* سه جلد كتاب من مبتني بر كنش متقابل بين جامعه شبكه يي و قدرت هويت و نهضتهاي اجتماعي است. به نظر من، كنش متقابل، دنياي ما را تعريف مي كند.
* تصور محوو نابودي دولت مطرح نيست . بلكه انتقال دنياي مبتني بردولت ـ ملتهاي خودمختار به يك دنياي وابستگي متقابل است كه درآن دولت ـ ملتها درحاكميت شريك مي شوند.
* هيچ كس فكر نمي كرد كه عراق تهديدي جدي براي غرب باشد، بيش از هرچيزي پديده فوق به عنوان عنصري از شبكه تروريستي مطرح شد كه متفاوت از جنگ مي باشد. بنابراين دركل ، استراتژي كه من آن را توسعه «جنگهاي آني» (instant wars) مي نامم ، تغيير يافته است .
بخش نخست از گفت و گوي حاضر، روز گذشته از نظر گذشت. در آن بخش، كاستلز به شرحي از مراحل آموزش خود و نيز كلياتي درباره مفهوم جامعه شبكه اي پرداخت. بخش حاضر، مفهوم «دولت و مناسبات بين المللي ميان دولت ها» را به كاوش گرفته و ظهور شيوه نوين «جنگ» در روابط بين المللي را توضيح داده است.
*اثر سه جلدي شما مبتني بر جامعه شبكه يي است، به ما كمك كنيد تا تعريف و آينده جامعه پيش روي خويش و تفاوتش را با حالتهاي قبلي بهتر بفهميم؟
* همانطور كه شما گفتيد، درواقع سه جلد كتاب من مبتني بر كنش متقابل بين جامعه شبكه يي و قدرت هويت و نهضتهاي اجتماعي است. به نظر من، كنش متقابل، دنياي ما را تعريف مي كند. بنابراين سه جلد كتاب من، اولي: «جامعه شبكه يي»، نظام اقتصادي فني جديد است؛ دومي: «قدرت هويت» ـ كليد حركت در اصطلاحات نهضت هاي اجتماعي است و سياست، سازگاري، مقاومت، خنثي سازي جامعه شبكه يي است؛ و سپس برآيند اينها در دگرگوني هاي كلان دنيا كه من در جلد سوم، كه آن را «پايان هزاره» ناميده ام، دنياي ما را توصيف مي كند. درواقع ساختار جامعه شبكه يي چيزي است كه مردم ساليان سال، آن را جامعه اطلاعاتي يا جامعه فراصنعتي مي ناميدند، اما هم «جامعه فراصنعتي» و هم «جامعه اطلاعاتي» اصطلاحاتي بودند، كه معني و مفهوم دقيقي را تأمين نمي كرد و به حد كافي تحليلي نبودند.
بنابراين، غرض تغيير كلمات نيست، بلكه اصطلاح «جامعه شبكه يي» محتواي مورد نظر ما را بهتر بيان مي كند و اگر بخواهيم تعريفي از اين اصطلاح داشته باشيم، مي توان گفت كه : جامعه شبكه يي، جامعه يي است كه كليد ساختارها و فعاليت هاي اجتماعي پيرامون شبكه هاي اطلاعاتي ـ الكترونيكي پردازش شده و سازمان يافته را دراختيار مي گذارند. لذا اين شبكه ها، فقط درباره شبكه هاي اجتماعي نيست، زيرا شبكه هاي اجتماعي شيوه هاي خيلي كهنه سازمان اجتماعي بوده اند. درحالي كه شبكه هاي اجتماعي موردنظرما، شبكه هايي هستند كه اطلاعات را پردازش وكنترل مي كنند وتكنولوژيهاي الكترونيكي خرد(micro) را به كار مي برند.
و زماني كه اين ساختار جديد پابه صحنه گذاشت، توانايي جامعه در پردازش اطلاعات و يادگيري آن نتايج خارق العاده خواهد داشت، اينطور نيست؟
*كاملاً . مثالي بزنم : اقتصاد جهاني ، همان اقتصاد جهاني سرمايه داري نيست؛ اقتصاد جهاني مبتني برتوانايي هسته فعاليتهاي پولي ، بازارهاي سرمايه، نظام هاي توليدي، مديريتي، اطلاعاتي و… همزمان با فعاليت يك واحد دريك زمان واقعي نيست.
دراقتصاد شبكه يي، ما قادر به پردازش ميليونها دلار در چند ثانيه هستيم و همزمان نيز قادر به تغيير قيمتي (ارزشي ) به قيمتي (ارزشي) ديگر هستيم. اين امر پيچيدگي و بي ثباتي بازارهاي مالي جهاني را افزايش مي دهد و درواقع هرنوع استقلال بازارهاي مالي دريك كشور و يا در يك مكان ودرارتباط با چيزي كه درجهان اتفاق مي افتد را غيرممكن مي سازد ودرنهايت مي تواند بطور وسيع هرنوع سياست پولي و بودجه را بامشكل مواجه سازد وملاحظات بازارهاي مالي جهاني را هم ندارد. اين تغييرات ـ سياست اقتصادي ، استقلال اقتصادي حكومتها و بطور كلي ، روابط بين حكومتها و اقتصاد ـ ممكن است در دهه ۱۹۸۰ كه بيشتر كشورها براي حذف نظارت دولت و آزادسازي كوشش مي كند روي داده باشد و همچنان كه وجود زيربناي اقتصادي با ارتباط از راه دور، نظام هاي اطلاعاتي و نظامهاي حمل ونقل سريع كه توانايي تكنولوژيكي را تأمين مي كند، براي سيستم همچون يك واحد همانند معيار جهاني عمل مي كند.
** آيا يكي از نهادهايي كه درمسير اين پديده و فرآيند قرار دارد دولت است؟
* دقيقاً.
** چگونه به اين مسأله پي بردند. دراصل، دولت كنترل برخي از توانايي اش دراداره اقتصاد را كاهش داد و به تأمين بهبود و سياستهاي رفاه اجتماعي و همانند آن پرداخت . آيا به اين دلايل بود؟
* كاملاً. البته نه به اين معني كه دولتها حذف شوند. اجازه بدهيد كمي دراين مورد صحبت كنيم . درجه آزادي دولت ـ ملتها در ده سال گذشته به ميزان قابل توجهي تقليل يافته است. دربعضي از نقاط دنيا اين امر خيلي واضح و روشن است، مثلاً درمورد اتحاد اروپا، حكومتهاي يك قاره تصميم به تجمع گرفتند، تجمع آنها اندكي از سطح قدرت و اعمال فشار با كنترل شبكه هاي جهاني ثروت، اطلاعات و قدرت به ايشان بخشيد و آنها يك رشته از نهادهايي را كه همچون دولت فدرال نيست ايجاد كردند. ولي اين وضعيت، هنوز مبتني بردولت ـ ملتهاست، اما درنهادهاي فراملي، حاكميت شركت دارد و حاكميت با حكومتهاي محلي منطقه يي تمركززدايي مي شود، اين دولتهاي اروپايي حاكميت قراردادي محسوب مي شوند. با نهادهاي بين المللي همچون ناتو (NATO) دراصطلاحات نيروهاي مسلح.
پس مورد اروپايي كه ماگفتيم، نظام پيچيده يي از روابط سازماني است، كه من دولت شبكه يي (network state) مي نامم. درواقع اين دولت يك شبكه كنش متقابل حاكميت تحت شيوه هاي مختلف است و شما وضعيت مشابه را در بيشتر دنيا مي توانيد پيدا كنيد. درامريكاي لاتين تعدادي دولتها با همديگر هستند ، ولي كليد اصلي يعني شرايط اقتصادي درارتباط با شرايط بين المللي حكومت مي كند. همچون صندوق بين المللي پول (IMF) از طريق توافقات تجاري مختلف، مركورسور(Mercosur) يا ارتباط با توافقات تجاري امريكاي شمالي (Nafta). به عبارت ديگر مديريت دولتي هنوز وجود دارد، اما تدبير و اداره آن همچون كنشگران به مقدار زيادي پيچيده وشبكه يي و دوسويه است.
حتي در ايالات متحده امريكا، افرادي فكر مي كنند كه ايالات متحده درمناسبات اقتصادي و نظامي هردو به تنهايي عمل مي كند. درحالي كه ، بانك ذخاير فدرال كه تقريباً نوعي سياست مجزا دارد، با اين همه سياست اقتصادي اش به مقدار زيادي دركنش متقابل با بازارهاي مالي جهاني تعيين و شكل مي گيرد. ما مي توانيم همين اصل را در شبكه هاي تكنولوژي تجارت واطلاعات نيز ملاحظه كنيم، بنابراين تصور محوو نابودي دولت مطرح نيست . بلكه انتقال دنياي مبتني بردولت ـ ملتهاي خودمختار به يك دنياي وابستگي متقابل است كه درآن دولت ـ ملتها درحاكميت شريك مي شوند.
** تأثير اين تكنولوژي اطلاعات حتي درشرايط جنگي نيز واضح و روشن است ، اين امر چگونگي حالتهايي كه درجنگ بايد باشد را بطور اساسي تغيير مي دهد؟
* بطور مسلم. چون كه از يك طرف، پس از جنگ ويتنام ، نشانه هايي درايالات متحده و نيز پس از جنگ الجزاير نشانه هايي دراروپا مانده بود، عقيده عمومي و وجدان جمعي در بيشتر كشورهاي توسعه يافته ـ يا درتمامي كشورهاي توسعه يافته ـ عليه جنگ بود و نه فقط در اصطلاحات ارزشهاي عمومي صلح. مردم ديگر به سادگي ارزشمندي مرگ را باور ندارند كه بميرند و يا مجبور باشند هم وطن خويش را ، فقط به خاطر ملاحظات ژئوپولتيك يا مسائل استراتژيك مبهم درحال مرگ ببينند. اگرچه جنگ سرد براي بيشتر مردم داراي توجيه بود، به دليل اينكه تصور مي كردند امپراتوري ديگري درصدد تسلط برآنهاست پس از پايان جنگ، تهديد نمايش كره شمالي درتهاجم به كره جنوبي باوركردني نبود. قصدي كه درآن عراق خواهان عرضه نفت به غرب بود براي مدتي غيرقابل باور بود و سپس رفع شد. هيچ كس فكر نمي كرد كه عراق تهديدي جدي براي غرب باشد، بيش از هرچيزي پديده فوق به عنوان عنصري از شبكه تروريستي مطرح شد كه متفاوت از جنگ مي باشد. بنابراين دركل، استراتژي كه من آن را توسعه «جنگهاي لحظه اي و آني» (instant wars) مي نامم ، تغيير يافته است كه به حد كافي كوتاه و توانفرسا (aver whelming) است و با رقيبي (عقيده عمومي ) كه آن را قبول ندارد، كه چرا بايد اتفاق بيفتد. من گفته ام كه جنگ «خليج فارس» تاحدي با اين راهبرد شروع شد ونيز گفته ام كه آن ماهها طول كشيد، درحالي كه درزمان شروع قرار بود تنها دريكصدساعت تمام شود. «جنگ كوزوو» عليه يوگسلاوي تنها براي سه روز برنامه ريزي شده بود. درحالي كه اين تصور هم غلط از آب درآمد، اما دركل تصور چنين است كه با استفاده از تكنولوژي ، كليد تواناييهاي رقيب را هدف قرارداده و سعي كنيد تاجنگ درچند ساعت يا در چند روز پايان يابد واين همان دنيايي است كه ما درحال حركت به سوي آن هستيم ، از طرفي تكنولوژي به ما اين اجازه را مي دهد (جنگ آني ) واز طرف ديگر عقيده عمومي نيز تنها اين نوع از جنگ را تحمل مي كند، كشورهاي ثروتمند از قبيل تكنولوژي پيشرفته خود قادر به انجام جنگهاي آني هستند، درحالي كه در كشورهاي فقير جنگهاي قمه يي براي ساليان سال طول مي كشد.
|
|
|
** يكي از دلايلي كه سبب شده مردم ضدجنگ باشند، همين شبكه اطلاعات است چنين نيست كه مردم ديگر دلايلي براي جنگيدن نداشته باشند و در راه ارزشهاي خويش حاضربه جانفشاني نباشند اما توانايي آنها دربه دست آوردن اطلاعاتي است كه درميدان جنگ اتفاق مي افتد ونوعي شبكه اطلاعاتي كه رهبران درگير درجنگ متعهد به جوابگويي هستند و مجبورند هرچه زودتر جنگ را به پايان برسانند.
* كاملاً صحيح است. بيشترين نظرات پيشرو دراين بحثها مربوط به شركت راند (Rand) مي باشد . آنها موفق به شناسايي دونوع تاكتيك سياسي و نظامي بزرگ شدند. يكي از اين تاكتيكها ظهور چيزي به نام «بي سياستي» است كه به عنوان مخالف سياست واقعي ناميده مي شد، يعني به معني توانايي استفاده از اطلاعات، ارزشها و بينشها درجامعه ما و نيز در جوامعي كه در دنيا بزرگ و مهم هستند مي باشد. اين بي سياستي به دليل اينكه بتوانيم حمايت عمومي را براي نوعي از جنگها جلب كنيم، بيش از پيش مهم است و ديگري در اصطلاحا ت تاكتيكهاي نظامي است كه خيلي جالب و گيرا است.
بدين معني كه توسعه چيزي كه «هجوم بردن » ناميده مي شود به عنوان كليد تاكتيك هاي نظامي كه توسط شاخه هاي بزرگ نيروهاي ارتش درايالات متحده تجربه شده است و به احتمال زياد تفنگداران دريايي دراين تفكر پيشرو بودند كه مبتني برقدرت بالاي واحدها و براساس نيازها و اهداف دقيق و روشن تعريف شده اند. اين واحدها مي توانند بر روي شبكه هايي نصب شوند كه داراي تكنولوژي ارتباطي قوي و دسترسي مستقيم به منابع اطلاعات سازمان يافته باشند و سپس از طريق كامپيوتر به شبكه دسترسي پيدا كنند. بنابراين تصوري كه اينجا مي توان استنباط كرد اين است كه ما درحال حركت از «بوروكراسي ها» و سازمانهاي عمودي به طرف شبكه هاي وحشتناك بزرگ هستيم . هريك از كشورهايي كه درحال حاضر به عنوان واحدهاي كوچك شاهد ظهورشان هستيم داراي قدرت بالاي تخريب ومجهز به قدرت هوايي ودريايي مي باشند و همزمان داراي اطلاعات و ارتباطات قوي هستند. اگرشما اطلاعات و ارتباطات لازم را نداشته باشيد نابودي شما حتمي خواهد بود.
ادامه دارد