شماره ۱۹۲۱ - سال هفتم - جمعه ۶ مهر ۱۳۸۰
Fri, Sep 28, 2001
Litera red.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
قديما
فكر
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
ارادت به آستان شاه مردان حضرت علي (ع)
داستان هفته

ارادت به آستان شاه مردان حضرت علي (ع)
به مناسبت سال امام علي (ع)
028479.jpg
مولود نبي (ع) نخستين آهنگ خانقاهي رسمي ثبت شده در تاريخ موسيقي ايران است. طبع علي امجدشيداي شيرازي (متوفي به سال ۱۲۸۵ ش) ، ملودي و كلام اين تصنيف را آفريده است. شيدا از ارادتمندان حضرت ميرزاحسن اصفهاني (صفي علي) و مريد خاص او ، علي خان ظهيرالدوله (صفاعلي ) و معتكف درخانقاه صفي بود. شيدا نخستين تصنيف ساز بزرگ ايراني درصدسال گذشته است كه كلام و موسيقي آثارش را خدا آفريده و مجموعه تصنيف هاي او به روايت استاد عبدالله دوامي ، به قلم تواناي استاد فرامرز پايور نت نويسي شده است.
شيدا اين «سرود درويشي » را براي دوستان انجمن اخوت به مناسبت روز مولود حضرت علي(ع) ساخته بود. اين آهنگ به دست بهترين موسيقيدانان وقت در روز معين اجرا مي شد و خوانندگان بزرگي نظير سيدحسين طاهرزاده آن را مي خواندند. اجراهاي متعددي از اين اثر در دست است كه قديم ترين آن متعلق به سالهاي كهولت استاد ابوالحسن خان اقبال آذرملقب به اقبال السلطان (۱۳۵۰ـ ۱۲۴۷) است . اقبال اين آهنگ را با حفظ روحيه اصلي واصيل آن و با لحن مخصوص خود تغني كرده است. آهنگ درحدود درآمد سه گاه با اشاراتي به ديگر گوشه هاست.
سيدعليرضا ميرعلي نقي

داستان هفته
نون و گلاب
028482.jpg
چند زن و مرد سوگوار تابوتي بردوش دارند. آنها به سوي قبرستان مي روند . پسري زير درختي نشسته است و بطري هاي خالي پلاستيكي را پرمي كند. او اين كار را خيلي باعجله انجام مي دهد. چند پسربچه هم كنار او نشسته اند. او به هركدام چند بطري مي دهد، يكي از آنها مي پرسد:
ـ همه اش آب كه نيس؟
كسي جواب نمي دهد. انگار همه به كاري مشغولند . او دوباره مي گويد:
ـ هفته پيش به يه عزادار گلاب فروختم. بطري رو كه بو كرد، فهميد گلاب نيست، دوتا چك به من زد.
كاظم كه بطري ها را پر مي كرد، بي آنكه به او نگاه كند، مي گويد:
ـ از بي عرضگيته.
بچه ها، بطري هاي گلاب را در كوله پشتي خود مي گذارند، دوتاهم با دست مي گيرند و با نشاط كودكانه به سوي قبرستان مي دوند. چندي نرفته اندكه كاظم با لحني عصباني و قاطع فرياد مي زند:
ـ مراقب اون پسره هسين؟
يكي از بچه ها مي گويد:
ـ لطيف ؟
كاظم مي گويد:
ـ آره … اگه اونو ديدين ؟ بزنينش.
باد تندي درقبرستان پيچيده است. باد تكه هاي كاغذ و خاك را روي يك قبر تكان مي دهد. روي سنگ قبر يك بيت شعر به چشم مي خورد.

لطيف در سينه باد ايستاده است. او انگار روي قبرستان حيران است. باد با خود صداهاي بسياري دارد. گريه و آواز قرآن نيز در فراز ونشيب باد شنيده مي شود. مردي كه سياه پوشيده است با صورتي اندوهگين نزديك مي شود و به لطيف مي گويد:
ـ يه شيشه گلاب
انگار لطيف ، درهمين لحظه گمشده اش را مي يابد. با هيجان به سويش مي دود . مرد فرياد مي زند:
ـ پسرجون، تومگه گلاب فروش نيستي؟
لطيف يك بطري به او مي دهد و با عجله مي دود. مرد دوباره فرياد مي زند:
ـ پولش …
دختربچه يي با چند بطري گلاب درقبرستان است. دختر توجه چنداني به محيط ندارد. دراين زمان لطيف فرا مي رسد. به آرامي ، اما با اشتياق به دخترك، نزديك مي شود. لطيف لبخند مي زند وصورتش از شرم وشوق آكنده مي شود. دخترك از شدت شرم سرخ مي شود.او درسايه مردي مي ايستد كه روي قبر قرآن مي خواند و از گوشه چشم به لطيف مي نگرد كه باهمه وجود مسرور است.
كاظم از كنار يك تابوت خالي ، به لطيف و دخترك نگاه مي كند. خشم سراپاي وجودش رامي گيرد، پس از يك كشمكش دروني او به دوستانش اشاره مي كند. چهارنفر به لطيف حمله مي كنند. آنها به شدت او را كتك مي زنند. دخترك با بي تابي نگاه مي كند. هرمشتي كه به لطيف مي خورد، گويي آن ضربه به پهلوي او فرود آمده است. لطيف درخاك و خون است كه سايه كاظم روي صورت او مي افتد، كاظم مي كوشد خشم خود را پنهان كند. او به لطيف مي گويد:
ـ مگه نگفتم به اون دختره نگاه نكن؟
آفتاب تند، چشم لطيف را مي آزارد. كاظم دوباره با عصبانيت مي پرسد:
ـ مگه نگفتم روي قبرها ديگه نبينمت؟
كاظم زيرچشمي به دخترك نگاه مي كند. دخترك گريه مي كند و شاخه گل از دستش مي افتد. كاظم نزديكتر مي آيد. به لطيف مي گويد:
ـ اين بار ببينم حتي از دور به اون دختر نگاه مي كني، بهت رحم نمي كنم. با مشت به صورت لطيف مي كوبد و مي گويد:
ـ به خدا رحم نمي كنم.
وضربه يي ديگر به لطيف مي زند. يكي از بطري ها به زمين مي افتد. درش باز مي شود و آب وگلاب قل قل خالي مي شود. باد شاخه گل را به زير پاي كاظم مي آورد. او آن را برمي دارد. با حسرت و پشيماني به شاخه گل خاك آلود نگاه مي كند.

يك پرده ساده و تقريباً مندرس از سقف آويخته شده، به گونه يي كه اتاق را به دوقسمت كرده است.
اين طرف پرده كه نيمي از اتاق است، خالي است . گويي همه ساكنان، درآن سوي پرده يعني نيمه دوم اتاق هستند . مردي ناله مي كند. همه اعضاي خانواده نالان هستند. لطيف از آن سوي پرده به اين سو مي آيد. صورتش متورم و كبود است. حتي چند زخم روي گونه، پيشاني و گردن او ديده مي شود. دستش را با دستمال به گردن بسته است. با اين حال او از زخم و درد خود ناراحت نيست. به ديوار تكيه مي دهد. با پرده صورت و چشمهايش را پاك مي كند. سپس از لاي پرده به آن سو مي نگرد.
پدر لطيف روي رختخواب ، دراز كشيده است. سرودست او با باند پيچيده شده است. همسرش كه نزديك او نشسته، مي كوشد ناراحتي خود را پنهان كند. اما خواهران لطيف مي گريند. آنان كوچك و خردسالند.
مادرش درحالي كه ملافه پتو را مرتب مي كند، لطيف را صدا مي زند، با دست ، اشاره به پدر لطيف مي كند و مي گويد:
ـ امروز افتاده. از داربست طبقه دوم.
چند قطره اشك روي گونه اوست.
ـ فقط خدا به او رحم كرده است.
به صورت لطيف نگاه مي كند و مي گويد:
ـ لطيف از امروز بايد هرروز بري قبرسون.
بي آنكه تغييري در طنين صدايش بدهد، مي گويد:
ـ بابات ، فعلاً نمي تونه كار كنه. نون آور خونه تويي.
با مكث مي گويد:
ـ بازيگوشي ديگه نكني ، بچه ها چشمشون به دس توست.
لطيف به پاهاي مجروح پدرش نگاه مي كند، به دستهاي كلفت او كه حالا زخمي و درمانده اند. لطيف ساكش را برمي دارد. چند بطري را با فشار توي ساك مي گذارد. مادرش بخشي از چادرش را روي سر دخترخردسالش مي كشد و مي گويد:
ـ لطيف جون، تو بطري ها آب بيشتري بريز. يه شيشه گلابو تو ۱۵تا ۲۰ تا بريز. دختر خردسال از لاي چادر مادر به دست هاي خوني پدر نگاه مي كند.

اتاق نسبتاً كوچك و مختصري كه تقريباً به زيبايي آراسته شده است. زني مشغول خياطي است. دختركوچكي بازي مي كند. كاظم در رؤيايي دور فرورفته است. در دستش دفتر نيم گشوده يي است، كه لايش يك گل سرخ پژمرده ديده مي شود. كاظم با اندوه مي پرسد:
ـ مادر اگه بابا زنده بود، من بايد دوباره كار مي كردم؟
مادر با حسرت به پسرش نگاه مي كند، مي خواهد حرف بزند، اما كلامش را مي خورد. فقط به آرامي مي گويد:
ـ نه.
كاظم گل پژمرده را بو مي كند و دو قطره اشك روي گونه اش مي چكد. مادرش سوزن به انگشتش فرو مي رود. او مي گويد:
ـ كاظم اين هفته برو سركار. مدرسه نرو. يه قرون خرجي نداريم.
كاظم به آرامي دفترش را مي بندد. چندپرگل سرخ به كف زمين مي افتد.

كاظم به قبرستان مي آيد. مردي خروس روي زمين گذاشته است. به او آب مي دهد و سرش را مي برد. خروس بي سر مي پرد. مردم روي قبرهاي بستگان خود ايستاده اند و گريه مي كنند. چند نفر هم بي تفاوت به خروس بي تاب نگاه مي كنند. كاظم بي تاب و چشم به راه است. او از لابه لاي جمعيت سوگوار ، شبح دخترك را مي بيند. شتابان به سويش مي دود. دخترك گلاب مي فروشد. كاظم مي خواهد با او صحبت كند ، اما خجالت راه را براو مي بندد.
كاظم مغلوب ترديد است كه برقلب او چيره شده است. از واكنش دخترك بيمناك است. دودلي امكان و فرصت هرگونه رفتاري را از او مي گيرد. اما ميل و شوق بي مانندي براي گفت وگو با دخترك درچهره اوست. دراين لحظه دخترك او را مي بيند. اخم مي كند. با عصبانيت مي پرسد:
ـ چرا لطيف رو زدي ؟
چند نفر از دوستان كاظم مي آيند. او را به گوشه يي مي برند و آهسته، درگوشي به او چيزي مي گويند. خبر به قبرستان آمدن لطيف را به او مي دهند. قبرستان شلوغ است. صداي قرآن، گريه و دعا به گوش مي رسد. با شنيدن اين خبر كاظم به سمت لطيف مي دود. هنگام دويدن از كيف كاظم دفتري بيرون مي افتد. دفتر به داخل يك قبر ليز مي خورد. كاظم درون قبر مي پرد. دفتر را برمي دارد و به آن نگاه مي كند. شاخه گل را از كف قبر برمي دارد.

لطيف روي قبر خالي ايستاده است و از آنجا به بادكنكي نگاه مي كند كه در قعر آسمان است. چرخ و فلك شكسته يي درخيابان قبرستان است. چرخ وفلك مي چرخد. سرنشيني ندارد. اما جيروجير مي كند. لطيف بي هدف اما آرام به سمت چرخ وفلك مي آيد. لحظه يي نگاه مي كند و مي گذرد. ناگهان درمقابل خود كاظم را مي بيند. كاظم و لطيف ، عميقاً با نفرت به همديگر نگاه مي كنند.
كاظم با نفرت و عصبانيت فرياد مي زند:
ـ مگه نگفتم ، اين طرفا نياي؟
لطيف به او نگاه مي كند. دراين لحظه دخترك فرا مي رسد. ترس و تشويش باعث مي شود كه دخترك جيغ بكشد . كاظم با عصبانيت ، تند به دخترك مي گويد:
ـ برو… برو…
دخترك به سمت لطيف مي رود. درچند قدمي او مي ايستد و فرياد مي زند:
ـ از جون او چه مي خواين؟
مردي در نزديكي مشغول كندن گوري است. او لحظه يي به آنها نگاه مي كند و بعد با بي تفاوتي به كار خود ادامه مي دهد. خاكي كه او از دل قبر بيرون مي ريزد به روي پاهاي لطيف و كاظم مي افتد.
كاظم پايش را مي تكاند. سپس به لطيف حمله مي كند.
دوستان كاظم گرد آنها حلقه مي زنن. آنها به هم مي پيچند. مشت و لگد مي زنند. لطيف زير مشت كاظم از پادرمي آيد. كاظم با لبخند از روي سينه لطيف بلند مي شود دوستانش از پيروزي او خرسندند، كاظم در كنار پيكر در هم شكسته لطيف مي ايستد و با لحن مغرورانه يي مي گويد:
ـ ديگه حق نداري اينجا قدم بذاري. وگرنه اين قدر مي زنمت كه مث بچه ها گريه كني. كاظم نگاه مغرورانه يي به دخترك مي اندازد و به راه مي افتد. اما در اين لحظه لطيف او را از پشت مي گيرد. آنها دوباره با يكديگر درگير مي شوند. مشت و لگد كاظم دوباره لطيف را به خاك مي اندازد.
وقتي كه كاظم به راه مي افتد، لطيف دوباره او را از پشت مي گيرد. كاظم او را هل مي دهد. لطيف به يك تكه گوشت خون آلود تبديل شده است. بچه ها و دوستان كاظم با آنكه در تمام لحظات مي خنديدند، آرام آرام به وحشت مي افتند. دخترك با دامن خود لكه هاي خون را از صورت لطيف پاك مي كند. دست او خوني مي شود. چشمان لطيف براثر ضربات تار مي بينند، اما او دوباره برمي خيزد به سمت كاظم مي رود. كاظم محكم به صورت او مي كوبد. دست او خوني مي شود. لطيف مي افتد. كاظم به كف دست خود نگاه مي كند. دست خوني اش او را مي ترساند. دوستانش آرام و با احتياط از مخمصه درگيري دور مي شوند. فقط كاظم، دخترك و لطيف مانده اند. لطيف بلند مي شود، چشمانش جايي را نمي بيند. اما دستهايش را دراز مي كند تا كاظم را بيابد.
او كاظم را مي يابد، يقه او را مي چسبد، مي خواهد به كاظم مشت بزند، اما ديگر توانش را ندارد. كاظم او را به زمين مي كوبد و با لحن پرتهديد مي گويد:
ـ اگه بلند شي…
اما انگار تصميم او عوض مي شود. با لحن پر از التماس مي گويد:
ـ لطيف خواهش مي كنم بلند نشو.
لطيف بلند مي شود و كوركورانه كاظم را جست وجو مي كند، او به داخل قبرخالي مي افتد. كاظم فرار مي كند كيف و بطري هاي گلاب را مي اندازد، مي گريزد.
دخترك شتابان و با نگراني و ترس به سمت قبر مي رود. لطيف بلند مي شود. دخترك دستش را مي گيرد و از قبر بيرون مي آيد. او با دخترك روي سنگ قبر مي نشيند.
لطيف با صورتي كبود و خون آلود به اطراف نگاه مي كند.
مردي به آنها نزديك مي شود. لطيف سرش پايين است. مرد به دخترك مي گويد:
ـ گلاب داري؟
لطيف شتابزده از جيب شلوارش يك بطري گلاب بيرون مي آورد و به مرد مي دهد. مرد دستش خوني مي شود. با دقت مي پرسد:
ـ اين خونه؟
دخترك به لطيف نگاه مي كند و با لبخند مي گويد:
ـ نه گلاب اصله.
بيژن كيامنش

بگذاريد اين وطن براي من وطن شود
تو كيستي كه وقتي مي آيي، وقتي آواز مي خواني، وقتي مي ميري، شب از حضورت رنگ مي بازد؟ كيستي تو كه جهان برگرده هايت مي چرخد؟ آخ كه چه دور از دست به گوشه يي برده اندت؛ به اعماق آفريقاي خودت، جايي كه هيچ كس صدايش را نمي شنود.
ـ يه سيام من
سيا مثل اعماق آفريقايي خودم.
برده شدم.
سزار به من گفت: « پله ها رو براش تميز كنم»
چكمه هاي واشنگتن رو من واكس زدم
قربوني شدم:
تو كنگو بلژيكي ها دستامو قطع كردند
هنوز هم تو تگزاس منو لينچ مي كنن.
...
مگر از تمام دنيا بيش از آنچه كه از آن من بود خواسته ام؟ به خدا اين خاك سياه منم، منم اين خاك سياه و دور. چرا ديري است مرا فراموش كرده ايد؟
گمان نبريد حالا كه در خيابانهاي هايم قدم مي زنم و شلوار لي مي پوشم، ياگوشه دنجي آواز خوان شده ام، آزادم. چرا مرا فراموش كرده ايد؟ هنوز مرا توي اعماق آفريقايي خودم به زنجير مي كشن. هنوز، دسته هاي بزرگي از ما را زنده به گور مي كنن.
ـ آه بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود
سرزميني كه در آن هر انساني آزاد باشد
سرزميني كه از آن من است
از آن بينوايان ، سرخپوستان، سياهان، من.
كه اين وطن را وطن كردند.
آه، بگذاريد اين وطن بار ديگر وطن شود.
دلم مي خواهد، سرت را به سوي من برگرداني و آخرين سرودت را بخواني. سرودي چنان كه زنجيرها بگسلند و زخم هايت آسمان را به گريه در آورد.
بخوان، از همان جا، از اعماق آفريقاي خودت بخوان
ـ با ترس يا با ريش گرو گذاشتن
دموكراسي بدست نمي آيد
نه امروز نه امسال
نه هيچ وخت خدا.
منم مث هر باباي ديگه
حق دارم كه وايسم رود و تا پاهام و
صاحاب يه تيكه زمين باشم.
ديگه ذلله شدم از شنيدن اين حرف
كه: «هر چيزي بايد جريا نشو طي كنه، فردام روز خداس!»
من نمي دونم بعد ازمرگ
آزادي به چه دردم مي خوره
من نمي تونم شيكم امروز مو
بانون فردا پر كنم.
آزادي، بذر پربركتيه كه احتياج كاشته تش،
خوب منم اين جا زندگي مي كنم نه؟
منم محتاج آزادي يم
عينهومث شما.
اشعار: لنگستون هيوز ـ ترجمه: احمد شاملو

يادگاري
• در برابر توفان
چه سالها كه غريبانه زيستم بي تو
كسي نگفت كه حيران كيستم بي تو
روان در به درم مي گريزد از بودن
چوابرهاي پراكنده زيستم بي تو
تو مي روي و آنكه ـ آسمان باراني است
زمن مپرس كه گريان چيستم بي تو
فسانه گشتم و ديگر توان اينم نيست
كه در برابر توفان بايستم بي تو
به باغ خاطره باداغ لاله هاي كبود
تمام عمر به حسرت گريستم بي تو
به ميهماني آسودگان نيم راضي
كه از گمان برآسوده نيستم بي تو
غلامحسين عمران


• خودم
سرمي كشم درآيينه حيرانم از خودم
برمن چه رفته است كه پنهانم از خودم؟
خود را مرورمي كنم و فكر مي كنم
من جز حديث رنج چه مي دانم از خودم؟
عمريست هرچه مي كشم از خويش مي كشم
بايد دوباره روي بگردانم از خودم
آن رهبرم كه گرچه همه رهروم شدند
برگشته درهواي تو ايمانم از خودم
بايد دگر بخويش بگويم كه عاشقم
تاكي ميشه چهره بپوشانم از خودم؟
از تن به تيغ عشق سرم را جدا نما
تاچهره يي دوباره برويانم از خودم
هرروز مي روم سرآن كوچه قديم
آنقدر پرشتاب كه مي مانم ازخودم
شايد دگر نبيني ام اما براي توست
اين آخرين ترانه كه مي خوانم از خودم
امشب چگونه از تو بگويم، چگونه آه…
چيزي ندارم از تو، پشيمانم از خودم
محمد سعيد ميرزايي


• كنار خويشتن
مبادا تيرگي را خوبگيريم
كنار خويشتن پهلو بگيريم
به دريا دل زدن وقتي است ممكن
چرا در بركه بايد بو بگيريم؟
چرا پرواز وقتي هست، چون سنگ
نشسته در بغل زانو بگيريم؟
من وتوسينه سرخان بهاريم
مباد از باد و باران رو بگيريم
مفاعيلن نواي قوم ما نيست
به آهنگ فعولن خو بگيريم
مصطفي محدثي خراساني


• چه مي شد
چه مي شدپيش از آن كه كشته بودم باور خود را
چهل منزل به روي نيزه مي بردم سر خود را
چه خواهد شد خدايا! باغبان در پنجه توفان
ببيند آخرين گل از بهار پرپر خود را
نخواهد ماند خالي بعد از ين شك وما، زيرا
به دريا وام دادم بازوي آب آور خود را
جنون برقي زد امشب تا به رنگ آب پاشيدم
كنار جمله پيش از سوختن خاكستر خود را
و عرش از كربلا تصوير كمرنگي است، هان اي عشق
دگر پرواز لازم نيست ، برگردان پرخود را
سيدفضل ا لله قدسي


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   قديما   |   فكر   |   گزارش روز   |   ادبيات   | 
|   موسيقي   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   | 
|   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |