چهارمين و بخش پاياني گفت و گوي مفصل مسعود فراستي با سيد رضا ميركريمي نويسنده و كارگردان فيلم زير نور ماه تقديم خوانندگان مي شود. سه قسمت قبلي در روزهاي چهارشنبه و پنجشنبه هفته گذشته و روز شنبه همين هفته چاپ شد. اميدواريم كه اين گفت و گو زواياي پيدا و پنهان انديشه هاي كارگردان فيلم را بازگو كرده باشد.
فراستي: خيلي خوب بعد از فيلمنامه مي رسيم به تداركات، تداركات اساسي ترين نكته اش آدمهاي تيم هستند كه مي شه فهميد تو با اين آدمها يعني باتيم فيلم بردارت و بقيه كار كرده بودي، اونها رو مي شناختي و اولين كاري كه كردي اين بود كه رفتي سراغشون، در عين حال نمي خواستي خيلي هم حرفه يي كار كني.
ميركريمي: بله، بيشتر به هم كمك مي كنن. البته توي فيلم هم اين حس تجربي كه اتفاقاً معني نپختگي نمي دهد، هست.
فراستي: بعدمي رسيم به انتخاب بازيگر.
ميركريمي: در مورد بازيگر روال معمولي داشت. جاهاي مختلفي رو دنبال گشتم. در مورد حسين پرستار، يعني شخصيت اصلي كه رفتم اردبيل دوسه روز اون جا بودم. حوزه هاي مختلف اون جا رو رفتم، با طلبه هاش صحبت كردم. يك جايي يك سري كلاس هاي قرآني گذاشته بودند براي بچه ها از طرف امور تربيتي، رفتم اون جا به حساب اينكه دانش آموزاني كه دبيرستاني هستند و مي رونداون جا قرآن درس مي خوانند را ببينم. از توي اونها مي تونم كسي رو پيدا كنم. توي مدرسه هاشون حسين پرستار و پيدا كردم كه درس قرآن مي داد و جالب اينجاست كه حسين پرستار آدم متدين و خب سفت و سختي هم هست. توي مسائل ديني يكي از نگراني هاي من اين بود كه چه جوري اصلاً اين فيلم نامه رابهش بگم. نكنه مثلاً اين از آن قشري باشه كه نفهمه فيلم وقتي سر هم ميشه و روي پرده مياد تازه فهميده مي شه. حسش چه قدر مثبته ولي وقتي شما داريد مي گيريد، كسي نمي دونه مثلاً شما به حسين پرستار بگو بيا روي پل بعد با اين خانم مواجه شو، اون چه فكري مي كنه؟ هميشه اين نگراني را داشتم. به خاطر همين با حسين پرستار چندماه كلنجار داشتم، آروم آروم اعتمادش را نسبت به خودم جلب كردم. بعد آروم آروم او را درجريان فيلم نامه گذاشتم و حتي مي شه گفت تا يك ماه بعد از اين كه فيلم برداري شروع شده بود، هنوز صحنه هاي زيرپل و روي پل رو نگرفته بودم و اون در جريانش نبود.
فراستي : مي ترسيدي جا بزنه؟
ميركريمي: البته، بعداً فهميدم آدم خيلي روشنيه و البته خب واقعاً صحنه يي كه با اون خانم قراره روي پل مواجه بشه، دست و پاش مي لرزيد، به من مي گفت خب اگه اين روي پرده پخش بشه، به من چي ميگن، خيلي نگران بود. وقتي شما مي ريد سراغ اصل جنس، اين مشكلات روهم داره ديگه. دوماه بود كه با هم آشنا شده بوديم و دوسه ماه بود كه باهم سرو كله مي زديم و نتيجه ي اين اعتمادشوهم ديد. وقتي فيلم را ديد خيلي راضي بود. به من گفت:خارج از سالن سينما آدمهايي اومدن تشكر كردن كه من انتظار شون رو نداشتم. ببينيد توي طيف وسيعي از آدم هاي ظاهراً خيلي مذهبي و ظاهراً خيلي غيرمذهبي اومدن از من تشكر كردن و من تازه فهميدم كه يك كارخوب كردم. درمورد بازيگرهاي ديگه درمورد رستم ماچند تا رستم پيدا كرديم وعوض كرديم و لحظه به لحظه عوض مي كرديم. تا بالاخره آقاي نظر عليان را انتخاب كردم و چون من زنجاني هستم، ايشون را مي شناختم و بالاخره كارآقاي راعي را هم ديده بودم. آشنايي بيش از تولد يك پروانه ازش داشتم، ولي خيلي از بازيگران مان تصادفي انتخاب شدند. از جمله آقاي شاكري دستيار رستم كه درواقع نقش يه عقب مونده رو بازي مي كنه كه ايشون رو طبق يك توصيه يي كه يكي از دوستان محله ي ايشان چهره ي ايشون رو ديده بود و فكر مي كرد چهره ي ايشون مناسب است و اومد دفتر و در واقع در تست اول هم انتخاب شد. يا نقش مجيد دقيقاً با يك سفارش كوچولو و از طرف مدير تداركات كه آقا من يك نفر را مي شناسم، معرفي شد و همون بار اول گفتيم كه چهره اش عاليه و انتخابش كرديم و جالبه ما دو تا نوازنده را انتخاب كرديم، حتي تا لحظه ي فيلم برداري رفتيم و يكي از نوازنده ها كه واقعاً نابينا بود، دو ساعت قبل از فيلم برداري به ما گفت كه باخانواده ام مشورت كرده ام، ميگن كه براي ما كسرشأن است كه تو درنقش آدمي كه زيرپل زندگي مي كنه ظاهر بشي، فكر كنيد بازيگري كه يك ماه پيشت بوده و انتخابش كردي پشيمون شد. اومد و من تو همون بار اول ايشون رو پسنديدم تموم شد، رفتيم براش لباس گرفتيم و فردا شبش بازي كرد.
فراستي : بدون تمرين؟
ميركريمي: بله در هيچ مورد تمرين نداشتيم. فاصله بين لباس پوشيدن بازيگر، اولين بار كه لباس را مي پوشه و ما اوكي قطعي مي دهيم تا فيلم برداري، بعضي وقت ها يك ساعت هم نبود.
فراستي: يعني قبل از اين كه كليد بزني تا دوربين راه بيفته، دوبارسه بار مي گفتي كه چه كار مي خواهي بكني و تمرين اين جوري مي كردي؟
ميركريمي: دقيقاً همين طوره و بعضي وقت ها دو سه بارهم نبود، تنها يك بار بود. توي يه ميزگردي يك نفر پرسيد كه شما چه طوري از بازيگر اين طوري خوب بازي گرفته ايد، مربوط به فيلم كودك و سرباز بود البته. بعد گفتم من كار خاصي نكردم. يادم هم نمي آيد كه فرمول خاصي داشته باشه و فقط مي دونم كه فيلم نامه را به كسي ندادم و به كسي هم اجازه ندادم فكر كنه كه تا تبديل به كس ديگه يي بشه. آدم ها رو درست انتخاب كردم و شرايطي براشون ايجاد كردم كه بتونن خودشون رو اجرا كنن. و آن قدر صميمي بود كه احساس سختي نداشتن. وقتي جلوي دوربين برن فكر مي كنن كسي بهشون نگاه نمي كنه و زير ذره بين نيستند.درنتيجه خيلي بداهه كار مي كردند. اين بداهه يعني اين كه حسشون حس واقعي بود. راننده، راننده بود. اون يكي... بستگي به ظرفيت آن ها داشت. يه وقتي پيش مي اومد وقتي زودتر راه افتاده بودند بهشون مي گفتم كه چه كاركنيد. بعضي ها رو من تا آخرين لحظه توضيحاتشون رو بعد از اين كه مي گفتم صدا بره، قبل از اين كه بگم حركت و دوربين بره، تو اين فاصله يعني ۳۰ ثانيه توضيح مي دادم بهشون كه چه كار بكنن، يعني اين قدر دير كه مجال اين كه فكركنن رو هم نداشتن .
فراستي: ديالوگ ها چي؟
ميركريمي: يه وقتي هست شما توي ميزانسن چهار، پنج تا آدم داري، يكي دو تاشون نقش خيلي اساسي تري دارند. خب بقيه را لازم نيست ديگه بهشون كلنجار بري كه اونها يك كار اضافي انجام بدهند، كافيه كه اون لحظه آخر بگي كه تو هم مي توني يك چيزي بگي اون وسط ها، يا به يكيشون بگي كه تو كار تو بكن، سرفه ها تو داشته باش. نمي دونم باسازت ور برو. سيب زميني ها رو قل بده. يه توضيحات خيلي كوچولو. فكر كن ببين چي ميگن. اگه اين جا صلاح دونستي يه چيزي بگو، اين ها يه چيزهاي مبهمي است كه اونها رو فقط اكتيو مي كنه. بعضي وقت ها ممكنه تا آخرين لحظه خيلي خوب صحبت هاي ديگران را دنبال كنند ولي هيچ چيزي هم نگند. خيلي فرصتي هم پيدا نكنند كه حرفي بزنند ، ولي همين دنبال كردنه ميشه همون حسي كه ما مي خواهيم.
فراستي: يعني بازي حسي غيرحرفه يي تجربي، نزديك به حس جريان.
ميركريمي: آره، ولي چه فرقي مي كنه كه بدون اين تحليل هم تبديل ميشه به يك بازي خوب.
فراستي: مهم اينه كه حس در بياد.
ميركريمي: آره مهم اينه كه توي صحنه اون اتفاقي كه مي خواهيم بيفته.
فراستي: توي انتخاب بازيگر سراون خانم كولي مشكل نداشتي؟
ميركريمي: خب براي اون خانمي كه نقش زن كولي را داشت و بچه را پشتش بسته و بايستي انتخاب مي كردم، مشكل داشتم. كسي را مناسب پيدا نكردم. درمورد نقش زن كولي از بازي هاي خانم عرفاني خيلي خوشم مي آمد چون من خانم عرفاني را هم تا حالا تو اين تيپ نديده بودم، فكر كردم اگه بياد تو اين تيپ وگريم بشه زياد تبديل به چهره شناخته شده نمي شه، كه همين طور هم شد و مثلاً خيلي ها از من مي پرسيدند اين كيه . بعد مي گفتم فلاني است، باور نمي كردند. تعجب مي كردند. والبته بازي درخشاني هم داشتند. ازشون خواستم كه لطف كردند و خوب هم شد.
فراستي: اون يكي زن چي؟
ميركريمي: خواهر جوجه هم كه در بين نزديك ۵۰ ـ ۶۰ نفر كه دستيارام تست زده بودند و تست بازيهاشون رو روي ويدئو برام آورده بودند، من ايشون رو انتخاب كردم. حس كردم كه در واقع نه قيافه خيلي بالا شهري داره، به اون معنا كه يه دختره فرنگ رفته ، يه دختر متعلق به قشر فلان، يه خورده اون معصوميت هنوز توي چهره اش وجود داره. ضمن اين كه هنوز به نظر بچه سال تر مي ياد، نسبت به بقيه و اين ها همه خصوصياتي بود كه من لازم داشتم به عنوان يك شهرستاني كه اومده تهران، و به هرحال متعلق به اين شهر انگارنيست ولي اين قدر هم راحت هم نيست با اين كار. هنوز يه معصوميتي توي چهره اش هست، خب اين ها بود ديگه. فكر مي كنم معيارهايي بود كه من گزينش مي كردم حتي اون ورسيوني كه اولين بار با سيد مواجه مي شه، چون من واقعاً از اين شخصيت مي ترسيدم.
فراستي: از هر دوشون مي ترسيدي؟
ميركريمي : از هر دوشون مي ترسيدم و اين هم يك مواجه جدي بود و نمي دونستم واقعاً تأثيرش توي سينما چيه. اون رو چند ورسيون گرفتم. لايت ترين و ملايم ترين ورسيون است كه شما داريد مي بينيد.
فراستي: ورسيون تندش چيه؟
ميركريمي: ورسيون تندش نقش زن كاملاً لوند رو بازي مي كرد و كنتراست خيلي رفت بالا. تعجب سيد خيلي زياد بود، ولي من همه اين ها رو گذاشتم كنار.
فراستي: بله، بريم روي لوكيشن ها. سربازيگر ديگه چيزي داري كه نگفتي؟
ميركريمي: درمورد جامع المقدمات من يه چيزي بگم.
فراستي : حتماً ، خيلي خوب در اومده.
ميركريمي: جامع المقدمات تنها بازيگري بود كه صددرصد خودش بود، هم خود جنس توي فيلم نامه، هم اصلاً من براساس اون فيلم نامه را تغيير دادم.
فراستي : چه عالي.
ميركريمي: يعني در فيلم نامه ي من چيزي به اسم جامع المقدمات نيست. چيزي به اسم اين شخصيت نداشت و اصلاً بعد از اين كه ا يشون رو ديدم، تازه نقش رو اضافه كردم.
فراستي: كجا ديدي.
ميركريمي: تو همان كاشان. يك آدم فوق العاده خجالتي كه شايد خودش هم فكر نمي كنه كه به اين خوبي بازكرده. چون شايد فكر كنه كه مثل بقيه دوست داشته كه خجالت نكشه، كه اگه اون طوري بود به درد نمي خورد، با همه خجالتش اومد رو صحنه و من براي اولين بارديدم نه، يك آدمي كه خجالت مي كشه، هم يك جا به درد مي خوره و هم تكيه كلام هاي خودشه: معذرت مي خوام، جسارته، ببخشيد، درمحضر شما اشكال داره اين جوري. البته من يه خورده دست كاريش كردم كه طلبه يي بشه و ا ين قضيه كراهت تخم مرغ و فلان را گذاشتم توي دهنش.
فراستي: توگشتن لوكيشن، اول حوزه رو كاركردي يا اول زير پل؟
ميركريمي: اول زير پل را پيدا كردم. تمام پل هاي تهران را رفتم گشتم و تصوير گرفتم. جايي كه فضاي خوبي داشته باشه، زير پل وسيعي داشته باشه، پل عظيمي داشته باشه، ستون هاي اين طوري با اين لوكيشن و يك گراندي كه ساختمان هايي باشن كه كنتراست اجتماعي و نمي دانم اختلاف طبقاتي وجود داشته باشه، نبود، بهتر از اين جا نبود. به شكل واقعي اش زير اين پل هيچ بيغوله يي وجود نداره. چون اصلاً تو جاي خيلي خوب اين شهر واقع شده . ولي خيلي پل هايي بودن كه من ازشون تصوير داشتم كه خيلي هم آدم هاي بدبخت زيرش زندگي مي كردن و من هم سراغ دارم. اين جا رو من يادمه كه شهردار اون منطقه اومد گفت بايد كاسه كوزه تون رو جمع كنيد و از اين جا بريد. چرا داريد دروغ مي گوييد؟ شما فقر ساختگي درست كرده ايد و داريد با اون جيب هاي خودتون روپر مي كنيد و فلان مي كنيد. گفتم بابا اشتباه گرفتي، ما از اون ها نيستيم. ما اصلاً با اون مخالفيم، ولي خوب او هم حرف درست خودش رو داشت . مي گفت زير اين پل كه همچين آدم هايي زندگي نمي كنند، شما چرا اين طوري اش كرده ايد؟ چرا پل به اين قشنگي رو خرابش كرديد؟ گفتم فرقي نمي كنه، اين پل نه، يه پل ديگه. بيا بريم با هم پله هاي ديگرو بهت نشون بدم كه زيرشون خرابه است. هم چنين تمام مدارس علميه تهران رو رفتم و بالاخره فيلم نامه تو تهران بود و بايستي توي تهران شكل مي گرفت بهترين مدرسه يي كه پيدا كردم كه خيلي مطابق اون چيزي كه من مي خواستم بود، مدرسه ي مروي بود تو كوچه ي مروي فوق العاده زيباست، ولي يه خورده مشكل آلودگي صوتي داره، به خاطر كوچه هاي شلوغ اطرافش و خيابان شلوغ ناصر خسرو، ولي با اين حال مدرسه اش به جهاتي خيلي زيباتر از اين لوكيشن است كه الآن انتخاب كرديم، ولي خوب با اين كه با يكي طلبه و دفتردار ومديريت داخلي اون جا صحبت كردم، چون مديريت اصليش مال آقاي مهدوي كني است با مديريت داخلي اون جا هم صحبت كردم، خيلي آدم روشنيه ، اما حسي كه در واقع به من دست داد اين بود كه ممكنه اين آدم هاي روشن بعد از ديدن فيلم من خوششون بياد از فيلم، ولي قطعاً موقع فيلم برداري خيلي بايد توضيح بدم و اين از من انرژي خواهد برد. شما توي دل تهران براي طلابي كه توي تهران دارن درس مي خونن دور و برت باشن و بخواهي فيلم بسازي و ۲۵ روز باهاشون باشي خيلي از مسايل را بايستي بهشون توضيح بدهي و اين انرژي خواهد گرفت. ضمن اين كه احتياط من را افزايش خواهد داد و كار لطمه ميخوره ، كما اين كه آن ها فيلم نامه را هم خواستند و تقريباً مخالفت كردند و رقم هنگفتي خواستند براي اين كه بتونيم ۲۰ روز فيلم برداري كنيم.
فراستي: چرا رقم هنگفت خواستند براي اين كار نشه، يا اين كه...
ميركريمي: براي اين كه نشه. چون دركنارش يه شرطي گذاشتند، وقتي كه طلبه ها ميان براي درس بايد تموم كنيم كه ما تازه اول شهريور اين پيشنهاد را داده بوديم و فرصتي براي اين كارنبود. در هر صورت بهترين نقطه ي حوزه توي تهران اون جا بود كه من اون جا را نپسنديدم . قم هم از اون جهاتي كه گفتم سخت تر بود. يعني ديگه مركز اين كاره و شما بايست بي نهايت اين جا توضيح بدهي و البته شايد اين اتفاق نمي افتاد. ولي ما نمي خواستيم سري كه درد نمي كنه دستمال ببنديم.ضمن اين كه واقعاً قم حوزه ي قشنگي نداره، به لحاظ لوكيشن. همه ي حوزه هاي قم دستكاري شده اند. همشون به شكلي مثل پاساژ ساخته شده اند. يك جوري مدرن شده اند. ولي به نظر من ديگه هيبت يك حوزه ي علميه را ندارند. اكثراً در واقع نوسازي شده اند و متأسفانه ذره يي از زيبايي قديمي را به ارث نبرده اند خيلي هاشون رو رفتم ديدم اصلاً خوشم نيومد تا رفتم كاشان و توي كاشان اين مدرسه را پيدا كردم . مدرسه بسيار زيبايي كه واقعاً يكي از لطف هاي خدا به من اين بود كه اونجا را به من نشون داد. چون بي نهايت راحت بودم موقعي كه كارمي كردم، مسؤولان خيلي روشني داشت. اصلاً با يه هماهنگي با امام جمعه كاشان همه ي مسايل حل شد. بدون اين كه فيلم نامه يي ارايه بدهيم.
فراستي: عجب شانسي آوردي؟
ميركريمي: بعد همه جور لطفي در حقمون كردن و ما تنها كاري كه براشون كرديم يه كامپيوتر خيلي خوب آقاي محمدي براشون خريد و تمام حوض اون جا رو هم رنگ كردند. در واقع يك كار طراحي صحنه انجام داديم كه فكر مي كنم براي اون حوزه هم باقي ماند.
فراستي: چه خوب. حالا بعد از اين لوكيشن سنتي، مي رسيم به مترو كه لوكيشن مدرنه.
مترو خيلي به جا انتخاب شده، چه جوري انتخاب كردي؟ يعني با حس كلي جوره و يه جاهايي هم نه.
ميركريمي: من گفتم قصه مون را بياييم توي لوكيشن هامون تعريف كنيم تو قصه مون بحث سنت و مدرنيسم و اين هاست و حركت از اين به آن و سرعت در مدرنيسم.
فراستي: سرعت مدرنيسم چرا؟
ميركريمي: توي بحث مدرنيسم، جامعه يي كه همه چيزش داره متحول مي شه، ساختمان هايي كه دارند مي روند بالا و زندگي شهري جديد و ... خب مترو، المان خيلي خوبي بود براي اين سفرها.
فراستي: و اين كنتراست لوكيشن سنتي و مدرن؟
ميركريمي: آره و سفرهايي كه سيد انجام مي ده. من يك عبارتي خودم دارم. فكر مي كنم روحاني خوب، روحاني يي است كه سفر كرده هميشه طرفدار كساني بودم كه سفر كرده اند؛ امام به نظر من بزرگ ترين سفر كرده اون ها بود. چون كسي كه قراره يك تفكر جهاني را تبليغ كنه، نه يك تفكر ملي و نه يك تفكر قومي، بايد جهان را بشناسه . تا سفرنكنه، اين ها را به دست نمي آره . شما اگه فاصله ي منزل تا حجره ات يه كوچه باشه، اندازه ي يك كوچه سفر مي كني. چه قدر آدم مگه مي بيني. اگه اطرافت پرمؤمنين باشه، درد را نمي فهمي. به دنبال شيوه هاي جديد نمي ري. خب اين عامل سفر برام خيلي مهم بودمترو خيلي سفرداره توش. حس سفر داره. مثلاً اتوبوس اين حالت را نداره. خيلي شهره تره. وقتي سوار مترو مي شي آدم فكر مي كنه كه از يك مسيري كنده مي شه ، ميره توي مسير ديگه. چون ميره توي يه تونل تاريك، بعد از يه جاي ديگه مياد بيرون. انگار اون سفر كرده ما، كسي كه قرار اين سفر را بكنه، خب سيد ديگه ، براش اين مترو را گذاشتيم و توي مسير راهش قراردادم. اصلاً هم به منطقش فكر نكردم.
فراستي: به نظرت اين سفر كه به شدت منطقي است درسته، توي فيلم در اومده؟ به نظر من در نيومده، اين نكته!
ميركريمي: درنيومدنش هم آسيبي نرسيده، ولي چون اصلاً داستان ما نيست ، اين دل مشغولي من بده كه گفتم حالا كه قراره اين طوري باشه، از اين المان استفاده كنيم. حالا مهم نيست حتماً اينو در بياره.
فراستي: نه، بخصوص سيد كسي كه براي هركدام از اين كارها يه سفر انجام ميده... بله در قسمت اولش هم خوبه. قسمت اول لباسش دزديده ميشه. مثلاً تو متروخوبه. منتها به نظر من حالا توي پرداخت مشكل دارن به نظر من يه پلان كم داره، يه پلان كه ما يه خورده شو نمي بينيم. بعد حالا نبينم و حالا ببينم كه غيب شده.
ميركريمي: دزديده شدن وسايل متأسفانه دو تا از پلان هاش توي لابراتوار از بين رفت.
فراستي: عجب! چه پلاني بود؟
ميركريمي: يه پلاني بود كه در واقع روي كلوزآپ سيد يه شلوغي بود، از جلوش رفت و آمد مي شد و...
فراستي: بله منطقه داره!
ميركريمي: بعد كه مي آمديم توي نماي باز ترش مي بينيم كه پسره رفته.
فراستي: حالا اين طور نيست و يهو اين دو تا به هم مي چسبه اصلاً جواب نمي ده .
ميركريمي :همين طوره!
فراستي: ديگه پلاني كه آسيب ديد و از بين رفت چي بود؟
ميركريمي: يه پلان هم از سيد كه تنهاست و داره تو قطار گريه مي كنه. بهترين برداشتش از بين رفت و اين برداشتي كه مي بينيد، برداشت خوبش نيست. خب توي ايران هميشه بايستي آماده باشي كه زنگ بزنند بهت بگن پلانت از بين رفت و من سر «كودك و سرباز» هم اين اتفاق را داشتم.
فراستي: خب تو اون تجربه نگرفته بودي كه بعضي از اون پلان ها خوب را بايد دو سه باربگيري؟
ميركريمي: واقعاً چه فرقي مي كرد، مي تونست سه تا پلان پشت سر هم اين اتفاق براش بيفته، مگر اين كه توي سه تا كاست مجزا بگيري كه شانس بيشتري داشته باشي. خب اين كاست زدن هم وقت مي بره، كلي از نگاتيو هم حروم ميشه. ولي شما توي يه كاست بزني، چه فرقي مي كنه، اون كاست كلاً از بين ميره.
فراستي: خب مترو، يه جاهايي نمي دونم البته با اين حرف هايي كه تو مي گي، حالا اين نكات اضافه است يعني بااين مشكلات و با اين همه...
ميركريمي: من راجع به مترو يه چيزي به شما بگم، ببينيد اشتباه بزرگي كه من كردم اين بو دكه من لوكيشن مترو رو انتخاب كردم، به لحاظ فيلم نامه خيلي دوستش داشتم، ولي اصلاً فكر نمي كردم اين قدر محدوديت داشته باشه، متروي تهران بين صادقيه تا امام خميني حركت مي كنه ۲۰ دقيقه، نه ۱۵دقيقه يا ۱۷دقيقه يا۱۸ دقيقه. يعني شما ۱۷ دقيقه وقت داري كه بري توي قطار دوربينت را بگذاري. نور مطلقاً اجازه نداري، ببري. موتور برق اجازه نداري ببري. يه باطري ماشين مي بري با دو تا لامپ فلورسنت ، بعد كسي برات نمي تونه كنترل كنه داخل سالن مترو را، شما مجبور هستي يه گوشه باشي كه يه گوشه هم پر مردم ميشه، ديگه مردم اگه صدا كنند، چون نمي توني هر دفعه مردم را توجيه كني، صداي اضافي نباشه. باتوجه به اين كه تو كادرت و پلان خلوته هم همه آن ها مزاحمه. فن هاي متروصداي عجيبي دارن كه وقتي خاموش مي كنن تواون تونل مردم از گرما مي پزند. ضمن اين كه راكورد ايستگاه ها با هم فرق مي كنه.
و تو بايستي راكورد ايستگاه ها را هم نگه داري. درضمن توي اين ۱۵دقيقه تازه تو تمرين مي كني با بازيگر و بايستي پياده بشي، بري از اون در سوار يه قطار ديگه بشي، كه جهت مخالفه و جهتش هم به جهت تو نمي خوره. حالا ببين ما چقدر مشكل داشتيم. توي يك روز شصت بار از قطار پياده شديم و كلي پله رفتيم بالا و از اون ور اومديم پايين و قطار عوض كرديم و همه اش سه تا پلاني كه خيلي كوچولو بود و تقريباً انرژي همه گروه گرفته شد. با اينحال من فكر مي كنم ما بهترين پلان هاي مترو را حداقل درتاريخ سينماي خودمون، درتاريخ حيات متروي ايران گرفتيم. خيلي كارها باهاش كرديم. درحالي كه اصلاً به اين راحتي نبود. سقف هاي مترورا كوتاه گرفتند، چراغ كه نمي توني وصل بكني. نوع نوردهي اش سخته. توي سالن ايستگاه ها و بسياري از مسايل ديگه بلندگو داخل سالن را نمي تواني كنترل كني. دايم راديو پيام را پخش مي كنه. راكوردش را نمي تواني حفظ كني. هم دايم بايستي بگي قطعش كنند. بلندگوي داخل مترو كنترل نميشه .
اي كاش شكل يا شيوه يي پيدا بشه كه تو بتوني همه جا فيلم برداري بكني و در مقابلش پول بدي. يعني به شكل كاملاً حرفه يي. مديون كسي هم نباشي، بتوني بري توي نيروي هوايي، پايگاه نيروي هوايي، از جنگنده هاي پيشرفته هم فيلم برداري كني، درست مثل خارج ـ امريكا ـ پولش را پرداخت كني و بتوني كار حرفه يي ات را انجام بدهي، نه اين كه بسياري از لوكيشن هاي ما، لوكيشن هايي است كه كارگردان توش آسايش نداره. دغدغه توليد بهش فشار مياره و توليد هم مقصر نيست. همه بهش فشار ميارند، آقا بجنب، زودباش، عجله كن اينطوري كه نمي شه. شما نگاه كنيد من توي حوزه چقدر راحتم و چقدر پلان هايم خوب دراومده، ولي جاهاي ديگه نقص ها ميزنه بيرون. چون اصلاً اختيار صحنه خودم را ندارم و مشكلات همين طور بهم فشارمياره. اصولاً به خاطر اين كه فيلم سازي در كشور ما…
فراستي: جانيفتاده!
ميركريمي: حرفه يي نشده. حالا اين حرفه يي شدن خيلي مسائل ديگر هم كنارش داره. مثلاً ما يك وزارت ارشاد قوي هم نداشتيم كه وقتي وزارت ارشاد بگه اين فيلمنامه تصويب، همه بگويند تصويب. كسي ديگه نگيره بخونه مجبور بشي شصت جا فيلم نامه ات را بخوانند شصت بار بگويند آقا نه، به خاطر اين كه اينطور شده ما همكاري نمي كنيم. اصلاً شما چه مي فهميد كه اين به نفع شماست، يا به ضرر شماست.
فراستي: ديگه غيراون لوكيشن مشكل چي داشتيم؟
ميركريمي: تقريباً هيچ. به غير از اون شهردار كه اومده بود مي خواست ما را از زير پل بياندازه بيرون، تقريباً هيچي.
فراستي: بعد از اين برسيم به تهيه كننده، حالا در مورد تهيه كننده شانس آوردي كه از اون اول باهات اومده. و تا آخر هم از تو حمايت كرد و پاي تو و فيلمت مردانه ايستاده.
ميركريمي:ببينيد، آقاي محمدي، مهم اين بود كه ما باهم يك نقطه مشترك دلي داشتيم، كه مضموني است كه مي خواستيم و هدفي كه داشتيم يكي بود. ايشون براساس اون هدف اومد جلو و هنوز فيلم شكل نگرفته بود كه ما فقط بازيگرا رو انتخاب كرده بوديم كه ايشون گفتند من ديگه نيستم. من گفتم چرا؟ گفت توضيح دادنش مشكله. رفتم پيشش، خيلي خسته شده بود از همه چيز. مشكل نه من بودم، نه فيلمنامه و نه اين فيلم، مشكل فضاي كلي و جامعه سينما و فضاي كلي كشور بود و به عنوان يك تهيه كننده اي كه دوسه تا پروژه فوق العاده سنگين دستش بود و… من بهش حق مي دادم، پروژه سريال جنگي به كارگرداني حاتمي كيا به نام «خاك سرخ» و فيلم سينمايي «مسافرري» و اين كار سينمايي، و ضمناً موضوعات سخت اين كار موضوع ذهني سختي بود و همه اينها فشار آورده بود. ايشون گفت: هركمكي كه خواستي من بهت مي كنم تا اين فيلم را بسازي و حتي من حاضرم كه برم همه ي كارشو بكنم و اين فيلم براي شما باشه. من با ايشون صحبت كردم و گفتم نه اين راهيه كه باهم اومديم و بايستي باهم بريم. چون هدفمون مشترك بود كه راجع بهش كلي حرف زديم كه ايشون متقاعد شد كه بريم وكار و ادامه بديم و دوباره شروع كرديم و بعد از اون مطلقاً من از ايشون حرفي نشنيدم مبني بر اين كه نه اين جا نه و… و اداي تهيه كنندگي را دربياورد. ايشون شايد اگه من امكانات كمي داشتم، بعضي وقتها فشرده فيلمبرداري كردم، مقصر خودم بودم، از اون جهت كه من از اون اولش گفتم كه اينقدر تمام مي شود و توي اين تايم با اين مقدار امكانات و اين مقدار انرژي و اگه بيشتر مي گفتم ايشون حرفي نداشت. سرهمه چيز همين طور بود.
فراستي: يعني جزو معدودترين تهيه كنندگان با فرهنگ سينماي ايران.
ميركريمي: بله. من فكر مي كنم كه اين رابطه، رابطه ي خيلي مهمي است كه تهيه كنندگان وكارگردانان به كاري كه مي خواهند بكنند، عشق بورزند و بهش اعتقاد داشته باشند. ببينيد شما ممكنه يه فيلم ديني بسازيد، تهيه كننده ات يه چيز خوبي توي ذهنش باشه، ولي شما به عنوان كارگردان از سر تكليف و بخاطر دستمزد يه كاري باهم مي كنيد، ولي ما دوتامون هم اعتقاد داشتيم و به همين خاطر هيچ مشكلي نداشتيم ومسأله اقتصادي بين ما پيش نيامد و من حتي يكي دو مورد كارم تعطيل شد و تهيه كننده خسارت خورد. بخاطر اين كه حس مي كرد كه هنوز طراحي فلان صحنه درنيومده. بله مثلاً درمورد مسأله زير پل، ايشون اومد و گفت: چرا شما داريد صرفه جويي مي كنيد، كار را دوسه روز بخوابون، تا اين جا را درست كنند؛ از توليد بخواه كه درستش كنند.
فراستي: بارك الله. صحنه يي داريم توي فيلم كه به نظرم صحنه خيلي مهمي است. صحنه يي كه سيد داره با خدا راز و نياز مي كنه با زبون تركي. من از لهجه ي تركي فيلم خوشم مياد، اصلاً موسيقي اش… واما دوربين خوب نيست. به نظر من دوربين با من خيلي فاصله داره، حالا صحنه كم حس مي شه.
ميركريمي: اين پلان را من دقيقاً دوجور فيلمبرداري كردم، يكي اش فارسي بود، يكي اش را تركي گرفتم و خيلي باهاش سروكله زدم. با اين كه آقاي پرستار عالي بود. اگر شما بازي در نماي نزديك را مي ديديد باورتان نمي شد كه به اين زيبايي بازي كرده باشه. وقتي كات دادم لحظاتي بعد اون هنوز داشت گريه مي كرد و ادامه داشت. با اين حال من حس كردم كه يك دستي كارم لطمه مي خوره اگه من اينقدر نزديك بشم به بازيگر. اينقدر هم خوب گريه كنه و بعد هم به فارسي جملاتي را بگه، احساس كردم كه يه دفعه خيلي شيفته شدم به يك صحنه و همه رو دارم دنبال خودم مي كشونم كه بياييد ببينيد، ولي وقتي در اون نماي باز هستيم و تركي گفته مي شد، قسمتي از اين حس انتقال پيدا مي كنه. ولي تبديل به يك خطابه و سخنراني هم نمي شه. فقط يه حسه، يه رايحه است. شما مي دونيد كه داره با خدا حرف مي زنه.
فراستي: خيلي بحث ظريفه. اينورش را خيلي درست مي گي، يعني شيفته به صحنه شدن و وادادن به آن، يعني تحميل كردن ديگه. درست مي گي اونورش خيلي خطرناكه. و از اين پرهيز هم كه به درستي پرهيز كرده يي، ولي به نظر هم مي آيد كه يه ذره اينقدر احتياط مي كني كه حس رو ديگه نمي ده و منتقل نمي كنه، من مي دونم كه او داره راز و نياز مي كنه با خدا، ولي دونستن اين چيزي رو حل نمي كنه بلكه اون لحظه من بايد حس بگيرم ديگه. صحنه بايد آنقدر حس داشته باشه كه تركي گفتنش ديگه مسأله نداشته باشه. من هيچ لغتي از تركي نمي فهمم، هيچي نمي فهمم. اما حس رو كه مي گيرم. اساساً دوربين مشكل داره و نمي ذاره من نزديك بشم. مشكل دوربينه به نظرم. دوربين زياد فاصله ايجاد مي كنه براي اينكه به درستي مي خواهد پرهيز كنم از شعار دادن، اما…
ميركريمي: جالبه. من برخوردهاي جالبي با اين صحنه داشتم. مثلاً اين نخستين باره اين حرف رو مي شنوم. خيلي ها از اين صحنه خوششون آمده. مثلاً يه دوستي مي گفت، چه خوب كه تركي است چون تركي حسش رو مي ده، بدون اينكه دقيقاً بفهمي چي داره مي گه؟ مي دونم كه داره با خدا حرف مي زنه. خب، آخرهاي فيلم يك نماي دست داريم توي متروكه خيلي قشنگه. خيلي اندازه اش درسته. خيلي كادرش درسته. خيلي متينه و خيلي باوقاره. خيلي خوبه فيلم مي تونه اين جا تموم بشه منطقاً از نظر سينمايي، اما از نظر رضا ميركريمي، كه آدم ها را به امان خدا ول نمي كنه درست نيست. يك نماي بعدي مي خواهد. به درستي نماي بعدي اومده. نمايي كه توي كودك و سرباز غايبه و اين جا به درستي اومده، ديالوگ خيلي درسته. بازي خيلي خوبه(پرستار). فال بيني بهترين ترفندي است كه مي شه براي اين نما، به نظرم نماي خوبيه، هرچند ممكنه شعاري به نظر برسه. به نظر من تحت هيچ شرايطي نبايد حذفش كرد. به خصوص اين كه خوش بيني مذهبي در فيلمساز هم نرم به من منتقل مي شه.
ببينيد توي فيلمنامه سيدفال مي گره. صداش اورلب مي شه روي تصوير پيووي روي ميني بوس كه داره روي جاده هاي پرپيچ و خم همون جوري كه فال مي گيره همون چيزي كه داره اون توصيف مي كنه توي جاده مه گرفته ي گردنه حيران رد مي شه بعد نماي يك روستاي زيبا بالاي تپه همون چيزي كه داره سيد تعريفش را مي كنه پر از گل كه مه ميره كنار و روستا پديدار مي شه و بدون اين كه ما سيد و يا كس ديگري را ببينيم صداي ميني بوس شنيده مي شه كه توقف مي كنه، صداي باز و بسته شدن ميني بوس و صداي دورشدنش و حتي ميني بوس را هم نمي بينيم و پلان فيد مي شه و تيتراژ مي ياد، من اين تصاوير را گرفته ام ولي توي مونتاژ گذاشتم كنار چون حس كردم خيلي آرماني مي شه و با بافت كلي فيلم سازگار نيست.
(بخش چهارم و پاياني)