه اينها، باور كن اگر نگران آينده بچه ها، وضعيت شغلي خودم و بعضي زد و بندها و رفيق بازيها و مسائل ديگر نبودم، هرگز چنين حماقتي نمي كردم.
• نظر خانواده ات چه بود؟ موافق بودند؟
•• حقيقت اين است كه ما بر اثر يك اشتباه، داروندارمان را از كف داده بوديم و در آن شرايط، چيزي براي از دست دادن نداشتيم. بنابراين يك شب هر چه لباس داشتيم به تن كرديم و در حالي كه با چشمان پر از اشك، به قيافه هاي مسخره يكديگر مي خنديديم، از اردوگاه خارج شديم. شايد تقدير ما اين بود كه روي يك تريلر بزرگ بپريم، آخرين پولي را كه برايمان باقي مانده بود به راننده دندان گرد و فرصت طلب آن بدهيم و در حالي كه فقط بيسكويت و آب به همراه داشتيم، روي صدها تن تيرآهن دراز بكشيم و منتظر پهلوگرفتن كشتي در انگليس باشيم.
• هنگام ورود به انگليس دچار مشكل شديد؟
•• اگر كمك هاي يك مأمور گمرك بندر كه خواهرش مسلمان شده بود و در ايران زندگي مي كرد نبود و يك دوست قديمي مقيم آنجا هم حمايت مان نمي كرد، شايد ورود به جزيره خيلي مشكل مي شد. اما به لطف آن دونفر، پذيرفته شديم. وقتي از قرنطينه بيرون آمديم و دكتر معاينه مان كرد و روانه بيمارستان شديم، تازه فهميديم چه بلايي سر خودمان و بچه ها آورده ايم. چندروز بعد در حالي كه هر كدام پاكتي از دارو در دست داشتيم به يك اتاق چوبي كوچك در كمپ پناهندگان منتقل شديم. اتاقك چوبي هر چند كوچك و سرد، اما براي ما كه به استراحت و آرامش نياز داشتيم، مناسب بود. وقتي به آن دخمه چوبي فكر مي كنم، به اين نتيجه مي رسم كه ما كلبه زيباي جنگلي و آپارتمان صدمتري قشنگمان را رها كرده بوديم تا پس از تحمل آن همه دردسر و عذاب، در يك اتاقك كوچك و كثيف زندگي كنيم و آن وقت از بلاهت خودم خنده ام مي گيرد.
• چندوقت در كمپ زندگي مي كرديد؟
•• بگذار از كمپ هم برايت بگويم چون داستاني شنيدني دارد. ما بايد يك سال در كمپ زندگي مي كرديم اما با آمدن يك مكزيكي نيمه ديوانه و همسر و پسرش به اتاقك كناري ما، اين مدت به هشت ماه كاهش پيدا كرد. مزاحمت هاي اين خانواده خشن و بي ادب به جايي رسيد كه براي رهايي از آن وضعيت ناچار شديم وكيل بگيريم تاخارج از نوبت به پرونده ما رسيدگي كنند.
• مردم را چگونه ديدي؟ ارتباطات و مناسباتشان با يكديگر، با دولت، با پليس، با مراكز خدماتي و...
•• به نظر من، مهمترين تفاوت بين ما و آنها، اين است كه آنها دغدغه ندارند. آنجا همه چيز تعريف شده، همه مسيرها مشخص و همه برنامه ها مطالعه شده و ارزيابي شده است. نداشتن دغدغه، به مردم و جامعه آرامش مي بخشد و امكان مي دهد براي زندگيشان برنامه ريزي كنند. مردم امنيت شغلي دارند و نظام بيمه يي گسترده، از آنان حمايت مي كند.
• مردم از نظر اقتصادي چه وضعيتي دارند؟
•• شرايط اقتصادي هم كم يا بيش شبيه شرايط اجتماعي است. آنجا تورم وجود دارد و گاه بسيار شديدتر از ايران است؛ اما مردم با تورم ارتباطي ندارند. يعني تاوان تورم را مردم نمي پردازند. دولت، بار سنگيني تورم را بر دوش دارد و به همين دليل افزايش بهاي بسياري از خدمات دولتي و خصوصي كه به مردم ارايه مي شود، بسيار ناچيز است. مثلاً، امروز اجاره بهاي يك آپارتمان با هشت يا ده سال پيش تفاوت چنداني ندارد. هزينه هاي مترو، راه آهن، اتوبوس و خدمات ديگر هم به همين ترتيب. بديهي است وقتي دولت خود تاوان تورم را ـ كه به تعبيري ناشي از اتخاذ سياست هاي نادرست اقتصادي است ـ بر دوش دارد، حقوق و مزاياي كاركنان نيز كفاف زندگي روزمره را مي كند و آنان امكان پيدا مي كنند پس از يك هفته كار، تعطيلات آخر هفته را در سفر سپري كنند و به كمك طبيعت، كار خود را با نيروي بيشتر و روحيه بهتر ادامه دهند.
اشتباه نشود! همه اينها كه گفتيم، شامل حال شهروندان است نه مهاجران. مهاجر، حتي اگر پزشك جراح مغز يا متخصص هوا فضا باشد، باز هم مهاجر است و هرگز فرصت رقابت با همتاي اروپايي خود را نمي يابد.
• از رابطه مردم با يكديگر و با دولت و پليس و مراكز خدمات نگفتي...
•• اگر بپذيريم تنش ها و خشونت هاي رايج در جامعه، بازتابي از دغدغه ها و نگراني هاي مردم است، ناچار بايد قبول كنيم كه در جوامع غرب، تنش كمتري وجود دارد. رابطه مردم با دولت هم نسبتاً خوب است. البته نظام مالياتي ما و آنها كاملاً متفاوت است و اين در رابطه ميان مردم و دولت تأثير دارد. به هر حال، مطالبات مردم آنجا، به مراتب كمتر از مطالبات مردم مااز دولت است. البته دولت هم تا جايي كه امكان دارد، فشارهاي اجتماعي و اقتصادي را به مردم منتقل نمي كند، مسائل را صريح و بي پرده با مردم در ميان مي گذارد و در يك كلام، آنها را به بازي مي گيرد.
• رابطه مردم با قانون و پليس چگونه است؟
•• مردم تا دلت بخواهد از آزاديهاي فردي برخوردارند و به همين دليل سوءاستفاده از آزاديهاي فردي هم وجود دارد. اگر شهروندان پولدار رو در روي قانون بايستند، يك وكيل خوب مي تواند به بهانه دفاع از آزاديهاي فردي، از آنان حمايت كند.
در مورد رابطه مردم با قانون و پليس، بايد بگويم بيشتر مردم چه آشكارا و چه در خفا از قانون پيروي مي كنند و به همين دليل رابطه خوبي با مجريان قانون از جمله پليس دارند. البته نيروي پليس دراروپا به دليل حساسيت شغلي و خطرهايي كه او را تهديد مي كند، از جايگاه ويژه يي برخوردار است و دولت براي افزايش جاذبه هاي اين شغل، امكانات و تسهيلات رفاهي مناسبي مانند مسكن، خودرو و... براي نيروي پليس در نظر مي گيرد.
• آيا در طول سالهاي هجرت، با پليس سر و كار داشتي؟
•• بله. يك بار به ناچار با رنگين پوست مزاحمي كه مست بود درگير شدم و كار به كلانتري كشيد. در كلانتري، افسري كه سرگرم رسيدگي به پرونده ما بود پس ازانجام آزمايش بادكنك و گرفتن تعهد از مرد رنگين پوست، او را رها كرد اما به من گفت بايد جريمه بپردازم. من در حالي كه از اين برخورد حيرت زده شده بودم جريمه را پرداختم و به افسر پليس گفتم با برخورد سليقه يي، بزهكاران جري تر خواهند شد.
او در كمال خونسردي كتابچه قانون روي ميزش را ورق زد و در حالي كه به يك ماده قانوني اشاره مي كرد گفت: از يك مست بي اختيار نمي توان انتظار داشت رفتار و كردار منطقي و عقلايي داشته باشد. ـ البته در صورت تكرار، بايد جريمه سنگيني پرداخت كند. اما شما كه هشيار و مختار بوديد چرا از درگيري پرهيز نكرديد؟
• در طول دوسال گذشته در ولايت غربت چه مي كرديد؟
•• عاطفه خانه داري مي كرد، بچه ها كالج زبان را تمام كرده و وارد دانشگاه شده بودند و من در يك رستوران ايراني پيانو مي زدم.
• كار در آزمايشگاه چه شد؟
•• رهايش كردم. يك روز حرفهايي راكه از مدتها پيش در دلم تلمبار شده بود زدم و آمدم بيرون. به آنها از امپراتوري ايران و پنج هزارسال تاريخ مدون كشورم گفتم. از ابن سينا و رازي و سهروردي وحافظ و فردوسي، سعدي و ديگران. من ليسانس زيست شناسي داشتم و كارم را بلد بوم؛ اما آنها با سپردن كارهاي پيش پا افتاده و كم ارزش، مي خواستند تحقيرم كنند، از آن به بعد در رستوران پيانو مي زدم و درآمدم بيشتر از آنجا بود.
• دليل برگشت تان چه بود؟ آن هم پس از تحمل آن همه دردسر.
•• هربار كه آفتاب طلوع مي كرد، اشتياق ما براي بازگشت بيشتر مي شد. دل عاطفه در آن سرزمين سرد و باراني براي آسمان آبي و آفتاب داغ سرزمين مادري لك زده بود و دايم از من مي خواست براي برگشتن به ايران راهي پيدا كنم. من هر شب در آن رستوران پر از دود و دم، خودم را گم مي كردم. فكر مي كردم هويت و شخصيتم را در آن اردو گاه برزخي جا گذاشته ام. من آن همه راه نيامده بودم كه در يك رستوران براي مشتريان مست ساز بزنم. مي خواستم به ايران برگردم و با آن همه تجربه هاي ارزشمند، زندگي تازه يي بنا كنم و مهمتر از همه اينها، بچه هايم بودند. بچه هاي سر به راه و مودب و با اخلاق من.
آنها مشكل اخلاقي پيدا كرده بودند. آنها داشتند از هول حليم مي افتادند توي ديگ. مي داني مشكل اخلاقي يعني چه؟
منصورقطبي



|   شناسنامه   |   آرشيو   |