اين بخش به هموطناني تعلق دارد كه مدت ها در غربت درس خوانده و زندگي كرده اند و بعد به دلايلي به سرزمين مادري بازگشته اند. تمناي ما از اين دوستان عزيز اين است كه با خود خلوت كنند و سپس از خود بپرسند: چرا به سرزمين مادري برگشتي؟
و آنگاه قلم به دست گيرند و آن پاسخ صادقانه و صريح را براي ما بنويسند.
براي گشودن اين باب، به سراغ دوستي رفتيم كه دانش آموخته روزنامه نگاري است و اكنون در شاخه يي مرتبط به رشته تحصيلي خود به سرزمين مادري خدمت مي كند.
• آقاي زنگنه! بي مقدمه بگو چرا پس از آن همه سال به وطن بازگشتي؟
•• چه سؤال سختي! مگر قرار بود بروم و ديگر برنگردم؟ پس كجا باشم؟ كجا بروم؟ كجا بميرم؟
• منظورم اين است كه با چه هدفي به ايران بازگشتي؟
•• با هدف وفاي به عهدي كه باخودم بسته بودم. اصلاً من رفتم كه برگردم. به همين دليل پس از سالها زندگي و تحصيل دركشوري اروپايي، تصميم گرفتم به اين آب و خاك برگردم و هويت واقعي ام را پيدا كنم. مي خواستم با رايحه شيرين خانواده و گذشتگانم، مشام جانم را تازه كنم. مي خواستم ريشه هايم را پيدا و لمس كنم. نه اين كه گم كرده باشم، نه. فراموش كرده بودم.
• يكباره و شتاب زده برگشتي يا با برنامه ريزي؟
•• دليلي براي شتاب زدگي نبود. دعوتنامه يي براي عزيزترين معلم زندگي ام ـ يعني پدرم ـ كه سالها دلتنگش بودم فرستادم و منتظر شدم. يك شب خواهرم تماس گرفت و مژده داد كه پدر در راه است. و بعد گفت كه پدر با عصا مي آيد. عصايي از زرناب. لب هايم خنديدند اما دلم ناليد. پدر را خوب مي شناختم. طلاي آن تكه جواهر، فرزندانش بودند. به هرحال پدر آمد و من ديدم كه هنوز عادت دارد با نگاه حرف هايش را بزند. در آن زمان طولاني كه با پدر گذشت، نگاه سخنگوي او بر من سنگيني مي كرد. ته نگاهش متانتي تاريخي لانه كرده بود. انگار با پاك ترين واژه ها مي گفت:
ـ عزيزم! درس ات را خواندي، تحقيق كردي و كنجكاوي هايت را ارضا كردي. ناديده ها را ديدي وناشنيده ها را شنيدي. حالا ديگر وقت برگشتن است. پس برگرد. به آغوش وطن. و به آغوش من كه تكيه گاه مي خواهم.
سخنان پدر، وجودم را متلاطم كرد. يكباره همه مسؤوليت ها و تعهدهايي كه در قبال وطنم و هموطنانم داشتم و دارم به يادم آمد. حالا ديگر چيزي فراتر از دلتنگي به جانم چنگ مي زد. من بي تاب بودم و در انتظار لحظه موعود، همراه پدر ثانيه ها را مي شمردم.
• از احساست بگو؛ وقتي قدم بر خاك ايران گذاشتي.
•• از هواپيما كه پياده شدم، وزنم چند برابر شده بود. گويي گام هاي بي قرارم، خاك سرزمين مادري را در آغوش گرفته بود و رها نمي كرد. با همه سلام واحوالپرسي مي كردم. چهره ها برايم آشنا بودند.
وقتي همه زير سقف خانه جمع شدند، دنبال نگاه سخنگوي پدر گشتم. غرور و اشتياق، ته نگاهش موج مي زد.
• همه كساني كه قصد رفتن دارند، به نوعي آواز دهل را مي شنوند. بعد از اين هه سال مي تواني بگويي آواز دهل شنيدن از دور خوش است يا از نزديك؟
•• بستگي دارد.
• به چه؟
•• معلوم است؛ به گوشهايت.