شماره ۱۹۲۰ - سال هفتم - پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۸۰
Thu, Sep 27, 2001
Art purple.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
تاريخ
ايران
قرآن
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه

دو شعر از بهزاد خواجات
• زيراين چراغ خواب
در زير نور چراغ خواب
زن به اسب مرده مي گويد:
«تو هيچگاه انسان نبوده يي
تا از تو بدم بيايد، اما»
و هميشه قيامت همين لحظه ها فرا مي رسد
با سه نقطه پي در پي
(راستي آيا گوگول هم كه پله خواسته بود
لحظه يي قبل از مرگ
با همين سه نقطه مواجه بود؟)
همسرم كه هميشه مي گفت «شايد»
اين بار حرفي نمي زند
او قرار است امشب
زيرا اين چراغ خواب
سرش درد بگيرد، سرانجام
بعد از هزارسال
به من سلام كند.
از اسب ها و نعل هاي پنهان در هوا
بهروزي خواسته بوديم
كه ناگهان چراغ خواب آفريده شد
و تشنج يك سلام
با سرنقطه پي در پي...
028122.jpg

• غروب اين پارك
و بالاخره گنجشكان به لانه بازگشتند
و دشت هاي سبز و درياچه هاي آبي
پيراهن كودكي شد كه هر روز
وقتي كه تصميم گرفته مي شد براي هر چيز
در زير درخت بود
تا دانه هاي رنگي اش را برخاك بريزد.
در شاخه هاي انبوه، مردگاني با تقويم هاي پوسيده زرد
آخرين جام جهاني را پيش بيني مي كردند
و دراين سو، انگشت سرهنگ باز نشسته
در شير آب گير كرده بود و در نمي آمد.
در غروب اين پارك، دانايي يعني
رابطه فرا زميني من با گدايي كه بر نيمكت خوابيده
و از اينجا تنها پاهايش ديده مي شود.
اما بالاخره كسي به وصاياي شبنم عمل خواهد كرد
و با شعله لب ها، نامي كه دوست دارد مي گويد و
از ارواح سنگ و سوسن و انسان
اين باد قهوه يي را پاك مي كند.
|
بادا كه گنجشكان به لانه باز گردند
بادشت هاي سبز و درياچه هاي آبي.
بادا كه مردگان، همچنان
به توپ هاي رنگي نگاه كنند.
بادا كه درباره ستاره هاي اين مرد
قضاوت آخرين با آسمان بماند.
بادا كه انسان در چمنزار مرگ عزيز
بي زحمت بادهاي قهوه يي قدم بزند.

يكي از همين روزها
028125.jpg
سپيده دمان دوشنبه يي گرم و آفتابي طلوع كرد . آئورليواسكوور، كه دندانپزشكي تجربي و سحرخيز بود مطبش را رأس ساعت ۶ باز كرد. او از قفسه شيشه يي مطبش چند دندان مصنوعي بيرون كشيد كه هنوز روي قالب گچي خود سوار بودند، بعد يك مشت ابزار دندانپزشكي ديگر را به ترتيب اندازه شان ، روي ميز كارش مرتب كرد، طوري كه گويي براي نمايش به تماشا گذاشته شده اند.
اسكوور، پيراهن بدون يقه راه راهي به تن داشت كه روي گردن با يك سنجاق كراوات طلايي بسته مي شد و با شلواري كه بندهاي آن روي پيراهنش سوار مي شدند بلند و لاغراندام به نظر مي رسيد؛ نگاهي مبهم داشت كه به سختي با محيط اطرافش منطبق بود؛ از آن نگاههايي كه در چشمان آدمهاي ناشنوا ديده مي شود.
وقتي همه چيز را روي ميزش مرتب كرد، دستگاه مته را به طرف صندلي مخصوص دندانپزشكي كشيد و مشغول جلادادن دندانهاي مصنوعي شد. دندانپزشك بي وقفه كار مي كرد، بي تأمل سرگرم دندانها بود، پايش را روي پدال دستگاه مته مي گذاشت و آن را به كار مي انداخت حتي موقعي كه به آن احتياجي نبود.
اندكي پس از ساعت ۸ كارش را متوقف كرد تا لحظه يي از پشت پنجره، آسمان را نگاه كند. چشمش به دو ساركپه (۱) افتاد كه روي ديرك خرپشته خانه همسايه، متفكرانه پرهاي خود را درآفتاب خشك مي كردند. اسكوور به كارش ادامه داد، با خود فكر كرد شايد قبل از ناهار دوباره باران بگيرد. صداي نازك پسر يازده ساله اش رشته افكار او را گسيخت
ـ پدر!
ـ چيه ؟
ـ شهردار مي خواد بدونه كه شما حاضرين دندونش رو بكشين؟
ـ بهش بگو اينجا نيستم.
اسكوور سرگرم جلادادن يكي از دندانهاي طلا بود. دندان را در امتداد دست راستش بالا گرفت و با چشماني نيمه باز مشغول وارسي آن شد. پسرش دوباره از اتاق انتظار كوچك مطب داد زد:
ـ مي گه شما توي مطب هستين، چون مي تونه صداتون روبشنوه!
دندانپزشك به كارش ادامه داد. دندان طلاي صيقلي را روي ميز گذاشت و در جواب گفت:
ـ خوش به حالش ! چه بهتر!
دستگاه مته را دوباره به كار انداخت، سپس از يك جعبه مقوايي كه وسايل و كارهاي نيمه تمامش را درآن نگه مي داشت چندين پل دندانسازي بيرون آورد و از نو مشغول جلادادن يك دندان طلاي ديگر شد.
ـ پدر!
ـ بله (اسكوور هنوز لحن صدايش را تغيير نداده بود)
ـ اون مي گه اگه دندونش رو نكشيد، شما رو با گلوله مي كشه.
دندانپزشك بي هيچ عجله يي، با حركتي بسيار آرام پايش را از روي پدال دستگاه مته برداشت، آن را از صندلي اش دور كرد؛ بعد كشوي زيرين ميزش را تا انتها بيرون كشيد؛ هفت تيري داخل آن بود.
ـ خب . بهش بگو بياد منو با گلوله بكشه!
اسكوور صندلي اش را به جلوي در هل داد و بعد آرنجش را به كشوي ميزش تكيه داد. شهردار در چارچوب درظاهر شد. سمت چپ صورتش را اصلاح كرده بود اما سمت راست، متورم بود و ريشي پنج روزه داشت. دندانپزشك استيصال و درد چندشبانه روز را در چشمهاي بي فروغش ديد. كشوي ميزش را با نوك انگشتش به جلو هل داد و با صداي آرام و موقرانه يي گفت: بشين!
ـ صبح شما بخير
دندانپزشك در پاسخ گفت: صبح بخير
درحالي كه وسايل و ابزار كار دندانپزشك درآب جوش ضدعفوني مي شدند، شهردار سرش را به پشتي صندلي تكيه داد. احساس بهتري داشت اما نفسش سرد بود، مطب فقيرانه يي را پيش روي خود ديد؛ يك صندلي چوبي قديمي، يك دستگاه مته پدالي ، يك قفسه شيشه يي با بطري هاي سراميكي. روبروي صندلي اش پنجره يي بود كه پرده پارچه يي آن از سقف تا شانه يك آدم ايستاده ، ارتفاع داشت. با نزديك شدن دندانپزشك ، شهردار به خود جرأتي داد و دهانش را باز كرد.
اسكوور ، صورت شهردار را به طرف نور گرفت و پس از معاينه دندان عفوني ، دهان بيمار را با فشار اندك و محتاطانه سرانگشتان ، بست.
دكتر گفت: نمي تونم از داروي بي حسي استفاده كنم.
ـ چرا؟
ـ چون دندونتون چرك كرده
شهردار اين بار مستقيم به چشمهاي دندانپزشك نگاه كرد و به ناچار گفت:
ـ باشه وسعي كرد لبخند بزند.
دندانپزشك ، لبخندش را بي پاسخ گذاشت. ظرف حاوي وسايل استريل شده را روي ميز كارش قرار داد و با تأني ، آنها را با يك جفت انبرك سرد از آب جوش بيرون آورد. سپس ظرف مخصوص آب دهان بيمار را با نوك كفشش به گوشه يي هل داد و رفت تا دستهايش را بشويد. همه اين كارها را بدون اينكه كوچكترين نگاهي به شهردار بيندازد انجام داد و اين درحالي بود كه شهردار يك آن چشمش را از دكتربرنمي داشت.
عفونت بخاطر دندان عقل پاييني بود. اسكوور با يك انبراستريل، دندان عقل عفوني را محكم گرفت، شهردار نيز با تمام توان دسته صندلي را چنگ زد و با همه زوري كه داشت پاهايش را به زمين فشرد. به ناگهان خلأ سردي را در كليه هايش حس كرد اما از خود صدايي بروز نداد. دندانپزشك دستش را حركتي داد و با لحني كه حاكي از ملاطفتي گزنده بود تا عداوتي خصمانه ، رو به شهردار كرد وگفت: حالا تاوان ۲۰نفر از كشته هاي مارو خواهي داد!
شهردار لغزش استخوانهاي آرواره اش را بر روي هم حس كرد. به ناگهان چشمانش پراز اشك شد اما نفسش را ، تا كشيده شدن كامل دندانش، در سينه حبس كرد.
چندثانيه بعد ، شهردار، دندان پوسيده اش را از پشت هاله يي از اشك ديد. احساس خوشايند او حالا آنچنان با درد بيگانه بود كه به نظر مي آمد زجر وعذاب پنج شب پيش را اصلاً حس نكرده باشد. نفس زنان و عرق ريزان روي ظرف آب دهان خم شد و براي پيداكردن دستمال، دست در جيب شلوار برد. دندانپزشك دستمالي تميز به او داد و گفت: اشكهايت را پاك كن. شهردار اشكهايش را پاك كرد اما هنوز مي لرزيد. دندانپزشك مشغول شستن دستهايش شد و درهمان حال متوجه سقف ترك خورده مطبش شد كه تارعنكبوتي خاك گرفته با چند تخم عنكبوت و حشرات مرده به آن چسبيده بود.
اسكوور درحالي كه دستهايش را خشك مي كرد برگشت و به بيمارش گفت: استراحت كن و قرقره آب نمك .
شهردار از صندلي بلند شد و با يك تعظيم نظامي غيررسمي خداحافظي كرد. بعد درحالي كه به سوي در پيش مي رفت، گفت:
ـ صورتحساب را بفرستيد
ـ به حساب تو يا به حساب مردم دهكده؟
شهردار بدون آنكه به او نگاهي بيندازد در را پشت سرش بست و گفت:
ـ بازهم همان اتهامات لعنتي !
پي نويس: (۱) از خانواده پرندگان شكاري
• نوشته : گابريل گارسياماركز-مترجم: شيلا ساساني نيا

دو شعر از حميد يزدان پناه
• معمايي با يك علامت سؤال
نمي داني چقدر خسته ام و چقدر از راههاي نرفته دلگير
از همين راهها كه نمي دانم كجا در تو پايان مي گيرد...
روزي كه نمي دانم چقدر دير خواهد بود از پياده رويي برمي گردي كه باد
برگهاي زرد و خشكيده اش را جاروب كرده بود و مي پذيري كه جهان
سرشار از شاعري است كه لبخند تو را تكرار كرده بود لبخندي كه مي گذاشت
شب در تاريكي قرينه هات به ترديد از نبض مكرر تهي نباشد
راهي كه در چال چانه ات مرا به استراحتي كوتاه دعوت مي كرد
فكر مي كنم ساعت را به عقب مي كشي كه هر چه راه مي روم
به انتهاي مسيرت نمي رسم
راهت را نشان بده!
راههاي نرفته يي را كه با برگهاي زرد و سرخ مرا به علامت سؤال خميده يي
كشاند يك علامت سؤال كه مقابل هزار و يكشب نگات
اما هنوز هم
براي معمايي كه تو مي داني ونمي گويي روزها را ورق مي زنم و شب ها را
آن قدر تند مي دوم كه همه ساعت هاي جهان مرا به عقب مي كشند...
028128.jpg

• آخرين نامه
به: خاتون پياده روهاي پاييز
نگفته برايت بسيار گفته ام تا به تصور اينكه بزرگ تر شده باشم
طعم شور نگات را يكجا بنوشمش
از انار پرسيدم از روزهايي كه دور بودند و آشناتر از رگه هاي مورب لبهات
و كفش هايم پاهايم را مي زنند و پياده رو مقابل خانه ام خودش را ليزتر مي كند
هيچ وقت دلم نمي خواست خواستني تر از موهاي بور تو، آفتاب كاهل پاييز
از ميان برگهاي سر و صنوبر بگذرد و بنازد به خويش
پاييز تهران خوب است و به خاطرت بسپار
عصرهاي كشدار و ليمويي رنگ
و اصرار بيش از حد تو را كه بيشتر دوستت دارم
مگر مي شود خواب دست از سر برگهاي نيمه قرمز تمام زرد بردارد؟
رد كفش هايمان درست به خواب هاي تكراري مي مانند
كه روي برگهاي خشك پياده رو ديگر به فردا نمي رسند...
دوستدار تو

گردش
028131.jpg
• سهراب ترابي نژاد

به تماشاي چرخش باران
من دير مي رسم
آن گاه
كه سقف كاذب اين شهر
چتر خيال خاطره است.

تابستان
• فرشاد شيرزادي
در سكوت
پشت اين پنجره باز مي نشينم
تا پيراهنت را... كه نزديك مي آيي ببويم
و بشنوم صداي خرچ خرچ خرده سنگهاي سنگفرش پياده رو را
زير كفش هاي خسته ات.

نامم را نجوا مي كني
هنوز پشت پنجره ام
به پيراهنت، كفش هايت، چشمانت مي نگرم؛
بي مكثي كوتاه يا بلند.
از عطر پيراهنت
سينه يي كه اينك نمي تپد، منفجر مي شود،
سرشار مي شود

مي ايستم
جز خش خش كاغذي آغشته به شعر
چيزي نمي شنوم.

پايانه
• صادق پنجه يي
باران عشق هم كه ببارد،
از ياد نمي روي
آهوي جنگلي!
شبيه پلنگ مي مانم
نه اينكه بخواهم
طالعم چنين مي گويد
آن وقت در نگاهم
موج مي زند حرفهايي كه در دلم بغض مي شود.
مي رود كه نگاهم بماند
كه پشيمان شوي
مي دانم كه وحشت كرده ام
انگار پلنگي كه شير ديده باشد
اما ـ از ياد نبرده ام
در ياد مانده يي
نرفته يي
هنگام كه بايد
مسافران محترم پياده شوند.

دل ما
• علي خادمي
ديدم
با همين دوچشم خودم
كه مردي به درخت سلام داد
و درخت، شكوفه

تنگها ترك خورده اند
شايد هم اين ماهي
خيلي بزرگ شده است
يا دل ما
هواي دريا دارد.

دنياي توي كوچه
همه ي اين كوچه مال ماست
تيرچراغ برق وسط كوچه
آسمان بالاي سرم، هم
كه تو بهتر مي داني
سايه ي مرموزي اما
مي آيد/ و مي رود
از كنار تير چراغ برقي كه منم،
ـ تويي
رنگ درها و دريچه ها و دكان هاي توي كوچه
مال ماست ـ
و دو جفت چشمي كه تو دوستشان داري
همه ي دنياي توي كوچه را
ـ مال ماست ـ
چه كسي پلك مي زند و مي بيند
از توي آسمان بالاي سرش كه تويي
تو هستي.
و سايه ي مرموز و تيرچراغ برق مال ما
و همه ي دنياي توي كوچه
مال ما
و ما
مال ماست



|   شناسنامه   |   آرشيو   |