• زيراين چراغ خواب
در زير نور چراغ خواب
زن به اسب مرده مي گويد:
«تو هيچگاه انسان نبوده يي
تا از تو بدم بيايد، اما»
و هميشه قيامت همين لحظه ها فرا مي رسد
با سه نقطه پي در پي
(راستي آيا گوگول هم كه پله خواسته بود
لحظه يي قبل از مرگ
با همين سه نقطه مواجه بود؟)
همسرم كه هميشه مي گفت «شايد»
اين بار حرفي نمي زند
او قرار است امشب
زيرا اين چراغ خواب
سرش درد بگيرد، سرانجام
بعد از هزارسال
به من سلام كند.
از اسب ها و نعل هاي پنهان در هوا
بهروزي خواسته بوديم
كه ناگهان چراغ خواب آفريده شد
و تشنج يك سلام
با سرنقطه پي در پي...
• غروب اين پارك
و بالاخره گنجشكان به لانه بازگشتند
و دشت هاي سبز و درياچه هاي آبي
پيراهن كودكي شد كه هر روز
وقتي كه تصميم گرفته مي شد براي هر چيز
در زير درخت بود
تا دانه هاي رنگي اش را برخاك بريزد.
در شاخه هاي انبوه، مردگاني با تقويم هاي پوسيده زرد
آخرين جام جهاني را پيش بيني مي كردند
و دراين سو، انگشت سرهنگ باز نشسته
در شير آب گير كرده بود و در نمي آمد.
در غروب اين پارك، دانايي يعني
رابطه فرا زميني من با گدايي كه بر نيمكت خوابيده
و از اينجا تنها پاهايش ديده مي شود.
اما بالاخره كسي به وصاياي شبنم عمل خواهد كرد
و با شعله لب ها، نامي كه دوست دارد مي گويد و
از ارواح سنگ و سوسن و انسان
اين باد قهوه يي را پاك مي كند.
|
بادا كه گنجشكان به لانه باز گردند
بادشت هاي سبز و درياچه هاي آبي.
بادا كه مردگان، همچنان
به توپ هاي رنگي نگاه كنند.
بادا كه درباره ستاره هاي اين مرد
قضاوت آخرين با آسمان بماند.
بادا كه انسان در چمنزار مرگ عزيز
بي زحمت بادهاي قهوه يي قدم بزند.