«خدا جهان را در شش روز آفريد و سپس برعرش نشست و بلنداي فكر ما خاكيان حتي به ساق عرش نمي رسد. او نقطه پرگار قدوسيت است و ما چون دايره، سرگردان و مبهوتيم كه چگونه كانون قدس الاقداس را با ذهن متعارف و عقل عرفي خود تفهم كنيم».
1
بشريت به هر تقدير، دركي از خدا دارد و مفهومي از خدا (Perception of God) در ذهن او نقش مي بندد. از اين لحاظ، مي توان گفت درعين حال كه خدا در قدوسيت خويش باقي است مي توان درباره مفهوم خدا دراذهان آدميان، نگاه بيروني داشت. مي توان مفهوم خدا را در ذهن بشر موردمطالعه قرار داد و در ذيل جامعه شناسي هاي مضافي همچون جامعه شناسي دين، جامعه شناسي معرفت، آن را بررسي كرد. حتي شايد بتوان رشته جديدي درحوزه جامعه شناسي ، تحت عنوان «جامعه شناسي خدا» نيز تأسيس كرد. مثلاً كريستوفر هيل كه متخصص قرن هفدهم تاريخ انگليس است، به نوعي از جامعه شناسي خدا سخن گفته است. چندسال پيش، درمجله راه نو، مقاله كوتاهي با عنوان «سه خدا درانقلاب انگلستان » كه بخشي از فصل ۱۵ كتاب «دين و سياست در قرن هفدهم انگلستان» اثر «كريستوفرهيل» بود به قلم اينجانب ترجمه و منتشر شد. علاوه براين ، خدا وقتي درذهن بشر مي نشيند ، تاريخمند مي شود. لذا مي توان مفهوم خدا و تحول و تطور آن را تحت بررسي تاريخي نيز قرارداد. كارن آرمسترانگ (Karen Armstrong) اخيراً كتابي نوشته است با عنوان «تاريخ خدا» با عنوان فرعي «چهارهزارسال درجست وجوي خدا دراديان يهود، مسيحيت واسلام (A History of God: The 4000-yrear Quest of Judaism, Christianity and Islam) وي دراين كتاب، نگرش اديان مذكور و فرق مختلف آنها به خدا را بررسي كرده است.
بنابراين، منطقاً مي شود مفهوم خدا را بررسي جامعه شناختي و تاريخي كرد.
۲
مفهوم خدا درگذر تاريخ دچار تحولات شده است. درآغاز، نيمه خدايان و نيمه قهرمانان بودند. در دوران اساطير با پديده انسان شكلي گري (Antropomorfism) روبرو هستيم واين امر دراساطير يونان كاملاً پيداست. بعد از اساطير ، دوران فلسفه يونان درمي رسد. با اينكه ، فلاسفه يونان از جمله افلاطون ، ارسطو و سقراط توسط كليسا به شرك (Paganism) متهم شدند؛ اما اينها زمينه پيدايش مفهوم وحدت (monism) را فراهم آوردند و نگاه مونيستي به هستي را درانداختند. اين اتفاق مهمي است. افلاطون خدا را پايين نمي آورد اما انسان را بالا مي برد و انسان از نردبان تعالي بالا مي رود تا آنجا كه صاحب «منظر» (Vision) مي شود، «بصيرت» مي يابد و قادر مي شود تا لايتناهي را ببيندويك موجود نامحدود را نظاره كند. ما قاعده «الواحدلايصدرمنه الاالواحد» را از افلاطون به ارث برده ايم واين مسأله را كه چگونه از وحدت به كثرت و چگونه از كثرت به وحدت مي رسيم را فلاسفه اسلامي با درميان آوردن «عقول عشره» حل كرده اند.
به اديان ابراهيمي كه مي رسيم، مي بينيم خدا در نه توي قدوسيت نشسته است. موسي(ع) از خدا مي خواهد تا خويش را براو بنمايد، خدا به او مي گويد: لن تراني و لكن انظرالي الجبل. خدا در حجر و شجر متجلي مي شود اما موسي تحمل نمي آورد، چون ظرف وجودي موسي(ع) تحمل نظارت جلوه حق تعالي را ندارد و لذا موسي چون صاعقه زدگان بر زمين افتاد و لذا «خرموسي صعقاً» چون قدسيت درعقل متعارف و عرفي ما نمي گنجد. قدس درعرف نمي گنجد و مسأله ما پيوند قدس و عرف است. خدا تجلي مي كند اما موساي پيامبر نمي تواند درك كند. موسي آثار و صفات را مي تواند بشناسد و درك كند اما ذات را نمي تواند ادراك كند.
اما انسانها همچون هميشه درپي «انسان شكلي گري » بودند تا آنجا كه بني اسراييل از موسي خواستند كه براي آنها خدايي بسازد و گفتند: ما آلهه نداريم، آلهه يي درست كن تا آن را بپرستيم. موسي نپذيرفت وآنگاه كه به ميقات رفت،آنها خود دست به كار شدند و گوساله يي ساختند و پرستيدند. آنها درپي موجودي عرفي بودند. درك موجود قدسي براي آنها بسيار سخت بود.
به مسيحيت كه مي رسيم، تئولوژي اگوستين مسأله خدا را حل مي كند. اما چگونه ؟ وي قايل به دوعرصه مي شود: «شهرخدا» و «شهرزميني » . ساكنان شهرخدا قديسين اند وزمين هم ارزشي ندارد و چيزي كه نپايد دلبستگي را نشايد. دنيادار گذر است و دار مقر نيست واز اين دنيا بايد رفت. از چه راهي؟ آن شهر وكشور خدايي، سفارتخانه يي دراين دنيا دارد وآن ، كليساست. بايد از كليسا پاسپورت و ويزا گرفت. راه رستگاري تنها از كليسا مي گذرد. بايد از كليسا وارد شد وطي مراتب كرد ودرنهايت به شهرخدا رفت و آنجا با قديسين محشور شد. لذا كليسا و هيرارشي (سلسله مراتب روحانيت مسيحي ) پيدا مي شود.
از ديگر سو، مسأله تجسد (Incarnation) مطرح مي شود: تجسد ويا حلول «اب» در «ابن». ابن، مسيح است و خدا در «ابن» حلول كرده است . و «ابن » مجسمه خدا درزمين است. خدا به صورت انسان مجسم شده است. چنانكه ملاحظه مي كنيد، اين هم صورتي از انسان شكلي گري است كه در مسيحيت پديدار مي شود. اما مسيح چون عقبه نداشت وعروج كرد. لذا كليسا جاي آن را گرفت. تجسد و حلول (Incarnation) هم نوعي عرفي كردن مفهوم خدا بود. به عنوان مثال، درعيدپاك، مسيحيان نان و شراب را به مثابه «خون خدا» و «گوشت خدا» مي خورند. واين ، جلوه هايي از عرفي شدن و زميني شدن مفهوم خداست.
در پروتستانتيسم، اما مسأله فرق مي كند. چگونه؟ لوتر و كالون گفتند پاپ دجال است و كليسا امري بيهوده است و بايد اين برزخ ميان انسان و خدا را حذف كرد. خداوند مستقيماً درقلب هرمؤمني جلوه مي كند . ازاين رو، دادوستد با خداوند مطرح مي شود وخدا به يك طرف معامله بدل مي شود. واسطه ها حذف مي شوند و اصل «همه كشيشي » مطرح مي شود. انجيل به زبانهاي مختلف ترجمه مي شود و گفته مي شود درك هركس از انجيل براي او كافي است. واين رخداد، نقطه عطفي مي شود براي پيدايش «هابز».
3
هابز درسال ۱۵۸۸ متولد مي شود و ۹۱سال زندگي مي كند. هابز پيوريتن بود. انگليسي ها درآن موقع پيوريتانيسم را پذيرفته بودند . پدر هابز كشيش بود و خود، پرورش ديني و مسيحي يافته بود. او كتاب معروف خود «لوياتان» را به سال ۱۶۵۱ درپاريس منتشر كرد.
لوياتان يعني خداي ميرا. هابز برآن است كه خداي واقعي در آسمان است، اما بايد در زمين خدايي ميرا و مصنوع ساخت. چون انسان گرگ انسان است و در وضعيت طبيعي كه وضعيت جنگل است حرث ونسل از بين مي رود، مي بايد مردم با هم قرارداد ببندند، دوبه دو به نفع شخص ثالث. قرارداد ببندند كه از قوه قهريه شان صرف نظر كنند و آن را به لوياتان بسپارند. اگر مردم همگي اين كار را بكنند، غولي درست مي شود به نام لوياتان. موجودي كه حاكميت دارد، قوه قاهره است ، مي تواند مردم را سركوب كند و بدين صورت، مفهوم دولت مدرن شكل مي گيرد.
نخستين اهميت انديشه هابز پيدايش مفهوم و ماهيت «دولت مدرن» است. دولت مدرن با هابز شروع مي شود. با اينكه ماكياولي چند تلنگر مي زند اما اين تلنگرها كافي نبوده است. انديشه هابز هندسه دارد و افكارش منظومه است. لوياتان چنانكه خود هابز تصويرش را كشيده است در دست چپ عصاي كليسا را دارد(دست چپ، دست ضعيفي است) و در دست راست شمشيري دارد كه نشانه قدرت قاهره است. بدنش فوج انسانها و توده مردم است، همان انسانهايي كه قرارداد بسته بودند. (هابز نخستين انديشه پرداز اصحاب قرارداد است و بعدها لاك، روسو و مونتسكيو مطرح مي شوند) درسوي چپ كليه اسباب كليسايي قرار دارد: كليسا، كلاه كشيش، قدرت معجزه و… و درسوي راست ، اسباب پادشاهي : قلعه ، تاج ، توپ و…
اين نخستين تصوير nation-state هرچند رگه ليبرالي دارد ، اما وجه توتاليتر آن بسيار قوي است .
لوياتان داراي حقوق و اختيارات بسيار زياد است. حق «تفسير انجيل» با اوست و تنها اوست كه چنين حقي را داراست. برخلاف لوتر كه مي گفت هركسي ، خود مفسر انجيل است. لوتر و لوتريانيسم كم كم مردم را اتميزه كرد اما هابز با لوياتان، مردم را جمع كرد . لوياتان «حق ارزشگذاري» را داراست. يعني اوست كه مي گويد چه چيز خوب است و چه چيز بد. چه چيزي حق است و چه چيزي باطل. «حق تعريف» هم با اوست. مفاهيم را او تعريف مي كند. «حق اعدام» و«حق سركوب» دارد. «عزت» مي بخشد و «ذلت» مي دهد. درامور شخصي و در ذهن و ضمير انسانها مي تواند دخالت كند. رزاق است ، منتقم است،مميت است، محيي است. لوياتان از اين حيث مهم است كه بعدها پايه بسياري از بحثها درباب دولت مي شود اعم از بحثهاي ليبرالي وبحثهاي توتاليتري .
با اين بيان ، خداي واقعي و اصلي به آسمانها عروج مي كند و درساحت قدوسيت مي نشيند و درعرف ، خداي عرفي پيدا مي شود و دولت، همان خداي عرفي است. پايه سكولاريزاسيون اينجا نهاده مي شود وجدايي نهاد دين از نهاد دولت به دست هابز شكل مي گيرد ولذا، لوياتان هم «سزار» است و هم «پاپ»، همه قدرتها در دست اوست.
مردم كه درنتيجه پروتستانتيسم اتميزه شده بودند وفرديت و اندويد واليته رخ داده بود و انسانها گرگ هم شده بودند و حالت طبيعي برمردم حكمفرما شده بود، دچار مشكل شده و هابز اين مشكل را با طرح لوياتان حل مي كند.
بعد از هابز وپيدايش دولتهاي اقتدارگرا، نخستين موج ليبراليسم پيدا مي شود و بعد دولتهاي رفاهي ظهور مي كنند. بعد از ركود بزرگ ۱۹۳۳ دولتهاي رفاهي پديد مي آيند . كينز را «ماركس سرمايه دار» لقب نهاده اند . او بود كه با طرح دولتهاي رفاهي بحران سرمايه داري ليبرال را حل كرد. دولتهاي رفاهي همپايه با دولتهاي كمونيستي دوام آورد. اين دولتها اعم از سرمايه داري و كمونيستي دريك جهت با هم تشابه داشتند و آن ، عرفي كردن مفهوم خداست. دولت همه كاره مردم است . معيشت و رزق مردم در دست دولت است. بازنشستگي ، بيمه ، مسكن و … در دست دولت است. دولت رفاهي واجد همه صفات خداست و بسياري از كاركردهاي خدا را به خود اختصاص داده است جز معبود ومعشوق بودن. دولتهاي كمونيستي هم خداي زميني بودند. لذا، ميزان اتاتيسم و دولت گرايي درميان آنها خيلي بالا بود و مردم عادي هم واجد اين خصوصيت هستند كه وقتي «سبب نزديك » را ببينند از مسبب الاسباب غافل مي شوند. انس به سبب هاي قريب آدمي را از يادكرد اسباب بعيد غافل مي كند. به همين دليل، به نظرمي آيد سكولاريزاسيون در دولتهاي اتاتيست شديدتر است. بعد با به وجودآمدن بحران در دولتهاي رفاهي و فروپاشي دولتهاي كمونيست ، موج جديدي از ليبراليسم به وجود آمد كه نئوليبراليسم نام گرفت. اين موج در پي كاهش تصدي دولت و كوچك كردن آن بود . اجمالاً مي توان گفت برخلاف دولتهاي نوليبرال، سكولاريزاسيون و عرفي شدن در دولتهاي اتاتيست بيشتر است و در دولتهاي نوليبرال، خدا بيشتر قدسي است تا عرفي ؛ چون مردم خود بايد گليم خود را از آب بيرون بكشند و لذا دايماً منتظر خدا هستند . شايد پژوهش جالبي باشد كه درآن طيف، اتاتيسم ـ آنارشيسم را با طيف عرفي ـ قدسي شدن مفهوم خدا در ذهن باورمندان مقايسه كنيم.
اين كتاب به زبان فارسي از آن رو اهميت مي يابد كه هابز درپي جداكردن دونهاد دين و دولت بود: «تمييز بين نهاد دين و دولت» . هابز نهاد دين را فقط به امر رستگاري منحصر مي كند؛ همان سخني كه برخي از متفكران معاصر ما بيان مي كنند. سخن هابز مسأله زمانه ماست هرچند كساني بگويند متن قرن هفدهمي به درد امروز ما نمي خورد. اما بي گمان، مسأله هابز، مسأله مبتلابه ماست؛ چون ما «دولت ديني » تأسيس كرده ايم. نكته جالب اينكه ، ما برعكس لوياتان هابز، شمشير را به دست چپ داده ايم و عصا را به دست راست. يعني قدرت روحاني و انتصابي را بر قدرت مدني و انتخابي حاكم كرده ايم ويك لوياتان معكوس ساخته ايم. ما لوياتان را نگاتيو كرده ايم. لوياتان هابزبراي ما شگفت آور است و براي ماجذابيت دارد.
تصور رايج، لوياتان را نقطه عطفي در فلسفه سياست مي داند. از نظر من اين كتاب به همان اندازه نقطه عطفي در فلسفه دين نيز محسوب مي شود و از اين جهت نيز بايد مورد مداقه و مرور قرارگيرد.
۴
واما ترجمه كتاب لوياتان به فارسي.لوياتان كتاب كلاسيك وخيلي جدي است وهردانشجوي علوم سياسي ناگزير بايد اين كتاب را بخواند و تا مضامين آن را نفهمد، ماهيت دولتهاي مدرن را نخواهد فهميد و لاك، روسو ، مونتسكيو ، استوارت ميل و هگل و… را درك نخواهد كرد. البته، كتاب سختي است. ادبيات آن قرن هفدهمي است و دكتر حسين بشيريه درترجمه اين كتاب ، هشت سال زحمت و دشواري را برخود هموار كرده است . بايد به مترجم و ناشرش تبريك گفت.
سعيد حجاريان