شماره ۱۹۱۳ - سال هفتم - پنجشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۸۰
Thu, Sep 20, 2001
Art purple.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گفت و گو
فرهنگ و انديشه
تاريخ
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
يادداشت ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گفت وگو
قصه هفته
وزيرفرهنگ و ارشاداسلامي :

گفت وگو
امروز با احمدپوري
نخستين كتاب او ترجمه «ده گفت وگو» از نويسندگان و شاعران مطرح جهان بود كه در سال ۶۸ منتشر شد. رمان «برف سياه» اثر ميخاييل بولگاكف را بعدها ترجمه و منتشر كرد و در سال ۷۰ با ترجمه مجموعه يي از شعرهاي عاشقانه ناظم حكمت به اسم «تو را دوست دارم، چون نان و نمك» توسط نشر چشمه، تبديل به نامي آشنا شد: احمدپوري. «هوا را از من بگير، خنده ات را نه» عاشقانه هاي پابلو نرودا، «در بندر آبي چشمانت» عاشقانه هاي نزار قباني و «همه چيز راز است» گزيده شعرهاي يانيس ريتسوس از ديگر آثار احمدپوري است. نشر شالوده نيز دو مجموعه قصه از ترجمه هاي او منتشر كرده است به اسم «قصه هايي از نظر سياسي بي ضرر» اثر جيمز فين گارنر و «پاك كن جادويي» از سيلور استاين. گفت وگوي كوتاه ما را با او مي خوانيد:
027357.jpg
* آقاي پوري، شما شعرهاي عاشقانه چند شاعر معروف جهان را ترجمه و منتشر كرده ايد، عاشقانه هاي نرودا و ناظم حكمت با استقبال زيادي روبرو شد.فكر مي كنيد چه ويژگي هايي باعث اين همه استقبال شده است؟
** شايد به اين دليل كه اين مجموعه ها جزو نخستين كتاب هايي بود كه شعر عاشقانه يك شاعر مطرح را شناسانده و شايد مورد ديگر زبان ترجمه اش بود كه ساده و صميمي درآمد و خوانندگانش آن را پسنديدند. گذشته از اينها نرودا شاعر شناخته شده و خوبي است و اشعارش در جهان خوانندگان بسياري دارد، ناظم حكمت هم همين طور.
* شما سال گذشته گزيده يي از شعرهاي يانيس ريتسوس را منتشر كرديد، اغلب اين شعرها پيش از اين ترجمه شده بودند، چرا به سراغ شعرهاي ترجمه نشده اين شاعر نرفتيد؟
** طبيعتاً هر گزينه همچنان كه از اسمش برمي آيد يك انتخاب است و من اين انتخاب را برمبناي سليقه خودم انجام داده ام، احياناً اگر در اين انتخاب اشعاري قبلاً ترجمه شده بودند، بازهم مي توانستند با ترجمه ديگري در اين مجموعه جا بگيرند تا مجموعه يك دستي انتخاب مرا داشته باشد.
* ملاك انتخاب شما در گزينش و ترجمه شعرهاي ريتسوس چه بود؟
** من بيشتر به شعرهاي كوتاه و سوررئاليستي ريتسوس پرداختم و علاقه بيشتري به اين دست از شعرهاي ريتسوس دارم.
* تا به حال پنج مترجم، پنج كتاب از شعرهاي ريتسوس را ترجمه و منتشر كرده اند؟ به نظر شما كدام ترجمه ها موفق تر بوده اند؟
** هركدام از اين ترجمه ها داراي ارزش هاي ويژه خود هستند، مخصوصاً ترجمه قاسم صنعوي، كه هم از نظر معرفي ريتسوس به خوانندگان فارسي زبان و هم نوع ترجمه قابل تحسين و احترام است.
* در بين شاعراني كه شعرهايشان را ترجمه و منتشر كرده ايد، به كدام يك بيشتر علاقه مند هستيد؟
** به نرودا علاقه بيشتري دارم چرا كه فضاي اشعار او به فضاي شعري ما بسيار نزديك است.
* تمام شاعراني كه شما شعرهايشان را ترجمه كرده ايد، شعرهاي سياسي زيادي هم دارند. آيا بخاطر كم شدن علاقه مردم به شعر سياسي، يا به خاطر اشباع شدن جامعه از شعرهاي سياسي به سمت ترجمه شعرهاي عاشقانه رفته ايد؟
** هيچ كدام از اين علت ها كه گفته ايد، باعث اين نشد كه به سمت شعرهاي عاشقانه بروم. در اصل چون اشعار سياسي اين شاعران به اندازه قابل توجهي ترجمه و معرفي شده بود و خوانندگان كمتر با چهره تغزلي اين شاعران آشنا بودند، به خاطر همين قصد من نماياندن چهره تغزلي آن شاعران بود. همين!
* در طي چندسال گذشته فضاي شعرها به سمت خشونت، سياست و شعار و… كشيده شد پس شما براي تلطيف فضاي شعر و پركردن فضاي تغزل، به عاشقانه ها پرداخته ايد.
** دقيقاً مي توانم بگويم كه براي پركردن اين خلأ بود كه بيشتر به سراغ عاشقانه ها رفتم. باتوجه به استقبال از اين آثار، مشخص شد كه اشتباه نكرده بودم و نگاه من درست بود.
* به نظر شما آيا يك مترجم شعر، بايد شاعر هم باشد تا بتواند در انتقال مفاهيم و فضاي شعر موفق تر عمل كند؟
** من متأسفانه از موهبت سرودن شعر بي نصيبم. اما معتقدم كه يك مترجم شعر اگر شاعر هم نباشد، قريحه شعري بايد داشته باشد. تا در كارش درخشان ظاهر بشود.
* امسال از ميان كتاب هاي شعر ترجمه، كدام اثر را خوانده ايد و بيشتر پسنديده ايد؟
** الآن حضور ذهن ندارم. اخيراً كتابي كه خواندم ترجمه شعرهاي غادة السان بود كه دوست عزيزم دكتر عبدالحسين فرزاد آن را به فارسي در مجموعه يي به اسم «زني عاشق در ميان دوات» توسط نشر چشمه منتشر كرد، كه هم در انتخاب و هم در ترجمه موفق بود و آن را خيلي پسنديدم.
* در ميان آثار داستاني، چه كتابي نظر شما را جلب كرده است؟
** در حوزه داستان هرچند با اندكي تأخير، بارون درخت نشين از كالوينو را خواندم كه بسيار خوب بود و ترجمه زيبايي هم داشت كه توسط سحابي انجام شده بود.
* امسال دومين دوره يي بود كه گروهي از روزنامه نگاران، در حوزه ادبيات داستاني، چندكتاب را به عنوان آثار برتر انتخاب و معرفي كرده اند. نظر شما در مورد آثار معرفي شده چيست؟
** من متأسفانه در جريان آن انتخاب ها نبودم و فقط در نشريات اخبار مربوط به آن را خوانده ام. اما صرف انتخاب داستان و دادن جايزه به نويسندگان كاملاً مورد تأييد من است و به نظرم كاري بس نيكو است و اميدوارم اين نوع حركت ها ادامه داشته باشد.
* آقاي پوري ، الان چه كتابي در دست انتشار داريد؟
** يك مجموعه شعر جهان با نام «آخر اما دل يكي است» از طرف نشر «باغ نو» در دست چاپ دارم. در اين مجموعه حدود سي شاعر مطرح جهان حضور دارند كه از كشورهاي امريكا و كانادا و انگليس و… هستند، از كتاب هاي گوناگون اين اشعار را انتخاب و ترجمه كرده بودم. كتاب ديگرم نامه هاي چخوف به كنيپر (همسرچخوف) است، اين كتاب هم توسط نشر باغ نو در دست انتشار است و اميدوارم تا يك ماه ديگر هر دو كتاب وارد بازار شوند.

قصه هفته
عبور از اسپايدر كريك
027309.jpg
در اينجا مردي كه به سختي مجروح شده سوار بر اسبي هراسان است. آنها در كوههاي راكي، بين ارتفاعات روزولت و اسپايدر كريك هستند «تام» پيشتر دوبار اسب را هي كرده تا از رودخانه ي يخ زده بگذرد. هر دوبار اسب ژست راه افتادن را گرفته بود اما اختيار حركت كردن را از دست داده بود و با وحشت خود را به كناره كشانده بود. تقريباً براي تام مهار اسب و چرخيدن هاي سريع در اين شرايط غيرممكن بود. هر دوبار هم تعادلش را از دست داده بود و زين را رها كرده بود و روي كناره ي ساحل سقوط كرده بود. هردوبار، وقتي فهميد كه رمقش را ديگر ندارد، به زنش «كارول» فكر كرده بود. بار ديگر براي عبور از رودخانه تلاش كرد وتمام نيروي باقيمانده اش را به كار گرفت.
حالا كه غرب قديمي نيست. پاييز سال هزار و نهصد و هشتاد وهفت، يك روز زيبا براي شروع فصل شكارگوزن دوروز پيش «تام» اسب را حركت داد و خيمه ي كوچكش را جمع كرده به زين اسبش بست و از اين كوه بالا زد. به زحمت اسب را از نهر عبور داد اما خيلي هم سخت نبود. اين اسب، كره اسب كارول بود وخودش از راهها بدون راهنما نمي توانست بگذرد. بالاخره بدون زحمت زياد اين راه را آمده بود. اما اين مربوط به قبل از آن مي شود كه آب و هواي دلچسب در منطقه ي اسپايدركريك به هم بريزد؛ البته كره اسب تا حالا بوي خون را استشمام نكرده بود.
زخم «تام»، شكستگي استخوان ران راست اوست. با تكه ي اضافي پيراهن نخي آن را محكم بست اما خون را نتوانست بند بياورد. خون روي شانه راست اسب را گرفته وبر قبضه ي تفنگ شتك زده و از زين اسب مثل خطي باريك شره كرده. تام مي داند اين «خون روي» بالاخره او را بي رمق مي كند و از پريشاني خيال نگران است كه اينجا چه مي كند و گاه به اسب و گاه به «كارول» فكر مي كند. «كارول» هيچ وقت علاقه ي او را به تنها بودن درك نكرده بود. گاه گاه طي اين سالها شكايت كرده بود كه به او چندان توجهي نمي كند. اما او كه خودش مي دانست اين حرفها حقيقت ندارند؛ و هنوز هم به طور مبهم به اين مفهوم رسيده كه «كارول» همه چيز اوست. دلش مي خواست «كارول» اين رامي فهميد. شايد چنين فرصتي در آينده برايش پيش بيايد و به او بگويد.
شايد چون سوار اين اسب بخصوص است اين فكرها رامي كند؛ اسبي كه «كارول» پيش از همه ي اسبهاي ديگر دوست داشت. شايد «كارول» به خاطر اينكه اوقات زيادي را بااين اسب گذرانده بود، بخشي از اين اسب شده بود.
اسب بار ديگر كه «تام» اراده كرد يك بار ديگر از آب بگذرد بازهم هراسان و بي تاب بود. «تام» آرزو مي كرد مي توانست اسب را از اين حالت غيرعادي دور كند؛ اما نه وقت زيادي مانده بود و نه اسب آرام مي گرفت و اين فرصت آخر بود.
آنها آرام در كناره ي نهر راه افتادند؛ يا مي شود يا نه....تمام. اگر اسب از اسپايدركريك مي گذشت مي توانستند براحتي از اين ارتفاع پايين بيايند و بيست دقيقه ي بعد در منطقه يي مناسب چادر بزنند. شكارچيان ديگري هم آنجا هستند و او را به درمانگاه مي برند. اما اگر اسب امتناع كند و ازترس جا خوش كند، كار «تام» تمام است. اسب از كناره خود را بالا مي كشد و مي ايستد و از ترس مي لرزد و ديگر سواري نمي دهد. «تام» خودش را يكه و تنها مي بيند كه از خون ريزي رو به موت است، آن هم در كنار آبشاري يخ زده.
همانطور كه اسب پوزه اش را به طرف آب مي برد و نفير مي كشد، «تام» به فكرش مي رسد پيش از آنكه از اسب بيفتد، چنگ بزند و تفنگ را با خود بكشد. اسب را هي بزند و به جلو براند. اگرچه دلش نمي خواست اما احتمالاً جايي كه سقوط مي كرد و مي افتاد از همان جا به اسب شليك مي كرد. اگر فرصت مي داشت پيش از آنكه بميرند اسب را به طرف خودمي كشيد و كله ي گرم او را چندلحظه يي در آغوش مي گرفت. چه خوب مي شد اگر آنها را در چنين حالتي پيدا مي كردند.
در اينجا مردي كه به سختي مجروح است سوار بر اسبي هراسان است. آنها بر لبه ي بلنديهاي اسپايدركريك ايستاده اند. پاهاي لرزان اسب در آب حركت مي كند و مرد مهميز اسب را به فاصله يي اندك گرفته است.
دان ابراين - مترجم: حميد يزدان پناه

چند شعر از ابوالفضل پاشا
• اين جا براي رقص
اين جا براي رقص
يك روز مانده بود به ميلاد
چشم هايم به ديدنت گشوده شد
رفتيم و دستمال تو پيراهن

آن جا براي كوچ
پله بود و پاگرد و گرما
صدايي از دست ها تكان مي خورد
گفتم اين پنجره ها به كنار
كنار رفتم و بعداً كه يادم نيست

سيگاري اگر بگيرانم
شايد كه ياد من بيايد اين كجا براي نگار؟

• مرا براي خودم
مرا براي خودم
و در اين ازدحام آهن و آدم
من از هيچ ناراحتم هيچ

بوق ها كه يك درميان
آمد كنار ايستادم
چراغ ها همه يك درميان شد
ومرا براي خودم
چه گمان ها كه نبرده باقي ماند

مرا براي خودم
پابه پاي جدول ها كه مي روم
مرا براي خودم بگذاريد

• از آن جا مانده بود
از آن جا مانده بود كه دست من...
دست من كوتاه و
چشم تو رنگش چيست؟
من از نمي دانم خود چه بگويم؟
تاهمين جا داشته باش.

هزار و يك من و پنج شنبه
و از آن جاي قصه بيدارم
كه چشم هاي تو خرما بود
كه دست هاي تو يادم نيست

اگر از خواب خود به آب ها ببرم
بايد بگردم و
دست هاي مرا تاهمين جا داشته باش
027303.jpg
اثري ازنورين معتمد
• در خيابان ها
در خيابان هاي بي هوده رفتن
چه جدول ها سياه شد سفيد شد

دنبال يك لقمه روزي
من از روزي كه منم شهروند شما
روزنامه ها خريدم و دو ريالي ها
تنها خبر به خانه ي خود بردم

در خانه هاي بي هوده ماندن
چه جدول ها سياه شد سياه

• فقط براي همين
فقط براي همين يكي دو ريالي
جواب هاي ندارم شنيده ام
شايد اين مزد همان دست هاي من است

اما كه من به سلام مي رسم
صفي از دست هاي خسيس
باسكه مي كوبند... مي كوبند
صدايي از دل شيشه در مي آورند
اين همه تعجيل
آيا براي كدامين سلام بي جواب؟

شرمنده ام
پول دست هاي شما فرق مي كند:
گاهي سلام
گاهي دو ريالي

شعر تازه يي از منوچهر آتشي
• من و فنج و انار
نه باد تندي مي وزد
نه من شيشه بزرگ را آب و صابون زده ام

پس چرا
اين گونه شهوتناك خود را به پنجره مي مالي ‎/ اي شاخه انار!

ميان آن همه درخت و برگ، تو
با برگهاي ريزت چه داري به من بگويي
ـ چه داري اصلاً

آه!
شايد به گل سرخت مي نازي كه حالا شكفته شده
ـ مثل يك لاله ناگاه
اما
من آن را چهار پنج روز است مي پايم و شكفتنش را درخيال مي كشم
مثل بسياري گلهاي ديگر ـ گيرم نه سرخ آن همه تند

تو كه باز جولان گرفته يي ـ شاخه انار!
اما من
بسكه شعرهاي لوركارا خوانده ام
(همان كه سنگ را هم مي شكند تا جرقه سرخ برآرد
چه رسد به انار! كه هرمصراع او
خوشه يي از انارهاي تركيده است
ـ چه رسد به گل انار!)
اين است كه من‎/ با اين سرخي هاي شگفت عادت كرده ام
ـ اي درخت غريب هميشه يادآور خون

نه! تو باز دست بر نمي داري
حتي حالا كه گل هاي بيشتري درتو شكفته
و سراپايت مثل شهيدان تعزيه ها سرخ است
من با سرخ ها عادت ديرين دارم...

ها!
اما چه بود اين غريبه ـ صدا؟
سرخ اما نه گل
كشيده اما نه ترشح ترش

هي!
فنج كوچولو !
تو بودي چنين جيغ زدي بي هوا و پريدي؟
چرا!

حالا هر چه مي خواهي
خود را به شيشه بمال اي انار تنهاي باغ
پس چرا آرام شدي
ـ حالا كه بادهم تندتر شده؟
آه
همه ماجراهمين بود
تو حالا آشيانه يي ميان برگ ها داري
لابد باد و بيضه ي كوچك
(ـ جيغ فنج و پرش هراسانش از همين بود
مژدگاني به ... جفت!)

و من
ومن؟

آري ـ شعري گذاشته ا م ميان برگ هاي سفيد
به رنگ سرخ انار و صداي فنج
۸۰‎/۶‎/۴

وزيرفرهنگ و ارشاداسلامي :
در هزاره سوم به اتكاي گذشته نمي توان زندگي كرد
گروه فرهنگي : وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در جمع مديران ايرانگردي و جهانگردي كشور گفت: در هزاره سوم صرفاً به اتكاي گذشته نمي توان زيست بلكه با بهره از دستاوردهاي تمدني جديد بايد استعدادهاي بالقوه خود را به بالفعل تبديل كنيم.
احمدمسجدجامعي افزود: گذشته تاريخي و فرهنگي زمينه شكل گيري آينده است اما اين آينده صرفاً در گذشته شكل نمي گيرد.وي اظهار داشت: بايد در شرايط كنوني براي توسعه صنعت گردشگري كشور به پشتوانه تاريخي و فرهنگي خود به تنهايي نگاه نكنيم.
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي با اشاره به روندروبه گسترش صنعت گردشگري گفت: آنچه كه در برنامه ملي گردشگري اتفاق افتاد شناخت ظرفيتها، تعيين اولويتها و فراهم نمودن زمينه حضور و مشاركت سرمايه گذاري بخش خصوصي در اين حوزه است.
مسجد جامعي خاص بودن اماكن و بناهاي فرهنگي و تاريخي را از عوامل جذابيتهاي فرهنگي ذكر كرد و ادامه داد: بايد فرصتي در كشور به وجود آيد كه از فضاهاي تاريخي و باستاني براي جذب توريسم فرهنگي استفاده كنيم.
همچنين وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در ديدار با رئيس تلويزيون الجزاير با وي گفت: با اينكه فرهنگ و تمدن اسلامي پيامي فراگير و جهاني دارد اما به دليل عدم ارتباط مناسب نتوانسته است تا در مجموعه جهان جايگاه ويژه يي را به خود اختصاص دهد.
مسجد جامعي با انتقاد از نبود ارتباطات مناسب بين مسلمانان در سطح جهان، افزود: مسلمانان با وجود گستردگي كه در سطح جهان دارند سهم اندكي را در عرصه ارتباطات به خود اختصاص داده اند و از اين حيث مخاطبان جهاني و منطقه يي مسلمانان به نسبت ظرفيت هاي فرهنگي و تاريخي آنان نيست.
وزير ارشاد اظهار داشت: شايسته است ارتباطات رسانه يي كه منشأ بسياري از ارتباطات ديگر مي باشد بطور متقابل و بي واسطه بين كشورهاي اسلامي صورت گيرد.

غزلي ازكريم رجب زاده
• صبح گرفتار
آقا سلام، صبح گرفتار ما به خير
صبح سحر نديده دشوار ما به خير
از بخت خفته، رنگ مدارا نديده ايم
پايان ناتمام شب تار ما به خير
بودن، نبودن است و نبودن، چه گويمت
اين فصل از فراقي بسيار ما به خير
آري هنوز يك خبر خوش نداشتيم
آقا سلام، لحظه ديدارمابه خير
امروز هم حكايت ماتازگي نداشت
ياد هزار و يك شب سرشار ما به خير
حتي بهار بي نفس از باغ ما گذشت
اي روح خسته، عاقبت كار ما به خير

دو شعر از ايرج مرادي
• خروسها
تاريكي بر خيابان دراز مي كشد
ساعتي ديگر
خورشيد
خروسها را خواب مي كند

من صداي ماشين را كشيده ام
رنگ كرده ام
تا شكل ات شنيده شود
خوابيده ام
تا خيابان و خورشيد
خروسها
از نگاهت پياده شوند.
027306.jpg
• سرخط، نقطه
انگار كه همين ديروز
با جيبهاي پر
يا...
كوچه را هزار بار
از سر خط نوشته ام

رسيده ام به خيابان
كه دست بر گردنم
اين غم لعنتي
سيگار تعارف مي كند
ديگرنمي شود برگشت
نه!
و آخر كودكي را نقطه گذاشت.

چهار شعر از : كوروش خوشنويس
۱

سرخي گونه ها
بازي كردن انگشتها در جيب
هي وراندازكردن لباسها
و دوره كردن دوباره مخارج
تعداد سيگارها
ـ هي احمق
خجالت ندارد!
مرده ها هم عاشق مي شوند!

۲

مي داني
فقط يكي از ورقهايم
خيس شده بود
همين
برگ برنده
پشت برگ بازنده
چسبيده بود!
027312.jpg
اثر ازايوت كوچاريان
3

ش ت ر ق
رق
رق
رق
انعكاس يك سيلي
ها، هو
يك نفس عميق
و بعد
هق
هق
هق
انعكاس فوران احساس، بي قيد و شرط و…
سكوت
سرما
رطوبت
سنگ
بوي خاك
فهم ارزش آتش
و دود
حالا مي فهمم
چرا تابوتهاي اشرافي را دوست ندارم!

۴

نه رقصيدن ياد گرفته ايم
نه گريه كردن
ما
از شرق به شرق غروب مي كنيم
و تنها
گاهي
چند لحظه
همه چيز از پشت پرده يي خيس ديده مي شود
و بعد
چيزي سنگين را مي بلعم
نگران نباشيد
من امتحان كرده ام
حتي يك مرگ را
مي شود بلعيد.

در خواندن چشم هاي شمالي
از چشمهاي ساكت تو، آن همه ساكت تو
سوغات من
يك جفت نسيم پرو پيمان است
شبها به چابكي برمي خيزند
و غبار از اتاق، مي گيرند
غبار از صندلي و ميز ـ تا راحت برآن بشود تكيه زد و نوشت
غبار از دفتر ـ تا از شعرهات
بخوانم كه پير نشدي هرگز
بياد آرم كه پير نمي شوم هرگز
از راديو ـ تا شايد صداي تازه يي بشنوم
از روزنامه ـ تا عاشقانه ترين اخبار را بخوانم يك شب
از روزنامه
از پرده
مهمتر از همه: از پنجره
همين پنجره كه از آن ستاره يي خواهم ديد
كه گفتي، روزي زمستاني مرد
يا به رودخانه يخ بسته يي خواهم رسيد
كه گفتي، آب خواهد شد.
تيرداد نصري

دانشكده خبر و دانشكده روزنامه نگاري تاجيكستان تفاهمنامه همكاري امضا كردند
گروه فرهنگي: دانشكده خبر و دانشكده روزنامه نگاري و مترجمي دانشگاه ملي تاجيكستان ديروز با امضاي يك تفاهمنامه، سطح همكاريهاي آموزشي و پژوهشي خود را گسترش دادند.
رئيس دانشكده روزنامه نگاري و مترجمي دانشگاه ملي تاجيكستان از امضاي اين تفاهمنامه ابراز خرسندي كرد و گفت: اين قرارداد، بويژه اين امكان را براي مافراهم ساخت كه از تجربيات حرفه يي برادران همزبان و هم فرهنگ خود در زمينه روزنامه نگاري بيشتر استفاده كنيم. مهري رفعتي معاون آموزشي و پژوهشي دانشكده خبر نيز اين تفاهمنامه را در سه بخش آموزشي، پژوهشي و دانشجويي عنوان كرد.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |