* نوشتن مي تواند به نوعي تسلاي آن چيزي باشد كه در درونمان شكسته و اكنون هزارپاره شده است.
كازوئوايشيگورو نويسنده ژاپني الاصلي است كه درا نگليس بزرگ شد و تحصيلات دانشگاهي خود را در دانشكده «كنت» به اتمام رساند. در پي موفقيت نخستين رمانش با عنوان «نگاه بي رمق تپه ها» كه جايزه (Winifred Holtby) را از سوي انجمن سلطنتي ادبيات براي وي به ارمغان آورد با دومين رمان اش با عنوان «هنرمند دنياي غوطه ور» در سال ۱۹۸۶ موفق به دريافت جايزه سال Whitbread Book شد. «بازمانده روز» يكي ديگر از پرفروش ترين رمانهاي ايشيگورو بود كه در سال ۱۹۸۹ جايزه بوكر را دريافت كرد و فيلمي براساس اين رمان با بازي «آنتوني هاپكينز» و «راما تامسون» به روي پرده سينما رفت كه نامزد دريافت جايزه اسكار نيز شد.
گفتني است «بازمانده روز» به عنوان يكي از مهمترين آثار اين نويسنده كه با تحسين بسياري از منتقدان بين المللي روبرو بوده است در ايران با ترجمه آقاي «نجف دريابندري» از سوي نشر كارنامه به بازار كتاب عرضه شده است. «زماني كه يتيم بوديم» عنوان جديدترين اثر ايشيگورو است كه سال پيش در دو جلد متفاوت در انگليس و امريكا به چاپ رسيد و به عنوان يكي از بهترين كتابهاي پرفروش سال از سوي چندين سايت معتبر همچون آمازن معرفي شد. متني كه در پي خواهيد خواند حاصل ديدار كوتاهي است كه «لسلي فوربس» با اين نويسنده مشهور در لندن داشته. با هم مي خوانيم:
نخستين تجربه ملاقاتم با كازوئو ايشيگورو همراه با غرابت خاصي بود. خالق رمانهاي پرفروش «هنرمند دنياي شناور»، «تسلا نيافته» و «نگاه بي رمق تپه ها» با لبخندي خويشتندار مانند بودا روبه رويم نشست و با گيتار خود مشغول نواختن آهنگ بلوگراس شد. نواي گيتار تداعي گر تلاطم روحي نويسنده يي است كه همواره در كشاكش ميان دو فضاي فرهنگي متفاوت و شايد متناقض به سر مي برد؛ انگليس، كشوري كه در آن بزرگ شده و ژاپن، وطني كه بدان عشق مي ورزد.
ايشيگورو در سال ۱۹۵۴ در شهر ناكازاكي ژاپن به دنيا آمد و در سال ۱۹۶۰ با مهاجرت خانواده اش به انگليس، مقيم اين كشور شد.
«هميشه به شخصيت ديگري از خود مي انديشم كه مي توانست در سرزمين ديگري شكل بگيرد. مي شد سرنوشت ديگري داشت اما گويا تقدير ديگري برايم رقم خورده بود.»
خاطرات و زادگاه فراموش شده، طول و عرض جغرافياي داستانها و نوشته هايش هستندو و اژه خاطر به مفهوم نگاه كمرنگي از تاريخ در جاي جاي نوشته هايش به چشم مي خورد.
«وظيفه من و هم نسلانم زنده نگاه داشتن خاطرات است. نسلي كه اگرچه در جنگ شركت نكرده اما زيرسايه آن بزرگ شده است. حال بيش از هر زمان ديگري خطر فراموشي اين خاطرات، در كمين نشسته است. مي هراسم از اينكه خاطرات جمعي افرادي كه از نعمت زيستن در گوشه آسوده يي از تاريخ برخوردارند به فراموشي سپرده شود؛ گوشه آسوده يي كه از جنگ و خونريزي در امان است.»
و اين گوشه آسوده براي او شهري است كه در آن مقيم است؛ شمال لندن؛ محله يي يهودي نشين كه در عين حال ژاپني هاي بسياري هم در آن زندگي مي كنند. ايشيگورو معتقد است كه ژاپني ها با يهودي ها دراين گونه محلات با تفاهم كنار مي آيند چرا كه پاي بند به ارزشهاي مشتركي هستند. مكالمه ما با علاقه ايشيگورو به موسيقي و دلبستگي خاص او به اين هنر ادامه مي يابد. او به خاطر مي آورد كه در كودكي علاقه بسياري به نوازندگي داشت اما زندگي، او را مانند تكه چوبي شناور، بر ساحل نويسندگي نشاند.
«نويسندگي دقيقاً آن چيزي نبوده كه مي خواستم انجام دهم. نوشتن مي تواند به نوعي تسلاي آن چيزي باشد كه در درونمان شكسته و اكنون هزارپاره شده است؛ خلق دنيايي نوين به گنجايش چندين صفحه كاغذ و حتي جست وجو در عوالم ديگر مي تواند راهي براي پيوند اين تكه هاي شكسته و يا شايد مرهمي بر آن زخم كهنه باشد؛ زخمي كه شايد هيچگاه درمان نيابد.»
ايشيگورو علاقه مند به نوشتن رمانهاي جهاني است او رمان جهاني را چنين تعريف مي كند: «به نظر من رمان جهاني به رماني گفته مي شود كه حاوي ديدگاهي از زندگي است كه مي تواند براي مليت هاي گوناگون و اعتقادات و عقايد مختلف مهم باشد. اين رمان مي تواند شامل شخصيت هايي باشد كه قاره هاي مختلف را يكي پس از ديگري مي پيمايند و يا ممكن است برعكس قهرمانان آن در يك سرزمين واحد، ثابت و مستقر باشند.»
بحث به زمان كشيده مي شود. به گذشته، به آينده و به حال. «ايشيگورو » از كتابهايش مي گويد. از زمان و مكان وقوع داستانهايش و از قهرماناني كه حوادث مهم زندگيشان از گذشته اتفاق افتاده و تغيير سرنوشتشان خارج از اراده آنهاست. به نظر مي رسد كه شخصيتهاي داستانهاي ايشيگورو با نوعي احساس گناه يا پشيماني درستيزند؛ عذاب وجدان در برابر فرصتهاي از دست رفته و يا عشقي نافرجام. آيا نويسنده، خود با چنين احساس شومي از گناه و پشيماني رودرروست؟
«تصور نمي كنم كه قهرمانان داستانهايم گرفتار عذاب وجدان باشند. هدفم از خلق اين شخصيتها القاي حس گناه يا پشيماني آنها به مخاطب نبود. شخصيتها و قهرمانان تنها با نوعي احساس مسؤوليت كودكانه، غيرمنطقي و تك بعدي نسبت به هر چيزي از جمله طلاق والدينشان و ياحتي جنگ رودررويند.»
«زماني كه يتيم بوديم» عنوان رمان جديدي است كه سال پيش از اين نويسنده منتشر شد درحالي كه حوادث داستان از لحاظ زماني، ميان دو جنگ جهاني اول و دوم روي داده است. اين رمان تجديد ديداري است از سرزمين ادبي ديرآشناي نويسنده به هنگامي كه ارزشها، فروپاشيده و بربادرفته اند. زماني كه بسياري از مردم از دموكراسي به عنوان ايده يي منسوخ ياد مي كردند. شايد بتوان گفت كه حال و هواي اين رمان بيش از ديگر آثارش به فضاي يك داستان پليسي نزديك باشد. «كريستوفر بنكس» راوي داستان به عنوان يكي از مشهورترين كارآگاهان انگلستان مشهور است. حرفه يي كه شايد بدون آن ذره بين كذايي چندان برازنده او نباشد؛ چرا كه تنها زماني در كار خود مهارت دارد كه بخواهد پرده از راز جنايت يا سرقتي به سبك داستانهاي آگاتاكريستي بردارد وگرنه از حل معماي اصلي زندگي خود عاجز است.
چه بلايي به سر والدين بنكس آمد؟ زماني كه كارآگاه داستان، پسربچه كوچكي بود چه كساني را در شهر قديم شانگهاي از دست داد؟
ايشيگورو خود هيچگاه به شانگهاي نرفته اما پدرش كه اقيانوس شناس ماهري است در سال ۱۹۲۰ در اين شهر متولد شد. پدربزرگ ايشيگورو به عنوان يكي از صنعتگران ژاپني مؤسس شعبه شركت تويوتا در چين بود.
« روزگار سختي بود. زماني كه تويوتا بيشتر در زمينه نساجي فعاليت داشت تا ماشين سازي، پدرم عكسي قديمي از آقاي تويوتا دارد كه پشت رل ماشين رولزرويس خود نشسته است.»
«ايشيگورو » از حمله خونين ژاپن به چين در سال ۱۹۳۷ ياد مي كند كه به دنبال آن نزاع و زدوخورد خياباني در شانگهاي بالاگرفت تا جايي كه جمعيت مهاجر اين شهر اشغال شده تبديل به اقليتي تنها و مستقل شدند. همه اين حوادث كه منجر به بازگشت خانواده نويسنده به خانه پدربزرگ او در شهر ناكازاكي شد زمينه ساز پردازش حوادث رمان «زماني كه يتيم بوديم» براي نويسنده بود.
ايشيگورو برايم تعريف مي كند كه هيچگاه در انگلستان احساس يك فرد مهاجر را نداشته حتي وقتي كه در سال ۱۹۶۰ در اين كشور تحصيلات خود را رسماً آغاز كرد.
«حتي زماني كه به مدرسه رفتم بچه هاي ديگر به من پيله نمي كردند. شايد چون فكرمي كردند همكلاسي شان متخصص هنرهاي رزمي است! آن زمان ايده يي مبهم از ورزش «جودو» در اذهان مردم وجود داشت، اگرچه آشنايي من با اين ورزش از چند حركت رزمي ساده كه همه پسربچه هاي ژاپني از عهده آن برمي آمدند تجاوز نمي كرد.»
با همه اين توصيفات «ايشيگورو» داستان نويس خلاقي است كه مصاحبه هاي بسياري با او انجام گرفته، نويسنده يي كه در اوج شهرت، تواضع خود را همچنان حفظ كرده و از هرگونه مصاحبه يا عكس تبليغاتي امتناع مي ورزد. ايشيگورو انگليسي را خوب صحبت مي كند و شايد سالها اقامتش در انگليس از او يك انگليسي زبان حرفه يي ساخته و او را به همرنگي با جماعت و آداب و رسوم انگليسي ها سوق داده است.
خاطرات دوران تحصيلش در انگليس به نوعي يادآور شخصيت «بنكس» در رمان «زماني كه يتيم بوديم» است. كارآگاهي كه دركودكي از ديدي كه مردم نسبت به او به عنوان يك فرد گوشه نشين دارند متعجب است. وقتي دوست «بنكس» او را با لفظ «پرنده عجيب و غربتي» صدا مي زند «بنكس» سخت متحير مي شود چرا كه در اعماق ذهنش خود رابه عنوان فردي كه موفق به همرنگي با جماعت و محيط اطرافش شده به ياد مي آورد. بنكس حتي سعي مي كرد همچون مقلد ماهري، منش دانش آموزان انگليسي را به عينه تقليد كند.
حقه زيركانه يي كه «ايشيگورو » به خوبي از عهده آن برآمد بطوري كه هيچگاه در تنها و نخستين ديدار خود از ژاپن، بعد از ترك وطنش در سن ۵ سالگي، آن احساس ناخوشايند بيگانه بودن را تجربه نكرد. اين تجديدديدار به بهانه تبليغ رمان «بازمانده روز» و يا شايد بخاطر تلاش و پافشاري مادرش در حفظ آن خرده ارتباط فرهنگي با وطنش در سال ۱۹۸۹ صورت گرفت. ايشيگورو از ديد ژاپني ها نسبت به خود مي گويد:
«نسخه اوليه و الگوي تمام عيار يك بچه ژاپني كه در خارج تربيت و بزرگ شده. تويوتا مدل ۱۹۶۰! همه اين حرفها به خاطر اين بود كه از مانع بزرگي كه همان آموختن زبان انگليسي بود عبور كردم! و اين در نظر ژاپني هاي آن موقع تحقق مخوف ترين كابوس آنان بود. من آن چيز بكر، يعني اصالت ژاپني ام را از دست داده بودم.»
حرفهاي ايشيگورو پژواك همان كابوسي است كه در زندگي «آكيرا» دوست دوران كودكي راوي داستان «زماني كه يتيم بوديم» به تحقق مي پيوندد: «مادرم و پدرم ديگه با من ژاپني حرف نمي زنن چون من به اندازه كافي ژاپني نيستم!»
وقتي به ايشيگورو مي گويم كه اين كتاب باوجود اينكه در مورد كشور انگليس نوشته شده حال و هواي ژاپن را برايم تداعي مي كند مي پرسد چرا؟ براستي چرا؟
شايد بخاطر وسوسه او به نوشتن از بهترين ها و برترين ها. همان سختكوشي و جاه طلبي روحي ژاپني ها! نوشتن داستانهايي در مورد بهترين نوازندگان معاصر، مشهورترين كارآگاهان و هزاران بهترينها وبرترين هاي ديگر. و اين همان چيزي است كه «ايشيگورو » بدان اعتراف مي كند: خلق قهرماناني كه در نهايت دوست دارند از خود نشاني به جا بگذارند. ايشيگورو با قاطعيت تمام مي گويد: «موضوع، نياز همه جوامع انساني به اداي سهم خود است، داشتن يك جاه طلبي، بيشتراخلاقي تا مادي و فكر مي كنم تلاش در راستاي تحقق اين مهم براي همه لازم باشد نه فقط براي ژاپني ها!»