صبح به خير
به اميد اينكه روز جمعه خوبي داشته باشيد. باتوجه به اينكه در دنياي جسماني خود، صبحانه، نان و پنير مي خوريم و ناهار يك سيخ كباب و شام، يك غذاي حاضري، و بعد از ظهر جمعه كه احتمالاً ميهماني مي آيد خانه مان و نزديك غروب از خانه مي زنيم بيرون، براي رژيم غذايي روح خواننده هايمان، اين برنامه را در نظر گرفته ايم كه صبح ها شعر بخوانيم و براي ناهار با كتابي آشنا و بعد از ظهر با يكي از هنرمندان بيشتر آشنا بشويم و بعد كمي در كوچه باغ هاي ايران باستان قدم بزنيم و براي شام، داستاني بخوانيم وشب خوابهاي خوب ببينيم براي فردا صبح كه بايد شروع به فعاليت كنيم.
صرف يك فنجان چاي
الآن بعد از ظهر جمعه است و وقت خوردن يك فنجان چاي. با عمران صلاحي، توي يكي از چاپخانه هاي دربند نشسته ايم. از او درباره اسم هاي مستعارش سؤال مي كنم. مي گويد: مصاحبه هاي من از آثارم بيشتر شده. كم كم پشت سرم صفحه مي گذارند. تو هم مي خواهي برايم صفحه بگذاري. مي گويم: بله، اين صفحه پشت سر شماست. مي گويد: خب، باشه. من با اسمهاي مستعار زيادي چيز نوشتم. فعلاً يكي از اسم ها ع. شكرچيان است. يكي هم كمال تعجب. آن وقتها كه توي روزنامه توفيق بودم، اسمهايي مثل ابوطياره، زرشك، زنبور و مداد داشتم. ميخ طويله و ابوقراضه هم هست. توي روزنامه يك حزب خران بود كه يك ارگان خران داشت. من خردبير آن بودم. با اسم ابوالحمار. من بچه جواديه بودم، براي همين هم اولين اسم مستعارم بچه جواديه شد. وضع مادي آن وقتها طوري بود كه نمي توانستم روزنامه بخرم. يك روز توي جوب يك تكه روزنامه گير آوردم و تميزش كردم. ديدم توفيق است. خواندم، خوشم آمد. بعد شعري از زبان بچه هاي جواديه فرستادم كه اينطور شروع مي شد: من بچه جواديه هستم، آهاي كاكا / ناراضي اند خلق ز دستم، آهاي كاكا. يك كاريكاتور هم كشيده بودم. الآن هم زير ميزي يك چيزهايي مي كشم. بعد از دو هفته يك نامه آمد دستم از طرف حسين توفيق. گفته بود كه شعر و كاريكاتورت توي بهترين صفحه روزنامه چاپ شد. منتظر بوديم بيايي دفتر روزنامه. با دوچرخه قراضه ام رفتم آنجا. همان روز دعوتم كردند به همكاري. كوچك ترين نويسنده توفيق بودم من:
* كدام اسمتان را بيشتر دوست داريد؟
** ابوطياره، تصميم دارم شعرهاي فكاهي را كه توي روزنامه ها از من چاپ شده، به شكل «ديوان ابوطياره» دربياورم.
* از توفيق بيشتر بگوييد و بعد اينكه چگونه با همسرتان آشنا شديد.
** ابوطياره: توفيق شروع خوبي بود. با پرويز شاپور آشنا شدم آنجا. شاملو هم براي ديدن شاپور مي آمد. همانجا كاريكلماتور را عنوان كرد. شاپور سوژه فكر مي كرد و من كاريكاتور مي كشيدم. صفحه هاي مشترك زياد داشتيم. از طريق شاپور با شعر نو آشنا شدم. آخرين شماره توفيق تيرماه ۵۰ درآمد. بعد توفيق توقيف شد. همان وقت ديپلم گرفتم و خواستم بروم سربازي كه توفيق نگذاشت. گفت كه يك دانشكده زبان انگليسي دارد اسم نويسي مي كند. شهريه ات هم با من. امتحان دادم و تصادفاً قبول شدم و جزو نفرات اول. توي باغ نگارستان بود كه جزو آثار فرهنگي شده. با خواهرزنم كه متأهل بود، همكلاس شدم. از رو دست هم تقلب مي كرديم. از طريق او با عيالم آشنا شدم. اينقدر خجالتي بودم، حالا خيلي پررو شدم. پامو گذاشتم روي پوست موز يا او گذاشت. البته خيلي مسائلي كه بقيه شعرا دارند كه زندگي را از بين مي برد، من ندارم. كلاً كسي كه اهل ادب باشد، بايد زني در كنارش باشد كه تحملش كند.
* كمال تعجب درباره شعر چطور فكر مي كنيد؟ شعرهايي كه فرم گرا هستند و زبان محور بيشتر به دلتان مي چسبد يا شعرهاي مفهوم گرا؟
** كمال تعجب: بعضي ها كه منتقد هستند، به همان سبكي كه نقد مي نويسند، شعر مي گويند. من بيشتر به انتقال حس اهميت مي دهم. مسلماً اين انتقال با حس كلمه است. بعضي شعرها همه چيزش سر جاي خودش است. كلمه ها، تصوير، اما روح ندارد. به قول حافظ، بنده طلعت آن باش كه آني دارد. آن را نمي شود تعريف كرد، اما يك آني بايد توي شعر باشد. توي توفيق كه مطلب مي نوشتيم، كيومرث صابري بالاي بعضي مطلب ها مي نوشت: مرا نگرفت، توضيح هم نمي داد كه چرا.
* از زنبور مي پرسم: خب، اين مسأله حس، انتخاب و نقد را سليقه يي مي كند. يكي با يك اثري ارتباط برقرار مي كند و حس مي گيرد و يكي نه.
** زنبور: اين مثل آهنگ شنيدن است. يكي كه عاشق باشد، حال و هواي خاصي دارد و آن آهنگ برايش جالب است. كس ديگري توي وضعيت بدي است، كسي را از دست داده و يا هرچه. مثل ترانه مرا ببوس. هم عاشقانه تعبير شده، هم سياسي. اولين انتظارم از هر اثر ادبي، لذت بردن از آن است. مفهوم و پيام يك چيز ديگر است. معيار لذت بردن است.
* به ميخ طويله مي گويم: چاي تان سرد نشود.
** ميخ طويله: يك جلسه يي داشتيم كه آنجا هر كس زياد حرف مي زد.
* ابوقراضه تو هم شاعري هم طنزنويس هم طراح ...
** ابوقراضه: من هم ذوحياتين بودم. مثل قورباغه كه گاهي توي آب و گاهي توي خشكي. معلوم نيست كدام آب است و كدام خشكي.
|
|
اين قليان را عمران كشيد براي قليان كشها!
|
* زرشك جان از كتاب برايمان بگو؟
** زرشك: كمبود وقت موجب شده كتابها را مثل آجر روي هم بچينم. چه وقت روي سرم مي ريزند، نمي دانم. چند وقت پيش با محمدعلي و قاسم زاده و مجابي، ميزگردي داشتيم درباره كتاب روزگار سپري شده. يك سگ كوچولويي هم توي ميزگرد بود كه سؤالاتي مي كرد. موجود گيرايي بود. دايم مي پريد و مي گرفت. مجابي خيلي خوب كتاب را خوانده بود. حتي از نظر محتوايي بررسي كرد. به دولت آبادي گفتم: چرا كتاب نازك نمي نويسي؟ گفت: نوشتن اين جور كتابها نبوغ خاصي مي خواهد. چرا؟ چون آدم چيزهاي زيادي به ذهنش مي رسد و نبايد روي كاغذ بياورد. اما واقعاً كمبود وقت دارم. دلم مي خواهد بروم توي يك ده كوره يي و چند ماهي بنويسم.
* مي پرسم: جوك تازه چي شنيديد؟
** بچه جواديه : يك نفر به كمربندش يك كاغذي چسباند كه رويش نوشته بود: بزودي در اين محل موبايل وصل مي شود. يكي ديگه هم دارم. يك نفر يك وري راه مي رفته، بعد معلوم مي شود كه قلاب كمربندش كج شده بود.
* مي گويم: مي شود يك كاريكاتور براي ما بكشيد. از خودتان.
** زنبور : خودكِشي سخت است. كاريكاتوريست نكته يي را با اغراق مي كشد. حتي زيباترين چهره ها چيزي براي اغراق دارند. قليان بكشم؟ شما قليان بكشيد، من هم قليان را مي كشم.
قليان را مي دهد دستم و پكي به آن مي زنم. خطوط روي كاغذ حركت مي كنند. اين شعر را هم مي خواند: پك به قليان مي زنم / آب قل قل مي كند / روي قليان طبع من گل مي كند.
يك شعر به جاي عكستان براي ما مي خوانيد. ابوطياره مي خواند: بر صندلي نشستم و تكمه هاي باز كتم را بستم / يك شاخه گل به دستم / عكسي به يادگار گرفتم با تنهايي / در هاي و هوي آب و هياهوي بچه ها / اسمش عكس يادگاري است.
از اينكه وقتتان را دودستي بخشيديد، ممنونم.
ليلا صادقي