سرانجام تروريست هاي معاصر توان سياه خود را در تغييرات و دگرگوني هاي جهان امروز نشان دادند. حتي اگر قرار باشد اين دگرگوني وحشتناك در سرزمين يك قطبي جهان باشد. همين بهانه شد تا در اين صفحه مروري كنيم ترورهاي سياسي ايران را، ازآغاز تأسيس حكومت مادها! اما چون دسترسي به منابع پشتكار فراوان و زحمت بسيار مي طلبد، فعلاً از ترورهاي چند دهه پيش آغاز كرديم تا به مرور برسيم به ترورهاي چند هزاره پيش!
|
|
|
سيد جمال الدين اسدآبادي بنا بر دعوت و اصرار سلطان عبدالحميد از لندن به اسلامبول آمد و انديشه بساط انجمن اتحاد اسلامي را با شركت جمعي از ايرانيان و رجال شيعه ترك برپا كرد و مردم مختلفي را از مليتهاي مختلف به دور خود گردآورد. از ايرانيان ميرزا آقاخان، شيخ احمد روحي و برادرش افضل الملك، شيخ الرييس ابوالحسن ميرزاي قاجار و ميرزا حسن خان خبيرالملك در زمره اعضاي آن انجمن بودند. دولت ايران از اول با آمدن سيد به عثماني خشنود نبود واز فعاليتهاي او برآشفت. شاه تلگرافي به اين مضمون به سلطان كرد: «ما ادعاي دوستي و يكجهتي در عالم اسلاميت مي كنيم. سيد جمال الدين را كه با ما اين قدر دشمن است شما چرا محترماً آورده ايد و نگاهداري مي كنيد؟!»
عبدالحميد از سيد خواست كه به سفارت ايران برود و بگويد: «ظلم هايي كه به من از دولت ايران رفته عفو مي كنم. سيد قبول نكرده و گفته اند در لندن علاءالسلطنه مكرر عفو از منط طلبيد، قبول نكردم. حال چگونه خودم به سفارت خواهم رفت و ترضيه داد.»
شاه و صدر اعظم در صدد دستگيري سيد و ميرزا آقاخان كه به همدستي با او شناخته گرديده بود افتادند و تسليم آنان را از باب عالي خواستار شدند. عبدالحميد تن در نمي داد و در مورد ميرزا آقاخان خصوصاً حسين رضا پاشا وزير عدليه عثماني و يوسف رضا پاشا رييس اداره مهاجرت كه هر دو شيعه بودند از او پشتيباني داشتند.
ميرزا آقاخان درنامه اي به ملكم مي نويسد: يكي ازمنشيان امين السلطان كه سالها با حقير دوستي دارد به طور مخفي نوشته است به كسي در رشت و او از آنجا به طهران نوشته كه سفير اسلامبول چيزهاي فوق العاده از دست شما به طهران نوشته و چنان خاطرات صدارت عظمي و سلطنت صغري مكر راست كه به هر طور باشد جلب شما را از اسلامبول به طهران طالبند و اصرار دارند شما را روانه ايران نمايند...
ميرزا آقا خان حاضر نبود از مبارزه دست بردارد. براي اين كه دولت ايران نتواند تقاضاي دستگيري و استر دادش را كند با خبير الملك كه تازه از ايران بازگشته و مطرود بود، به خيال پناهندگي افتادند. در قلمرو حكومت عثماني پناهندگي بنياد حقوقي استواري نداشت بلكه صورت حمايت سياسي را داشت.
وعده هاي سلطان عبدالحميد براي تابعيت ووعده كمك مالي ملكم به ميرزا آقاخان جهت سفر به اروپا، به جايي نرسيد. محفل اتحاد اسلامي هم كه در آغاز تأسيس، موفقيت هايي را نويد مي داد كارش به بن بست رسيد. و معاندان سيد جمال الدين به نيرنگهاي مرسوم درباري دست زدند و ذهن سلطان را عليه او مسموم ساختند. سيد هم سرخورد و از انتقادهاي علني از حكومت عبدالحميد كوتاهي نداشت. تحت فشار سياسي قرار گرفته و جاسوسان عبدالحميد احاطه اش كرده بودند. دو حادثه ورق را برگرداند. يكي شورش ارامنه عثماني كه عبدالحميد سخت براشفت و به كشتار آنان فرمان داد و مجمع ارامنه عثماني مهاجرت آنان را به ايران تصويب كرد. ديگر كشته شدن ناصرالدين شاه به دست يكي از مريدان شوريده دل سيد جمال .
در اين حيص و بيص، علاءالملك سفير ايران فرصت را غنيمت شمرد و با همدستي رييس ضبطيه اسلامبول، ميرزا آقاخان و شيخ احمد روحي و خبير الملك را متهم ساخت به اينكه در هنگامه ارامنه دست داشته اند. سفير ايران گروكشي كرد و به دولت عثماني پيشنهاد نمود هرگاه باتسليم آنان موافقت گردد دولت ايران هم ارمنيان شورشي پناهنده به ايران را تسليم خواهد نمود. صدراعظم عثماني نيز اين نظر را تأييد كرد. دراين مرحله عبدالحميد تبعيد ميرزا آقاخان و يارانش را تصويب كرد. خانه هايشان راتفتيش و نوشته هايشان را ضبط كردند و هر سه را روانه طرابوزان ساختند و اموال رومي را هم به حراج گذاردند.
در اين محيط بيم وهراس كه روابط ميرزا رضاي كرماني با سيد افشاشد، مسأله تسليم سيد جمال الدين و ميرزا آقاخان و يارانش صورت جدي به خود گرفت. عبدالحميد سخت انديشناك گرديد و بدگماني او نسبت به سيد به اندازه يي بود كه حتي تقاضايش را براي رفتن ازعثماني نپذيرفت. تصميم درباره اسدآبادي كار آساني نبود، يكي به علت مقامش و ديگر اينكه او خود را تبعه افغانستان معرفي كرده بود و به علاوه سلطان نسبت به او تعهدي داشت. در حقيقت نه مي خواست او را آزادش بگذارد كه از عثماني برود و نه مي توانست او را به دولت ايران بسپرد و نه از وي ايمن بود.
دولت عثماني سرانجام به تسليم كردن تبعيد شدگان طرابوزان تصميم گرفت. برادر روحيي براي نجات آنان به هردري مي زد. ميرزا آقاخان فرجام كار را حدس مي زد، از طرابوزان به ميرزا يحيي دولت آبادي نوشت: بديهي است ما را به عروسي به ايران نمي آورند، اگر مي توانيد چاره اي بينديشيد. در ذيحجه ۱۳۱۳ هر سه نفر را به دست مأموران سرحدي ايران سپردند. يكسره به زندان تبريز بردند و درغل و زنجير افكندند. روحي شب ها تلاوت قرآن مي كرد و طنين صداي گيرايش حتي در دل زندانبانان اثر داشت.
در اين زمان ميرزا علي خان امين الدوله به پيشكاري وليعهد در آذربايجان منصوب شد. او آزاده فرد بود و به پستي هاي دولت استبدادي خونگرفته. هر آينه پايش به تبريز رسيده بود جان زندانيان نجات مي يافت. اما پيش از آن دستور كشتن آنان صادر شد. به شرحي كه نوشته اند هر سه نفر را در هفته اول صفر ۱۳۱۴ درباغ اعتضاديه شبانگاه زير درخت نسترن سربريدند.
كارنامه حكومت هاي فردي هميشه پر است از اين تبهكاري ها!