* منتقدان مدرنيسم را دردو دسته «سنت گرا» و «پست مدرن » مي توان جاي داد. مك اينتاير در شمار كساني است كه از موضع سنت گرايي به نقد مدرنيسم مي پردازند.
مك اينتاير را با عناويني چون تاريخ نگار انديشه ها، فيلسوف مابعدالطبيعه، فيلسوف دين، اخلاق و سياست مي شناسند. اما وي در ۲۰سال اخير بيشتربه عنوان فيلسوف اخلاق و فيلسوف سياست شناخته مي شود. بدون اغراق، مي توان گفت مك اينتاير در شمار قوي ترين و بزرگترين منتقدان مدرنيسم و ليبراليسم است.
مك اينتاير جدي ترين منتقد مدرنيسم و تجدد است. منتقدان مدرنيسم را دردو دسته «سنت گرا» و «پست مدرن » مي توان جاي داد. مك اينتاير در شمار كساني است كه از موضع سنت گرايي به نقد مدرنيسم مي پردازند و از آنجا كه ليبراليسم چكيده مدرنيسم و وجه غالب آن است، مك اينتاير در مواضع عديده اش بنيانهاي اخلاقي و به تبع آن بنيانهاي سياسي ليبراليسم را در معرض نقد جدي قرار داده است.
آنچه مك اينتاير را از اين حيث، پرآوازه و نامبردار كرد، انتشار سه اثر مهم و تأثيرگذار او بانامهاي .۱ در پي فضيلت .۲ عدالت براي كه؟ كدام عقلانيت و.۳ سه روايت از تحقيق اخلاقي است. موافقان، مخالفان و شارحان در طول بيست سال اخير بدون اغراق صدها اثر درباره مك اينتاير نوشته اند.
اخيراً انتشارات بقعه كتابچه يي به زبان فارسي با عنوان «آراي اخلاقي و سياسي مك اينتاير» منتشر كرده است. اين اثر حاصل گفتارهاي مصطفي ملكيان در مؤسسه توسعه دانش و پژوهش ايران است. مصطفي ملكيان از استادان فلسفه و كلام حوزه و دانشگاه است كه در زمينه هاي معرفت شناسي، فلسفه دين و فلسفه اخلاق ژرف نگريها و نقاديها كرده است.
به بيان وي، «مك اينتاير معتقد است كه مدرنيسم را بطور اعم از جهات مختلف و بطور اخص ازجهت اخلاق مي توان مورد انتقاد قرار داد. بنابراين، با انتقاد از اخلاق ليبراليستي، درواقع ليبراليسم را مورد نقادي قرار مي دهيم.»
به باور مك اينتاير پروژه مدرنيسم در زمينه اخلاق در دو ديدگاه متبلور شده است: ديدگاه وظيفه گرايي و ديدگاه نتيجه گرايي و هر دو ديدگاه فوق در همه شقوق آنها، قابل دفاع نيستند و هيچيك از شقوق اين دو مكتب، دليلي براي مدعاي خود ندارند. انسان مدرن، چون در اخلاق علت غايي را فراموش كرده است، نمي تواند پاسخي براي معناي اخلاقي زيستن و چرايي آن بيابد. انسان مدرن چون تعريف كاركردي از خود ندارد نمي تواند بفهمد وضع آرماني انسان چيست. لذا تسليم وضع كنوني مي شود و همين امر در سياست هم تأثير خود را مي گذارد. در يك نظام ليبرالي دولت نگهبان وضع موجود مي شود، حال آنكه دولت بايد عهده دار فراهم آوردن شرايطي باشد كه در آن شرايط وضع كنوني انسانها به وضعي بهتر از وضع موجود تبديل شود.
به بيان ديگر، مك اينتاير مي گويد نارسايي اصلي تفكر انسان جديد، نارسايي اخلاقي است و اين نارسايي، آثار و عوارض خود را در عرصه هاي مختلف از جمله سياست نشان داده است.
افزون بر اين، مك اينتاير معتقد است دولتهاي ليبرال و مدرن دچار تناقض اند و در مقام انديشه سخن متناقض مي گويند و در عمل سرگردانند. او مي گويد: دولت ليبرال از يك سو بر آن است من شهروند مجاز هستم در پي كسب سود خود باشم بي آنكه سود ديگران را پايمال كنند و اين، برپايه نوعي قرارداد است. از ديگر سو، دولت ليبرال خود را متعهد به رعايت حقوق بشر مي داند و حال آنكه، حقوق بشر، حقوق طبيعي اند نه قراردادي. يعني انسان مدرن مي تواند بپرسد ما با كسي براي رعايت حقوق بشر قرارداد نبسته ايم، چرا بايد و بر چه مبنايي، به چنين امري ملتزم باشم؟
مصطفي ملكيان ـ انتشارات بقعه ـ مؤسسه توسعه دانش و پژوهش ايران