شماره ۱۹۲۵ - سال هفتم - چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۰
Wed, Oct 3, 2001
Art black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
گوناگون
آموزشي
ارتباطات
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گفت وگو با سيد رضا مير كريمي كارگردان فيلم زير نور ماه
يك خط سرخ روي صفحه يي سپيد، مثل زير نور ماه
028902.jpg
قبل از زير نور ماه فيلمي ار سينماي ايران به عنوان ادامه دهنده سينماي كيارستمي جشنواره هاي جهان را يك به يك سر مي زد و بازتاب آن در ذهن مخاطب ايراني اين بود كه «ميركريمي كيست؟»
رضا ميركريمي قبل از فيلم زيباي «كودك و سرباز» فيلمهاي كوتاه و سريالهايي هم ساخته است. اما اين فيلم با همه اعتباري كه براي كارگردان محجوب خويش آورد به اندازه فيلم «زيرنور ماه» بحث برانگيز نشد.
زيرنور ماه فيلمي براساس اعتقادات شخص كارگرداني است كه هنر را به مثابه ابزاري توانمند براي اصلاح به كار مي برد… نام ميركريمي آنقدر بر زبان ها هست كه گويي او چند سالي است جايگاهي بسيار ويژه در سينماي ايران دارد.
«ديرآمدن مهم نيست، خوب آمدن مهم است.»گفت وگوي سيدرضا ميركريمي با مسعود فراستي به دليل پرداختن به زواياي مختلف حتي روحي اين كارگردان و سير ساخت فيلم «زير نور ماه» و به قول آنهايي كه در كلام كم مي آورند
و غيره مي پردازند.توصيه ما خواندن جدي اين مطلب ۴ قسمتي است .
فراستي: چه چيز باعث شد كه اين فيلم را بسازيد؟ از كجا شروع شد؟
ميركريمي: آقاي منوچهر محمدي، من را به دفترش دعوت كرد و گفت كه يك طرح پنج، شش صفحه اي دارم براي يك سريال تلويزيوني به نام «خانه آسماني» و گفت شما بيا كارگرداني كن. با توجه به اين كه توي اون قصه يك روحاني بود كه مي خواست يك خانه اي تشكيل بدهد و بچه هاي بي سرپرست را از توي خيابان ها جمع كند و اونجا نگهداري كند؛ يه چيزي مثل «خانه سبز» و مسائل اجتماعي و مددكاري اونجا مطرح بود و بحث كار عقيدتي و تربيتي روي اين بچه ها كه توي مجموعه جا مي گرفت، هر قسمت هم يه موضوع مستقلي داشت كه به يكي از اين بچه ها مي پرداخت و به لحاظ تحقيقي كه انجام شده بود هر كدام از اين بچه ها متعلق به يك آسيب اجتماعي بودند، يا بچه هاي طلاق بودند، يا بزهكار بودند، مصرف موادمخدر داشتند و …، » يعني هر قسمت آن يك جوري مسائل اينها را ريشه يابي مي كرد، يك بحث كاملاً اجتماعي بود، منتها قهرمانش يك روحاني بود. يك تحقيق مفصل راجع به اين كار كرديم، از جمله اينكه از آدمهاي حاشيه نشين شهر فيلمبرداري كرديم. چيزي نزديك به ۳۰۰ ، ۴۰۰ دقيقه تصوير گرفتيم و يك تحقيقي هم انجام شد، توسط آقاي هادي عباسي. خلاصه اينها آماده مان كرد براي اين كه فيلمنامه بنويسيم. يك خلاصه اي هم براي بعضي از قسمت ها نوشتيم، تا اينكه قرار مدار آقاي محمدي با «سيما فيلم» به دلايلي كه به من مربوط نيست به هم خورد و سريال متوقف شد. من كه از اول هم تمايل زيادي به آن نداشتم، چون فكر مي كردم شكل موضوع يك مقدار شعاري و تبليغاتي است. فكر مي كردم بعد از مدتها كه به اين موضوع نپرداخته ايم، بايد سنجيده تر عمل كنيم. به دنبال طرح ديگري رفتم و از مجموع اين تحقيقات فكرهايي كه سالها تو ذهنم داشتم و به شكلي دغدغه ام شده بود و فكر مي كردم اگر يك روزي بتونم اينو مطرح كنم، خيلي خوبه. به عنوان يك آدم مذهبي، هميشه مجبور بودم در طول اين سالهاي بعد از انقلاب، در مقام پاسخگو به بعضي از انتقادات اطرافيانم در ارتباط با مسائل ديني و حاشيه اي انقلاب قرار بگيرم. هميشه مجبور بودم خيلي از چيزها را توجيه كنم، خيلي از چيزهايي كه شايد من هم به آنها انتقاد داشتم. خوب اينها تبديل شد به يك بغض عميق نيت دفاع از فلان روحاني كه بعداً معلوم شد چقدر آدم بي خودي بوده و… هميشه مي گفتم كاش كه يك فرصتي پيش مي آمد كه يه جوري بحث ايمان را از اين بحث هاي ارزان و دم دستي و بي ارزش بيرون بكشيم. به گذشته خودم كه مراجعه مي كنم مي بينم وقتي بچه بودم وقتي با پدرم مي رفتم براي نماز جماعت، يك روحاني تو محل ما بود كه فوق العاده بود. تصويري كه هيچ وقت از ذهنم بيرون نمي ره، كسي كه به بچه ها توجه مي كرد و بچه ها رو هرجا مي ديد راهشو عوض مي كرد تا باهاشون احوالپرسي كنه. آدم پاك، منزه و خيلي دوست داشتني. آدمي كه براي كمترين مسأله زندگيش لنگ بود. كسي كه پارامترهاي خوب داشت و كمتر حرف مي زد، كمتر از مردم چيزي مي خواست ولي اگر مي خواست ردخور نداشت، حرفش حجت بود، بيشتر گوش مي كرد.
اين خيلي خصوصيت خوبيه، چيزي كه ما مدتهاست از آن دور شده ايم. خوب اون تجربه هارو داشتم، اين مسائل بعد از انقلاب هم اضافه شد. من كساني را مي شناسم كه چهارده، پانزده سال پيش براي اينكه نماينده مجلس بشوند، خيلي باعجله زودتر از موعد لباس روحانيت پوشيدند. چون اون موقع رسم بود كه كساني كه لباس داشتند رأي مي آوردند. باز از ميان اونها، كساني بودند كه سال گذشته براي اينكه در انتخابات مجلس رأي بياورند، لباسهايشان را درآوردند و با كت شلوار عكس گرفتند. اين بغض يه جوري اذيتم مي كرد، اين دورويي، اين استفاده ابزاري از اين لباس، اين صدمه زدن به باور عمومي جامعه و… ولي هيچ وقت فكر نكرده بودم كه اين رو در قالب فيلم بيارم. يعني اصلاً جرأتش را نداشتم. هميشه فكر مي كردم كه حالا دو سه تا فيلم بسازم تا بعد نوبت همچين مسائلي هم برسه. هر وقت تونستم الفباي سينما را خيلي خوب ياد بگيرم، هر وقت تونستم ثابت كنم كه مي تونم… ولي ناخواسته افتادم توي قضيه و اين برنامه منو يه جوري هدايت كرد به اين سمت كه اين طرح را بنويسم. خيلي هم ترديد داشتم كه حالا اگر قراره با اين موضوع برخورد كنم. چقدر از حرفها را بايد زد. ببينيد، راجع به يك موضوع خيلي خاص كه سالهاست كسي حرفي نزده، خيلي مسائل تلمبار شده داريم. مخصوصاً درباره روحانيت، حرفهاي ناگفته زياده. آفت هايي كه اين قشر را تهديد مي كنه خيلي زيادند، شما بخواهيد در يك فيلم به همه اينها بپردازيد و اين رو هم در نظر داشته باشيد كه خيلي ها ديدهاي بسته اي دارند و اجازه نمي دهند كه از يك حدي صريح تر پيش بري و به هر حال يك خط قرمزي هم وجود داره، كار من رو خيلي مشكل مي كرد.
فراستي: تو خودت تحصيلات حوزوي داري؟
ميركريمي: من دوستاني داشتم كه بعد از اينكه تو كنكور قبول شدم، اونها هم البته قبول شدند و دانشگاه نرفتند و رفتند طلبه شدند و چون خيلي وابستگي اخلاقي وروحي با هم داشتيم و دوران دبيرستان با هم دوست بوديم، رفيق بوديم. بچه محل بوديم من احساس غربت و تنهايي كردم در تهران. هر چند وقت يكبار پنجشنبه ، جمعه ها رو مي رفتم قم. ميشه گفت يكي دوسال توي حجره اونها رفت و آمد داشتم. خوب يك سابقه اين طوري هم وجود داشت، ضمن اين كه من سالهاي ۵۷ـ۵۶ يك كلاسهايي شركت مي كردم، كلاسهاي قرآني كه در طول تابستان، در مساجد تشكيل مي شد و اينطوري تا حدي به اون فضاي حوزه آشنا شده بودم. خوب، يك چهار، پنج صفحه اي نوشتيم. گفتيم بياييم هر چه شعار داريم توي اين چند صفحه بدهيم. بعد توي فيلمنامه اصلي صراحت و تأكيد اين شعارها را بگيريم. ولي الان فرض كنيم كه مي خواهيم توي پنج صفحه همه بيانيه فيلم را بنويسيم و درواقع اون پنج صفحه ما، هيچ فيلمنامه اي نبود. شايد طرح كلي قصه بود، ولي هر چي تو دل سيدحسن به عنوان شخصيت اصلي مي گذشت، توش نوشته شده بود. روحاني بايد فلان باشد. اشكالات از كجا ناشي مي شود؟ يك آدم متحجر چطور فكر مي كند؟ همه اون چيزهايي كه مي خواستيم بهش بپردازيم. اينطوري محدوده كارمان مشخص شد. مثلاً نوشتيم اگر دوباره روحانيت بخواهد اون نقش جدي اش را در جامعه پيدا كنه بايد لباسشو از دست مردم بگيره، بايد مردم دوباره احساس كنند كه نياز دارن اون حركت قبلي دوباره احيا بشه. اون حركت كه مدتهاست فراموش شده. بعد به خودم گفتم حالا بايد براي اينها تصوير بگذارم، به اون شكلي كه به اون سينمايي كه بهش علاقه دارم بي اعتنايي نشه.
028905.jpg
اولين كاري كه بايد مي كردم اين بود كه توي فيلمنامه دنبال شخصيتي بريم كه باورپذير باشه. يك آدم فوق العاده ساده. اتفاقاً همين سادگي بهش كمك كنه و يك عنايتي بهش بشه كه مورد توجه قرار بگيره. دنبال يك آدم خيلي ساده رفتيم، آدمي كه آزمايش و خطاشو در فيلم مي بينيم. حتي بعضي وقت ها از سادگيش سوء استفاده مي شه، سرش كلاه هم ميره. اينطوري تماشاچي بيشتر درگير ميشه وقتي راجع به خدا مي سازي و قراره مضمون ايمان باشه، لاجرم توش كرامت و خيلي بحث هاي متافيزيكي هم ميشه. ولي من از همان ابتدا تو نگارش فيلمنامه دنبال يك ساختاري بودم كه به هيچ وجه به اين سمت نره كه حتي يك چيزي مثل معجزه توش فضاي دست نيافتني پيدا كنه. مثلاً ببينيد برگشتن بقچه سيد توسط اون زن خيلي ساده انجام ميشه، درحالي كه سربزنگاه هست و جلال گفته تو اگر بتوني يك نفر را هم هدايت كني، بايد اين لباس رو بپوشي. يعني يك چيزي مثل معجزه است، ولي خيلي ساده انجام ميشه.
فراستي: يك شناسنامه؟
ميركريمي: آره، حالا اين شناسنامه از يك جهاتي مثل فيلمنامه هاي معمولي كه آدم يك پيشينه مي گذاره براش بعد توي فيلم نمي آره، اينطوري نبود. چون من سيستم كارم اينطوري نيست كه بك گراند آدم ها را معرفي كنم، آدم ها همانقدر كه توي فيلم هستند، مهم اند و نه بيشتر. تو همان جا هر چقدر كه لازمه راجع به بك گراندشون اطلاعات مي ديم. ديگه بيش از اين وارد نمي شيم. اين قصه هم اينجوري مي طلبيد. چون قرار بود كه يك نفر ناظر اعمال ديگران باشه يك كسي مثل سيد. درواقع يك نمايشگاهي از آدم هاي مختلف جلوي سيد رژه مي رفتند. قرار نبود اون آدم ها خودشون به تنهايي آدم هاي خيلي مهمي باشند، فقط قرار بود يك چيزي را به سيد بدهند، از جلوش رد بشوند، به خاطر همين خيلي نياز به بك گراند نبود. اون چيزي كه من توي اون طرح يك صفحه يي بهش اهميت مي دادم، اين بود كه شروع و پايان اين آدمها چطوريه و چه خصوصيت هايي و چه ويژگي هاي تصويري بايد داشته باشند. خوب اين طرح هاي يك صفحه يي به من خيلي كمك كرد. مثلاً شروع و پايان «جوجه» با يك فالگيري است. خوب اين اگر روي يك صفحه نمي آمد من نمي تونستم براي يك شخصيت به انسجام برسم. يا مثلاً شروع و پايان مهران رجبي مدير مدرسه با يك موبايله. من وقتي اين موبايل روبه روي يك صفحه مي آرم مي تونم اون رو تقسيم كنم و درواقع بشه يك جزء كارساز و سازنده، يا مثلاً شروع و پايان خواهر جوجه يك انسجام فيلمنامه يي دارد. در اولين برخورد با او سيد رويش روبرمي گردونه و ارزش دور ميشه و اتفاقاً اين پاكدامني سيد و بري دونستن خودش از فسادي كه فكر مي كنه هر لحظه ممكنه دست بندازه و اونم آلوده كنه جور ديگه يي تعبير ميشه، مي ره و مجبور مي شه ماشيني رو هل بده كه بيشتر دامن مي زنه به اين فساد و يكي ديگه اون خانم روسوار مي كنه و اين كه با پشت كردن، مشكلي حل نمي شه. شما رويت روبر گردوني و بري پي كارت، مسأله يي حل نمي شه. بري توي خونت و دررو ببندي و عبادت كني، جامعه درست نمي شه. بايد باهاش درگير بشي. خوب من اينو توي اولين برخورد گذاشتم، و توي آخرين برخورد كه اون زن خودكشي كرده باز سيد مي ياد پشتش روبكنه و بره ولي ديگه سيد اون كار انفعالي را نمي كنه. اينجا فعال ميشه، مياد در مقام دفاع از خدا، يه جمله مي گه. اينجا كسي است كه درواقع با جمله اش روح اون زن رو نجات ميده و با كاري كه بعداً مي كنه جسمش رو هم نجات ميده. اين صفحه ها كمك كرد كه هر شخصيتي شروع و پايانش يك جوري انسجام داشته باشه. درسته هر كدوم دو سه صحنه بيشتر ديده نمي شوند ولي يك سيري را طي مي كنند. بعد از اون مرحله ديگه دست به كار نگارش فيلمنامه شديم، منتها جنس فيلمنامه «زير نور ماه» فيلمنامه يي نيست كه با تغيير جزيياتش زياد بهم بخوره. يعني ببينيد سير حوادثش بارها تغيير كرد. مهم براي من سيد بود. حالا اينكه بالاي پل باشه، پايين پل باشه، اينها مدتها طول كشيد تا اين طوري مينياتوري كنار هم قرارگرفت. يعني اين طوري نبود كه با دستكاري اينها تغيير اساسي توي فيلمنامه پيش بيايد. ولي يك تغيير حسي توي فيلم ايجاد شد. بعد از اين جابه جايي ها او مدم يك كار كردم، البته اين خودش يك بحث ديگري است راجع به مقوله طنز و طنازي كه درفيلم وجود دارد. من همه صحنه هاي جدي فيلمم را تقسيم كردم توي فيلم، همه صحنه هايي كه فكر مي كردم حرف گنده يي قراره بزنن، يا حس گنده يي قراره به تماشاچي انتقال پيدا كنه، آوردم بين صحنه هاي بامزه و جذاب فيلم قراردادم. يعني مثل «كودك و سرباز» طنزش يك جا تلمبار نشد اينجا لابه لاي فيلم رفته انگار من يك دياگرام كشيدم و هرجا كه تلمباري از موضوعات كه تبديل شده بود به خطابه فيلم، آوردم يك صحنه گذاشتم، اين قدر اينها رو جابه جا كردم تا به يك ترتيب خوب رسيدم. فكر مي كنم الان صحنه هاي جدي و شوخي تقسيم شده توي فيلم البته اين يكي از كاربردهاي طنز توي اين فيلم بود كه كمك مي كرد من بتونم حرفهاي جدي ام رو هم بزنم. چون تو دل خود اون طنزها حرفهايي زده ميشه كه شايد اگر شما بخواهي خيلي جدي و خشن بگي، اصلاً به خيلي جاها بربخوره و نشه. ولي تو قالب طنز خيلي راحت اين حرفها رو مي زنيم. مثلاً حرفهايي كه مدير مدرسه مي زنه راجع به اينكه طلبه ها سركوچه نوشابه مي خورن و موهاشون رو بلند مي كنن و مي گن رسول الله موهاشو بلند مي كرده و اون مي گه او رسول الله بود. طلبه كه نبوده. تمام اين تناقض هايي كه تو اين جملات ساده وجود داره درواقع به نوعي توي اون قالب طنز به خوبي مطرح ميشه. درحالي كه اگر قرار بود جدي باشه، يك نقد صريح و خيلي تنده، ولي تو قالب طنز خيلي دلنشين ميشه. يا همون بحث موبايل، بحث خيلي جديه، يعني چند تا حرف پشتش هست، دنيازدگي پشتش هست و اتفاقاً تكنولوژي زدگي هم توش هست. اينم كاريه كه توي فيلمنامه انجام دادم. يعني جزييات را، هي جابه جا كردم و موقعيت هاي طنز براش گذاشتم. البته باز مثل كودك و سرباز عمدتاً با نابازيگر كار كردم. بسياري از موارد جزيي فيلم سرصحنه شكل گرفت. حتي شخصيت هايي اضافه شد.در فيلمنامه مثلاً شخصيت «جامع المقدمات» اصلاً وجود نداشت توي فيلمنامه و سرصحنه اضافه شد يا مثلاً… مواردريز زياد، مثل موبايل، سرصحنه اضافه شد. اصلاً وجود نداشت، يا دعاي جوشن كبير يا كراهت داشتن تخم مرغ و … فكرمي كنم تو اين زمينه، يك توانايي خوبي خدا به من داده و اون اينه كه من خيلي راحت سر صحنه جايي كه بايد فقط اجراكننده فيلمنامه باشم، مي تونم چيزهايي به فيلمنامه اضافه كنم كه بهش كمك كنه. البته يك مقدار به خاطر اين كه من در شكل روايتي، خيلي دنبال فضاهاي بامزه و طنز هستم.
فراستي: اصلاً شخصيت اجتماعي تو اينطوري نيست، آدم با مزه يي نيستي، آدم خيلي جدي هستي، و كم حرف مي زني، اين طنز وقتي تو شخصيت فردي آدم نيست، تو شخصيت اجتماعيش هم نيست، چطوري توي فيلم ها مياد.
ميركريمي: واقعاً نمي دونم چه جوريه. يكي از دغدغه هاي من ساختن يك فيلم كمدي است. بشدت دوست دارم يك فيلم كمدي بسازم و فكر مي كنم از عهده اش بربيايم.
فراستي: خيلي اين سخته!
ميركريمي: من خيلي ايده دارم براش، بارها براي خودم مشق مي كنم و بهش فكر مي كنم بارها.
فراستي: بايدفيلم زياد ببيني فيلم كمدي خوب، خيلي به دردت مي خوره.
ميركريمي: ببينيد دوستاني كه با من مشورت مي كنن راجع به فيلمنامشون وقتي از من جدا ميشن فيلمناشون پراز لحظات جذاب كمدي شده. لحظاتي كه به كشش فيلمنامشون كمك كرده و خوب توشم يه حرفهايي هست. بعضي وقتها هجو صرف نيست. تبديل به يك طنز ميشه. شما نگاه كن من لحظاتم توي «زيرنور ماه» هيچكدام هجو نيست. فقط صرفاً براي خندوندن نيست. همشون يه پيامي پشتوشون هست، تواون كراهت تخم مرغ، يك حرف هست، توي موبايل حرف هست. توي جوشن كبير. يعني خوندن دعا بدون شعور حرف هست. ولي خوب بعضي وقت ها هم يك چيزهايي هست كه صرفاً هجوه و باز در خدمت فيلمنامه هست. به اين جهت كه شما فكر كن مثلاً يك دقيقه خطابه داشتي فيلمت يه حالت شعارگونه گرفته، حالا خوب نياز داري فضا را بشكني، يا مثلاً يك كاربرد ديگه كه طنز داره اينه كه من فكر مي كنم درباره يك شخصيت كه دارم قصه اش رو مي بينم و به كارهاش مي خندم، بلافاصله مي تونم براش گريه كنم. يعني تا وقتي بهش نخنديده ام موقع گريه كردن احساس شرم نمي كنم كه چرا؟ يعني آدم خيلي دوست نداره شخصيتي كه به سادگي اش و ماجراهاي تمسخرآميزش خنديده، دچار يك مصيبت اجتماعي بشه و اگه اين اتفاق بيفته بي اختيار ما هم در مصيبتش شريك مي شيم. يعني حس مي كنم كه اون آدمي كه من بهش مي خندم، چه لايه زيريني داره، چه غمي نهفته داره، تو دلش و من چقدر ساده بودم كه بهش خنديدم. اتفاقي كه زير پل خيلي فكر كردم و فكر مي كنم درست درآمده، اينه كه ما مدتها به اين آدمها مي خنديم تا لحظه يي كه نامه يي به خدا مي نويسند، مي فهميم كه اين سرخوشي يه سرخوشيه خيلي ظاهريه. يعني يه غم پنهان دارن تو دلشون و اونجا من ديدم تو سينما همه سكوت كردند. يعني من اين استفاده ابزاري رو هم از خنده مي كنم. تماشاچي را مي خندونم و بعد به موقع، ضربه نهايي و اساسي و عميق را مي زنم. اگر اين طوري هم حتي نگاه بشه به خنده، ميشه حتي از هجو هم استفاده كرد. يعني لازم نيست حتماً اون لحظه يي كه شما داري مي خندوني، يك پيام داشته باشه. نه مي تونه يك هجو باشه، چون در خدمت تركيب حرف اصلي فيلمه، كارسازه.
فراستي: طنز از دوره كودكيت درمياد يا از توي…؟
ميركريمي: جالبه من هيچ وقت از دوره كودكي جرأت حرف زدن توي جمع رو نداشتم. من آدمي بودم كه سركلاس حتي اگر سؤال داشتم نمي پرسيدم هميشه دوست داشتم ته كلاس باشم، ديده نشم. كسي ازم سؤال نكنه، حتي اگه جواب يك مسأله را مي دانستم، نمي دادم. گوشه گير بودم. منتهي اين فضا از وقتي به وجود آمد كه من ده سالم بود. تا ده سالگي تو دزفول زندگي مي كردم اونجا به دنيا اومدم. بعد اومدم زنجان. اومدم تو فضايي كه ۱۸۰ درجه با اون فضا فرق مي كرد. گرماي ۵۰ درجه بالاي اونجا تبديل شده به سرماي ۳۰ درجه زير صفر. چيزي ديدم به اسم برف كه اصلاً نديده بودم. فقط تو كتابها خونده بودم، ننه سرما و …و يك عالمه همكلاسي كه هيچكدوم به زبون من حرف نمي زدند. يك انزوايي گرفتم و احساس كردم كه كاملاً بيگانه ام. از اون تاريخ يادمه حرف زدن با خودم شروع شد. مدتها تنهايي با خودم حرف مي زدم. بعد ديگه همين گوشه گيري ادامه پيدا كرد و اين توأم شد با يك عدم اعتماد به نفس كه هميشه توي فكر و خيال خودم فكر مي كردم كه يه روزي به همه ثابت مي كنم كه نه، من خيلي توانايي دارم. حتي بعضي وقت ها فكر مي كردم هر كار اشتباهي كه انجام مي دهم، همه حمل بر اين مي كنند كه من خيلي دست و پا چلفتيم و كارم رو بلد نيستم.و به خاطر همين خيلي وقت ها خيلي كارها را جلوي خيلي ها نمي كردم. سعي مي كردم كمترين كاررو انجام بدم كه بي نقص ديده بشم. جرأت انجام هيچ كاري رو نداشتم. نمي دونم!
فراستي: پدرت شخصيت طنازي نداره؟
ميركريمي: چرا پدرم آدم شوخ، مفرح، اهل تفريح و سفره. آدم خيلي بازيه.
فراستي: باز و اهل طنز!
ميركريمي: آره، همين طوره ولي يادمه كه تمام اون مدت تنهايي و گوشه گيري كه حتي تا دانشگاه هم ادامه داشت، من تو دانشگاه كم حرف ترين آدم كلاس بودم. خيلي از هم دوره يي هام كه بامن توي يك كلاس بودن ممكنه اصلاً من رو نشناسن اصلاً نديدن منو. هميشه به آدمهايي كه مي تونستن با تعريف يك قصه جذاب يك جمع را مشغول خودشون كنن حسادت مي كردم. بشدت حسادت مي كردم. مثلاً آدم هايي داشتيم تو فاميل كه كارشون اين بود وقتي اينها مي آمدن توي يك مهموني همه چيز به هم مي ريخت. يعني همه بايد دلشون رو مي گرفتن و از خنده روده بر مي شدن.
فراستي: و تو حال مي كردي؟
ميركريمي: و من حسادت مي كردم.
فراستي: پدرت هم يك شخصيت اينطوري داشته؟
ميركريمي: بله، پدر من هم همينطوري بوده.
فراستي: درواقع اين طنزه از اينجاها مياد ديگه؟ توي فيلمنامه، نكات طنز فيلمنامه را كسي هم به تو كمك كرد، هاشم زاده كمك كه نكرد؟
ميركريمي: نه، تقريباً ميشه گفت كه توي طنز كار خودم را بلدم. يعني از اين جهت خيالم راحته كه مي تونم. حتي توي تمامي كارهاي قبليم هم همينطوري بوده، توي سريال «بچه هاي مدرسه همت» هم اينطوري بوده. هر مجموعه يي كه كار كردم درواقع هميشه يكي از نقاط قوتش رو كساني كه ديدن، حالا ضعفاش به كنار، گفتن كه يك جذابيت هايي با طنز و موقعيت هاي كميك ايجاد مي كني كه نه زياد از فيلم مي زنه بيرون، نه غيرواقعي ميشه، نه تافته جدابافته است درخدمت فيلم است، درواقع كمك مي كنه به فيلم. فكر مي كنم كه اين كار را بلدم.
فراستي: طنز چي خونده اي؟
ميركريمي: كارهاي عزيزنسين و …
فراستي: فيلمنامه اوليه اي كه منوچهر محمدي داشت تبديل به اين شد كه تو صحبت ها اومده، چقدر از فيلم رو داره؟
ميركريمي: خوب من قصه اونو تعريف كردم خودتون مقايسه كنيد.
فراستي: يعني الان كه نگاه كني ۲۰% فيلمه؟
ميركريمي: ببينيد يك نقطه مشترك بين ديدگاه من وايشون وجود داشت و اون اينكه ايشون هم مثل نگراني و دغدغه اين رو داشت كه جلوي به يك چوب زدن روحانيت را بگيرد. حالا اين جمله خوب نشد. جلوي اين تفكر كه مطلق گرايي بشه و همه روحانيت را به يك چوب بزنيم گرفته بشه. چون اون هم آدم مذهبيه و معتقده كه اين قشر مي تونه خيلي كار ساز باشه. تو جامعه ما وما يك جامعه ديني رو داريم. اون هم معتقد بود كه يك عده يي كه به ناحق اين لباس رو پوشيده اند، قداست كاذبي ايجاد كرده اند و اجازه انتقاد به اين قشر را نمي دهند. درواقع منافع خودشان تأمين مي شود. چون وقتي انتقاد نكنن دم اينها گره مي خوره به دم كساني كه اتفاقاً آدمهاي پاك و درستي هستند و اصولاً اونها هستند كه روحاني هستن و او هم هدفش همين بود كه توي اون طرح اوليه، سره از ناسره جدا بشه و يك اتفاق اين طوري بيفته، خوب و بد رو جدا كنيم و بگيم ميشه اين طوري هم بود حتي اگه مثلاً يك راه جديد نشون بديم، به اين لحاظ دو تا فيلمنامه و دوتا طرح يك حرف رو دارند، ايشون هم دنبال اين حرف بود. من هم دنبال اين حرف بودم.ولي ابزارهاش كاملاً متفاوته. اونجا يك روحاني يك كار اجتماعي انجام مي ده. يعني اكتيوه. هيچ ترديدي نداره، يك سري بچه را جمع مي كنه، يك خونه تشكيل مي ده، خانه آسماني و ميشه پدر اينها. زندگيشو وقف اين بچه ها مي كنه. ولي اينجا بحث ديگري است. بحث اجتماعي نيست، بحث ايمانه، اينجا بحث ترديده و …
فراستي: به اين ليل اين سؤال رو كردم كه همه جا شنيده بودم كه طرح فيلمنامه آماده بوده داده شده به مجتبي راعي كه بسازه. مجتبي هم گفته من نمي تونم همچين چيزي بسازم، مگه اينكه بسيجيش كنيم، اون روحاني رو … و اين مي مونه تا مي رسه به تو؟
ميركريمي: ببينيد اساساً اون طرحي كه به من پيشنهاد داده شد، شش صفحه يي است و قصه اش همون چيزيه كه به شما گفتم، و قصه متفاوتي داره كمااينكه به نظر من هنوز هم مي شه اونو ساخت.
فراستي: خوب بريم روي نكات فيلمنامه. شكل گيريش رو گفتي. اون شخصيتهارو چطوري شكل دادي.
ميركريمي: البته من يك توضيحي راجع به بحث قبلي بدم، آقاي محمدي به نظر من نمونه يك تهيه كننده فوق العاده خوبه. به اين جهت كه فقط كار با ماشين حساب رو بلد نيست، بلكه اطلاعات كافي راجع به جامعه داره. مامعمولاً فكر مي كنيم يك تهيه كننده خوب كسي است كه يك دسته چك…
فراستي: به سينما هم علاقه داره!
ميركريمي: به سينما بشدت علاقه داره و فيلم هم زياد ديده و در مقام يك تهيه كننده مشاور خوبي هم هست. يعني بعضي وقت هايي كه شما مي خواي كوتاه بيايي، ممكنه او بگه نه، برو جلو و فكر هزينه اش هم نباش.
فراستي: بارك الله!
ميركريمي: ولي اينها هيچ ربطي به اين نداره كه ايشون كمك كرده باشه تا من فيلمنامه را بنويسم. مجموعه يي از آدمها به من مشاوره مي دادند و كمك كردن، فكر مي كنم اگه يك روزي قرار باشه از كسي مشاوره نگيرم، حتماً از بين مي روم. حتي بازيگرام بهم مشاوره مي دن. مهم اينه كه مديريت درستي داشته باشي و بتوني از همه اينها استفاده كني و رها نشي. اصلاً اين رو چيز بدي نمي دونم كه من مشاوره داشته باشم.
فراستي: چه كساني بهت مشاوره دادن و چي دادن؟
ميركريمي: ببينيد نميشه اسم برد. من با همه تقريباً مشاوره كردم. با دستيارام مشورت كردم آقاي جمشيد بهمني، مهران كاشاني و رضا بهاري خيلي كمك كردند حتي حميد خضوعي كه فيلمبردارم بود مشاور خوبي براي فيلمنامه بود. با هاشم زاده مشورت كردم. حتي يادمه فيلمنامه رو دادم به شما. خودت خوندي نظراتت رو دادي. به دو سه نفر ديگه دادم. مثلاً كامبوزيا پرتوي، حتي به كساني كه كار تخصصي سينما نمي كنن، همه نظراتشون رو دادن. سرصحنه با همه بازيگرها تك تك مشورت كردم.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |