شماره ۱۹۲۱ - سال هفتم - جمعه ۶ مهر ۱۳۸۰
Fri, Sep 28, 2001
Casual red.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
قديما
فكر
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
جالب ترين ازدواج
عجيب ترين طلاق
حوادث كم نظير
احمق ترين دزد
زندگي تو
پشت صحنه
جالب تر از...
جنايتكارترين قاتلان جهان(۲)

گروه «پليس ياران جوان» تشكيل شد
028377.jpg
گروه حوادث: سازماندهي و آموزش پليس يار جوان از اهداف جديد نيروي انتظامي تهران بزرگ است.
سردار محسن انصاري ـ فرمانده ناحيه انتظامي تهران بزرگ ـ صبح ديروز بااعلام اين مطلب گفت: نيروي انتظامي به دنبال جذب هرچه بيشتر مشاركت مردم در امنيت است.
وي افزود: به همين منظور براي ايجاد اين فرهنگ بين جوانان و نوجوانان پليس يار جوان را راه اندازي مي كنيم.
سردار انصاري گفت: در نخستين اقدام ۱۲۰ نوجوان و جوان به عنوان پليس يار در هفته ناجا فعاليت خواهند كرد و اين طرح ادامه خواهد يافت و روز ۱۳ آبان ماه ـ روز دانش آموز ـ اين تعداد به ۱۷۰۰ نفر خواهد رسيد. وي در خاتمه گفت: اين مهمترين برنامه ناحيه انتظامي تهران بزرگ براي مشاركت مردم در ايجاد امنيت است.

جالب ترين ازدواج
وقتي عروس بله نگفت
028341.jpg
يك عروس جوان هنگام عقد در حالي كه عاقد در حال خواندن خطبه عقد بود، شرطي براي مهريه اش و قبول ازدواج تعيين كرد كه همه را متعجب كرد. وقتي حسين دل به دختر همسايه داد وعشق، عقل و هوش از سرش پراند، پس از ماهها اصرار در حالي كه دخترعمويش را از كودكي به نامش كرده بودند، مادرش را راهي خانه همسايه كرد و از «مهري» خواستگاري كرد.
پدر «مهري» كه مخالف ازدواج دخترش بود، از داماد خواست تا مهريه سنگيني براي دخترش در نظر بگيرد و حسين براي اينكه رضايت پدر عروس را جلب كند يكهزار سكه بهار آزادي براي عروس خود به عنوان مهريه درنظرگرفت.حسين ماهها تلاش كرد تا توانست تمام سنگ هايي را كه خانواده عروس جلوي پايش انداخته بودند، از پيش پا بردارد.
داماد بيچاره وقتي سر سفره عقد نشست، نفس راحتي كشيد و با خودش فكر كرد ديگر همه چيز تمام شد و در همين لحظات است كه زندگي ام شكل مي گيرد و با عشق پيش مي رود.در حالي كه داماد در خيال خود در حال گشت و گذار و به دست آوردن خوشبختي بود، مادرش او را تكان داد و گفت: حسين حواست كجاست.
وقتي داماد به خود آمد، متوجه شد عروس خانم مهريه تعيين شده از سوي او را كه يكهزار سكه طلا بوده است، قبول ندارد.
اختلاف نظر ميان اقوام داماد با عروس بالا گرفت. خانواده عروس كه بي خبر از نظر پنهان و خواسته مطرح نشده او براي مهريه بودند، با تعجب از دخترشان توضيح مي خواستند در حالي كه مي رفت تا مراسم جشن عقد به هم بخورد، داماد در ميان حيرت همه، به عاقد گفت: قبول مي كنم يك كيلو بال زنبور عسل مهريه اش بكنم و به خواسته اش عمل مي كنم.
وقتي عاقد خطبه عقد را جاري كرد. مادر داماد كه آشفته شده بود، در حال ترك كردن محل عقد بود.
عروس به شتاب از سفره عقد بلند شد و به طرف آنان رفت و گفت: فكر نكنيد من مهريه ام را تغيير دادم تا به شما بزرگترها اهانت كنم. فكر نكنيد اين مهريه را خواستم تا پسرتان را آزار دهم و كمرش را براي اينكه آن را تهيه كند، بشكند، نه! اگر من قصد داشتم اين كار را بكنم، مهريه اي درخواست مي كردم كه ارزش مالي زيادي داشته باشد.
نوعروس در حالي كه قطرات اشك از چشمانش جاري بود، گفتك مادربزرگم هنگام مرگش براي من از جواني اش گفت و تعريف كرد كه مهريه اش سه من پوست پياز بوده است وقتي با تعجب به او گفتم چرا پوست پياز، مادربزرگم سرش را تكان داد و گفت: دخترم تو تجربه كافي نداري. مهريه من هم پيشنهاد مادربزرگم بود. براي اينكه شوهرم نتواند هيچوقت مهريه ام را تهيه كرده و طلاقم دهد. سه من پوست پياز براي من درنظر گرفت تا مهريه ام باشد. نوعروس لبخندي زد و گفت: همان زمان به مادربزرگم قول دادم كه من هم مهريه اي براي خودم تعيين كنم كه شوهرم نتواند آن را تهيه كند و طلاقم دهد.
درحالي كه حاضران و شاهدان عقد اين عروس و داماد از نيت خير عروس و داماد آگاه شده بودند، به جشن و پايكوبي ادامه دادند.

عجيب ترين طلاق
كشتي تايتانيك عروس فرنگي
حامد ۲۹ بهار را پشت سر گذاشته بود كه در ديدار غربت دل به دختري ۲۳ ساله بست.سالها دوري از وطن، تحصيل و تنهايي آنقدر كلافه اش كرده بود كه سر سفره عقد هرچه ژاكلين خواست، به پايش ريخت، غافل از اينكه دور خودش تار مي تند و بيچاره مي شود. ژاكلين كه براي حامد عروس فرنگي به شمار مي رفت و به خاطر ۱۳ سال زندگي در فرنگ، آداب ايراني اش را فراموش كرده و رسوم را بوسيده و سرطاقچه گذاشته بود.وقتي حامد دور از دخالت مادرش و خواهرانش، ژاكلين را با مهريه ۱۰۰ هزار مارك زير سايه اش گرفت و پيمان همسري بست، خبرنداشت كه اين مهريه طلايي چه ريسماني بر دستانش مي بندد.
حامد و ژالكين بعد از ۱۹ ماه همسري و زندگي مشترك زير يك سقف، به گفته ژاكلين، يكدفعه زير سر حامد كه حالا ديگر آقاي دكتر شده بود، بلند شد و چشم بسته گوش به فرمان مادرش شد و وقتي فهميد عروس فرنگي اش قصد زندگي در كوچه پس كوچه هاي وطن ندارد و مي گويد خاك وطن بو مي دهد، ترك خانه و همسر كرد و تك و تنها به آغوش مادر برگشت، غافل از اينكه... دو سال بعد وقتي آقاي دكتر ديگر براي خودش دم و دستگاهي به هم زده بود و مطبي در شمال تهران دست و پا كرده بود، عروس فرنگي به ايران آمد. آقاي دكتر وقتي با شكايت و درخواست عروس فرنگي اش پا به دادگاه گذاشت و به دليل نپرداختن مهريه ۵۰ ميليون توماني و عجز از داشتن تمام مهريه، به خواسته عروس فرنگي پا در زندان گذاشت، چندين بيمار بدبخت در مطب انتظار ورودش را مي كشيدند و عروس خانم هم از اينكه شوهر بي وفايش پشت ميله هاي زندان آب خنك ميخورد، دلش خنك شده بود. آقاي دكتر هم از پشت ميله هاي زندان براي مادر زنش پيغام فرستاده بود كه حالا كه اين كار را كرديد، دخترت را طلاق نمي دهم. تا آخر عمر پيش ات مي ماند و تو هر روز موهاي سفيدش را بشمار. آخر آنكه مهريه ارزي جاري شد و كشتي تايتانيك عشق عروس فرنگي و داماد پزشك به گل نشست.

حوادث كم نظير
جوان عاشق و لنگه كفش سيندرلا
028338.jpg
«بهادر» نوزدهمين بهار را كه پشت سرگذاشت، هواي عشق به سرش خورد و دل به دختر يكي از مشتريانش بست.
در حالي كه در شهرك اكباتان در حال قدم زدن بود، به ياد روزي افتاد كه سمانه با پدرش براي خريدن كفش به مغازه مراجعه كرد. چقدر براي اينكه خواسته سمانه و سليقه او انجام شود، كفش از قفسه ها درآورده بود تا اينكه «سمانه» كفشي خريد و «بهادر» نفس راحتي كشيد. همان روز وقتي «سمانه» از مغازه رفت، بهادر با خودش فكر كرد چه خوب بود كه با اين دختر ازدواج مي كرد.
از آن روز به بعد بهادر فهميد كه دل به دختري داده كه هيچ نشاني از او ندارد. چند هفته بعد وقتي صاحب كفش فروشي تلفني با پدر سمانه حرف زد، «بهادر» شماره خانه سمانه را از دفتر تلفن صاحب فروشگاه برداشت و غروب زودتر از هميشه از مغازه بيرون زد. شماره تلفن را با ترس و لرز گرفت. چند روز اين كار را كرد تا بالاخره سمانه گوشي را برداشت.
«بهادر» وقتي كنار جرثقيل رسيد، به اطراف نگاه كرد. يك دفعه چيزي به ذهنش خطور كرد راهي براي رسيدن به «سمانه» نبود. چندبار از طرف او جواب رد شنيده بود. سرش را به طرف آسمان بلندكرد. خورشيد بشدت مي تابيد. پله هاي جرثقيل را بالارفت وقتي به نوك جرثقيل رسيد، پايين را نگاه كرد.
چند كارگر او را ديدند، با فرياد از او خواستند پايين بيايد. هيچكس نتوانست براي بهادر كاري كند. حتي مأموران كلانتري.
بالاخره بعد از چندساعت وقتي مأموران نيروي انتظامي پي به عشق آتشين «بهادر» بردند و انگيزه اش را از خودكشي فهميدند، آدرس خانه سمانه را از او گرفتند.
سمانه به هزار حرف و اصرار حاضر شد تا پيش بهادر بيايد. دختر جوان از نردبان آتش نشاني بالارفت. پسر عاشق را با حرف و وعده به پايين آورد و در حالي كه بهادر فكر مي كرد «سيندرلا»ي زندگي اش به سوي او بازگشته است، از او به جرم ايجاد مزاحمت و آبروريزي شكايت كرد.

اين حادثه ۱۷شهريورماه در شهرك اكباتان رخ داد و مأموران كلانتري ۱۳۵ در محل حاضر شده و جوان عاشق را با كمك دختر موردعلاقه اش از خودكشي منصرف كردند.

احمق ترين دزد
چايي پررنگ
028335.jpg
آبدارچي يك شركت رايانه اي نمي دانست با سرقت يك دستگاه ضبط جيبي همه چيز دست به دست مي دهد تا او در پشت ميله هاي زندان آب خنك بخورد.
اين سرقت زماني شروع شد كه آبدارچي سيني به دست وارد اتاق كاركنان شركت شد، وقت ناهار بود و هيچكس پشت صندلي هاي كارشان نبود.
«نقدعلي» وقتي براي جمع كردن استكان هاي چاي، قدم برداشت با ديدن ضبط كوچكي در برابر ميزكار ايستاد، زيرچشمي به اطراف نگاهي كرد، در اتاق بسته بود و هيچ موجود زنده اي، او را نمي ديد.
مرد آبدارچي در يك حركت سريع، ضبط را برداشتت و با پنهان كردن آن زير پيراهن، بدون برداشتن استكانها، عين برق زد بيرون از اتاق.
وقتي ناهار خوردن كاركنان تمام شد و آنها پشت ميز كارشان نشستند. «محمد» ديد كه ضبط كاري اش نيست، تعجب كرده بود. همه جا را زيرورو كرد اما هيچ نبود، سريع سراغ «نقدعلي» رفت، آبدارچي شانه هايش را تكان داد و گفت كه حتي براي جمع كردن استكان چايي هم به اتاق آنها نرفته است.
چند روز بعد، انباردار شركت، برگه خريد را به دست موتورسوار داد تا او يك ضبط جيبي خريداري كند.
وقتي مراحل خريد، سند زدن با رسيدن آن به دست «محمد» تمام شد، «محمد» با تعجب ديد اين ضبط همان ضبطي است كه چند روزپيش از اتاق كار آنها به سرقت رفته است. با كشف اين حقيقت، مسأله بالا گرفت و حراست شركت مأموريت يافت دزد را شناسايي كند، ابتدا مرد موتورسوار زيرسؤال رفت اما وقتي مشخص شد كار او نيست همه دست به دامان مغازه دار شدند.
مرد مغازه دار، اول ترسيده بود و زيربار نمي رفت، اما وقتي ديد مسؤولان شركت مي خواهند شكايت بازي كنند، پذيرفت در پيداكردن دزد شركت آنها را كمك كند. كلي طرح ريخته شد، بازجويي از كاركنان، جلسه عمومي گذاشتن تا اينكه قرار شد تمامي پرسنل به بهانه امضا دادن در پرونده پرسنلي به كارگزيني بروند غافل از اينكه مرد مغازه دار چهارچشمي آنها را زيرنظر دارد.
در كارگزيني همه كمين زده بودند، كاركنان يكي يكي مي آمدند و مي رفتند و مرد مغازه دار با ديدن هركدام ابرو بالا مي انداخت، تعداد كمي مانده بودند كه امضا نداده بودند، داشت نقشه آنها با شكست روبرو مي شد. سرظهر، صداي دمپايي «نقدعلي» در راهرو پيچيد، «آبدارچي» لبخند به لب داشت و با زمزمه كردن يك ترانه قديمي به سمت اتاق ۲۰۲ مي رفت، وقتي «نقدعلي» وارد اتاق شد چشم به استكانهاي پر از چايي سيني دوخته بود و يكي يكي استكانها را جلو كاركنان كارگزيني گذاشت.
وقتي «نقدعلي» ديد يك استكان چايي كم آورده است، سربالا كرد، باورش نمي شد مردمغازه دار با خنده اي به او نگاه مي كرد.
آن روز وقتي هوا تاريك شد، «نقدعلي» لباس خاكستري زندان به تن داشت و در گوشه اي از سلول موهاي سفيدش را شانه مي كرد.

زندگي تو
تنهايي من يا تو
028344.jpg
پيرزن آهي كشيد. قد راست كرد و دوباره نفس زنان به طرف دريا حركت كرد. خوب مي دانست كه سالها پيش وقتي دستش از همه جا كوتاه شده بود، چه كار كرده است. پيرزن كنار دريا رسيد. سي سال پيش بود كه اينجا درست همين جا او به خاطر سختي ها دخترك را به آسمان و دريا سپرده بود.
مرد آخرين روزهطاي زندگي اش را مي گذراند. چقدر به عشق زن و بچه هايش كارگري كرده بود، اما هيچ وقت فكر نمي كرد در جواني ناچار شود آنها را تنها بگذارد.
قلب مرد به سختي فشرده شد. با خودش فكر كرد منصوره دور از من، بدون من چطور هشت بچه قد و نيم قد را نگه دارد، از كجا شكم شان را سير كند. از كجا برايشان... قطرات اشك بر بغض گلوي مرد بيمار چيره شده و آرام آرام برگونه هاي فرورفته و زرد رنگ مرد قدم گذاشتند.
مرد به ياد روزي افتاد كه منصوره براي اولين بار به خانه اش پا گذاشته بود، از آن روز بود كه با مهرباني آشنا شده بود، از آن روز بود كه عشق بر قلبش پا گذاشته بود. از آن روز بود كه به عشق منصوره و بچه هايي كه پشت هم صف مي كشيدند كار گري كرده بود و از عشق آنها به آب و آتش زده بود و حالا بايد رهايشان مي كرد، تنهايشان مي گذاشت و مي رفت. مرد چشم هايش را بست و...
«منصوره» چادر رنگ و رو رفته اش را تا جلو صورتش پايين كشيد. قنداق را با نوزاد كوچك در آغوش فشرد. هيچ راهي نداشت. اگر اصغر بود، اگر سرطان به خانه آنها هجوم نبرده بود، اگر...
زن صداي امواج را كه به سختي به هم مي خوردند، شنيد. شش ماه بود كه اصغر رفته بود و او را با ۹ بچه تنها گذاشته بود. چقدر تولد اين دخترك كوچك سخت بود. «شقايق» اش را نديده، رفته بود. زن بايد براي بچه هايش كارگري مي كرد، قول داده بود تا كاشانه اش را نگه دارد. قول داده بود، بچه ها را ... سخت بود.
زن جوان به كودكي اش فكر كرد. هيچ وقت طعم راحتي نديده بود. اما «شقايق» بايد خوشبخت مي شد. او مي خواست لا اقل آخرين يادگار اصغر را خوشبخت كند. شقايق نبايد طعم فقر را مي چشيد.
گونه هاي شقايق با اشك هاي مادر خيس شد. زن تمام قدرتش را جمع كرده بود كه ضجه نكند. خيلي سنگين بود. براي آخرين بار به شقايق شير داد. تمام سينه اش را از بوي نوزادش پر كرد.
صداي گريه «شقايق» در ميان صداي امواج گم شد. زن فاصله مي گرفت و با هر قدم پيرتر مي شد.
درست ۳۰ سال بود كه او كنار دريا مي آمد. حالا آنقدر پير و فرسوده شده بود كه بايد خودش هم مي رفت؛ اما شقايق، اي كاش او را دوباره مي ديد.
زن آرام آرام بر ساحل شني قدم گذاشت. صداي گريه هاي شقايق از ميان امواج به گوش هايش خورد. سراسيمه درساحل شروع به دويدن كرد، اما دردي در پاهاي خود حس كرد. وقتي پيرزن بي حال روي زمين افتاد. زن جواني خود را به او رساند.
ـ خانم چي شده؟ كمك نمي خواهيد؟
ـ نه مادر، چيزي را كه من مي خواهم، تو نمي تواني برايم پيدا كني.
ـ مادر طلا و جواهرت را گم كرده اي؟
ـ نه مادر! به من مگر مي آيد كه طلا و جواهر داشته باشم، مادر جان من دخترم را گم كرده ام.
زن جوان پاهايش سست شد. آرام روي ماسه ها زانو زد.
ـ مادر برايم بگو، چطور دخترت را گم كردي.
ـ ۳۰ سال پيش وقتي پدرش عمرش را به شما داد و تنهايم گذاشت، به خاطر خوشبختي اش روي همين ماسه ها، همين جا دختر سه ماهه ام را گذاشتم و رفتم.زن جوان به صورت زن خيره شده بود و به چشم هاي پيرزن از پشت پرده اشك نگاه مي كرد.
چقدر تنهايي اش از جنس تنهايي پير زن بود.
زن جوان به سختي از روي ماسه ها بلند شد، پيرزن را بلند كرد و آرام آرام از ساحل دور كرد.
پيرزن هنوز با خودش، با زن جوان حرف مي زد.
ـ نمي دانم دخترم هيچوقت كنار دريا آمده يا نه؟ نمي دانم او مي داند سالها است كه كنار دريا مي روم تا او را ببينم. نمي دانم خوشبخت شده يانه؟ نمي دانم شقايق كوچكم خبردارد در كاغذي كه همراهش كردم، تمام قلبم را گذاشتم...
زن جوان ديگر حرفهاي پيرزن را نمي شنيد. به طرف دريا برگشت. دستهاي لرزانش را به طرف آسمان گرفت. صداي گريه اش در هياهوي امواج گم شده بود.
زن جوان سر بر سينه نا آرام مادر گذاشت و گريه هايش در ميان امواج گم شد.
بر اساس زندگي شقايق.م از جنوب به قلم مريم ساماني

شما هم مي توانيد قصه زندگي تان را با تلفن ۸۷۶۱۶۲۱ به ما بگوييد.

پشت صحنه
و بازهم مرده زنده شد
يكي از نيروهايي كه تازه در گروه بررسي صحنه جرم همكاري خود را با ما آغاز كرده بود، كمي از مرده مي ترسيد. چندباري با خنده و گاهي كمي تا قسمتي جدي از من خواست تا جايي كه ممكن است به او اموري محول شود كه در تماس مستقيم با مرده نباشد. ما نيز به شوخي و جدي سعي كرديم خواسته او را اجابت كنيم تا اينكه:
نزديك غروب باهم در صحنه مرگ زن معتادي حاضر شديم. يكي از اعضاي گروه كه از ترس همكارش اطلاع داشت شروع به تعريف از اينكه گاهي مرده زنده مي شود و زنده شدن زن مرده وحشتناكتر است و... كرد.آن همكار ما كه كمي مي ترسيد نمي توانست ترس خود را پنهان كند مخصوصاً وقتي كه از او خواسته شد نسبت به حركت دادن جسد كه چمباتمه نشسته و در حال مصرف موادمخدر مرده بود. اقدام كند... همه چيز در يك آن اتفاق افتاد. همين كه او جسد را حركت داد برق رفت همه جا تاريك شد جسد كه كمي برگشته بود شروع به خرخر كرد. همكار ترسوي ما! در حالي كه با لكنت زبان فرياد مي زد مـ مـ مـ مرده زنده شد به طرف در فرار كرد و به ناگاه سرش بر اثر برخورد با چارچوب صدمه ديد و...
بقيه مي خنديدند و او از درد ناله مي كرد چند روز بعد هنوز روي تخت بيمارستان مي گفت مـ مـ مـ مرده زنده شد؟
جعفر رشادتي

جالب تر از...
آقاي دكتر! انگشتم كو؟
پسر جوان وقتي براي درمان عفونت ناخن پايش به پزشك جراح مراجعه كرد، اطلاع نداشت كه دكتر قلابي ناشي به جاي درمان ناخن، انگشت پاي او را قطع مي كند!
ماجرا از اين قرار بود كه «مهرداد» در جريان بازي فوتبال انگشت شصت پاي راستش هنگام شوت زدن، به زمين خورد و ناخنش شكست. او ابتدا با بي اعتنايي با درد ناخن برخورد كرد! سه روز بعد وقتي به علت درد وحشتناك انگشت به پزشك مراجعه كرد دكتر پس از معاينه انگشت، به فوتباليست جوان گفت: پسرم ناخن انگشتت چرك كرده است. اگر هرچه سريعتر جراحي نكني، ممكن است چرك وارد خون شده و برايت مشكل ساز شود.
مهرداد به توصيه اين پزشك به دكتر جراح مراجعه كرد و ماجراي عفوني شدن انگشت شصت خود را با او در ميان گذاشت.جراح ناشي، پس از معاينه ابتدايي گفت: ۵۰هزارتومان به حساب شماره ... واريز كن تا انگشتت را جراحي كنم!
فوتباليست جوان كه آرزو داشت روزي مثل «علي دايي» شود، با خود گفت: «۵۰هزارتومان در برابر پولي كه بعداً به من مي دهند چيزي نيست، با همين تصورات با هر زحمتي بود، با قرض كردن از دوست و آشنا. اين پول را تهيه كرد و نزد دكتر جراح رفت.»
دكتر نگاهي به مشتري انداخت و گفت: برو روي تخت دراز بكش. مهرداد به دستور دكتر عمل كرد. آمپول اول كه به پاي او تزريق شد، احساس كرد آتش به جان او ريخته اند. ولي درد را فروخورد، آمپول دوم و سوم. او ديگر طاقت نياورد و از ته دل فرياد كشيد و بي هوش شد.
وقتي به هوش آمد، منشي مطب انگشت پاي او را قطع كرده بود!با اعلام شكايت اين فوتباليست جوان تحقيقات قضايي درباره اين پرونده آغاز شده است.

جنايتكارترين قاتلان جهان(۲)
قربانيان، ميهمان شام آخر بودند
028329.jpg
ستارگان قتلهاي سريالي امريكا را يك زوج جنايتكار تشكيل مي دادند كه اوتيس تول (ottis toole) و هنري لوكاس (Henry lucas) نام داشتند.
اين دو جنايتكار درمدت ۱۰سال بيش از ۶۰۰قتل را مرتكب شدند و به گونه اي اقدام به جنايت مي كردند كه به عنوان كريه ترين چهره هاي تاريخي تبديل شده اند.
«هنري» درخانه يي به دنيا آمد كه چيزي جز فساد، مستي و آزارواذيت درآن پيدانمي شد.
«هنري» از وقتي كه شخصيت اش شكل گرفت، مي ديد كه مادرش چگونه به اذيت پدر مست اش مي پردازد. سالهاي كودكي او پس از خودكشي پدر الكلي اش به گونه اي ديگر رقم خورد. حالا او كه تنها چندسال داشت، با واژه خودكشي نيز آشناشده و آن را از نزديك حس كرده بود.بعد از خودكشي پدربود كه او با فساد آشناشد. او به چشم خود ديده بود كه چگونه مادرش به فسادروي آورده است. وقتي دوران كودكي وي سپري شد و او به سن نوجواني رسيد، يك بار «هنري» به مادرش كه دچار انحطاط اخلاقي شده بود، حمله كرد و با ضربات چاقو او را بشدت مجروح كرد. شدت جراحات به گونه اي بود كه مادر هنري چندروز در حالي كه بيهوش بود در بيمارستان بستري شد.
از آن به بعد اختلاف «هنري» نوجوان با مادرش بالاگرفت و چندسال بعد در حالي كه هنري به دوران جواني رسيده بود، شدت اين اختلافات به اوج رسيد و او يك بار ديگر درحال مستي با چاقو به مادرش حمله كرد و بالاخره اين آزار و اذيت ها باعث شد تا او اولين قتل خود را كه قتل مادرش بود، انجام دهد.
پليس بعد ازاين قتل، «هنري لوكاس» را دستگيركرد. «هنري» پس از محاكمه در دادگاه قاضي او را به اتهام قتل مادرش به ۴۰سال زندان محكوم كرد.«هنري» پس از ۱۰سال مشمول عفوشد و از زندان آزادشد.
سال ۱۹۷۶ بود كه هنري لوكاس بامردجواني به نام اوتيس تول آشنا شد و اين آشنايي باعث شد تا «هنري» دست به جنايات ديگري بزند.
«اوتيس» به او گفته بود كه توسط پليس به علت انجام قتل هاي متعدد تحت تعقيب است.
همان زمان وقتي اوتيس با علاقه زياد از قتل هايي كه انجام داده بود براي هنري تعريف مي كرد، او را با روش وحشتناك جديد خود در جناياتش آشناكرد.
همان زمان وقتي «هنري» از «اوتيس» خواست تا با او در انجام جنايات همراه شود ودر ميهماني مرگ شركت كرد.
دختران و زنان جوان ازسوي اين دو جنايتكار خون آشام براي صرف شام در رستوران هاي مختلف دعوت مي شدند.بعد از صرف شام كه نزد اين دو ستاره قتل در امريكا به شام آخر شهرت داشت اوتيس با بي رحمي آنان را به قتل مي رساند و بعد اقدام به جداكردن گوشت هاي بدن آنان كرده و آن را با حالتي پليد و حيواني مي جويد و لذت مي برد.
028332.jpg
«هنري»، آدمخواري «اوتيس» را نمي پسنديد و با او اختلاف داشت. «هنري» به «اوتيس» مي گفت، به جاي خوردن گوشت قربانيان، با آنان رابطه جنسي برقراركن و اگر هم طعمه يي پيدانمي كني، از حيوانات استفاده كن.
اگرچه اختلاف نظر ميان اين دو جاني پليد بود ولي هردو اعتقادداشتند كه بايد طعمه هايشان از ۶ تا ۲۶ساله باشند و آنها را از سطح اتوبان ها و جاده ها انتخاب كنند. همين روش آنان در انتخاب قربانيان و طعمه هايشان باعث شده بود تا به عنوان قاتلان اتفاقي شهرت پيداكنند.
جدايي هنري واوتيس كه به پرندگان عاشق مرگ مشهورشده بودند از زماني اتفاق افتاد كه «هنري» خواهرزاده ۷ساله اوتيس را تحت آزار و اذيت قرارداد.درست ۸سال بعد وقتي جسد خواهرزاده ۱۵ساله «هنري» در حالي كه اعضاي او قطع شده بود پيداشد، هيچكس جز او نمي دانست كه قاتل كيست.
پليس بعد از سالها تعقيب طولاني توانست درسال ۱۹۸۵ هنري لوكاس را دستگيركند. مدتي بعد «اوتيس تول» هم دستگيرشد و همان زمان پس از بازجويي هاي تخصصي پليس دريافت اين دو جاني تبهكار در انجام صدها جنايت با هم همكاري داشته اند.
آنان در ساعت ها بازجويي به ۶۰۰جنايت در ۲۶ايالت امريكا درطول ۱۰سال اعتراف كردند، اما پليس تنها توانست براي ۲۰۰جنايت از جنايات اين دو پرنده عاشق مرگ پرونده تشكيل دهد.هنري لوكاس در اعترافاتش به پليس گفت: به يكي ازدوستان صميمي ام به نام «گويانا» درطول چندسال سم تزريق كرده ام و خداوند دست هاي مرگ مرا كمك مي كرد. هنري پس از محاكمه اي جنجالي در ۳۰ ژوئن سال ۱۹۹۸ اعدام شد.زوج هنري،اوتيس تول پس از بازجويي ها و اعترافاتي كه كرده بود، تحت معاينات رواني قرارگرفت. متخصصان روانپزشكي امريكا اعلام كردند: او دچار بيماري رواني دوشخصيتي است.
قضات دادگاه اوتيس را به شش بار حبس ابد محكم كردند، اما او درسال ۱۹۹۶ به علت بيماري نارسايي كبد در زندان درگذشت.
اوتيس درحالي كه آخرين لحظات زندگي اش را مي گذراند، گفت: پسر ۶ساله آدام ولش (Adam walsh) ـ تهيه كننده تلويزيون ـ را به قتل رسانده است. هنري قبل از اعدام اعلام كرد: او پسر آدام ولش را كشته و در باغچه خانه اش به خاك سپرده است.
پليس در جست وجوي خانه هنري قطعاتي از بدن پسر ۶ساله را پيداكرد و روشن شد قاتل اين پسرك ۶ساله كسي جز هنري لوكاس نبوده است.
ترجمه و تنظيم : مريم ساماني


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   قديما   |   فكر   |   گزارش روز   |   ادبيات   | 
|   موسيقي   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   | 
|   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |