|
زندگي تو
|
|
|
|
جالب ترين ازدواج ـ عجيب ترين طلاق
|
|
|
|
حوادث كم نظير
|
|
|
|
پشت صحنه
|
|
|
|
پايان، نقطه، سر خط
|
|
|
|
|
|
احمق ترين دزد
|
|
|
|
جنايتكارترين قاتلان جهان(۳)
|
|
|
|
|
زندگي تو
سلام بر تنهايي
|
|
|
«سارا» خسته بود. خودش هم نمي دانست چرا، اما از وقتي با فرزانه در راه مدرسه آشنا شده بود، انگار دلش هواي ديگري پيدا كرده بود. انگار رهايي فرزانه حسرتي براي دل تنهاي او شده بود، ياد حرفهاي فرزانه افتاد.
دختري به سن و سال تو و اين همه تنهايي؟ واقعاً كه مسخره است.
خودش هم احساس مي كرد كه واقعاً زندگي اش يكنواخت و خسته كننده شده است. چقدر مادرش به او حرفهاي تكراري مي زد. چقدر پدرش او را محدود كرده بود. چقدر بايد به جاي رفتن به جشن تولد دوستان وشركت در ميهماني كنج اتاق مي نشست و كتاب روي پاهايش مي نشاند.
سارا آهي كشيد و جلوي آينه رفت. دستي به پوست صورتش كشيد، اگر مثل فرزانه آرايش مي كرد، اگر ابروانش را برمي داشت اگر دستي به سر و وضعش مي كشيد از تمام دختران همسن و سالش زيباتر بود.
آرام سراغ كيف اش رفت. كيف كوچك گلدوزي شده اي را كه فرزانه براي او خريده بود، بيرون آورد با حسرت به لوازم آرايش درون آن نگاه كرد. فردا تولد يكي از دوستان فرزانه بود. سارا بايد هرطور شده به اين ميهماني مي رفت، اما مدرسه را چه مي كرد...
شب وقتي همه چراغ هاي خانه خاموش شد، وقتي سارا مطمئن شد همه به خواب رفته اند، آرام چراغ مطالعه را روشن كرد. آدرسي را كه فرزانه برايش نوشته بود، دوباره خواند. ترديد، دو دلي و اضطراب خواب را از چشمانش گرفته بود. وقتي چراغ مطالعه را خاموش كرد و در ميان رختخوابش خزيد، تمام خاطرات تلخ دوران زندگي اش را مرور كرد صبح وقتي هوا تاريك و روشن شده بود. يكبار ديگر تمام آنچه را كه بايد بر مي داشت درون كيفش جا به جا كرد. سارا صبحانه راخورده و نخورده از كنار سفره بلند شد. سعي مي كرد، مادرش متوجه اضطراب او نشود. وقتي درخانه را بست قدم در كوچه گذاشت نفسي به راحتي كشيد. فكر كرد ديشب آخرين شبي بوده كه او در اين خانه گذرانده است. سارا چند بار پشت سر خود را نگاه كرد. هيچكس نبود. به سرعت سوار تاكسي شد خودش را به پارك رساند، همان جايي كه فرزانه از او خواسته بود، تا سارا منتظرش باشد.
سارا روي نيمكتي نشست. خيلي آرام اطرافش را نگاه كرد. احساس ترس و دودلي كمك در وجودش رخنه مي كرد. ساعت نزديك ۱۰ صبح بود. هنوز از فرزانه خبري نبود. چرا فرزانه دنبال او نيامده بود. با خودش فكر كرد اگر لباس ميهماني داشت، مي توانست خودش آدرس محل ميهماني را بگيرد و برود. سارا نزديك ظهر احساس گرسنگي كرد. حتماً الآن مادرش مثل هميشه سفره را انداخته ومنتظر او بود.
غروب وقتي هوا كم كم روبه تاريكي رفت. وحشت سرتاپاي سارا را فرا گرفت.
وقتي پسر معتاد كنار سارا روي نيمكت نشست. سارا به لرزه افتاد. دندانهاي زرد و چشم هاي به گود نشسته او، يك لحظه سارا را از جا بلند كرد. ساك كوچك را در دست گرفت و شروع به دويدن كرد. پسر جوان او را دنبال مي كرد تا در پارك سارا به سرعت دويد و بعد دستش را جلوي يك خودرو عبوري دراز كرد. راننده به شدت ترمز كرد و...
تاكسي سركوچه متوقف شد. سارا به درخت كاج درون حياط نگاه كرد. با خودش فكر كرد، مادر...
زن چادر سركرده كنار در حياط ايستاده بود. وقتي سارا چشم هاي غمناك مادر را ديد سرش را زير انداخت. كنار سفره شام وقتي سارا به روزنامه اي كه در دست پدرش بود، چشم دوخت. باورش نمي شد.
ـ فرزانه ـ دختر فراري ـ به قتل رسيده بود.
سرگذشت سارا ـ ج ـ تهران
به قلم : مريم ساماني
|
|
|
|
|
جالب ترين ازدواج ـ عجيب ترين طلاق
«خانم وكيل» دو چهره داشت
|
|
|
عروس خانم وقتي بله را گفت جاي پايش را به عنوان وكيل محكم كرد.خبر نداشت چندهفته بعد از ازدواج رازش فاش مي شود.
سميه پس از اينكه در فروشگاه زنجيره يي لباس مردجوان را ديد، دل به او بست با خودش فكر كرد اگر شرايط مناسبي داشتم، حتماً اين جوان با من ازدواج مي كرد و تمام بدبختي هايي را كه كشيده بودم و مي كشم، تمام مي شد.
دخترجوان در اين فكرها بود كه ناگهان بي توجه از آنچه كه مي كرد، صحبت را با مرد جوان آغاز كرد.
ـ آقا ببخشيد من دنبال يك لباس مناسب براي مادرم مي گردم.
مرد جوان نگاهي به دختر كرد، تمام سليقه اش را جمع كرد و دختر جوان را به طرفي برد و چنددست لباس به او نشان داد.
وقتي سميه فروشگاه لباس فروشي را در حاليكه چند پلاستيك بزرگ همراه داشت، ترك كرد: مطمئن بود كه بارديگر و بزودي به اينجا بازخواهدگشت. وقتي براي دومين بار مردجوان سميه را ملاقات كرد و او را راهنمايي كرد تا چنددست لباس بخرد، متوجه شد كه اين خانم جوان، وكيل دادگستري است و با مادر بيمار و سالخورده اش به تنهايي زندگي مي كند.
وقتي سميه متوجه نگاه هاي مرد جوان شد، تصميم گرفت بازهم به رفت و آمدهاي خود در فروشگاه ادامه دهد. چندبار بعد از نخستين ديدار مرد جوان با سميه بود كه او آدرس خانه دخترجوان را كه در خيابان گاندي واقع شده بودبه دست آورد و يك روز با يك سبد گل پا به خانه دخترجوان گذاشت.
در اين ديدار بود كه مرد جوان متوجه شد مادر دختر مورد علاقه اش به علت شدت بيماري قادر به تكلم و راه رفتن نيست و سميه ـ زن جوان ـ به همين دليل و اعتيادي كه شريك سابق زندگي اش داشته است، يكبار طعم طلاق را چشيده است.
وقتي محمود متوجه شد دختر موردعلاقه اش تا چه اندازه صبور و تنهاست. عزم جزم كرد تا او را به زني بگيرد، اما بشنويد از بقيه ماجرا.
وقتي خر عروس خانم از روي پل گذشت و وكيل خانم در دفترخانه يي با ۵۰۰سكه طلا به عقد داماد نگونبخت درآمد. روزي سميه با چشماني اشكبار و يك ساك كوچك لباس نزد آقاداماد رفت و از بي وفايي برادر گفت. محمود وقتي متوجه شد برادر سميه از فرنگ برگشته و عروس اش را از خانه مادر ـ بي هيچ تشكر و سپاسي ـ بيرون كرده و مادر را با خود به خارج از كشور برده است، سميه را با خود به خانه مشترك برد.
گرفتاري دوست و شريك داماد جوان باعث شد تا محمود دست به دامان زن شود و از او بخواهد هرطور شده وكالت پرونده آنان را برعهده بگيرد، اما سميه كه خرش را كاملاً از روي پل عبور داده بود، تن به پذيرفتن وكالت اين پرونده نداد.
داماد جوان كه از بهانه جويي هاي زن و طفره رفتن هاي او كمي ترديد به دل راه داده بود، عروس خانم را زيرنظر گرفت و متوجه شد: مادر سميه به جاي رفتن به خارج از كشور، در دل خاك جاي گرفته است و سميه كه از كودكي و نوجواني خدمتكار خانه پيرزن بوده است به جاي اينكه اهل و نسبتي با خود داشته باشد جز حديث بي كسي و فريب در هميان ندارد. وقتي داماد جوان فهميد همسرش نه تنها وكيل نيست بلكه خدمتكار سابق خانه پيرزن تنهايي بوده و از او كلاهبرداري كرده است. رضاي دل به طلاق داد و نه تنها ۵۰۰سكه طلا كه مهريه عروس خانم فريبكار بود، به پايش نريخت و دل از او كند بلكه چهار پا قرض كرد و فرار را برقرار ترجيح داد.
|
|
|
|
|
حوادث كم نظير
مطب مشترك
|
|
|
گروه حوادث: زن و شوهر پزشك به بهانه داشتن مطب مشترك و ويزيت كردن بيماران يكديگر، كارشان به طلاق توافقي كشيد.
زن كه پزشك جراح يك بيمارستان دولتي و همسرش دستيار او در اتاق عمل بود، پس از چهارسال زندگي مشترك با بخشيدن حق و حقوق قانوني خود تن به جدايي داده اند.
مهناز ۳۷ساله (جراح عمومي) كه به همراه همسرش محمود براي مشاوره و تسليم دادخواست طلاق توافقي به «حسن حميديان» (رييس مجتمع قضايي خانواده) مراجعه كرده بود، درباره دادخواست طلاق خود گفت:
ـ حدود چهارسال پيش محمود (همسرم) كه در آن زمان دستيارم در اتاق عمل بود، به من پيشنهاد ازدواج داد كه پس از مدتي به او جواب مثبت دادم و خيلي زود با مهريه ۹۹۹سكه طلا (بهارآزادي) كه اين رقم، شماره شناسنامه ام است، پاي سفره عقد نشستم.
وي گفت: اكنون كمتر از چهارسال از زندگي مشترك ما مي گذرد، اما ادامه زندگي برايمان مقدور نيست و مي خواهيم از هم جدا شويم. البته در اين ماجراي جدايي، من اصلاً مقصر نيستم. بلكه به زندگي ام علاقه مندم و همسرم را دوست دارم، اما متأسفانه شوهر پزشكم اين مسأله را درك نمي كند. خانم دكتر ادامه داد: منزل ما دو طبقه است كه يك طبقه از آن را مطب كرده ايم و من و همسرم بطور نيمه وقت از آن استفاده مي كنيم. اما شوهرم كه مرد بدبين و شكاكي است و فكر مي كند كه بيماران او را ويزيت مي كنم، با ريختن داروي بيهوشي در نوشيدني ها مرا خواب كرده و بيماران مرا به بهانه اينكه به سفر رفته ام ويزيت مي كند. و يا اينكه براي تفريح و مسافرت از خودروي من استفاده مي كند و رفتاري كه شايسته يك پزشك باشد، ندارد.
وي گفت: همسرم داراي مشكلات مالي فراوان است و تا حدودي من بدهي او را پرداخت كرده ام. اما ديگر نمي توانم جوابگوي طلبكاران او باشم. و از اين زندگي نكبت بار خسته شده ام .
محمود (پزشك اتاق عمل) در دفاع از خود به رييس مجتمع قضايي خانواده گفت: من حرفهاي همسرم را قبول دارم و او استاد من است و من نيز شاگرد او هستم. او وقتي براي استراحت به منزل مي آيد از فرط خستگي، قادر به گفت وگو با كسي نيست. اما با اين وضعيت چندساعت استراحت خود را در منزل در اختيار بيمارانش قرارمي دهد كه اين كار براي من زجرآور است و به همين دليل با خوراندن داروي بيهوشي به همسرم، او را خواب مي كنم و خودم بيماران او را ويزيت مي كنم. چون به سلامت همسرم علاقه مندهستم و نمي خواهم او بيش از اين كار كند. رييس مجتمع قضايي خانواده پس از شنيدن اظهارات زن وشوهر پزشك از خانم دكتر خواست درباره خواسته خود تجديدنظر كند و مشكلاتشان را با ريش سفيدان خانواده در ميان بگذارند و حل وفصل نمايند و اگر به نتيجه مثبتي نرسيدند براي تسليم دادخواست طلاق توافقي به دادگاه خانواده مراجعه نمايند.
|
|
|
|
|
پشت صحنه
عقاب ول كن نبود
وقتي گزارشي به دستمان رسيد كه جسدي در قله يكي از كوههاي شرق تهران پيدا شده است به همراه گروه بررسي صحنه جرم عازم محل شديم.
بعد از اينكه به دامنه كوه رسيديم صعود به قله باتوجه به اينكه همه كوه سنگي بود، حكايت از سختي كار داشت. به هرحال ساعتي بعد به قله رسيديم. با نزديك شدن به محل قرارگرفتن جسد كه تقريباً اكثر قسمتهاي آن توسط عقابي طعمه شده بود. ما كه نزديك شديم عقاب بلافاصله از روي جسد برخاست و پرواز كرد.
بعداز اينكه مسؤولين مربوطه شروع به پايين آوردن جسد كردند، بازهم عقاب ول كن نبود. او به جنگ گروه آمده بود، با سرعت به طرف گروه شيرجه مي زد و بعد اوج مي گرفت. همه تصميم گرفتيم كه از هم جدا نشويم تا عقاب نتواند آسيبي به گروه برساند، اما يك مرتبه عقاب به سمت يكي از راننده ها كه آن طرف تر در كنار سنگ بزرگي ايستاده بود، حمله كرد. فرار راننده و حمله عقاب و خنده گروه صحنه جالبي به وجود آورده بود از طرفي ترس، از طرفي خنده كه براي رفع خستگي چندان هم بد نبود. خلاصه تا زمان سوارشدن به ماشينها عقاب كماكان به پرواز و حمله اش ادامه داد. و وقتي سوار ماشينها شديم عقاب به قله كوه و جايي كه جسد قبلاً آنجا بود رفت و همانجا نشست...
جعفر رشادتي
|
|
|
|
|
پايان، نقطه، سر خط
غريب آشنا
پيرمرد، در گوشه نمور اتاق قديمي اش، چشم به سقف چوبي دوخته، به سختي نفس مي كشيد. قناري زردرنگ، پشت ميله هاي قفس چه زيبا مي خواند، آوازتنهايي و غريبي بر قلب تكيده پيرمرد، سنگيني كرد. مدت زمان زيادي نبود كه پيرمرد در باتلاق نامهرباني ها قدم گذاشته بود، وقتي «مرواريد» رفت، مهروصفا پركشيد و سايه تنهايي در ايوان خانه چادرزد. پيرمرد، با دستاني لرزان عينك شكسته اش را برداشت، باز به سختي مي ديد، پرنده چشم سبز انگارمي دانست صاحب تنهايش مسافراست. صداهاي كودكانه از ديوارهاي كاه گلي در وجود پيرمرد نشست، همه دورش حلقه زده بودند و هركدام از پدربزرگ چيزي مي خواستند، لبخند تلخي بر لبان چروكيده پيرمردنشست، تصويري محو؛ «مرواريد» قليان چاق مي كرد، «محمد» هندوانه اي از حوض بيرون مي كشيد و «زهرا» آش رشته به هم مي زد. پيرمرد، عصاي كهنه اي به دست گرفت و قدم كوتاهي برداشت، قناري هنوز مي خواند، قاب شكسته عكس مرواريد و تارهاي عنكبوتي، پيرمرد دستي به آن كشيد. ديگر ناي راه رفتن نبود، مدت ها مي شد پيرمرد با خاطرات قديمي سرمي كرد، وقتي قناري پركشيد و ازميان شيشه شكسته پنجره خود را به شاخه هاي خشك درخت رساند، پيرمرد، «مرواريد» را ديد كه چادرسفيدي به سركرده بود، اشك بر چشم، مي خنديد. وقتي پيرمرد رفت، قناري لب حوضچه نشسته، براي ماهي هاي قرمز لالايي مي خواند.
مهدي ابراهيمي
|
|
|
|
|
مثل قديمي ها
در اين شماره خبر جنايتي را كه در يكي از روستاهاي رشت رخ داد را مثل روزنامه هاي قديم برايتان نگاشته ايم . از رشت اطلاع مي دهند يك نفر از روستائيان براي جمع آوري هيزم به جنگل رفته بوده درموقع مراجعت درمنزل به واسطه تهيه نكردن چاي به عيال خود ايراد گرفته و فحاشي به عيال خود مي نمايد. برادر عيال مشاراليه آنجا بوده، از شنيدن اين حرف ها عصباني شده به وسيله تبر مشاراليه را مضروب و هلاك مي نمايد. قضيه را به حكومت اطلاع داده و قاتل فرار مي نمايد. قاتل به وقت سوار شدن به اتوبوس در جاشناسايي و بازداشت مي شود.
|
|
|
|
|
احمق ترين دزد
چشمك بي موقع
|
|
|
وقتي راننده وانت باري در جريان بار زدن لوازم چوبي، پا به فرار گذاشت، نمي دانست چشمكي كه به فروشنده زده است، كار دستش مي دهد.
ظهر يك روز بهاري، زوج جواني براي خريد لوازم چوبي به يكي از مراكز فروش رفتند و پس از ساعتها گشت و گذار، وارد مغازه اي در نبش خيابان اصلي شدند.
مغازه دار با چرب زباني، داد سخن گفت و زوج جوان خيره به زيبايي هاي كارهاي چوبي با وسواس به انتخاب كمد، مبل استيل و تخت خواب دست زدند.
فروشنده، چهره اي مضطرب داشت و وانمود مي كرد اجناسش نسبت به جاهاي ديگر كيفيت بهتري دارد و ارزانتر است.
زن با چهره اي خندان به آب و تاب دادن هاي فروشنده گوش مي داد و مرد در فكر پرداخت بدهي هايش بود.
آخر نتيجه اينكه، كيف پر از پول مرد جوان خالي شد و آنان مغازه را ترك كردند تا وانت باري را كرايه كنند.
فروشنده، وقتي مغازه را خلوت ديد، به سمت تلفن رفت، وقتي صداي زنگ تلفن همراه راننده وانت بار به صدا درآمد، مرد با خنده اي وارد خيابان اصلي شد و چشمانش را براي يافتن زوج جوان به حاشيه دوخت.
زن و مرد با ديدن وانت بار، دستي تكان دادند، راننده پا روي ترمز گذاشت؛
ـ «آقا، چند مي گيري يه سري جنس ببري»،
ـ «بارت چيه، چوبيه، اگر چوبيه، بستگي داره چن ساعت طول بكشه.»
ـ «مي خواهيم بريم تهرانپارس، چند ميشه.»
ـ «بيا با هم كنار مي آييم.»
دقايقي بعد، شاگرداي مغازه، كمدها رو يكي يكي توي وانت مي گذاشتند، مرد رنگ پريده بود و زن خوشحال و خندان، وقتي بارزني تمام شد و راننده خواست سوار وانت بشه، مرد خريدار ديد كه راننده به مغازه دار چشمك معناداري زد.
فروشنده كه به داخل مغازه رفته بود، برگه فاكتور را به دست گرفته بود و زوج جوان را به داخل صدا زد، وقتي زن و مرد با كلي تشكر و قدرداني از فروشنده بابت تخفيف آنچناني اش، مغازه را ترك كردند، خبري از وانت بار نبود.
زن و مرد هاج و واج به اطراف نگاهي كردند، وانت بار آب شده بود.
مرد دستپاچه نزد فروشنده بازگشت، مرد مغازه دار وقتي پيش بيني اش درست از آب درآمد، با بي خيالي گفت كه هيچ شناختي از راننده ندارد، او را براي نخستين بار ديده است و چون جنس از مغازه خارج شده است، هيچ مسؤوليتي در قبال آن ندارد.
زوج جوان، آرام آرام راهي كلانتري شدند، وقتي مأمور پليس در ماجراي اين سرقت قرار گرفت و شنيد كه راننده به فروشنده چشمك زده است، كلاه به سر گذاشت و راهي مغازه شد.
فروشنده باز با چرب زباني سعي داشت خود را از ماجرا بيرون بكشد، اما صداي لرزاني داشت، وقتي مأمور پليس از قاضي خواست دستور دهد پرينت تلفني مغازه، در اختيار آنان قرار بگيرد، فروشنده نمي دانست كه نقشه ماهرانه اش لو رفته است.
روز بعد، مأمور پليس در برابر مغازه لوازم چوبي فروشي از وانت بار پر از بار لوازم چوبي پياده شد و در حالي كه دستبندي به دست راننده مي زد، رو به فروشنده كرد و خواست مغازه اش را تخته كند.
|
|
|
|
|
جنايتكارترين قاتلان جهان(۳)
مسافران «اتاق مرگ»
|
|
|
چهره حقيقي و شخصيت پليد هرمن وبستر ماگت (Herman wevbster mudgeet) زماني روشن شد كه دكتر «هلمز» دوره جديدي از زندگي اش را آغازكرد.
«هلمز» ازوقتي كه به عنوان دانشجوي پزشكي در دانشگاه ميشيگان تحصيلات خود را آغازكرد، با طرح يك نقشه ماهرانه و به صورت مخفي اجساد داخل سالن تشريح اين دانشگاه را خارج مي كرد و بعد با جعل نامه، اقدام به دريافت پول بيمه آنان مي كرد.
دكتر هلمز زماني كه تحصيلات خود را در دانشگاه ميشيگان به پايان رساند، به شيكاگو رفت و با ثروت زيادي كه از اين راه به دست آورده بود، خانه اي چندطبقه كه داراي ۱۰۰اتاق بود، خريداري كرد.
وي پس از خريدن اين خانه بزرگ توانست با يك طراحي مخصوص و ماهرانه، اتاق ها را به اتاق مرگ تبديل كند. در اين اتاق هاي مرگ دريچه اي كوچك كارگذاشته شده بود كه با يك كانال مخصوص به اتاق گاز وصل مي شد و پزشك جنايتكار را ياري مي كرد تا بهتر بتواند به اعمال تبهكارانه خود ادامه دهد. دراين خانه وحشت دكتر هلمز گودال هايي ايجادكرده بود كه پرازآهك بود. خمره هاي اسيد و ديوارهاي پيچ درپيچ نيز براي شكنجه قربانيان استفاده مي شد. هركدام از اين وسايل شكنجه رازهاي وحشتناكي داشت كه طعمه هاي پزشك جنايتكار شاهد آن بودند، مجموعه اين عوامل درطول سالها باعث شده بود كه خانه دكتر هلمز به «خانه ارواح» و «خانه جهنمي» شهرت پيداكند. دكتر هلمز براي جلب نظر و اعتماد ساكنان شيكاگو داروخانه بسياربزرگ و مجهزي دراين شهر تأسيس كرده بود و از اين راه طعمه هاي بيشتري را شناسايي مي كرد. ازسال ۱۸۹۳ وقتي دكتر هلمز اتاق هاي صدگانه خانه جهنمي را به متقاضيان خود اجاره مي داد، پس از مدت كوتاهي آنان را با استفاده از گاز به قتل مي رسانيد و پس از فريب شركت هاي بيمه، پول بيمه آنان را دريافت مي كرد.
پزشك جهنمي همچنين پس از ريختن طرح دوستي با زنان و دختران جوان آنان را به قلعه ارواح مي كشاند ولي پس از چندروز نقاب از چهره كريه خود برمي داشت و آنان را وادارمي كرد تا در يك رضايت نامه كليه اموال خود را به وي ببخشند. اين مرد جنايتكار براي آرام نگه داشتن جهنم هولناك خود، ازطريق دريچه هاي كوچك تعبيه شده در اتاق به زندگي ساكنان خانه ارواح پايان مي داد.
دكتر هلمز پس از به قتل رساندن طعمه هاي خود، اجساد بي جان آنان را به زيرزمين خانه جهنمي منتقل مي كرد و به تجزيه وقطعه قطعه كردن اجساد مي پرداخت. وي پس از جداكردن پوست اجساد از باقي مانده شكارهاي خود براي آزمايشات تخصصي استفاده مي كرد. زماني كه فعاليت هاي دكتر هلمز شدت بيشتري گرفت، پليس دريافت درحدود ۲۰۰تن از زماني كه پزشك جنايتكار در شيكاگو اقامت كرده است، ناپديد شده اند. زماني كه پليس به دكتر هلمز مشكوك شد و او را زيرنظرگرفت، دكتر هلمز قلعه جهنمي را به آتش كشيد و گريخت. پليس در بقاياي خانه ارواح دويست قرباني را شناسايي كرد و پس از دستگيري هرمن وبستر ماگت، وي در بازجويي ها به كارآگاه «پينگرتن» توطئه شوم بيمه را اعتراف كرد. هفتم مي سال ۱۸۹۶ ، پزشك جنايتكار اعدام شد.
ترجمه و تنظيم : مريم ساماني
|
|
|
|