شماره ۱۹۲۷ - سال هفتم - جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۰
Fri, Oct 5, 2001
Litera purple.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
گوناگون
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
روي قليان طبع من گل مي كند
• توي روزنامه يك حزب خران بود كه يك ارگان خران داشت من خردبير آن بودم
كتاب هفته

روي قليان طبع من گل مي كند
گفت وگو با عمران صلاحي يا ابوقراضه، ابوطياره، زرشك، ميخ طويله، شكرچيان
• توي روزنامه يك حزب خران بود كه يك ارگان خران داشت من خردبير آن بودم
صبح به خير
به اميد اينكه روز جمعه خوبي داشته باشيد. باتوجه به اينكه در دنياي جسماني خود، صبحانه، نان و پنير مي خوريم و ناهار يك سيخ كباب و شام، يك غذاي حاضري، و بعد از ظهر جمعه كه احتمالاً ميهماني مي آيد خانه مان و نزديك غروب از خانه مي زنيم بيرون، براي رژيم غذايي روح خواننده هايمان، اين برنامه را در نظر گرفته ايم كه صبح ها شعر بخوانيم و براي ناهار با كتابي آشنا و بعد از ظهر با يكي از هنرمندان بيشتر آشنا بشويم و بعد كمي در كوچه باغ هاي ايران باستان قدم بزنيم و براي شام، داستاني بخوانيم وشب خوابهاي خوب ببينيم براي فردا صبح كه بايد شروع به فعاليت كنيم.
029136.jpg
صرف يك فنجان چاي
الآن بعد از ظهر جمعه است و وقت خوردن يك فنجان چاي. با عمران صلاحي، توي يكي از چاپخانه هاي دربند نشسته ايم. از او درباره اسم هاي مستعارش سؤال مي كنم. مي گويد: مصاحبه هاي من از آثارم بيشتر شده. كم كم پشت سرم صفحه مي گذارند. تو هم مي خواهي برايم صفحه بگذاري. مي گويم: بله، اين صفحه پشت سر شماست. مي گويد: خب، باشه. من با اسمهاي مستعار زيادي چيز نوشتم. فعلاً يكي از اسم ها ع. شكرچيان است. يكي هم كمال تعجب. آن وقتها كه توي روزنامه توفيق بودم، اسمهايي مثل ابوطياره، زرشك، زنبور و مداد داشتم. ميخ طويله و ابوقراضه هم هست. توي روزنامه يك حزب خران بود كه يك ارگان خران داشت. من خردبير آن بودم. با اسم ابوالحمار. من بچه جواديه بودم، براي همين هم اولين اسم مستعارم بچه جواديه شد. وضع مادي آن وقتها طوري بود كه نمي توانستم روزنامه بخرم. يك روز توي جوب يك تكه روزنامه گير آوردم و تميزش كردم. ديدم توفيق است. خواندم، خوشم آمد. بعد شعري از زبان بچه هاي جواديه فرستادم كه اينطور شروع مي شد: من بچه جواديه هستم، آهاي كاكا / ناراضي اند خلق ز دستم، آهاي كاكا. يك كاريكاتور هم كشيده بودم. الآن هم زير ميزي يك چيزهايي مي كشم. بعد از دو هفته يك نامه آمد دستم از طرف حسين توفيق. گفته بود كه شعر و كاريكاتورت توي بهترين صفحه روزنامه چاپ شد. منتظر بوديم بيايي دفتر روزنامه. با دوچرخه قراضه ام رفتم آنجا. همان روز دعوتم كردند به همكاري. كوچك ترين نويسنده توفيق بودم من:
* كدام اسمتان را بيشتر دوست داريد؟
** ابوطياره، تصميم دارم شعرهاي فكاهي را كه توي روزنامه ها از من چاپ شده، به شكل «ديوان ابوطياره» دربياورم.
* از توفيق بيشتر بگوييد و بعد اينكه چگونه با همسرتان آشنا شديد.
** ابوطياره: توفيق شروع خوبي بود. با پرويز شاپور آشنا شدم آنجا. شاملو هم براي ديدن شاپور مي آمد. همانجا كاريكلماتور را عنوان كرد. شاپور سوژه فكر مي كرد و من كاريكاتور مي كشيدم. صفحه هاي مشترك زياد داشتيم. از طريق شاپور با شعر نو آشنا شدم. آخرين شماره توفيق تيرماه ۵۰ درآمد. بعد توفيق توقيف شد. همان وقت ديپلم گرفتم و خواستم بروم سربازي كه توفيق نگذاشت. گفت كه يك دانشكده زبان انگليسي دارد اسم نويسي مي كند. شهريه ات هم با من. امتحان دادم و تصادفاً قبول شدم و جزو نفرات اول. توي باغ نگارستان بود كه جزو آثار فرهنگي شده. با خواهرزنم كه متأهل بود، همكلاس شدم. از رو دست هم تقلب مي كرديم. از طريق او با عيالم آشنا شدم. اينقدر خجالتي بودم، حالا خيلي پررو شدم. پامو گذاشتم روي پوست موز يا او گذاشت. البته خيلي مسائلي كه بقيه شعرا دارند كه زندگي را از بين مي برد، من ندارم. كلاً كسي كه اهل ادب باشد، بايد زني در كنارش باشد كه تحملش كند.
* كمال تعجب درباره شعر چطور فكر مي كنيد؟ شعرهايي كه فرم گرا هستند و زبان محور بيشتر به دلتان مي چسبد يا شعرهاي مفهوم گرا؟
** كمال تعجب: بعضي ها كه منتقد هستند، به همان سبكي كه نقد مي نويسند، شعر مي گويند. من بيشتر به انتقال حس اهميت مي دهم. مسلماً اين انتقال با حس كلمه است. بعضي شعرها همه چيزش سر جاي خودش است. كلمه ها، تصوير، اما روح ندارد. به قول حافظ، بنده طلعت آن باش كه آني دارد. آن را نمي شود تعريف كرد، اما يك آني بايد توي شعر باشد. توي توفيق كه مطلب مي نوشتيم، كيومرث صابري بالاي بعضي مطلب ها مي نوشت: مرا نگرفت، توضيح هم نمي داد كه چرا.
* از زنبور مي پرسم: خب، اين مسأله حس، انتخاب و نقد را سليقه يي مي كند. يكي با يك اثري ارتباط برقرار مي كند و حس مي گيرد و يكي نه.
** زنبور: اين مثل آهنگ شنيدن است. يكي كه عاشق باشد، حال و هواي خاصي دارد و آن آهنگ برايش جالب است. كس ديگري توي وضعيت بدي است، كسي را از دست داده و يا هرچه. مثل ترانه مرا ببوس. هم عاشقانه تعبير شده، هم سياسي. اولين انتظارم از هر اثر ادبي، لذت بردن از آن است. مفهوم و پيام يك چيز ديگر است. معيار لذت بردن است.
* به ميخ طويله مي گويم: چاي تان سرد نشود.
** ميخ طويله: يك جلسه يي داشتيم كه آنجا هر كس زياد حرف مي زد.
* ابوقراضه تو هم شاعري هم طنزنويس هم طراح ...
** ابوقراضه: من هم ذوحياتين بودم. مثل قورباغه كه گاهي توي آب و گاهي توي خشكي. معلوم نيست كدام آب است و كدام خشكي.
029139.jpg
اين قليان را عمران كشيد براي قليان كشها!
* زرشك جان از كتاب برايمان بگو؟
** زرشك: كمبود وقت موجب شده كتابها را مثل آجر روي هم بچينم. چه وقت روي سرم مي ريزند، نمي دانم. چند وقت پيش با محمدعلي و قاسم زاده و مجابي، ميزگردي داشتيم درباره كتاب روزگار سپري شده. يك سگ كوچولويي هم توي ميزگرد بود كه سؤالاتي مي كرد. موجود گيرايي بود. دايم مي پريد و مي گرفت. مجابي خيلي خوب كتاب را خوانده بود. حتي از نظر محتوايي بررسي كرد. به دولت آبادي گفتم: چرا كتاب نازك نمي نويسي؟ گفت: نوشتن اين جور كتابها نبوغ خاصي مي خواهد. چرا؟ چون آدم چيزهاي زيادي به ذهنش مي رسد و نبايد روي كاغذ بياورد. اما واقعاً كمبود وقت دارم. دلم مي خواهد بروم توي يك ده كوره يي و چند ماهي بنويسم.
* مي پرسم: جوك تازه چي شنيديد؟
** بچه جواديه : يك نفر به كمربندش يك كاغذي چسباند كه رويش نوشته بود: بزودي در اين محل موبايل وصل مي شود. يكي ديگه هم دارم. يك نفر يك وري راه مي رفته، بعد معلوم مي شود كه قلاب كمربندش كج شده بود.
* مي گويم: مي شود يك كاريكاتور براي ما بكشيد. از خودتان.
** زنبور : خودكِشي سخت است. كاريكاتوريست نكته يي را با اغراق مي كشد. حتي زيباترين چهره ها چيزي براي اغراق دارند. قليان بكشم؟ شما قليان بكشيد، من هم قليان را مي كشم.
قليان را مي دهد دستم و پكي به آن مي زنم. خطوط روي كاغذ حركت مي كنند. اين شعر را هم مي خواند: پك به قليان مي زنم / آب قل قل مي كند / روي قليان طبع من گل مي كند.
يك شعر به جاي عكستان براي ما مي خوانيد. ابوطياره مي خواند: بر صندلي نشستم و تكمه هاي باز كتم را بستم / يك شاخه گل به دستم / عكسي به يادگار گرفتم با تنهايي / در هاي و هوي آب و هياهوي بچه ها / اسمش عكس يادگاري است.
از اينكه وقتتان را دودستي بخشيديد، ممنونم.
ليلا صادقي

جشن مهرگان
هر ماه جشني برپاست. جشن باستاني نياكان شما. دعوت مي كنيم شما را به شركت در اين جشن ها. جشن امروز به مناسبت ماه مهر است. مهرگان؛ بعد هم كه آبان است، حتماً جشني برپاست. هر چند تاريخ اين سرزمين پر است از آه و دريغ. اما حكايت جشن هاي فراوان نيز يعني … زندگي بايد كرد. پس هر ماه مهمان جشن نياكان خود باشيد.
مهرگان۱ و نوروز از روزگاران كهن دو جشن طبيعي و فصلي ايرانيان بوده است. زماني، آغاز سال از پاييز و مهرماه بود و مهرگان جشن سال نو، بسياري از مراسم اين دوعيد بزرگ ملي ـ باستاني همانندي و يكساني دارند.
درباره معني مهرگان بحث فراوان است. گفته اند كه مشي و مشيانه (آدم و حواي ايرانيان) در چنين روزي تولد يافته اند. مهر، ماه برداشت محصول و تلاش براي آماده كردن و انبار نمودن آذوقه و مواد غذايي مورد نياز است. فرصتي است كه از خداوند بخاطر نعمتها و بركت وارده به خانه خود تشكر و قدرداني كنند. اما مشهورترين وجه تسميه آن، نسبت اين جشن است به مهر يا ميترا، ايزد آريايي نور و آفتاب. در گاهشماري ايرانيان، نام شانزدهم هر ماه، مهر ناميده مي شده (هر روز نامي داشته است: روز اول هر ماه مزدا...) و به همين دليل ، در ماه مهر و روز مهر به دليل يكساني اين دو نام، جشن مهرگان برگزار مي شده كه امروزه با تشريفات خاص خود از سوي زرتشتيان در دهم ماه برگزار مي شود. جشن مهرگان و مهر، پيام آور دوستي و مهر و پيمان ميان مردمان است كه از جايگاه ويژه اي در بسياري از آيين هاي جهاني برخوردار است۲. در گذشته پيمان شكني و دشمني، از گناهان بزرگ و نابخشودني در نزد نياكان ايران زمين شمرده مي شد.
اين جشن بزرگ ملي كه مفاهيم معنوي فراواني دارد، از بعد علمي نيز قابل توجه است. ايرانيان با پيشرفت اعجاب آور خود در علم ستاره شناسي و نجوم و محاسبات دقيق، ضمن تنظيم دقيق ترين تقويم جهان، دريافته بودند كه در سال، دو اعتدال بزرگ وجود دارد. يكي در اوايل بهار و ديگري در اوايل پاييز كه درآن، طول روز و شب و دماي هوا همسان مي شود. ايرانيان اين تحول بزرگ را كه موجب تحول در زندگي شان مي شد و نيز نشانه گرايش آنان به اعتدال است، با جشن و شادي به سرور مي گذراندند.
امير قريب
پي نوشتها
۱ـ معرب آن مهرجان است كه در زبان عربي امروز به هر جشني مي گويند.
۲ـ جشن مهرگان در تمام آسياي صغير نيز معمول بود و از آنجا با آيين مهرپرستي به اروپا رفت. اين جشن كه روز ولادت خورشيد است، به ۲۵ دسامبر كشيده شده و بعد از نفوذ دين عيسي در اروپا روز ولادت مسيح قرار گرفت. (خاورشناس بلژيكي ـ كومونت)

شـعري براي صبحانه
عشق
بودن يا نبودن.
«پابلو نرودا»

دايره سلتي
به دنيا مي آيد چيزي، از دنيا مي رود چيزي
مي رقصيم و مي رقصيم در دايره اي نامتناهي
با زمان خودش مي آيد هرچيزي
به دنيا، يا از دنيا
مي رقصيم دور تا دور چرخ هاي زندگي
تاس مي اندازيم و مي اندازيم تا
به دست آوريم فرصتمان را
به دنيا مي آيد چيزي، از دنيا مي رود چيزي
مي رقصيم و مي رقصيم در نامتناهي دايره اي
«والتر ويتمن»

كتاب هفته
اين هفته «كتاب »
029133.jpg
حدود ۸۰سال پيش، كه نه اينترنتي بود و نه ماهواره يي ونه حتي تلفني (يا اگر هم بود براي همه نبود) مردي كه الحق و والانصاف مرد بود و يل ، خودش بي هيچ ادعا و خواسته و درخواستي مؤسسه يي راتأسيس مي كند كه كارش تنها و تنها جمع آوري اطلاعات واخبار درمورد انواع واقسام كتب چاپ شده بود. درواقع يك بانك اطلاعاتي تمام عيار را احداث مي كند كه اگر امروز بخواهي همين مؤسسه را راه اندازي كني يقه ات گير هزارويك طلبكار و چك برگشتي واقساط بانك خواهد بود. اين مرد كسي نيست جز محمد رمضاني صاحب انتشارات كلاله خاور كه عنوان «پدركتاب ايران» به حق و شايسته سزاوار اوست. او با عشق وعلاقه بي حدوحصر در شرايط فقدان نظام اطلاعاتي حدود ۴۰۰۰۰عنوان كتاب را جمع آوري مي كند و دست به نشر گنجينه يي پرارزش با عنوان «كتاب» مي زند. سيدفريد قاسمي محقق خستگي ناپذير درعرصه روزنامه نگاري ، درآخرين كارش علاوه بر چاپ چهارشماره از اين نشريه، زندگي نامه محمد رمضاني را نيز به چاپ رسانده است. اين كتاب يكي از آخرين آثار منتشرشده توسط نشر مركز است كه اين هفته به خوانندگان و محققان ونويسندگان توصيه مي شود.

داستاني براي شام
اسم شما؟
اسم من پرويز معتمديه، توي كار ماشين و اين حرفام، يعني خريد و فروش ماشين. خودم يك پاترول زيرپامه كه خيلي دوستش دارم، چون دوستم يادگاري داده بهم. زن و بچه هم، بله، دو تا پسر كاكل زري دارم. خيلي دختر دلم مي خواست، ولي خدا بهم نداد. زنم معلمه، ما عاشق هم شديم كه ازدواج كرديم، البته الآن هم عاشق هميم. اسمش؟ براي چي مي پرسيد! شناسنامه مو نشون بدم؟ باشه. البته گفته باشم كه اين اسم مستعارمه. اسم خودم نادر رحيم زاده است. راستش رو بخواين تاير ماشين مي فروشم. زير پاي خودمم يك پژو هست كه مال زنمه. بچه هم بله. يك دختر دارم ولي دلم مي خواست پسر داشته باشم. شاهد مي خواين!؟ بله همسايه مون تشريف مي يارند، اما قبلش خدمتتون بگم كه اونا منو با اسم علي تقي زاده مي شناسن. خونه مون همين طرفاي شمرونه. چند تا شاهد مگه مي خواين؟ سه تا؟ خب مشكلي نيست البته. پس بذاريد خدمتتون عرض كنم كه مصطفي اقليمي شهرتمه. خانومم؟ ما از هم جدا شديم. بچه ها پيش منن. جناب، من مي خواستم يه دفترچه وام بهم بديد. من نويسنده ام و اسمم توي اين داستان با اسم برادرم فرقي نداره كه وقتي دو سالش بود مرد و شناسنامه اش رابراي من گذاشتند. اسم برادرم پرويز رحيم زاده است. توي شناسنامه اش محمد. شهرتش علي. علي تقي پور.
از مجموعه داستان «وقتم كن كه بگذرم»


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   قديما   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   | 
|   گوناگون   |   كتاب و كتابخواني   |   كاريكاتور   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   | 
|   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |