شماره ۱۹۳۱ - سال هفتم - سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۰
Tue, Oct 9, 2001
Art purple.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گوناگون
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
يادداشت ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گفت وگو
سيد رضا مير كريمي ، نويسنده و كارگردان فيلم زير نور ماه
نگاهي به نمايشنامه «هنر» نوشته «ياسمينا رضا» و اجراي «داوود رشيدي »

گفت وگو
امروز با آرش حجازي
029976.jpg
پائولو كوئليو در ايران خيلي زود به شهرت رسيد. نخستين رمان برگردان به پارسي اش، كيميا گر بود كه به چاپ هاي متعدد رسيد البته با ترجمه هايي از چند مترجم مختلف. آرش حجازي از جمله مترجماني است كه باترجمه اغلب آثار اين نويسنده عارف مسلك برزيلي و دعوت او به ايران به شهرت رسيد. او انتشارات كاروان را اداراه مي كند و درتازه ترين حركت، رمان جهالت اثر ميلان كوندرا را ترجمه كرده كه هفته آخر مهر به بازار مي آيد. به همين مناسبت گفت وگويي با او داشته ايم و در اين گفت وگو حجازي خود را چنين معرفي مي كند، بخوانيد:

* متولد چه سالي هستيد، در چه رشته اي فارغ التحصيل شده ايد؟ چند كتاب نوشته ايد و نام آنها... ترجمه را از چه سالي شروع كرده ايد؟ و تا به امروز غير از كوئليو از چه نويسندگاني ترجمه كرده ايد؟
** متولد ،۱۳۴۹ فارغ التحصيل سال ۱۳۷۵ در رشته پزشكي. رمان «اندوه ماه» درسال ۱۳۷۳ از من منتشر شده. آثار داستاني ديگرم ، داستانهاي كوتاه «چهل شب با خضر پيامبر»، «نفرت سياه»، «زال نامه» و «نقب» را نوشته ام كه بنا است در مجموعه اي منتشر شوند. همچنين رماني به نام «شاهدخت سرزمين ابديت» به زودي از من منتشر مي شود. ترجمه را از سال ۱۳۷۳ با ترجمه اي از آگاتاكريستي شروع كردم كه منتشر نشده . بقيه ترجمه هاي من: «دختر شاه پريان» (انگليسي ـ لرد دانسني)، «كلاغ» (انگليسي - ادگار آلن پو)، آرش كمانگير (سياوش كسرايي، از فارسي به انگليسي)، «جهالت» (اسپانيايي ـ ميلان كوندرا)، شبح اپرا (انگليسي، با همكاري مهدي حريري ـ گاستون لورو)، شهر هشتم (از فارسي به انگليسي)، «نامه هاي عاشقانه يك پيامبر» (پرتغالي ـ جبران خليل جبران) هستند. از كوئليو «كيمياگر»، «ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد»، «بريدا»، «مكتوب»، «دومين مكتوب»، «كنار رود پيدرا نشستم و گريستم»، «خاطرات يك مغ»، «شيطان و دوشيزه پريم»، و «عطيه برتر» را از پرتغالي ترجمه كرده ام.
* چه شد كه به ترجمه آثار كوئليو رو آورديد؟
** يك مترجم براي انتخاب كتابي براي ترجمه، دلايل متعددي دارد. اولين دليل اين است كه «امكان» ترجمه اثري را دارد. من امكان ترجمه كتابهاي كوئليو را از زبان اصلي به فارسي داشتم، كوئليو را از نزديك مي شناختم، با افكار او كاملاً آشنا بودم، و در ضمن مي دانستم در ايران افكار او مورد پسند خوانندگان زيادي واقع مي شوند. از آن گذشته، تصميم به ترجمه آثار كوئليو، به طور خاص تابع مسأله مهم تري هم بود. پيش از اين كه من دست به ترجمه آثار اين نويسنده بزنم، مترجمان ديگري كتابهاي او را ترجمه كرده بودند. كوئليو كنجكاو بود در مورد وضع ترجمه آثارش در ايران باخبر باشد. حتي خودش از من خواست كه متون ترجمه شده را كلمه به كلمه از فارسي برايش ترجمه كنم. بسياري از اين ترجمه ها، از نظر مطابقت با متن اصلي مشكل داشتند و بنا بر اين كوئليو خواست نظارت برترجمه دقيق آثارش را برعهده بگيرم. باز از اين نكته مهمتر، به عنوان يك ناشر معتقد به رعايت حق مؤلف، فرصت بسيار مناسبي بود تا با همكاري نويسنده غير ايراني، ارتباط مستقيمي ايجاد شود و ثابت كنيم كه مي توان بدون افزايش قيمت كتاب، حقوق مؤلف و مترجم را همزمان رعايت كرد.
* آيا شما از زبان پرتغالي ترجمه مي كنيد؟ در ايران چند نفر از زبان پرتغالي دست به ترجمه آثار ادبي مي زنند؟
** من از سه زبان انگليسي، پرتغالي و اسپانيايي ترجمه مي كنم و در ضمن از زبان فارسي هم به انگليسي ترجمه مي كنم. خبر ندارم چند نفر ديگر در كشورمان، متون ادبي را از پرتغالي به فارسي ترجمه مي كنند، اما مطمئناً ـ اگر باشند ـ انگشت شمارند.
* اخيراً رمان جهالت را از ميلان كوندرا ترجمه كرده ايد. با توجه به اين كه فضاي آثار كوئليو و كوندرا دو فضاي متفاوت هستند، چه چيزي سبب شد به ترجمه كوندرا بپردازيد؟
** به طور خلاصه، اول اين كه به نظر من، مترجمي يك شغل است، به نظر من اهميتي كه در ايران به مترجم كتاب داده مي شود، نوعي كم لطفي در حق نويسندگان ماست. در همه جاي دنيا، اعتبار انتخاب خوب كتابي كه انتخاب، ترجمه و منتشر مي شود، به ناشر تعلق دارد. ناشر خوب، كتاب خوب انتخاب مي كند و ناشر بد، كتاب بد؛ و هر دو نوع ناشر، كتابهاي خود را به مترجم ها مي سپارند تا ترجمه شوند. براي مترجم همين كافي است كه متن كتاب سفارش شده را بخواند، با ذهنيت نويسنده ارتباط بر قرار كند، و مطمئن شود كه مي تواند متن نويسنده را با حفظ روح متن، امانت و صداقت، و حفظ اصول زيباشناسي زبان مقصد، برگرداند. اين يك فن است و ربطي به هنرندارد. حالا اگر مترجم از اثر نويسنده خوشش بيايد كه چه بهتر. بنابر اين، وقتي ناشر ـ كه تصادفاً در اكثر موارد خودم بوده ام ـ كتابي را براي انتشار مناسب تشخيص بدهد، و در ضمن حق الترجمه مرا هم بدهد ـ كه اين ناشر در اغلب موارد نمي دهد ـ و مطمئن باشم كه مي توانم كتاب را با معيارهايي كه خودم براي ترجمه خوب دارم، ترجمه كنم، دست به اين كار مي زنم. شايد من نه با ديدگاه كوندرا موافق باشم و نه كوئليو. اما اين مانع ترجمه آثارشان نمي شود. ديدگاه خودم را در رمان ها و داستانهاي خودم مي نويسم. مسؤول اين كه كتاب خوب است يا بد، ناشر و نويسنده هستند. اما به عنوان ناشر مي توانم به سؤال شما جواب بدهم. اتفاقاً دغدغه كوندرا و كوئليو، هر دو يك چيز است: «بحران هويت انسان مدرن.» اما رويكرد شان به اين دغدغه، متفاوت است، از آن جا كه به تعداد افراد بشر، رويكرد نسبت به اين پديده وجود دارد، بنا بر اين ترجمه كوندرا و كوئليو را دركنار هم، كاملاً به جا مي دانم. چون فرصت تأمل در ميان دو نظر متفاوت را به خواننده مي دهد. ضمن اين كه شايد جالب باشد بدانيد كه يكي از محبوب ترين نويسندگان كوئليو، ميلان كوندراست. كوندرا بيشتر سؤال مطرح مي كند، كوئليو بيشتر جواب پيشنهاد مي كند.
* انتشارات كاروان گويا مجوز چاپ و ترجمه آثار كوئليو را از نويسنده اخذ كرده است و هيچ ناشري ظاهراً نمي تواند اين آثار را منتشر كند. با توجه به عدم عضويت ايران در معاهده كپي رايت، حركت شما تا كجا نافذ بود؟
** روزي كه با كوئليو قرارداد بستيم، از هيچ چيز مطمئن نبوديم و نفوذ حركت ما صفر بود. بنا بر اين به هر حال پيش رفتي داشته ايم. من به عنوان يك ناشر به پذيرش معاهده مالكيت معنوي معتقدم و فكر مي كنم پذيرش آن طيف وسيعي از امكانات را در اختيار فرهنگ ايران قرار مي دهد. به خاطر اين اعتقادم مبارزه مي كنم و آدم هميشه در مبارزه برنده نيست. آقاي دكتر مهاجراني، وزير سابق فرهنگ و ارشاد اسلامي، تأييد كردند كه انحصار انتشار آثار كوئليو در اختيار كاروان باشد. آن زمان آقاي مسجد جامعي هم كه قائم مقام وزير بودند، مخالفتي با اين حركت نداشتند. اما متأسفانه در مرحله اجرا، هيچ پيشرفتي نداشتيم و ظاهراً مسائل حقوقي پيچيده تر از آن بود كه بتوان در يك وزارتخانه، دستور وزير را اجرا كرد. با انتخاب آقاي مسجد جامعي به وزارت فرهنگ و ارشاد، آقاي رمضانپور، معاون فرهنگي ايشان، نامه اي رسمي به ما دادند و به اداره كتاب ابلاغ كردند كه جلو انتشار آثار كوئليو توسط ناشران ديگر گرفته شود. اما باز متأسفانه اين دستور هم در حد يك دستور پيروي نشده باقي ماند و در پيچ و خم اداره بازي فراموش شد. ناشراني به قرار داد ما احترام گذاشتند و ديگر آثار اين نويسنده را منتشر نكردند. ناشران ديگري هم آثار كوئليو را منتشر كردند و ما هم كه قصد دعوا با كسي را نداشتيم، اين حركت را كه مي توانست بازتاب بين المللي وسيعي داشته باشد، گذاشتيم كنار ده ها برنامه توسعه فرهنگي ديگر دولت. به هر حال، ما الآن به كوئليو حق التأليف پرداخت مي كنيم، و همين قرارداد متقابل بود كه باعث شد كوئليو جايزه اي براي نويسندگان ايراني در نظر بگيرد. اما بي توجهي مجموعه فرهنگي كشور به اين قرار داد، باعث شد كه كوئليو در برگزاري مسابقه ادبي سال ديگر دچار ترديد بشود. به هر حال ما پيشرفت داشته ايم. خوانندگان به كتابهايي كه مامنتشر مي كنيم بيشتر اعتماد دارند، و در ضمن ما يك پل ارتباطي ميان خواننده ايراني و نويسنده غير ايراني برقرار كرده ايم. همين، عمل ما را توجيه مي كند.
* جايزه كوئليو در فروش آثار انتخاب شده چه تأثيري گذاشت.
** تأثيرش خوب بود و فروش كتاب «شهر هشتم» (برنده زمينه رمان ـ نشر كاروان) از انتظار ما بالاتر بود. از فروش كتاب «خواب و پنداره» (برنده زمينه غير داستاني ـ نشر مركز) اطلاعي ندارم. اما واقعيت اين است كه ما با بحران جهاني «كتابخواني» روبه رو هستيم و با شعار هم نمي توان به جنگ اين بحران رفت.

سيد رضا مير كريمي ، نويسنده و كارگردان فيلم زير نور ماه
بازيگران در هيچ مورد تمرين نداشتند
029841.jpg
چهارمين و بخش پاياني گفت و گوي مفصل مسعود فراستي با سيد رضا ميركريمي نويسنده و كارگردان فيلم زير نور ماه تقديم خوانندگان مي شود. سه قسمت قبلي در روزهاي چهارشنبه و پنجشنبه هفته گذشته و روز شنبه همين هفته چاپ شد. اميدواريم كه اين گفت و گو زواياي پيدا و پنهان انديشه هاي كارگردان فيلم را بازگو كرده باشد.
فراستي: خيلي خوب بعد از فيلمنامه مي رسيم به تداركات، تداركات اساسي ترين نكته اش آدمهاي تيم هستند كه مي شه فهميد تو با اين آدمها يعني باتيم فيلم بردارت و بقيه كار كرده بودي، اونها رو مي شناختي و اولين كاري كه كردي اين بود كه رفتي سراغشون، در عين حال نمي خواستي خيلي هم حرفه يي كار كني.
ميركريمي: بله، بيشتر به هم كمك مي كنن. البته توي فيلم هم اين حس تجربي كه اتفاقاً معني نپختگي نمي دهد، هست.
فراستي: بعدمي رسيم به انتخاب بازيگر.
ميركريمي: در مورد بازيگر روال معمولي داشت. جاهاي مختلفي رو دنبال گشتم. در مورد حسين پرستار، يعني شخصيت اصلي كه رفتم اردبيل دوسه روز اون جا بودم. حوزه هاي مختلف اون جا رو رفتم، با طلبه هاش صحبت كردم. يك جايي يك سري كلاس هاي قرآني گذاشته بودند براي بچه ها از طرف امور تربيتي، رفتم اون جا به حساب اينكه دانش آموزاني كه دبيرستاني هستند و مي رونداون جا قرآن درس مي خوانند را ببينم. از توي اونها مي تونم كسي رو پيدا كنم. توي مدرسه هاشون حسين پرستار و پيدا كردم كه درس قرآن مي داد و جالب اينجاست كه حسين پرستار آدم متدين و خب سفت و سختي هم هست. توي مسائل ديني يكي از نگراني هاي من اين بود كه چه جوري اصلاً اين فيلم نامه رابهش بگم. نكنه مثلاً اين از آن قشري باشه كه نفهمه فيلم وقتي سر هم ميشه و روي پرده مياد تازه فهميده مي شه. حسش چه قدر مثبته ولي وقتي شما داريد مي گيريد، كسي نمي دونه مثلاً شما به حسين پرستار بگو بيا روي پل بعد با اين خانم مواجه شو، اون چه فكري مي كنه؟ هميشه اين نگراني را داشتم. به خاطر همين با حسين پرستار چندماه كلنجار داشتم، آروم آروم اعتمادش را نسبت به خودم جلب كردم. بعد آروم آروم او را درجريان فيلم نامه گذاشتم و حتي مي شه گفت تا يك ماه بعد از اين كه فيلم برداري شروع شده بود، هنوز صحنه هاي زيرپل و روي پل رو نگرفته بودم و اون در جريانش نبود.
فراستي : مي ترسيدي جا بزنه؟
ميركريمي: البته، بعداً فهميدم آدم خيلي روشنيه و البته خب واقعاً صحنه يي كه با اون خانم قراره روي پل مواجه بشه، دست و پاش مي لرزيد، به من مي گفت خب اگه اين روي پرده پخش بشه، به من چي ميگن، خيلي نگران بود. وقتي شما مي ريد سراغ اصل جنس، اين مشكلات روهم داره ديگه. دوماه بود كه با هم آشنا شده بوديم و دوسه ماه بود كه باهم سرو كله مي زديم و نتيجه ي اين اعتمادشوهم ديد. وقتي فيلم را ديد خيلي راضي بود. به من گفت:خارج از سالن سينما آدمهايي اومدن تشكر كردن كه من انتظار شون رو نداشتم. ببينيد توي طيف وسيعي از آدم هاي ظاهراً خيلي مذهبي و ظاهراً خيلي غيرمذهبي اومدن از من تشكر كردن و من تازه فهميدم كه يك كارخوب كردم. درمورد بازيگرهاي ديگه درمورد رستم ماچند تا رستم پيدا كرديم وعوض كرديم و لحظه به لحظه عوض مي كرديم. تا بالاخره آقاي نظر عليان را انتخاب كردم و چون من زنجاني هستم، ايشون را مي شناختم و بالاخره كارآقاي راعي را هم ديده بودم. آشنايي بيش از تولد يك پروانه ازش داشتم، ولي خيلي از بازيگران مان تصادفي انتخاب شدند. از جمله آقاي شاكري دستيار رستم كه درواقع نقش يه عقب مونده رو بازي مي كنه كه ايشون رو طبق يك توصيه يي كه يكي از دوستان محله ي ايشان چهره ي ايشون رو ديده بود و فكر مي كرد چهره ي ايشون مناسب است و اومد دفتر و در واقع در تست اول هم انتخاب شد. يا نقش مجيد دقيقاً با يك سفارش كوچولو و از طرف مدير تداركات كه آقا من يك نفر را مي شناسم، معرفي شد و همون بار اول گفتيم كه چهره اش عاليه و انتخابش كرديم و جالبه ما دو تا نوازنده را انتخاب كرديم، حتي تا لحظه ي فيلم برداري رفتيم و يكي از نوازنده ها كه واقعاً نابينا بود، دو ساعت قبل از فيلم برداري به ما گفت كه باخانواده ام مشورت كرده ام، ميگن كه براي ما كسرشأن است كه تو درنقش آدمي كه زيرپل زندگي مي كنه ظاهر بشي، فكر كنيد بازيگري كه يك ماه پيشت بوده و انتخابش كردي پشيمون شد. اومد و من تو همون بار اول ايشون رو پسنديدم تموم شد، رفتيم براش لباس گرفتيم و فردا شبش بازي كرد.
فراستي : بدون تمرين؟
ميركريمي: بله در هيچ مورد تمرين نداشتيم. فاصله بين لباس پوشيدن بازيگر، اولين بار كه لباس را مي پوشه و ما اوكي قطعي مي دهيم تا فيلم برداري، بعضي وقت ها يك ساعت هم نبود.
فراستي: يعني قبل از اين كه كليد بزني تا دوربين راه بيفته، دوبارسه بار مي گفتي كه چه كار مي خواهي بكني و تمرين اين جوري مي كردي؟
ميركريمي: دقيقاً همين طوره و بعضي وقت ها دو سه بارهم نبود، تنها يك بار بود. توي يه ميزگردي يك نفر پرسيد كه شما چه طوري از بازيگر اين طوري خوب بازي گرفته ايد، مربوط به فيلم كودك و سرباز بود البته. بعد گفتم من كار خاصي نكردم. يادم هم نمي آيد كه فرمول خاصي داشته باشه و فقط مي دونم كه فيلم نامه را به كسي ندادم و به كسي هم اجازه ندادم فكر كنه كه تا تبديل به كس ديگه يي بشه. آدم ها رو درست انتخاب كردم و شرايطي براشون ايجاد كردم كه بتونن خودشون رو اجرا كنن. و آن قدر صميمي بود كه احساس سختي نداشتن. وقتي جلوي دوربين برن فكر مي كنن كسي بهشون نگاه نمي كنه و زير ذره بين نيستند.درنتيجه خيلي بداهه كار مي كردند. اين بداهه يعني اين كه حسشون حس واقعي بود. راننده، راننده بود. اون يكي... بستگي به ظرفيت آن ها داشت. يه وقتي پيش مي اومد وقتي زودتر راه افتاده بودند بهشون مي گفتم كه چه كاركنيد. بعضي ها رو من تا آخرين لحظه توضيحاتشون رو بعد از اين كه مي گفتم صدا بره، قبل از اين كه بگم حركت و دوربين بره، تو اين فاصله يعني ۳۰ ثانيه توضيح مي دادم بهشون كه چه كار بكنن، يعني اين قدر دير كه مجال اين كه فكركنن رو هم نداشتن .
فراستي: ديالوگ ها چي؟
ميركريمي: يه وقتي هست شما توي ميزانسن چهار، پنج تا آدم داري، يكي دو تاشون نقش خيلي اساسي تري دارند. خب بقيه را لازم نيست ديگه بهشون كلنجار بري كه اونها يك كار اضافي انجام بدهند، كافيه كه اون لحظه آخر بگي كه تو هم مي توني يك چيزي بگي اون وسط ها، يا به يكيشون بگي كه تو كار تو بكن، سرفه ها تو داشته باش. نمي دونم باسازت ور برو. سيب زميني ها رو قل بده. يه توضيحات خيلي كوچولو. فكر كن ببين چي ميگن. اگه اين جا صلاح دونستي يه چيزي بگو، اين ها يه چيزهاي مبهمي است كه اونها رو فقط اكتيو مي كنه. بعضي وقت ها ممكنه تا آخرين لحظه خيلي خوب صحبت هاي ديگران را دنبال كنند ولي هيچ چيزي هم نگند. خيلي فرصتي هم پيدا نكنند كه حرفي بزنند ، ولي همين دنبال كردنه ميشه همون حسي كه ما مي خواهيم.
فراستي: يعني بازي حسي غيرحرفه يي تجربي، نزديك به حس جريان.
ميركريمي: آره، ولي چه فرقي مي كنه كه بدون اين تحليل هم تبديل ميشه به يك بازي خوب.
فراستي: مهم اينه كه حس در بياد.
ميركريمي: آره مهم اينه كه توي صحنه اون اتفاقي كه مي خواهيم بيفته.
فراستي: توي انتخاب بازيگر سراون خانم كولي مشكل نداشتي؟
ميركريمي: خب براي اون خانمي كه نقش زن كولي را داشت و بچه را پشتش بسته و بايستي انتخاب مي كردم، مشكل داشتم. كسي را مناسب پيدا نكردم. درمورد نقش زن كولي از بازي هاي خانم عرفاني خيلي خوشم مي آمد چون من خانم عرفاني را هم تا حالا تو اين تيپ نديده بودم، فكر كردم اگه بياد تو اين تيپ وگريم بشه زياد تبديل به چهره شناخته شده نمي شه، كه همين طور هم شد و مثلاً خيلي ها از من مي پرسيدند اين كيه . بعد مي گفتم فلاني است، باور نمي كردند. تعجب مي كردند. والبته بازي درخشاني هم داشتند. ازشون خواستم كه لطف كردند و خوب هم شد.
فراستي: اون يكي زن چي؟
ميركريمي: خواهر جوجه هم كه در بين نزديك ۵۰ ـ ۶۰ نفر كه دستيارام تست زده بودند و تست بازيهاشون رو روي ويدئو برام آورده بودند، من ايشون رو انتخاب كردم. حس كردم كه در واقع نه قيافه خيلي بالا شهري داره، به اون معنا كه يه دختره فرنگ رفته ، يه دختر متعلق به قشر فلان، يه خورده اون معصوميت هنوز توي چهره اش وجود داره. ضمن اين كه هنوز به نظر بچه سال تر مي ياد، نسبت به بقيه و اين ها همه خصوصياتي بود كه من لازم داشتم به عنوان يك شهرستاني كه اومده تهران، و به هرحال متعلق به اين شهر انگارنيست ولي اين قدر هم راحت هم نيست با اين كار. هنوز يه معصوميتي توي چهره اش هست، خب اين ها بود ديگه. فكر مي كنم معيارهايي بود كه من گزينش مي كردم حتي اون ورسيوني كه اولين بار با سيد مواجه مي شه، چون من واقعاً از اين شخصيت مي ترسيدم.
فراستي: از هر دوشون مي ترسيدي؟
ميركريمي : از هر دوشون مي ترسيدم و اين هم يك مواجه جدي بود و نمي دونستم واقعاً تأثيرش توي سينما چيه. اون رو چند ورسيون گرفتم. لايت ترين و ملايم ترين ورسيون است كه شما داريد مي بينيد.
فراستي: ورسيون تندش چيه؟
ميركريمي: ورسيون تندش نقش زن كاملاً لوند رو بازي مي كرد و كنتراست خيلي رفت بالا. تعجب سيد خيلي زياد بود، ولي من همه اين ها رو گذاشتم كنار.
فراستي: بله، بريم روي لوكيشن ها. سربازيگر ديگه چيزي داري كه نگفتي؟
ميركريمي: درمورد جامع المقدمات من يه چيزي بگم.
فراستي : حتماً ، خيلي خوب در اومده.
ميركريمي: جامع المقدمات تنها بازيگري بود كه صددرصد خودش بود، هم خود جنس توي فيلم نامه، هم اصلاً من براساس اون فيلم نامه را تغيير دادم.
فراستي : چه عالي.
ميركريمي: يعني در فيلم نامه ي من چيزي به اسم جامع المقدمات نيست. چيزي به اسم اين شخصيت نداشت و اصلاً بعد از اين كه ا يشون رو ديدم، تازه نقش رو اضافه كردم.
فراستي: كجا ديدي.
029850.jpg
ميركريمي: تو همان كاشان. يك آدم فوق العاده خجالتي كه شايد خودش هم فكر نمي كنه كه به اين خوبي بازكرده. چون شايد فكر كنه كه مثل بقيه دوست داشته كه خجالت نكشه، كه اگه اون طوري بود به درد نمي خورد، با همه خجالتش اومد رو صحنه و من براي اولين بارديدم نه، يك آدمي كه خجالت مي كشه، هم يك جا به درد مي خوره و هم تكيه كلام هاي خودشه: معذرت مي خوام، جسارته، ببخشيد، درمحضر شما اشكال داره اين جوري. البته من يه خورده دست كاريش كردم كه طلبه يي بشه و ا ين قضيه كراهت تخم مرغ و فلان را گذاشتم توي دهنش.
فراستي: توگشتن لوكيشن، اول حوزه رو كاركردي يا اول زير پل؟
ميركريمي: اول زير پل را پيدا كردم. تمام پل هاي تهران را رفتم گشتم و تصوير گرفتم. جايي كه فضاي خوبي داشته باشه، زير پل وسيعي داشته باشه، پل عظيمي داشته باشه، ستون هاي اين طوري با اين لوكيشن و يك گراندي كه ساختمان هايي باشن كه كنتراست اجتماعي و نمي دانم اختلاف طبقاتي وجود داشته باشه، نبود، بهتر از اين جا نبود. به شكل واقعي اش زير اين پل هيچ بيغوله يي وجود نداره. چون اصلاً تو جاي خيلي خوب اين شهر واقع شده . ولي خيلي پل هايي بودن كه من ازشون تصوير داشتم كه خيلي هم آدم هاي بدبخت زيرش زندگي مي كردن و من هم سراغ دارم. اين جا رو من يادمه كه شهردار اون منطقه اومد گفت بايد كاسه كوزه تون رو جمع كنيد و از اين جا بريد. چرا داريد دروغ مي گوييد؟ شما فقر ساختگي درست كرده ايد و داريد با اون جيب هاي خودتون روپر مي كنيد و فلان مي كنيد. گفتم بابا اشتباه گرفتي، ما از اون ها نيستيم. ما اصلاً با اون مخالفيم، ولي خوب او هم حرف درست خودش رو داشت . مي گفت زير اين پل كه همچين آدم هايي زندگي نمي كنند، شما چرا اين طوري اش كرده ايد؟ چرا پل به اين قشنگي رو خرابش كرديد؟ گفتم فرقي نمي كنه، اين پل نه، يه پل ديگه. بيا بريم با هم پله هاي ديگرو بهت نشون بدم كه زيرشون خرابه است. هم چنين تمام مدارس علميه تهران رو رفتم و بالاخره فيلم نامه تو تهران بود و بايستي توي تهران شكل مي گرفت بهترين مدرسه يي كه پيدا كردم كه خيلي مطابق اون چيزي كه من مي خواستم بود، مدرسه ي مروي بود تو كوچه ي مروي فوق العاده زيباست، ولي يه خورده مشكل آلودگي صوتي داره، به خاطر كوچه هاي شلوغ اطرافش و خيابان شلوغ ناصر خسرو، ولي با اين حال مدرسه اش به جهاتي خيلي زيباتر از اين لوكيشن است كه الآن انتخاب كرديم، ولي خوب با اين كه با يكي طلبه و دفتردار ومديريت داخلي اون جا صحبت كردم، چون مديريت اصليش مال آقاي مهدوي كني است با مديريت داخلي اون جا هم صحبت كردم، خيلي آدم روشنيه ، اما حسي كه در واقع به من دست داد اين بود كه ممكنه اين آدم هاي روشن بعد از ديدن فيلم من خوششون بياد از فيلم، ولي قطعاً موقع فيلم برداري خيلي بايد توضيح بدم و اين از من انرژي خواهد برد. شما توي دل تهران براي طلابي كه توي تهران دارن درس مي خونن دور و برت باشن و بخواهي فيلم بسازي و ۲۵ روز باهاشون باشي خيلي از مسايل را بايستي بهشون توضيح بدهي و اين انرژي خواهد گرفت. ضمن اين كه احتياط من را افزايش خواهد داد و كار لطمه ميخوره ، كما اين كه آن ها فيلم نامه را هم خواستند و تقريباً مخالفت كردند و رقم هنگفتي خواستند براي اين كه بتونيم ۲۰ روز فيلم برداري كنيم.
فراستي: چرا رقم هنگفت خواستند براي اين كار نشه، يا اين كه...
ميركريمي: براي اين كه نشه. چون دركنارش يه شرطي گذاشتند، وقتي كه طلبه ها ميان براي درس بايد تموم كنيم كه ما تازه اول شهريور اين پيشنهاد را داده بوديم و فرصتي براي اين كارنبود. در هر صورت بهترين نقطه ي حوزه توي تهران اون جا بود كه من اون جا را نپسنديدم . قم هم از اون جهاتي كه گفتم سخت تر بود. يعني ديگه مركز اين كاره و شما بايست بي نهايت اين جا توضيح بدهي و البته شايد اين اتفاق نمي افتاد. ولي ما نمي خواستيم سري كه درد نمي كنه دستمال ببنديم.ضمن اين كه واقعاً قم حوزه ي قشنگي نداره، به لحاظ لوكيشن. همه ي حوزه هاي قم دستكاري شده اند. همشون به شكلي مثل پاساژ ساخته شده اند. يك جوري مدرن شده اند. ولي به نظر من ديگه هيبت يك حوزه ي علميه را ندارند. اكثراً در واقع نوسازي شده اند و متأسفانه ذره يي از زيبايي قديمي را به ارث نبرده اند خيلي هاشون رو رفتم ديدم اصلاً خوشم نيومد تا رفتم كاشان و توي كاشان اين مدرسه را پيدا كردم . مدرسه بسيار زيبايي كه واقعاً يكي از لطف هاي خدا به من اين بود كه اونجا را به من نشون داد. چون بي نهايت راحت بودم موقعي كه كارمي كردم، مسؤولان خيلي روشني داشت. اصلاً با يه هماهنگي با امام جمعه كاشان همه ي مسايل حل شد. بدون اين كه فيلم نامه يي ارايه بدهيم.
فراستي: عجب شانسي آوردي؟
ميركريمي: بعد همه جور لطفي در حقمون كردن و ما تنها كاري كه براشون كرديم يه كامپيوتر خيلي خوب آقاي محمدي براشون خريد و تمام حوض اون جا رو هم رنگ كردند. در واقع يك كار طراحي صحنه انجام داديم كه فكر مي كنم براي اون حوزه هم باقي ماند.
فراستي: چه خوب. حالا بعد از اين لوكيشن سنتي، مي رسيم به مترو كه لوكيشن مدرنه.
مترو خيلي به جا انتخاب شده، چه جوري انتخاب كردي؟ يعني با حس كلي جوره و يه جاهايي هم نه.
ميركريمي: من گفتم قصه مون را بياييم توي لوكيشن هامون تعريف كنيم تو قصه مون بحث سنت و مدرنيسم و اين هاست و حركت از اين به آن و سرعت در مدرنيسم.
فراستي: سرعت مدرنيسم چرا؟
ميركريمي: توي بحث مدرنيسم، جامعه يي كه همه چيزش داره متحول مي شه، ساختمان هايي كه دارند مي روند بالا و زندگي شهري جديد و ... خب مترو، المان خيلي خوبي بود براي اين سفرها.
فراستي: و اين كنتراست لوكيشن سنتي و مدرن؟
ميركريمي: آره و سفرهايي كه سيد انجام مي ده. من يك عبارتي خودم دارم. فكر مي كنم روحاني خوب، روحاني يي است كه سفر كرده هميشه طرفدار كساني بودم كه سفر كرده اند؛ امام به نظر من بزرگ ترين سفر كرده اون ها بود. چون كسي كه قراره يك تفكر جهاني را تبليغ كنه، نه يك تفكر ملي و نه يك تفكر قومي، بايد جهان را بشناسه . تا سفرنكنه، اين ها را به دست نمي آره . شما اگه فاصله ي منزل تا حجره ات يه كوچه باشه، اندازه ي يك كوچه سفر مي كني. چه قدر آدم مگه مي بيني. اگه اطرافت پرمؤمنين باشه، درد را نمي فهمي. به دنبال شيوه هاي جديد نمي ري. خب اين عامل سفر برام خيلي مهم بودمترو خيلي سفرداره توش. حس سفر داره. مثلاً اتوبوس اين حالت را نداره. خيلي شهره تره. وقتي سوار مترو مي شي آدم فكر مي كنه كه از يك مسيري كنده مي شه ، ميره توي مسير ديگه. چون ميره توي يه تونل تاريك، بعد از يه جاي ديگه مياد بيرون. انگار اون سفر كرده ما، كسي كه قرار اين سفر را بكنه، خب سيد ديگه ، براش اين مترو را گذاشتيم و توي مسير راهش قراردادم. اصلاً هم به منطقش فكر نكردم.
فراستي: به نظرت اين سفر كه به شدت منطقي است درسته، توي فيلم در اومده؟ به نظر من در نيومده، اين نكته!
ميركريمي: درنيومدنش هم آسيبي نرسيده، ولي چون اصلاً داستان ما نيست ، اين دل مشغولي من بده كه گفتم حالا كه قراره اين طوري باشه، از اين المان استفاده كنيم. حالا مهم نيست حتماً اينو در بياره.
فراستي: نه، بخصوص سيد كسي كه براي هركدام از اين كارها يه سفر انجام ميده... بله در قسمت اولش هم خوبه. قسمت اول لباسش دزديده ميشه. مثلاً تو متروخوبه. منتها به نظر من حالا توي پرداخت مشكل دارن به نظر من يه پلان كم داره، يه پلان كه ما يه خورده شو نمي بينيم. بعد حالا نبينم و حالا ببينم كه غيب شده.
ميركريمي: دزديده شدن وسايل متأسفانه دو تا از پلان هاش توي لابراتوار از بين رفت.
فراستي: عجب! چه پلاني بود؟
ميركريمي: يه پلاني بود كه در واقع روي كلوزآپ سيد يه شلوغي بود، از جلوش رفت و آمد مي شد و...
فراستي: بله منطقه داره!
ميركريمي: بعد كه مي آمديم توي نماي باز ترش مي بينيم كه پسره رفته.
فراستي: حالا اين طور نيست و يهو اين دو تا به هم مي چسبه اصلاً جواب نمي ده .
029847.jpg
ميركريمي :همين طوره!
فراستي: ديگه پلاني كه آسيب ديد و از بين رفت چي بود؟
ميركريمي: يه پلان هم از سيد كه تنهاست و داره تو قطار گريه مي كنه. بهترين برداشتش از بين رفت و اين برداشتي كه مي بينيد، برداشت خوبش نيست. خب توي ايران هميشه بايستي آماده باشي كه زنگ بزنند بهت بگن پلانت از بين رفت و من سر «كودك و سرباز» هم اين اتفاق را داشتم.
فراستي: خب تو اون تجربه نگرفته بودي كه بعضي از اون پلان ها خوب را بايد دو سه باربگيري؟
ميركريمي: واقعاً چه فرقي مي كرد، مي تونست سه تا پلان پشت سر هم اين اتفاق براش بيفته، مگر اين كه توي سه تا كاست مجزا بگيري كه شانس بيشتري داشته باشي. خب اين كاست زدن هم وقت مي بره، كلي از نگاتيو هم حروم ميشه. ولي شما توي يه كاست بزني، چه فرقي مي كنه، اون كاست كلاً از بين ميره.
فراستي: خب مترو، يه جاهايي نمي دونم البته با اين حرف هايي كه تو مي گي، حالا اين نكات اضافه است يعني بااين مشكلات و با اين همه...
ميركريمي: من راجع به مترو يه چيزي به شما بگم، ببينيد اشتباه بزرگي كه من كردم اين بو دكه من لوكيشن مترو رو انتخاب كردم، به لحاظ فيلم نامه خيلي دوستش داشتم، ولي اصلاً فكر نمي كردم اين قدر محدوديت داشته باشه، متروي تهران بين صادقيه تا امام خميني حركت مي كنه ۲۰ دقيقه، نه ۱۵دقيقه يا ۱۷دقيقه يا۱۸ دقيقه. يعني شما ۱۷ دقيقه وقت داري كه بري توي قطار دوربينت را بگذاري. نور مطلقاً اجازه نداري، ببري. موتور برق اجازه نداري ببري. يه باطري ماشين مي بري با دو تا لامپ فلورسنت ، بعد كسي برات نمي تونه كنترل كنه داخل سالن مترو را، شما مجبور هستي يه گوشه باشي كه يه گوشه هم پر مردم ميشه، ديگه مردم اگه صدا كنند، چون نمي توني هر دفعه مردم را توجيه كني، صداي اضافي نباشه. باتوجه به اين كه تو كادرت و پلان خلوته هم همه آن ها مزاحمه. فن هاي متروصداي عجيبي دارن كه وقتي خاموش مي كنن تواون تونل مردم از گرما مي پزند. ضمن اين كه راكورد ايستگاه ها با هم فرق مي كنه.
و تو بايستي راكورد ايستگاه ها را هم نگه داري. درضمن توي اين ۱۵دقيقه تازه تو تمرين مي كني با بازيگر و بايستي پياده بشي، بري از اون در سوار يه قطار ديگه بشي، كه جهت مخالفه و جهتش هم به جهت تو نمي خوره. حالا ببين ما چقدر مشكل داشتيم. توي يك روز شصت بار از قطار پياده شديم و كلي پله رفتيم بالا و از اون ور اومديم پايين و قطار عوض كرديم و همه اش سه تا پلاني كه خيلي كوچولو بود و تقريباً انرژي همه گروه گرفته شد. با اينحال من فكر مي كنم ما بهترين پلان هاي مترو را حداقل درتاريخ سينماي خودمون، درتاريخ حيات متروي ايران گرفتيم. خيلي كارها باهاش كرديم. درحالي كه اصلاً به اين راحتي نبود. سقف هاي مترورا كوتاه گرفتند، چراغ كه نمي توني وصل بكني. نوع نوردهي اش سخته. توي سالن ايستگاه ها و بسياري از مسايل ديگه بلندگو داخل سالن را نمي تواني كنترل كني. دايم راديو پيام را پخش مي كنه. راكوردش را نمي تواني حفظ كني. هم دايم بايستي بگي قطعش كنند. بلندگوي داخل مترو كنترل نميشه .
اي كاش شكل يا شيوه يي پيدا بشه كه تو بتوني همه جا فيلم برداري بكني و در مقابلش پول بدي. يعني به شكل كاملاً حرفه يي. مديون كسي هم نباشي، بتوني بري توي نيروي هوايي، پايگاه نيروي هوايي، از جنگنده هاي پيشرفته هم فيلم برداري كني، درست مثل خارج ـ امريكا ـ پولش را پرداخت كني و بتوني كار حرفه يي ات را انجام بدهي، نه اين كه بسياري از لوكيشن هاي ما، لوكيشن هايي است كه كارگردان توش آسايش نداره. دغدغه توليد بهش فشار مياره و توليد هم مقصر نيست. همه بهش فشار ميارند، آقا بجنب، زودباش، عجله كن اينطوري كه نمي شه. شما نگاه كنيد من توي حوزه چقدر راحتم و چقدر پلان هايم خوب دراومده، ولي جاهاي ديگه نقص ها ميزنه بيرون. چون اصلاً اختيار صحنه خودم را ندارم و مشكلات همين طور بهم فشارمياره. اصولاً به خاطر اين كه فيلم سازي در كشور ما…
فراستي: جانيفتاده!
ميركريمي: حرفه يي نشده. حالا اين حرفه يي شدن خيلي مسائل ديگر هم كنارش داره. مثلاً ما يك وزارت ارشاد قوي هم نداشتيم كه وقتي وزارت ارشاد بگه اين فيلمنامه تصويب، همه بگويند تصويب. كسي ديگه نگيره بخونه مجبور بشي شصت جا فيلم نامه ات را بخوانند شصت بار بگويند آقا نه، به خاطر اين كه اينطور شده ما همكاري نمي كنيم. اصلاً شما چه مي فهميد كه اين به نفع شماست، يا به ضرر شماست.
فراستي: ديگه غيراون لوكيشن مشكل چي داشتيم؟
ميركريمي: تقريباً هيچ. به غير از اون شهردار كه اومده بود مي خواست ما را از زير پل بياندازه بيرون، تقريباً هيچي.
فراستي: بعد از اين برسيم به تهيه كننده، حالا در مورد تهيه كننده شانس آوردي كه از اون اول باهات اومده. و تا آخر هم از تو حمايت كرد و پاي تو و فيلمت مردانه ايستاده.
ميركريمي:ببينيد، آقاي محمدي، مهم اين بود كه ما باهم يك نقطه مشترك دلي داشتيم، كه مضموني است كه مي خواستيم و هدفي كه داشتيم يكي بود. ايشون براساس اون هدف اومد جلو و هنوز فيلم شكل نگرفته بود كه ما فقط بازيگرا رو انتخاب كرده بوديم كه ايشون گفتند من ديگه نيستم. من گفتم چرا؟ گفت توضيح دادنش مشكله. رفتم پيشش، خيلي خسته شده بود از همه چيز. مشكل نه من بودم، نه فيلمنامه و نه اين فيلم، مشكل فضاي كلي و جامعه سينما و فضاي كلي كشور بود و به عنوان يك تهيه كننده اي كه دوسه تا پروژه فوق العاده سنگين دستش بود و… من بهش حق مي دادم، پروژه سريال جنگي به كارگرداني حاتمي كيا به نام «خاك سرخ» و فيلم سينمايي «مسافرري» و اين كار سينمايي، و ضمناً موضوعات سخت اين كار موضوع ذهني سختي بود و همه اينها فشار آورده بود. ايشون گفت: هركمكي كه خواستي من بهت مي كنم تا اين فيلم را بسازي و حتي من حاضرم كه برم همه ي كارشو بكنم و اين فيلم براي شما باشه. من با ايشون صحبت كردم و گفتم نه اين راهيه كه باهم اومديم و بايستي باهم بريم. چون هدفمون مشترك بود كه راجع بهش كلي حرف زديم كه ايشون متقاعد شد كه بريم وكار و ادامه بديم و دوباره شروع كرديم و بعد از اون مطلقاً من از ايشون حرفي نشنيدم مبني بر اين كه نه اين جا نه و… و اداي تهيه كنندگي را دربياورد. ايشون شايد اگه من امكانات كمي داشتم، بعضي وقتها فشرده فيلمبرداري كردم، مقصر خودم بودم، از اون جهت كه من از اون اولش گفتم كه اينقدر تمام مي شود و توي اين تايم با اين مقدار امكانات و اين مقدار انرژي و اگه بيشتر مي گفتم ايشون حرفي نداشت. سرهمه چيز همين طور بود.
فراستي: يعني جزو معدودترين تهيه كنندگان با فرهنگ سينماي ايران.
ميركريمي: بله. من فكر مي كنم كه اين رابطه، رابطه ي خيلي مهمي است كه تهيه كنندگان وكارگردانان به كاري كه مي خواهند بكنند، عشق بورزند و بهش اعتقاد داشته باشند. ببينيد شما ممكنه يه فيلم ديني بسازيد، تهيه كننده ات يه چيز خوبي توي ذهنش باشه، ولي شما به عنوان كارگردان از سر تكليف و بخاطر دستمزد يه كاري باهم مي كنيد، ولي ما دوتامون هم اعتقاد داشتيم و به همين خاطر هيچ مشكلي نداشتيم ومسأله اقتصادي بين ما پيش نيامد و من حتي يكي دو مورد كارم تعطيل شد و تهيه كننده خسارت خورد. بخاطر اين كه حس مي كرد كه هنوز طراحي فلان صحنه درنيومده. بله مثلاً درمورد مسأله زير پل، ايشون اومد و گفت: چرا شما داريد صرفه جويي مي كنيد، كار را دوسه روز بخوابون، تا اين جا را درست كنند؛ از توليد بخواه كه درستش كنند.
فراستي: بارك الله. صحنه يي داريم توي فيلم كه به نظرم صحنه خيلي مهمي است. صحنه يي كه سيد داره با خدا راز و نياز مي كنه با زبون تركي. من از لهجه ي تركي فيلم خوشم مياد، اصلاً موسيقي اش… واما دوربين خوب نيست. به نظر من دوربين با من خيلي فاصله داره، حالا صحنه كم حس مي شه.
ميركريمي: اين پلان را من دقيقاً دوجور فيلمبرداري كردم، يكي اش فارسي بود، يكي اش را تركي گرفتم و خيلي باهاش سروكله زدم. با اين كه آقاي پرستار عالي بود. اگر شما بازي در نماي نزديك را مي ديديد باورتان نمي شد كه به اين زيبايي بازي كرده باشه. وقتي كات دادم لحظاتي بعد اون هنوز داشت گريه مي كرد و ادامه داشت. با اين حال من حس كردم كه يك دستي كارم لطمه مي خوره اگه من اينقدر نزديك بشم به بازيگر. اينقدر هم خوب گريه كنه و بعد هم به فارسي جملاتي را بگه، احساس كردم كه يه دفعه خيلي شيفته شدم به يك صحنه و همه رو دارم دنبال خودم مي كشونم كه بياييد ببينيد، ولي وقتي در اون نماي باز هستيم و تركي گفته مي شد، قسمتي از اين حس انتقال پيدا مي كنه. ولي تبديل به يك خطابه و سخنراني هم نمي شه. فقط يه حسه، يه رايحه است. شما مي دونيد كه داره با خدا حرف مي زنه.
فراستي: خيلي بحث ظريفه. اينورش را خيلي درست مي گي، يعني شيفته به صحنه شدن و وادادن به آن، يعني تحميل كردن ديگه. درست مي گي اونورش خيلي خطرناكه. و از اين پرهيز هم كه به درستي پرهيز كرده يي، ولي به نظر هم مي آيد كه يه ذره اينقدر احتياط مي كني كه حس رو ديگه نمي ده و منتقل نمي كنه، من مي دونم كه او داره راز و نياز مي كنه با خدا، ولي دونستن اين چيزي رو حل نمي كنه بلكه اون لحظه من بايد حس بگيرم ديگه. صحنه بايد آنقدر حس داشته باشه كه تركي گفتنش ديگه مسأله نداشته باشه. من هيچ لغتي از تركي نمي فهمم، هيچي نمي فهمم. اما حس رو كه مي گيرم. اساساً دوربين مشكل داره و نمي ذاره من نزديك بشم. مشكل دوربينه به نظرم. دوربين زياد فاصله ايجاد مي كنه براي اينكه به درستي مي خواهد پرهيز كنم از شعار دادن، اما…
ميركريمي: جالبه. من برخوردهاي جالبي با اين صحنه داشتم. مثلاً اين نخستين باره اين حرف رو مي شنوم. خيلي ها از اين صحنه خوششون آمده. مثلاً يه دوستي مي گفت، چه خوب كه تركي است چون تركي حسش رو مي ده، بدون اينكه دقيقاً بفهمي چي داره مي گه؟ مي دونم كه داره با خدا حرف مي زنه. خب، آخرهاي فيلم يك نماي دست داريم توي متروكه خيلي قشنگه. خيلي اندازه اش درسته. خيلي كادرش درسته. خيلي متينه و خيلي باوقاره. خيلي خوبه فيلم مي تونه اين جا تموم بشه منطقاً از نظر سينمايي، اما از نظر رضا ميركريمي، كه آدم ها را به امان خدا ول نمي كنه درست نيست. يك نماي بعدي مي خواهد. به درستي نماي بعدي اومده. نمايي كه توي كودك و سرباز غايبه و اين جا به درستي اومده، ديالوگ خيلي درسته. بازي خيلي خوبه(پرستار). فال بيني بهترين ترفندي است كه مي شه براي اين نما، به نظرم نماي خوبيه، هرچند ممكنه شعاري به نظر برسه. به نظر من تحت هيچ شرايطي نبايد حذفش كرد. به خصوص اين كه خوش بيني مذهبي در فيلمساز هم نرم به من منتقل مي شه.
ببينيد توي فيلمنامه سيدفال مي گره. صداش اورلب مي شه روي تصوير پيووي روي ميني بوس كه داره روي جاده هاي پرپيچ و خم همون جوري كه فال مي گيره همون چيزي كه داره اون توصيف مي كنه توي جاده مه گرفته ي گردنه حيران رد مي شه بعد نماي يك روستاي زيبا بالاي تپه همون چيزي كه داره سيد تعريفش را مي كنه پر از گل كه مه ميره كنار و روستا پديدار مي شه و بدون اين كه ما سيد و يا كس ديگري را ببينيم صداي ميني بوس شنيده مي شه كه توقف مي كنه، صداي باز و بسته شدن ميني بوس و صداي دورشدنش و حتي ميني بوس را هم نمي بينيم و پلان فيد مي شه و تيتراژ مي ياد، من اين تصاوير را گرفته ام ولي توي مونتاژ گذاشتم كنار چون حس كردم خيلي آرماني مي شه و با بافت كلي فيلم سازگار نيست.
(بخش چهارم و پاياني)

آخرين اخبار از روند تشكيل بنياد ادبي گلشيري
029943.jpg
با اعطاي مجوز از سوي دبيرخانه امور مراكز فرهنگي وزارت ارشاد به بنياد گلشيري، كار ثبت اين بنياد وارد مرحله تازه اي شد و اين بار اداره اماكن بايد درباره ثبت اين بنياد تصميم بگيرد.
به گزارش ايسنا، فرزانه طاهري، مدير مسؤول اين بنياد با بيان مطلب بالا گفت: پس از تأييد وزارت ارشاد و دبيرخانه امور مراكز فرهنگي، چشم انداز ما براي ثبت رسمي بنياد روشن تر شده، مشروط بر آن كه اداره اماكن براي ما مشكلي ايجاد نكند.
فرزانه طاهري، همچنين درباره ديدار دوشب گذشته هيأت مديره بنياد (بهمن فرمان آرا، احمد ذوق علي موجاني، فرزانه طاهري، عبدالعلي عظيمي، عباس مخبر، عباسعلي اسعديان، پري سيما مايل افشار و نسترن موسوي) با هيأت امنا (سيمين دانشور، سيمين بهبهاني، فرزانه طاهري، محمود دولت آبادي، علي اشرف درويشيان، ابوالحسن نجفي، دكتر ضيا موحد، ايرج كابلي، بهمن فرمان آرا، عباس مخبر و حسين سناپور) گفت: در اين جلسه هيأت مديره گزارشي از فعاليتهاي چند ماهه خود به هيأت امنا ارايه داد كه در اين گزارش درباره روند ثبت بنياد گلشيري و داوري جايزه گلشيري بحث و تبادل نظر شد.
هيأت مديره در اين نشست همچنين درباره نحوه جمع آوري كمك هاي مالي بنياد، براي جايزه گلشيري گزارشي كوتاه ارايه داد.
در اين نشست سيمين دانشور نيز به عنوان يكي از اعضاي هيأت امناي بنياد گلشيري ، درباره لزوم ترويج ادبيات داستاني زنده و سرشار از اميد بويژه در ميان جوانان سخن گفت.
دانشور با انتقاد از گرايش ادبيات معاصر به سمت فضاهاي افسرده، سياسي، جنون زده و متلاقي با مرگ از اين ادبيات به عنوان ادبيات گورستاني ياد كرد و لزوم تقابل با اين ادبيات در قالب ادبيات غيرگورستاني و ترويج اميد و زندگي در مضامين داستاني را مورد تأكيد قرار داد.
وي همچنين با انتقاد از بنياد به دليل نپرداختن به شعر كه خود بخشي از دغدغه هاي هوشنگ گلشيري بوده است، لزوم پرداختن به شعر واهداي جايزه را در اين بخش مورد تأكيد قرار داد كه هيأت مديره به دليل شناخت عمومي جامعه از گلشيري به عنوان داستان نويس وي را متقاعد كرد.
همچنين سيمين بهبهاني در اين نشست درباره روند ادبيات امروز در ميان جوانان سخن گفت. هيأت مديره در پاسخ به اين سؤال كه چرا فعاليتهاي بنياد توسط كانون دنبال نمي شود، توضيح داد: كار بنياد مغايرتي با كانون ندارد و آنها كه براي ادبيات كار مي كنند، قطعاًِ افرادي هستند كه به آزادي در ادبيات ايمان دارند؛ اما وجه غالب داستان نويسي در بنياد گلشيري، ترويج نوعي داستان نويسي گلشيري است.
ابوالحسن نجفي نيز در اين نشست، درباره جايزه وتأثير آن بر افزايش شگفت آور تيراژ كتابها سخن گفت.
وي ابراز اميدواري كرد كه جايزه بتواند در گسترش تيراژ كتابها و معرفي آنها به علاقه مندان داستان و رمان تأثير مثبتي داشته باشد.
طاهري، مدير مسؤول بنياد گلشيري همچنين درباره اهداف اوليه و بلندمدت بنياد گلشيري كه در ديدار هيأت مديره و هيأت امناي اين بنياد مورد تأكيد قرار گرفت، گفت: غيراز دادن جايزه، اعطاي ادبيات داستاني، تشكيل كارگاههاي داستان نويسي و دعوت از مدرسان خارجي براي تدريس در اين كارگاهها، انتخاب و ترجمه آثار بطور مشترك با نهادهاي ديگر براي انتشار در خارج از كشور، ترويج داستان نويسي جدي در ميان جوانان، تأسيس كتابخانه مرجع براي داستان نويسان وتهيه فيش هاي داستان نويسي هوشنگ گلشيري براي علاقه مندان از جمله عمده اهداف اين بنياد به شمار مي رود.

نگاهي به نمايشنامه «هنر» نوشته «ياسمينا رضا» و اجراي «داوود رشيدي »
فاصله اجرا و متن در نمايشنامه يي بزرگ
029862.jpg
اگر در نمايشنامه شاهكاري چند بازيگر توانا نيز نقش آفريني كنند، كمترين انتظار اين است كه دست كم اين نمايشنامه در اجرا، قابل قبول باشد. نمايش هنر به كارگرداني داودرشيدي از اين قبيل نمايش ها است.
در اجراي نمايش هنر، نخستين مسأله يي كه به نظر مي رسد، بازيهاي خوب بازيگرانش است مخصوصاً فرهاد آئيش كه كاراكتري كاملاً تفهيم شده در راه رفتن و حركات دست است . گذشته از بازيها، طراحي گريم و لباس نيز طراحي قابل قبولي است. دقت كنيد به سبيل مارك و لباسش و سبيل ايوان و لباسش و همين طور طراحي چهره و لباس سرژ كه هركدام از اينها در راستاي شخصيت شان معني مي يابد اما اجرا چيز خاصي ندارد بطوري كه به نظر مي آيد كارگردان ساده ترين راه را رفته است و نه بهترين راه. روي صحنه شاهد نمايشي هستيم كه مي توان گفت روخواني دقيق متن است و حتي يك تمهيد جديد چه براي استفاده از اشيا و چه براي ميزانسني خاص، درنظر گرفته نشده است. طراحي ميزانسن ها ساده ترين طراحي ممكن است. شايد بتوان جايگاه متن ـ كه از متون شاخص تئاتر معاصر است ـ را در نظر گرفت و اين اجرا را توجيه كرد. نمايشنامه هنر (ياسمينا رضا) اگر قرار باشد دربرخورد با مخاطب و در درون مخاطب ، شكلي هندسي را به وجود آورد، بدون شك ، شكل مثلثي تقريباً متوازي الاضلاع را ترسيم خواهد كرد. در رأس يك ضلع، مارك كه نماد انسان سنتي است ، روشنفكري قديمي با اعتقادات تقريباً فسيل شده و البته در مواردي منطقي (لااقل به عقيده مخاطب كه در لحظه با متن برخورد مي كند) مثلاً درمورد تابلو و قيمتي كه برايش پرداخته شده ديالوگهايش منطقي است اما اغراق آميز.
ضلع دوم سرژ است، نماد انسان مدرن با رؤياهايي كه در وراي آن پوچي جريان دارد مثل آن بخش از نمايش كه با ايوان درمورد امواج مغناطيسي تابلو صحبت مي كند، تابلويي كه محور نمايش است اما در واقع سفيد است و چيزي روي آن شكل نگرفته . كاراكتر سرژ در كنار خود نوعي آنارشي را به همراه دارد كه كمي مضحك و احمقانه است. در اواخر متن جايي بحث در مورد تابلو است كه سرژ به طرز غافلگيرانه يي صحبت همسر مارك را به ميان مي كشد و مي گويد عقيده واقعي اش را پيش ترها راجع به پولا (همسر مارك ) نگفته و همسر مارك به نظرش زشت، زمخت و بدون جذابيت است!
ضلع سوم ايوان است ، ايوان در پرداخت ديالوگها ظاهراً انسان ضعيفي است كه از خود هيچ اراده يي ندارد و به واسطه حرفهاي ديگران زندگي مي كند اما نهايتاً همين ايوان است كه باعث گره گشايي در پايان نمايشنامه مي شود. ايوان شخصيتي است كه موضوع برايش جدابيتي ندارد ، يعني جديتي را كه براي مارك و سرژ دارد براي او ندارد و مسأله تابلو برايش دراين حد است كه با هركدام براساس خوشامد او ابراز نظر كند. هرچند ايوان مثل آن دو در اغلب لحظات مهاجم نيست اما لحظاتي هم وجود دارد كه مارك و سرژ در يك سو قرار مي گيرند و ايوان مجبور به دفاع از خود مي شود. مثلاً هنگامي كه صحبت از مشاور روانشناسش مي كند آن دو مشاور ايوان را احمقي بيش نمي دانند اما خود ايوان شديداً به مشاورش اعتقاد دارد. ايوان سرشار از تضاد است و خودش به اين تضادها اعتقاد دارد و به نظر ايوان اين تضادها كاملاً عادي است.درجايي خطاب به مارك مي گويد از تابلو خوشش آمده و درآخر متن روبه سرژ مي گويد كه به نظرش تابلو يك كثافت سفيد است. در واقع ايوان مركز تعادل بين مارك و سرژ است و به نوعي نماد تفكر پست مدرن. ساختار نمايشنامه هنر، تجربه مدرني است و ورود و خروج كاراكترها و تنظيم صحنه ها دقيق است. نويسنده در برقراري توازن بين سه كاراكتر كاملاً موفق است . مارك پيچ مونولوگ (روبه مخاطب ) دارد سرژ هم پنج مونولوگ دارد ايوان سه مونولوگ اينگونه دارد، اما ايوان در بخشي كه دير آمده وراجع به مشكلات ازدواجش صحبت مي كند مونولوگي طولاني دارد كه باعث برقراري توازن بين او و دو كاراكتر ديگر مي شود.
029865.jpg
يكي از لحظات درخشان اين متن هنگامي است كه مارك در مونولوگش روبه تماشاگر ضمير «تو» به كار مي برد و به نوعي مستقيماً مي خواهد تماشاگر را وادار كند خودش را جاي سرژ قرار دهد. در اغلب مونولوگ هاي متن (مثلاً مونولوگي كه قبلاً درباره اش گفتم) ماهيت يك ديالوگ مولد درام را پيدا مي كند يعني مونولوگ در راستاي گره افكني متن است. دربيشتر الگوهاي به يادماندني تاريخ تئاتر، مونولوگ بيانگر تشويش دروني كاراكتر است و صرفاً در راستاي كاراكتر و نگرش كاراكتر به موقعيت شكل مي گيرد، نمونه بارز و دم دستي اش مونولوگ مشهور هملت است اما در نمايشنامه هنر اينطور نيست. شايد يكي از دلايل اصلي كه درام ياسمينا رضا را شبيه به درام زيرپوستي چخوف مي دانند استفاده اينگونه از مونولوگ است ولي شيوه پرداخت درام ياسمينا رضا با چخوف تفاوتهاي زيادي دارد و صرفاً از روي استفاده دراماتيك مونولوگ نمي توان بقيه درام كاملاً قابل لمس متن را درنظر نگرفت و صفت درام زيرپوستي را به متن داد.
از نكات ديگر اين متن، وجود حدوداً بيست خرده روايت ظاهراً بي ارتباط با گره افكني نمايشنامه است ، ولي درحقيقت اين خرده روايت ها در راستاي متن قرار مي گيرند. ياسمينا رضا در استفاده از خرده روايت ها چنان دقتي به خرج مي دهد كه اين ترفند هم به درستي، يكي از اجزاي اصلي درشكل دهي به ساختار متن مي شود؛ مثلاً ايوان درمونولوگ طولاني اش مشكلاتش را براي مارك و سرژ تعريف مي كند و ما با دو مثلث ديگر در پشت متن روبرو مي شويم ، يكي مشكل ايوان با همسر و پدرش است (همسرش مي خواهد اسم زن پدرش روي كارت باشد، پدرش هم مي خواهد اسم همسر دومي اش كه مادر ايوان نيست روي كارت دعوت باشد. به شكلي ايوان با هردوي اينها مخالف است . تصميم گيرنده نهايي ايوان است هرچند كه بايد با هردوي اينها درجدال باشد و به شكلي منطقي كنار بياييد) مسأله ديگر درمورد همسرش است و مادر خودش و خودش، دراين مورد هم خود ايوان تصميم گيرنده نهايي است. جالب است درانتهاي نمايشنامه ما فقط متوجه مي شويم ايوان ازدواج كرده وهيچگونه اشاره يي به اينكه مشكلاتش چگونه حل شده نمي شود و اينها مسائلي است كه ايوان را درموقعيت هايي مختلف ومشابه نشان مي دهد.مسأله ديگري درباره خرده روايت ها اين است كه گاهي اوقات متن دراماتيك يا سمينا رضا را به سمت ابزورد مي برد و دوباره برمي گرداند؛ يعني به روايتي مي توان به چالش كشيده شدن مسأله ابزورد را دريك بستر كاملاً دراماتيك در نمايشنامه هنر مشاهده كرد.
بدون شك نمايشنامه هنر يكي از آثار بزرگ دهه نود تئاتر جهان است ، بيش از هزار اجرايي كه طي شش سال از اين متن شده ، جوايز متعددي كه به دست آمده و مهمتر ازهمه اينها متن، خودش بيانگر اين مطلب است . اما اجراي داودرشيدي به هيچ وجه دراندازه هاي متن نيست. اين اجرا مي تواند عده يي را كه وقت خواندن متن را نداشته اند ياكساني كه متن را خواندند و درست متوجه نشده اند را جلب كند والبته يك نمايش خوب براي علاقه مندان بازيگري است.

ويترين كتاب
029901.jpg
* راز شب/ رمان/ ف. حافظيان/ انتشارات انديشه برتر/ چاپ اول/۱۳۸۰: تيراژ: ۳۳۰۰نسخه.
به نظر مي رسد كه ف. حافظيان (متولد۱۳۴۷) در اين كتاب قصد بر آن دارد تا «شيطان محوري» آثار سالهاي پايان قرن نوزده را بدل به روايتي ايراني كند و از اين رهگذر، با وامگيري نگرش «ادگار آلن پو»يي و تلفيق آن با ديدگاههاي «ديگرنگر» كساني چون «عطار» به مقوله شيطان، به حيطه هاي نويي پا نهد.

029895.jpg
* هوا را از من بگير، خنده ات را نه! / گزينه شعرهاي عاشقانه / پابلو نرودا / ترجمه: احمد پوري / نشر چشمه / چاپ پنجم: تابستان ۱۳۸۰ / تيراژ: ۲۰۰۰ نسخه/ قيمت: ۶۰۰۰ ريال. اواخر پاييز ،۱۹۵۱ پليس ايتاليا رسماً نرودا را با ضربه يي ناگهاني بر در محل اقامتش ـ به خروج از كشور دعوت كرد. دعوت كه نه! اجباري كه دولت شيلي به حكومت رم تحميل كرده بود اما هواداران شعرش رم را به هم ريختند. ويزاي اقامتش صادر شد. شعرهاي اين كتاب حاصل آن دوره زندگي نروداست؛ حاصل زمانه يي كه براي همسرش سرود: «به خاطر داري / در زمستان / روزي را كه به جزيره رسيديم؟ / تاك هاي رونده / درگذر ما / به نجوا درآمدند / و برگهاي تيره بر سر راهمان ريختند / تو نيز برگ كوچكي بودي / لرزان بر سينه ام/ باد زندگي تو را آنجا آورده بود.»

029886.jpg
* خواب پروانه ها / مجموعه شعر كودكان / ميچيو مادو / ترجمه: احمد پوري / نشر سالي / چاپ اول: بهار ۱۳۸۰ / تيراژ: ۲۲۰۰ نسخه / قيمت: ۵۰۰۰ ريال. «ميچيو مادو» شاعر پرآوازه ژاپن در ۱۹۰۹ به دنيا آمد. در ۱۹۳۴ چاپ يكي از شعرهايش در مجله كودكان نامش را سر زبان ها انداخت. نخستين مجموعه اش در ۱۹۶۸ به چاپ رسيد. در ۱۹۹۰ با چاپ مجموعه حيوانات (خواب پروانه ها) توجه شعردوستان و منتقدان را به خود جلب كرد و امپراتوريس ميچيكو ـ ملكه ي ژاپن ـ كه به اعتباري پرآوازه ترين مترجم شعر در ژاپن است، اين شعرها را به انگليسي ترجمه كرد. «مادو» در ۱۹۹۴ برنده ي جايزه ي هانس اندرسن شد. شعر «قو» را از او مي خوانيد: «قامت افراشته يي/ اين شادي ديگري است گويي / كه تو را / چنين زيبا كرده است.»

029883.jpg
* شاعر قاصدكها و راوي آينه ها / شعر / صوفي مصطفوي، حسين مصطفوي، متن دوزبانه / ترجمه: علي سماواتي / برنده لوح معرفي ويژه از شوراي كتاب كودك ـ سال ۱۳۷۹ / نشر نسيم دانش / تيراژ: ۵۰۰۰ نسخه. قيمت: ۹۵۰۰ ريال. بخش اول شعرهاي اين كتاب متعلق است به صوفي مصطفوي ـ شاعر ۱۰ ساله ـ كه در فاصله ۵ تا ۱۰ سالگي سروده شده اند. زندگي و شعر صوفي موضوع فيلم مستندي قرارگرفته به نام «شاعر قاصدكها» به كارگرداني محمدرضا مقدسيان. بخش دوم شعرها از برادر ۹ ساله ي صوفي، حسين مصطفوي است. از صوفي مصطفوي: «عشقي در تو هست / كه اگر آن را به آسمان برساني / حال ابرها را خوب خواهد كرد / حتي تب جهنم را قطع مي كند / و باران به جاي هذيان گفتن / و توي چشمها چرخيدن / تبديل به آب درياها خواهد شد.» از حسين مصطفوي: «خرس / خودش مي داند خرس است / آدم / خودش نمي داند آدم است / چون دروغ مي گويد.»

ويترين نشريات
029898.jpg
* دنياي تصوير ۹۵ منتشر شد‎/نودو پنجمين شماره ماهنامه سينمايي «دنياي تصوير» منتشر شد. در اين شماره علاوه بر اخباري درباره فيلمها و بازيگران ايراني و خارجي، گفت وگويي باماهايا پطروسيان، ميزگردي درباره ابعاد محتوايي وتكنيكي فيلم «مريم مقدس» با حضور سازندگان فيلم، چند نقد بر فيلمهاي «بچه هاي بد» و «نيمه پنهان»، مجموعه مطالبي درباره فيلم «هوش مصنوعي» آخرين ساخته استيون اسپيلبرگ، گزارش ساخت فيلم «شرك» ، پرونده سينماي آسيا و امريكاي لاتين، گفت وگويي با مهدي رييس فيروز فيلمساز قديمي سينماي ايران، ... به چاپ رسيده است. علي معلم ، سردبير اين ماهنامه در نشستي با دو منتقد ديگر، خسرو دهقان و امير پوريا كه با عنوان «همه ما به طور بسيار عميقي، سطحي هستيم!» به چاپ رسيده، معتقد است: «چه كسي مي گويد مردم فقط يك نوع سينما مي خواهند؟ چرا ما به اين سادگي درباره مردم تصميم مي گيريم؟ مگر سه فيلمي كه پارسال موفق بود، درست معكوس اين نظر را ثابت نمي كرد؟ مگر اين فيلمها اجتماعي نبود؟»

029895.jpg
*كارنامه (ماهنامه فرهنگي ، اجتماعي ، ادبي) شماره ،۲۱ ۱۰۴صفحه، مرداد و شهريور ۱۳۸۰ ۵۰۰،تومان بيست ويكمين ماهنامه فرهنگي ، اجتماعي ، ادبي ، كارنامه » با آثاري از يدالله رؤيايي ، عمران صلاحي ، سيدابراهيم نبوي ، علي باباچاهي ، ابوتراب خسروي، ايان مكيوئين، ديويد آيوز، جي.جي.بالارد ، توماس برنهارد، ژاك پرور، رابرت ويلسن و… منتشر شد. دربخش مقالات: هستي شناسي ومعرفت شناسي اسفار، يك به پس ـ دوگام به پس، درآمدي برپسامدرنيسم ومفهوم هنرپسامدرن، مؤخره يي برآينده شعرفارسي ، گلشيري چشم ما بود‎/ دربخش كارگاه داستان : رويكردهاي عملي درنقد ادبي ‎/ دربخش سينما: از نوشتار خاموش تافيلمي بدون تصوير‎/ و دربخش نمايشنامه : خواهش مي كنم اثر ديويد آيوز را مي خوانيم. درسطرهايي از مقاله مؤخره يي برشعرآينده فارسي مي خوانيم: «… نيما كه عاشق نظامي و دلبسته شعراو بود و هميشه به من مي گفت كه مي خواسته است به رقابت با او برخيزد، برعكس عنايتي به فردوسي نشان نمي داد وشايد هم دراين كارش ، درسرودن افسانه، رؤياي همين رقابتي را داشته است كه با من مي گفت…»

029889.jpg
* سبك نو (نشريه ادبي و هنري)‎/ شماره اول ـ سال دوم ـ تابستان ۱۳۸۰ ـ ۲۸ صفحه ـ ۲۰۰ تومان «سبك نو» از معدود نشريات ادبي است كه از همان شماره اول توانست نظر بسياري از اهل قلم را به خود معطوف كند؛ و اكنون دومين شماره آن با اين عناوين منتشر شده است:فلاكت اين است: حرفي براي گفتن نداشته باشيم (گفت وگو با ليدي سالور)، انتقام: توماس مان، مارموازال جانا: ميخاييل بولگاكف، تثليث عشق سه فيلسوف: غلامحسين ميرزاصالح، رومانتيك ها و خاستگاه ايشان: آيزيا برلين، نگاهي كوتاه به مفهوم پسامدرنيسم: رامين جهانبگلو، استفاده هاي درست و نادرست سياسي از ادبيات: ايتالو كالوينو، سينمايي كه ما مي شناختيم، ژان كوك گدار، و…
در بخشي از مقاله نگاهي كوتاه به مفهوم پسامدرنيسم (ص۱۸) به قلم جهانبگلو مي خوانيم:«… اگرچه بسياري براين عقيده اند كه پسامدرنيسم به نوعي پايان مدرنيسم است ولي در حقيقت پسامدرنيسم به نگرشي ـ چه فلسفي و چه هنري ـ گفته مي شود كه در چارچوب مدرنيسم اتفاق مي افتد. در عين حال كه چالشي است عليه اين چارچوب، اما در درون اين منظومه فكري و فلسفي مدرن اتفاق مي افتد. در عين حال كه فرزند آن است، اهداف و گفتمان آن رابه چالش مي خواند.»اين نشريه به مدير مسؤولي و صاحب امتيازي شكوه قاسم نيا همداني و سردبيري احمد غلامي منتشر مي شود از صفحه بندي و كاغذ مناسبي برخوردار است و صفحات محدود آن، فرصت و علاقه بيشتري براي خواننده فراهم مي آورد. مضافاً اينكه قيمت ۲۰۰ توماني آن نيز متناسب شرايط مالي دانشجويان و علاقه مندان جوان به حوزه هاي ادبي ـ هنري و فلسفي است. براي احمد غلامي اين همكار گرامي مان آرزوي موفقيت و پايداري دراين راه دشوار داريم.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |