شماره ۱۹۲۷ - سال هفتم - جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۰
Fri, Oct 5, 2001
Report purple.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
گوناگون
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
وقتي سنگتراش آه مي كشد
• آدم بايد سنگ قبر اولادش را هم خودش بكند. آيا اين كم مكافاتي است؟
• كسي كه آخر زندگي ديگران را روي شناسنامه سنگي شان حك مي كنه بايد ياد بگيره عاقبت خودشو چطوري روي سنگ حك كنه
• هر كسي سنگي داره كه بايد خودش حمل كنه ... فقط خودش
029142.jpg
چشمم به نخستين سنگ خام كه افتاد به خودم هي زدم كه فلاني قبل اين كه كسي نامت را روي اين سنگ حك كند، خودت مشغول شو. و بعد خواستم به خود دوباره بگويم افسوس از سنگتراشي كه نام مرده ها را زنده نگه مي دارد، اما… كه باقي حرفم درهوا ماسيد. صدايي گفت «بلند بگو لااله الاالله» آق عبدالله چكش و قلم را زمين گذاشت آمد جلوي دكان و چشم دوخت به جماعت كه شتابان جنازه را مي بردند. پيرمرد لاغر و بلندي كه وسط دكان، ميان سنگها نشسته و روي كاغذ طراحي مي كرد، گفت «هنوز ظهر نشده ، اين سوميه كه مي برن» آق عبدالله جواب نداد. آرام و مغموم نشست روي زمين، قلم و چكش را برداشت. نوك تيز قلم را گذاشت روي سينه سنگ و چكش را بلند كرد… تق تق تق… صداي خفه، اما رعب انگيز سنگتراشي زيرطاق نيمه تاريك دكان پيچيد.
آق عبدالله با ۶۰سال سن و ۴۶سال سابقه سنگتراشي، چند وقت پيش سنگ خود را نيز تراشيد و آماده كرد. فقط مانده تاريخ آن كه خودش مي گويد: «چقدر دوست دارم تاريخ اش را هم بدونم تا با دستاي خودم اونو بتراشم. اما گمون نكنم. گذشت اون دوره يي كه خيلي از آدما وقت رفتنشونو مي فهميدن. قند وچاي و خرج كفن و دفن خودشونو آماده مي كردن و بعدشم راحت مي خوابيدن رو به قبله. الآنه راست راست راه مي ري يه دفه مي افتي مي ميري. همش شده سكته. همش شده دق…»
آه مي كشد آق عبدالله. آهش چون غباري روي پنجره گرد گرفته ، روي سنگهاي سياه و سفيد، روي برگهاي چنار دم در و روي موي يكدست سفيد خودش مي نشيند.
ـ آق عبدالله چه حالي داشتي وقتي اسمتو روي سنگ مي كندي. مو به تن ات سيخ نشد؟
آق عبدالله اندام درشتي دارد. چهره اش اما با آن منحني شيارهاي كوتاه و بلند شبيه سنگ خارا است. ولي چشم هايش مجموعه يي از رنج وغم و وحشت و كمي بيزاري است كه روي همه آنها را نم پوشانده است. خيلي راحت و سريع و مطمئن جواب مي دهد: «كسي كه آخر زندگي ديگران را روي شناسنامه سنگي اشان حك مي كنه بايد ياد بگيره عاقبت خودشو چطوري روي سنگ حك كنه. مو كه به تنم سيخ نشد، خيلي هم خوشحال بودم. يهو تصميم به اين كار گرفتم. يعني يه روز صبح كه اومدم، فكرش افتاد توي سرم و همون روز يه سنگ انتخاب كردم و تراشيدم…»
براي مردي مثل آق عبدالله با چنين شغلي كه روزي مجبور شده سنگ قبر فرزندش را نيز بتراشد، لابد تراشيدن سنگ قبرخودش را با اميدواري بيشتري انجام داده است. من بي آنكه به سرانجام اين پرسش بينديشم و فقط از روي كنجكاوي از او راجع به علاقه فرزندانش از اين شغل پرسيده بودم وهرگز فكر نمي كردم پس از اين پرسش ، آق عبدالله با آن قيافه سخت و پرابهت ناگهان مثل كودكان بتركد به گريه. براي لحظه يي خودم را گم كردم. پيرمرد لاغر و بلند كه بعد فهميدم برادر اوست، برخاست به سمت قوري كهنه استيل رفت ، كمي چاي ته استكان ريخت و با كتري، پراز آب كرد، داد به دست آق عبدالله وباگوشه نگاهش به من حالي كرد كه چيزي نيست، آرام مي شود و بعد يواشي درگوش من گفت: «پسرش ۱۷سال داشت، سرطان گرفت، فوت كرد…» ومن ديگر حتي نپرسيدم نام فرزندش چه بود؟ چه اهميت داشت . مهم اين بود كه فهميدم آن رنج نهفته درنگاهش به چه خاطر بود. براي لحظاتي سكوت بود و من پس مانده هاي بغض آق عبدالله و سنگهايي كه باقامت افراشته دركنار هم به ديوار تكيه داده و منتظر ايستاده بودند تا نام چه كسي به سينه هاشان ثبت شود و چه كسي از صحنه روزگار محو.
نگاهم مثل پرنده هاي مغازه يي كه سركوچه امامزاده عبدالله از داخل قفس هاي تنگ و هندسي تندوتند اطراف را مي پاييدند، ميان دكان و آق عبدالله وسنگها سرگردان بود. شكل و شمايل دكان حكايت سالهاي دراز سپري شده بود. دورتا دور دكان پراز سنگهاي تراشيده و صيقلي است. روي برخي از سنگها تاريخ و شعر حكاكي شده است. شعرهايي براي پدران، مادران، فرزندان خردسال ، جوانان ناكام، برادر ، خواهر و…
برديوارهاي دكان نيز شعر نوشته هايي روي كاغذ آويزان است. تلفن سياه و قديمي درلابلاي سنگها به چشم مي آيد. گويي هيچگاه زنگ آن به صدا درنخواهد آمد ، مگر وقتي زمين گرسنه انساني ديگر باشد.
آق عبدالله آخرين پس مانده بغض هايش را نيز فروخورد و سپس با لبخندي كاملاً تلخ زمزمه كرد «آدم بايد سنگ قبر اولادش را هم خودش بكند. آيا اين كم مكافاتي است؟ خواستم مديون خودم نباشم ، سنگ قبر خودم را هم پيش پيش كندم. حالا هرثانيه منتظرم. اين كم تاواني نيست…»
صبح كه مي خواستم براي گفت وگو با سنگتراشي به سمت بهشت زهرا بروم، راننده تاكسي گفت: «چرا آنجا؟ مي برمت پيش سنگتراشي كه هم قديميه، هم جزو انجمن خوشنويسان شهرري يه. آق عبدالله معروف ترين سنگتراشه كه توي كوچه بغل امامزاده عبدالله دكون داره…»
وبعد رسيديم به يك خيابان دراز و شلوغ كه پراز سنگ فروشي بود. سنگهايي براي تزيين نما و داخل ساختمانها. و وقتي جلوتر رفتيم و از سنگهاي زندگي كاسته شد ، به جايي رسيديم كه سنگهاي آخرت قرار داشت. نمي دانم راننده با لحن بخصوصي گفت يا من حال ديگري داشتم. چون وقتي گفت «خواهرم آخرشه» لرزيدم. ستون فقراتم تيركشيد. اين جا آخر زندگي بود و من مي رفتم سنگم را چون لحاف آخرت، رويم بكشم. مي ترسيدم نشاني از من نماند و آن دنيا هم گمنام باقي بمانم! درختان بلند و كهنسال اطراف كوچه را پركرده بودند. امامزاده عبدالله، تنها و غمگين با عصاي پيران، گويي در واپسين لحظات ابديت ايستاده بود و «آل قلم» را در درون خويش و در خاموشي غريبي پاس مي داشت. سركوچه كه پيچيدم بروم به سمت دكان آق عبدالله ، ناگهان با موجي از چشمان ريز و گرد مواجه شدم . پرنده هايي كه از لاي سيم هاي توري قفس هاي خود تند وتند به عابران نگاه مي كردند… وچه سرگردان. عابري نمي ايستاد آنها را به همدردي بنگرد ، مگر براي لذت بردن!
ـ آق عبدالله تا حالاشده كسي قبل ازمرگش سنگ قبرش را سفارش بدهد؟البته غيرازخودت!
:مرا ياد خاطره يي انداختي. چهل سال پيش بود. يه آقايي اومد و يه سنگ قبر سفارش داد. سرقيمت هم تا تونست چك وچونه زد. وقتي از روز و تاريخ فوت پرسيدم، گفت فردا بهتون خبر مي دم. فردا نشسته بودم كارمي كردم كه ميتي را از جلوي مغازه تشييع كردند . يه آقايي از ميون جمعيت جدا شد وبه طرفم اومد و سراغ سنگي رو گرفت كه اون آقاي ديروزي سفارش داده بود. پرسيدم چرا آقا خودشون نيومدند. گفت اين جنازه يي كه مي بيني جنازه همون آقاست. ديشب خودكشي كرد . شما هم لطفاً تاريخ امروز رو روي سنگ حك كنين. اسمش يادم رفته، اما از شعرا يا نويسنده هاي اون دوره بود.
از نخستين چكشي كه آق عبدالله برقلم كوبيد تا سنگ خامي جان بگيرد ونشاني از نامي رفته را به يادگار بگذارد، چهل وشش سال مي گذرد. مرحوم پدرش معدن سنگ داشت و او را كه نوجواني بود، به اين كار گماشت و تشويقش كرد كه ياد بگيرد. چون آن روزها اين شغل هم بهتر از معدن داري بود و هم در رديف هنرهاي برجسته شمرده مي شد. آن روزها اوستاهاي آق عبدالله سنگهايي راكه از بي بي شهربانو و قم و جوشقان و كوه سفيد مي آوردند ، با قلم و تيشه و چكش و ساب به اشكال گوناگون درمي آوردند. مثل امروز نبود كه سنگ ناهموار را بسپري به دم اره برقي و تند وتند از آنطرف سنگ صاف و صيقل تحويل بگيري. خودشان را كه هلاك مي كردند، روزي يك متر سنگ مي تراشيدند. آن هم سنگهاي خارا و گرانيت كه از تويسركان مي آوردند وسخت بود، مثل فولاد.
آق عبدالله مي گويد: «مجسمه هاي شهرباني، مجلس ناصرالدين شاه و ستونهاي كاخ مرمر با دست اساتيد سنگتراش هنرمند انجام شده. همانها كه او نزد آنها شاگردي كرده و…»
مرد لاغر اندام بلندقد حرف برادرش را قطع مي كند و مي گويد: «اون مال قديم بود، نه امروز. قديم سنگ را مي تراشيدند و حروف را برجسته از دل سنگ درمي آوردند. امروز قلم را مي گذارند روي سنگ و تق وتق مي زنند تا حروف گود بيفتد.الآنه اگر كسي بره خواستگاري و بگه سنگتراشه، حتماً كه دختر بهش نمي دن. انگاري عزراييل ـ نعوذبالله ـ اومده خواستگاري ».
آنها را، روزگار به سنگتراشي قبر واداشته است. آق عبدالله هنرمندي است كه بر روي مجسمه و سردرمجلس كه به تازگي افتتاح شد و موزه شهداي ونك و خيلي جاهاي ديگر كار كرده است. خودش حرف نمي زند. بايد با مقراض كلمه ها را از دهانش بيرون كشيد:
ـ از جواني از حكاكي روي سنگ خوشم نمي آمد. دوست داشتم نقش برجسته كار كنم. عكسها در قديم نقش برجسته و به شكل مجسمه بود. تصاوير پستي و بلندي داشت تا خطوط چهره كاملاً مشخص شود. مجسمه زياد كار كردم. الآن هم كه برويد ظهيرالدوله كارهاي مرا خواهيد ديد…»
گوشه يي از آسمان روبه تاريكي است . غروب مي رسد. غروب غارتگر كه زودتر از هرجاي ديگر، به درون اين دكان هجوم آورده است. از دكان آق عبدالله بيرون مي آيم درحالي كه سنگ سنگين خودم را بر دوش حمل مي كنم. اما ياد اين كلام آق عبدالله از سنگ هم سنگين تراست:«هركسي سنگي داره كه بايد خودش حمل كنه فقط خودش»
و در غروب گرگ و ميش مي توان سنگهايي را ديد كه شبيه صليب تراشيده اند
گفت و گو از : ماندانا بلداجي پور


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   قديما   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   | 
|   گوناگون   |   كتاب و كتابخواني   |   كاريكاتور   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   | 
|   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |