شماره ۱۹۲۱ - سال هفتم - جمعه ۶ مهر ۱۳۸۰
Fri, Sep 28, 2001
Thought red.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
قديما
فكر
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
تحليلي پيرامون افزايش چاپ كتاب و مقالات درباره «خشونت در ايران»
گلشن
گزارشي از يك طرح پژوهشي

تحليلي پيرامون افزايش چاپ كتاب و مقالات درباره «خشونت در ايران»
بعدرسانه اي خشونت
خشونت، پديده اي مزمن و غيرانساني است كه به رغم سعي مصلحان، هنوز هم از قاموس حيات بشري، سترده نشده است. آنچه در پژوهش هاي اجتماعي به اثبات رسيده است اين است كه منحني صعود و افزايش خشونت در يك جامعه، همواره همتراز است با منحني افزايش شمار آثار تأليفي درخصوص اين پديده است. در مطلب حاضر، مؤلف برآن است كه اين همترازي را توصيف و تبيين كند و با بررسي نمونه هاي متعدد از جوامع گوناگون، مطالعه اي موردي درباب وضعيت خشونت در محيط فرهنگي ـ اجتماعي ايران عرضه كند.
گروه انديشه
028407.jpg
پتانسيل آنوميك موجود در جامعه ايران كه تظاهر آن را به صورت افزايش خشونت و هيجان هاي جمعي و تنش هاي اجتماعي مي توان مشاهده نمود، بخشي قابل تأمل از مطالعه اجتماعي در كشور را به بررسي موضوع و مضمون «خشونت» سوق داده است.
در جهان نيز بيشترين و گسترده ترين مطالعات درباره پديده «خشونت» همواره با دوره هاي زماني ـ مكاني ويژه اي منطبق بوده است.
براي مثال پديده هايي چون فاشيسم و توتاليتاريسم بخشي بزرگ ازانديشمندان را به بررسي رابطه ميان خشونت و فرهنگ برانگيخت.
قرارگرفتن جامعه ايران در فرآيند يك انقلاب اجتماعي، تجربه جنگ تحميلي و پي آمدهاي آن و بحران اجتماعي گذار از سنت به مدرنيته برلزوم بررسي هاي اجتماعي دراين باره افزوده است.
افزايش عناوين كتابها، مقالات و پژوهش هاي اجتماعي درباره خشونت و انگيزه ها، دلايل و پي آمدهاي آن، گوياي نياز جامعه اي خاص به درك، شناخت و يافتن راه حل هايي براي مقابله با اين پديده است. در تاريخ علوم اجتماعي، بيشترين و گسترده ترين مطالعات درباره پديده خشونت همواره با دوره هاي زماني ـ مكاني ويژه اي انطباق داشته است.
پديده فاشيسم در نيمه اول قرن بيستم و گرايش به خشونت هاي دسته جمعي و توتاليتاريسم، ضربه فرهنگي و فكري بزرگي به روشنفكران اروپايي واردكرد و به خصوص گروهي از آنها را كه ارايه دهنده نظريه هاي تغيير انقلابي جامعه بودند به سوي تبيين نظريات جديدي براي درك رابطه ميان خشونت و فرهنگ كشاند. آنتونيو گرامشي، گئورگ لوكاچ، ويلهلم رايش و در تحليلي گسترده تر، مجموع انديشمندان مكتب فرانكفورت، بويژه هربرت ماركوزه، و بالاخره در فرانسه، روشنفكراني چون مرلوپونتي و سارتر، تلاش كردند دست به نقد گذشته نظري خود زده و رابطه اي منطقي ميان خشونت مشروع انقلابي و خشونت زيان بار اجتماعي بيابند.
ضربه فكري به حدي بود كه حتي فيلسوفاني كمابيش به دور از حوزه ماركسيسم نيز درپي درك پديده توتاليتاريسم برآمدند.
«هاناآرنت» شايد دراين ميان با كتاب «خشونت» خود و از آن مهمتر با كتاب ۳جلدي «نظام توتاليتر» خود بزرگترين سهم را داشته باشد.
مكان و زمان ديگري كه بيشترين حجم از متون علوم اجتماعي درباره خشونت را توليدكرده است، تاريخ معاصر امريكا با تمركز بر فرآيند شهرنشيني و مسائل شهري است؛ تاريخي كه خود را ازطريق فرآيند «جهاني شدن» تاحدودي به كل جهان نيز تحميل كرده است و از اين رو شناخت آن مي تواند همانقدر براي ما ارزش داشته باشد كه شناخت مسائل جامعه خود.
جامعه امريكا شايد شگفت انگيزترين رابطه را با خشونت داشته باشد، رابطه اي كه به صورتي متناقض بالاترين حد از آزادي را با پرخطرترين و خشونت بارترين نوع از زندگي درهم آميخته است. ريشه اين امر را بدون شك بايد در تاريخ شكل گرفتن امريكا دانست، تاريخي كه در آن گرايش هاي خشونت بار و نسل كشي گسترده فاتحان اسپانيايي اين قاره، كساني همچون هرنان كورتس و برادران پيزارو، در تضادي آشكار با ليبراليسم سياسي و پوريتانيسم اخلاقي فدراليست ها، يا بنيانگذاران و نويسندگان قانون اساسي امريكا ـ كه بشدت ازجان لاك تأثير مي پذيرفتند، يعني كساني چون بنجامين فرانكلين ـ قرارداشت.
028410.jpg
از اين رو امريكا شايد تنها كشوري باشد ازميان كشورهاي توسعه يافته غربي، كه گذار از «حالت طبيعي» به «حالت اجتماعي» و به تعبير فيلسوفان «قرارداداجتماعي»، درآن به صورتي ناقص انجام گرفته است. بدين معني كه مردم در تفويض حق اعمال خشونت به دولت، ايجادانحصارنكرده و بخشي از اين حق را تحت عنوان «دفاع از خود» (Self defence) براي خويش حفظ كرده اند.
نتيجه اين امر، تاريخ پرتنش و خشونت آميزي است كه در مفهوم «شـــهر» و «ديگ ذوب» (Melting pot) امريكايي بروزمي كند.
امريكا جامعه اي است آكنده از اقوام مهاجر كه برخي آن را به ديگي تشبيه كرده اند كه همه اين اقوام را درون خود ذوب كرده و آنها را درقالب «روش زندگي امريكايي» (American Style of life) قرار مي دهد.
اما اين نظريه، امروزه هرچه بيشتر به زيرسؤال رفته است. درواقع در اين «ديگ» عناصر قومي و اجتماعي متعدد به جاي آن كه با يكديگر «جوش» بخورند، در تنشي دائم و در خشونتي گسترده عليه يكديگر به سرمي برند.
افزايش روند چاپ و انتشار پژوهش ها و كتاب هاي مربوط به خشونت در جامعه ما نيز كه در چندسال اخير شاهد آن بوده ايم، با همين نياز به شناخت و درك اين پديده براي يافتن راه حلي در مقابل آن ارتباط دارد. جامعه ما به چند دليل چنين نيازي را احساس مي كند: نخست به دليل قرارگرفتن در فرآيند يك انقلاب اجتماعي يعني تغييري گسترده كه ضرورتاً هزينه هاي زيادي به صورت تنش هاي اجتماعي به همراه دارد.سپس به دليل دوره و تجربه جنگ تحميلي و پي آمدهاي آن، سوم به دليل بحران هاي اجتماعي گذار از سنت به مدرنيته كه پتانسيل آنوميك گسترده اي در جامعه ايجادكرده و خود را به صورت افزايش خشونت ها و هيجان هاي جمعي، خشونت هاي پاتولوژيك، درقالب انحرافات اجتماعي، خشونت هاي درون خانوادگي و خشونت هاي عليه خود (خودكشي) نشان مي دهد.
كوتاه سخن آنكه رابطه انسانها و خشونت و يا بعد رسانه اي خشونت از مهمترين مسائل موردبررسي است. اين موضوع يكي از مهمترين مباحثي است كه امروزه در علوم اجتماعي وجوددارد و دو گرايش را درمقابل هم قرارمي دهد: ازيك سو كساني كه معتقدند خشونت رسانه اي، سوپاپ اطمينان و راهي براي تخليه انگيزه هاي ذاتي خشونت در انسان است و بنابراين ميزاني از آن نه فقط زياني ندارد، بلكه به دليل نمايشي كردن خشونت و تخليه ذهني آن، از شدت و حجم انتقال انگيزه هاي روحي به رفتارهاي عملي خشونت آميز مي كاهد.
درمقابل اين گروه، گروهي ديگر معتقدند كه خشونت مجازي يا نمايشي، نه فقط سبب كاهش خشونت واقعي نمي شود بلكه با تحريك كردن و تشويق انگيزه هاي دروني و سركوب شده انساني، آنها را آزادكرده و تبديل به واقعيت مي كند.
مطالعات اجتماعي در طول چنددهه گذشته بسيارتلاش كرده اند تا دراين مورد به توافق برسند، اما اين توافق به شكل قطعي هرگزديده نشده است.
دكتر ناصر فكوهي

گلشن
اخلاقي با طراوت و انساني
028404.jpg
دكتر حسين الهي قمشه يي
جوهره نهايي همه تعليمات ديني، اخلاق است. حتي عبادات و فرايض و سنن هم بايد به اخلاق منتهي شود. اما اخلاق به نوبه خود بردوپايه مبتني است:
الف ـ ايمان به خدا.
ب ـ ايمان به جزا.
باور به اينكه پاداش و جزايي در ميان است و ازسوي ديگر باور به اينكه پاداش دهنده يي وجود دارد. اين هر دو در آيه كريمه «مالك يوم الدين » مندرج است چرا كه هم ايمان به داوري در آن هست و هم ايمان به موجودي كه اين داوري نهايي را انجام مي دهد، اما علاوه براين دو اصل، اصل سومي هم وجود دارد. اين اصل سوم «عمل» است. در آيه كريمه آمده است: «من آمن بالله و اليوم الآخر و عمل صالحاً». اين آيه هر سه اصل را (ايمان به خدا، ايمان به داوري نهايي و عمل) تصديق مي كند.
نكته اي كه در مقام تعيين روش مناسب تبيين اخلاق ديني حايزاهميت است اين است كه براي انتقال مفاهيم اخلاقي اسلامي، بهترين روش، بهره گيري از سخنان بزرگاني چون نظامي، مولانا و فردوسي است. اين بزرگان، به نيكوترين روش ها مفاهيم اخلاق ديني را منتقل مي كنند. البته روش هايي كه ايشان در انتقال و تبيين مفاهيم اخلاق ديني به كار مي برند منفك از پيام دين نيست و در واقع خود قرآن، اين روش ها را بدرستي صورت داده است اما عارفان و شاعران اخلاق گراي ما روش هاي مزبور را در هيأتي هنري و اثرگذار عرضه كرده اند. اين روش ها را در هفت بند مي توان توضيح داد:
الف) بيم و اميد
آنچه در زبان قرآن و بيان عارفان و شاعران، مكرر مورد استفاده قرارگرفته است، روش بيم و اميد است. در قرآن از اين دو واژه تحت عنوان «انذار و تبشير» يادشده است. ازسويي اميدوار كردن آدمي و ازسوي ديگر ترساندن و بيم دادن او از مخافت و صعوبت عذاب فعل.
ب) تمثيل و حكايت
بهره گيري و عبرت اندوزي از حكايت، روش مشتركي است كه در قرآن و در ادبيات ما مورد استفاده بوده است. در قرآن مي توان ۵۰تمثيل زيبا يافت كه تقريباً در همه اين تمثيل ها، نيت نهايي، عبرت گرفتن است. اگرچه برخي معتقدند كه تمثيل، از حيث فلسفي، اعتبار ندارد اما بي شك از جهت رواني، انسان را عميقاً متأثر مي سازد و به تأمل و تفكر وا مي دارد و لذا در قرآن كريم و در اشعار شاعران، استفاده از تمثيل براي انتقال مفاهيم اخلاقي به نيكوترين وجهي صورت گرفته است.
ج) عمل و نتيجه
در كلام قرآن و در ادبيات اخلاقي ـ ديني ما مكرراً براين نكته اصرار شده است كه مجازات، به اين دليل نيست كه كسي كاري انجام داده است و بخاطر آن عمل زشت، چيز ديگري به عنوان مجازات، نصيب او مي شود، بلكه پاداش و مجازات، عين عمل آدمي است. ازسويي گفته اند دروغگو در آتش مي افتد اما ازسوي ديگر هم گفته اند، دروغ عين آتش است و لذا دروغگو به محض گفتن دروغ، در آتش اين فعل مي افتد. بنابراين در كلام ديني و شعري ما، ارتباط ميان اعمال و نتايج آن، به شكلي درست و منطقي و اثرگذار توضيح داده شده است.
د) توجه به مرگ
از مهمترين روش هاي تبيين اخلاق در قرآن و ادبيات، توجه به مرگ است و اينكه مرگ، پايان زندگي نيست بلكه تبديل صورتي از وجود به صورت ديگر است. قرآن معمولاً از مرگ، با تمثيل بهارسخن مي گويد. شاعران ما نيز گفته اند:
از بهار او را دوچشم روشن است
آن كه سرتا پا گل است و سوسن است
آن كه چون زنگي بد و سودايي است
وقت مرگش نوبت رسوايي است
در نظر اين عارفان، مرگ عبارت است از ظهور آنچه در باطن ماست. بنابراين اگر قراراست بترسيم بايد از خود بترسيم نه از نفس مرگ.
هـ) تعالي انسان
عارفان با تكيه برتعاليم قرآن، در ابتدا بر تعالي گوهر انسانيت تأكيد مي ورزند و پس از ساختن اين بنيان، به آدمي مي گويند رعايت اخلاق، جزو ذات بشر و بي توجهي به آن، پايمال كردن شأن آدمي است. انسان آنقدر شرافت و عظمت دارد كه اگر خود را بشناسد بديهي است كه ديگر ريا و دغل در كار خود روا نمي دارد و لذا يكي ديگر از روش هاي تبيين اخلاق ديني، توجه دادن به تعالي سرشت انسان است.
و) عشق
عشق نوعي بيرون شدن از خود است. تأكيد برعشق به اين معناست كه آدمي نبايد در خود بماند و از خود، مانداب و گنداب بسازد، عشق، تمرين ايثار و بخشش و هيجان است. برهمين اساس است كه عرفا گفته اند عشق نوعي پرداخت است نه دريافت. شايد مهمترين كاري كه عرفان با اخلاق مي كند، وارد كردن عنصر عشق به آن است. چرا كه مي توان يك اخلاق قراردادي داشت كه بسيار خشك و منطقي باشد. اما اخلاق مبتني بر عرفان و دين، عنصر عشق را در اخلاق وارد مي كند تا طراوت و حلاوت را به اخلاق ببخشد و اساساً اخلاق را انساني كند.
ز) عبادت
عبادات سيستم مؤثري در تثبيت اخلاق آدمي است. همواره گفته اند كه احوال دروني انسان مي بايست به اقوال و افعال بيروني، مبدل شود تا آثاري بيافريند. عبادات در واقع ظهور و تجلي فعلي و قولي حالات اخلاقي درون ماست.
مولوي معتقد بود:
گفت پيغمبر ركوع است و سجود
بردر حق كوفتن حلقه وجود
نيك دانيد اين صلات و اين زكات
خود، گواهي دادن است از اعتقاد
براين اساس، عبادات و مناسك در تبيين و تثبيت ارزش هاي اخلاقي در روان انسانها تأثيري ويژه دارند و در ادبيات ديني و عرفاني ما برآن تأكيد فراوان شده است.
به گمان من هفت روش فوق، از مهمترين روش هاي تبيين اخلاق در كلام قرآن و آموزه هاي عرفاني و معنوي شاعران است. در جهان جديد، بدون توجه به اين روش ها نمي توان تبيين خردپسندي از اخلاق و اخلاقي زيستن عرضه كرد.

گزارشي از يك طرح پژوهشي
موقعيت دين در جهان ارتباطي
«نسبت دين و رسانه ها در جهان مدرن» عنوان پژوهشي است كه چكيده و عصاره آن ازنظر مي گذرد. «فرهنگ وانديشه» برآن است كه به طور مرتب، گزارش هايي از طرح هاي پژوهشي در حال انجام را عرضه كند.
گروه انديشه
028401.jpg
ازبحث هاي دامنه دار و مسأله ساز جامعه ما نسبت دين و رسانه است. دراين خصوص، ديدگاههاي گوناگون و گاه متضادي مطرح شده است. شايد بهتر آن است كه نسبت دين و رسانه را بر بستر «چالش وتعامل سنت و مدرنيسم» طرح كنيم. براين اساس مهمترين مسائل از اين قرارند: آيا مي توان جامعه سنتي را جامعه اي غيررسانه اي دانست و جامعه مدرن را جامعه اي رسانه اي شده؟
آيا رسانه ها به تقدس زدايي و سكولاريزاسيون و اسطوره زدايي مدد مي رسانند يا دراين زمينه نقش ويژه اي ندارند؟ آيا محتوا و پيام ديني وقتي رسانه اي مي شود به امري روزمره مبدل مي گردد و از تقدس آن كاسته مي شود يا رسانه اي شدن دين، لطمه اي به تقدس آن واردنمي آورد؟ آيا دين مي تواند در جهان جديد به نقش رسانه ها بي توجه باشد؟
پرسش از رابطه دين و سياست در وهله نخست، پرسش از رابطه دو نهاد اجتماعي با يكديگر است. رسانه و دين، درواقع دو نهاد معرفت به شمار مي آيند. با اين همه پرسش از رابطه دين و رسانه پرسشي مدرن است زيرا رسانه در مفهوم جديد، مقوله اي مدرن است. رسانه در جهان جديد، يك جهان مجازي همگاني مي سازد كه در اين جهان مجازي هر فردي براي برقراري ارتباط و زيستن، از امكان هاي متعددي برخوردار است و لذا شخصيت فرد ازطريق مجموعه ارتباطات او ساخته مي شود و لذا بيراه نيست اگر از «رسانه اي شدن فرهنگ و جامعه» و يا «رسانه اي شدن جهان اجتماعي» سخن گفته شود.
كشف نسبت ميان دين و رسانه در جهان جديد، ماهيتاً متفاوت است از نقشي كه ارتباطات در جامعه سنتي براي دين ايفامي كرد، چرا كه خصلت ارتباطات در جهان سنتي، وجود فرهنگ شفاهي بود.
درحالي كه جهان جديد از فرهنگ شفاهي ـ نوشتاري بهره مي جويد. همان مقدار كه فرهنگ شفاهي درپي حفظ و تحكيم سنت هاست، فرهنگ نوشتاري، امكان ظهور تمايلات انتقادي را فراهم مي آورد. تفاوت مهم ديگر ميان اين جوامع آن است كه جامعه نوشتاري از جامعه شفاهي، گشودگي بيشتري دارد. زيرا ارتباط در جامعه بسته شفاهي، درقيدزمان و مكان است، در نظر برخي از انديشمندان، صنعت چاپ باعث تثبيت گفتارشد و اين كمك كرد تا نوعي آگاهي عقلاني و انتقادي شكل بگيرد و درتوليد معرفت ناب، تأثيري بنيادي تر داشته باشد.
با اين اوصاف، مي توان گفت كه رابطه دين و رسانه در دوران جديد، متحول شده است. باتكيه بر رويكردهاي نوين نظري، به نظر مي رسد كه متناسب با سه فرهنگ شفاهي، چاپي و الكترونيك، مي توان از سه نوع رابطه بين دو نهاد معرفتي رسانه و دين سخن گفت:
۱ ـ مرحله سلطه دين بر رسانه ها:
مي دانيم كه در دوره طولاني از تاريخ، قدرت فرهنگي صرفاً در دست نهادهاي ديني بوده است. اين دوره، دوره فرهنگ شفاهي است و صبغه ديني در ارتباطات سنتي غلبه دارد. كيفيت ارتباطات در اين دوره چنان بوده است كه انحصار قدرت فرهنگي را براي نهادهاي ديني تضمين مي كرده است.
۲ ـ مرحله چالش دين و رسانه ها:
با اختراع دستگاه چاپ، آرام آرام زمينه براي رسانه يي شدن فرهنگ مهياشد. اين فرآيند مستلزم توسعه سازمان هاي رسانه اي بود.
مهمترين اتفاق در اين دوره آن بود كه رسانه به عنوان رقيبي براي دين ظاهرشد و به تدريج انحصار قدرت فرهنگي را ازچنگ آن درآورد.
كليسا كه در ابتدا بيشترين استفاده را ازظهور صنعت چاپ مي برد، بزودي دريافت كه ديگر نمي تواند بر چاپ و توزيع متون، كنترل لازم را داشته باشد و احساس كرد نيروي جديدي در حوزه قدرت آنان سربرآورده است.
بدين ترتيب بود كه نهاد سانسور و كنترل ازسوي دين و دولت ظهوريافت. صنعت چاپ علاوه بر مزاياي اجتماعي، به لحاظ معرفتي نيز فوايدي داشت ازجمله اينكه امكان ظهور و حضور معرفت هاي ديني را هم فراهم كرد و لذا فرآيند تقدس زدايي معرفت را بنيان نهاد و تفكر عقلاني همه گيرشد. اين دوران كه دوران چاپ است پس از چندقرن، با ظهور رسانه هاي الكترونيك به پايان خودنزديك شد.
۳ ـ مرحله رسانه به منادي نهادي فراگير:
با تحولات عظيمي كه در تكنولوژي هاي رسانه اي روي داد، مرحله چالش دين و رسانه به پايان رسيد و مرحله نويني آغازشد. نسبت دين و رسانه در اين دوران عميقاً متحول شده است.
رسانه هاي جديد، زيست ـ جهان انسان امروز را متحول ساخته است. در جهان جديد، دين نه مي تواند به رسانه اعمال سلطه كند و نه مي تواند به آن بي توجه باشد.
امروز، خوب يا بد، دين نيز جزيي از همه چيزهايي است كه تحت پوشش رسانه ها هستند. برخي از متألهين بزرگ مثل پل تيليش درباب چگونگي «رسانه اي شدن و ارتباطي ساختن ايمان در عصر تكنولوژيك» تأمل كرده اند.
نتيجه:
به نظر مي رسد كه جامعه ما از لحاظ نسبت ميان دين و رسانه، هنوز در مرحله دوم است. گو اينكه جامعه ما هنوز در پاره اي موارد عادات و خصائص فرهنگ شفاهي را همچنان حفظ كرده است، اما ظهور و بسط فرهنگ نوشتاري روندي روبه افزايش دارد.
همه چيز حاكي از آن است كه ميزان مصرف رسانه هاي جديد ـ رسانه هايي كه استفاده از آنها را يا اصلاً نمي توان كنترل كرد و يا كنترل همه جانبه آنها امكانپذيرنيست ـ روزبه روز بيشترمي شود. دراين ميان نهاد معرفتي دين مي تواند با تعريفي جديد از حوزه نفوذ و اقتدار خود، تعامل مناسبي با رسانه ها داشته باشد. كليسا در غرب تلاش فوق العاده اي از خود بروزداد تا بتواند براي دين در جهان رسانه اي جاي معتبري بازكند و دراين كار هم موفق بود. اين تجربه را ما نيز مي توانيم تكراركنيم.
حسن محدثي


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   قديما   |   فكر   |   گزارش روز   |   ادبيات   | 
|   موسيقي   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   | 
|   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |