شماره ۱۹۳۹ - سال هفتم - پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۰
Thu, Oct 18, 2001
Art purple.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
فرهنگ و انديشه
تاريخ
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
دكتر ضيمران:
* اين جشنواره در ۸ بخش و با حضور ۳۰ كشور جهان در تهران برگزار مي شود
ناصر آقايي:
گفت وگو

دكتر ضيمران:
«زبان» هم گونه اي بازي است!
031638.jpg
چهاردهمين نشست وضعيت نقد ادبي در ايران، روز ۲۴ مهرماه به سخنراني دكتر محمد ضيمران با عنوان «نقد هرمنوتيكي و بن فكنانه» اختصاص يافت .
به گزارش خبرنگار ما ، دكتر ضيمران ابتدا به تاريخ نقد هرمنوتيكي پرداخت و واژه «هرمنوتيك» را برگرفته از ريشه «هرمسي» يا «خداوندگار پيام رساني و رهزني» در يونان باستان دانست. او نتيجه گرفت كه گزاره هاي پيامي، تنها «آورندگان نيكي وخوشي» نيستند بلكه همچون «هرمس» قادرند تا بخشي از ديدگاه مخاطبان را هم به غارت برند. او سابقه نقد هرمنوتيكي را در نقد كتاب مقدس جست وجو كرد و ترجمه اين «متن ديني» را از لاتين به آلماني ـ توسط مارتين لوترـ گامي به پيش جهت «همگاني شدن متن دانست» كه از آن مي توان به «همگاني شدن انديشه» نيز تعبير كرد.
او گفت: «پس از ترجمه كتاب مقدس به آلماني، ديگر اين متن، متني اختصاصي نبود. در اين مقطع مخاطبان توانستند «متن مقدس» را به زبان روزمره خود بخوانند و درك خود را در زمينه الهيات گسترش دهند بنابراين وضع جديدي در قلمرو تفسير مطرح شد كه تفسير رسمي جاي خود را به تفسير همگاني داد اين در حقيقت انقلابي بود در حوزه انديشه هرمنوتيكي. شايد به همين دليل يكي از متكلمين پروتستان يادآور شد كه «عهد جديد در حقيقت ايمان مسيحي را مكتوب كرد» و به همين دليل «گزاره هاي متناقض» و «متن هاي پيچيده» از طريق مقايسه معاني احتمالي آنها، با رويه ها و رويكردهاي عملي، در حقيقت چيزي است كه زمينه فهم همگان را از متون مقدس فراهم مي كند. از اين جهت بود كه لوتر و پيروانش مثل «كالون» و «منزر» و ديگران اولين كساني بودند كه هرمنوتيك جديد را پايه گذاري كردند و در حقيقت مدعي شدند كه درك و فهم تجربي، تنها راهي است كه فرد مي تواند در برخورد با متون و بطور كلي بازبان در آن گام بگذارد و صريحاً اعلام كردند كه پرتاب كردن ذهن به فضاي مؤلف، شگردي است كه انسان را در تجربه پديد آورنده اثر يا شارح شريك مي كند.»
او سپس انديشه هاي «ديلتاي»، «هوسول» و «هايدگر» را در تكوين «هرمنوتيك امروز» بررسي كرد و گفت: «ديلتاي مدعي بود كه مطالعات تاريخي، به آگاهي و شناخت ما از زندگي، به عنوان مجموعه اي منسجم كمك مي كند اما هايدگر همين معنا را اقتباس مي كند و مدعي مي شود كه ميان متون تاريخي و معناي زندگي آدمي، گونه اي همبستگي تنگاتنگ وجود دارد. متوني چون «نامه هاي پولس قديس» به هيچ وجه امكان پذير نيست كه به مدد فرهنگ واژگان و كتابهاي دستور زبان درك بشود بلكه بايد زندگي و شرايط حاكم بر هستي مؤلف و مخاطبان او را بشناسيم و بنابراين در هر مورد، هرمتني مثل نوشته هايي چون آثار افلاطون و ارسطو، نخست بايد وضعيت هرمنوتيكي حاكم براين آثار و نويسندگان شان را مورد بررسي قرار دهيم.»
خبرنگار ما در انتها مي نويسد: دكتر ضيمران در پايان سخنانش به تشريح هرمنوتيك از نگاه «گادامر» پرداخت و گفت كه از ديدگاه او، زبان هم گونه اي بازي است كه بايد آن را تجربه اي هرمنوتيكي دانست. به نظر «گادامر» بازي در هنر، نقشي اساسي ايفا مي كند.

ششمين جشنواره بين المللي سينماي جوان برگزار مي شود
* اين جشنواره در ۸ بخش و با حضور ۳۰ كشور جهان در تهران برگزار مي شود
031635.jpg
هجدهمين جشنواره ملي و ششمين جشنواره بين المللي سينماي جوان از اول تا ششم آبانماه در مجموعه فرهنگي و هنري تهران برگزار مي شود.
جعفر صانعي مقدم مدير جشنواره سينماي جوان و رئيس انجمن سينماي جوانان ايران با اعلام اين مطلب در جمع خبرنگاران افزود: هجدهمين جشنواره ملي و ششمين جشنواره بين المللي فيلمهاي كوتاه سينماي جوان در بخشهاي مسابقه سينماي ايران، مسابقه بين الملل، بخش ويژه امام علي(ع)، مرور فيلمهاي كوتاه يونان، مرور آثار انگلستان، مرور آثار يك فيلمساز جوان (مهرداد اسكويي)، مرور فيلمهاي آكادمي بابلزبرگ آلمان و بخش گفت وگوي تمدنها برگزار مي شود.
وي تعداد فيلم هاي كوتاه بخش مسابقه سينماي ايران و سينماي بين الملل را ۲۹۲ عنوان از ۳۰ كشور جهان اعلام كرد.
صانعي مقدم همچنين گفت: در ۸ بخش مختلف جمعاً ۱۹۴۱ عنوان فيلم كوتاه داستاني، مستند و انيميشن حضور دارند كه در بخش مسابقه فيلمهاي دي وي كم ، بتاكم، ۱۶ و ۳۵ ميلي متري در بخش «الف» و ۸ ميلي متري، وي اچ اس و اس وي اچ اس در بخش «ب» به رقابت مي پردازند.
به گفته مدير جشنواره كشورهاي آمريكا، انگلستان، فرانسه، آلمان، اتريش، استراليا، ايرلند، بلژيك، روسيه، ژاپن، سوئيس، كانادا، يونان و... به اين جشنواره فيلم ارسال كرده اند.
وي اسامي هيأت داوران را به اين شرح اعلام كرد: مجيد مجيدي، پروفسور گيورگي كارپاتي (از مجارستان) و شين اسميت (از كانادا) در بخش مسابقه بين الملل. ماريو ويتالونه (از ايتاليا)، كنستانتين پاساليس (از يونان)، هاشم خطيب (از مصر) و حسن دزواره در بخش گفت وگوي تمدنها. رخشان بني اعتماد، محمدرضا شريفي، محمدرضا اصلاني، علي معلم و رضا ميركريمي در بخش مسابقه سينماي ايران.
گفتني است نشست با هنرمندان و نقد و بررسي فيلم ها از بخشهاي ديگر اين جشنواره به شمار مي آيد.

ناصر آقايي:
پانتوميم زبان جسم است
031626.jpg
آن چيزي كه به عنوان نمايش پانتوميم در ايران ارايه مي شود، در حقيقت تقليد از بعضي حركاتي است كه نمي توان به آن نمايش پانتوميم اطلاق كرد.
ناصر آقايي ـ بازيگر، مدرس تئاتر و يكي از اعضاي هيأت بازبيني دومين جشنواره سراسري پانتوميم ـ ضمن بيان اين مطلب گفت: نمايش پانتوميم در ايران تنها تعريف يك قصه با يك موضوع است كه با نشان دادن بعضي از حركات كه برمبناي تكنيك پانتوميم نيست استوار شده است. وي همچنين گفت: پانتوميم نوعي نمايش است كه براساس قابليتهاي جسمي و فكري بازيگر استوار شده است و بازيگر از طريق انعطاف خاص فيزيكي خود مي تواند مفاهيم و انديشه هاي ذهنيش را به تماشاگر منتقل كند. بازيگر پانتوميم كه در اصطلاح به آن «ميم» مي گويند از «هيچ»، فضايي خلق مي كند و در آن محيط موضوع مورد نظرش را پرورش مي دهد. وي با اشاره به اين كه پانتوميم فن جداگانه اي است و بعد از ممارست بازيگري مي توان به آن پرداخت، گفت: بازيگري كه به پانتوميم روي مي آورد از انعطاف خاص بدني خود استفاده مي كند كه در نمايش با كلام نيز كاربرد بسيار دارد.
آقايي اضافه كرد: متأسفانه آموزش پانتوميم در كشور ما بسيار ناچيز است و اين مسأله در سراسر جهان كم و بيش مشهود است. مردم ما با هنر پانتوميم آشنايي كافي ندارند و آن چه ارائه مي شود در حقيقت پانتوميم نيست و متأسفانه اين مسأله در بين نمايش هاي متقاضي شركت در جشنواره پانتوميم هم ديده شده است. گفتني است گروه هاي نمايشي كشورهاي خارجي شركت كننده در دومين جشنواره پانتوميم در بخش مسابقه حضور ندارند و بخش مسابقه تنها به گروههاي نمايشي ايران اختصاص خواهد داشت.

گفت وگو
امروز با حسن اصغري
031632.jpg
حسن اصغري متولد ۱۳۲۶ شهرخمام در گيلان است. از سال ۱۳۴۶ داستان نويسي را شروع كرد. در ۵۵ مجموعه داستان هاي كوتاهش با نام «خسته ها» را منتشر كرد. دو داستان كوتاه از او به زبان ايتاليايي و لهستاني انتخاب و منتشر شده است، «عريان تر از جنگ» گزيده اي از داستانهاي كوتاه جنگ از نويسندگان مشهور و نويسندگان جوان است كه به انتخاب او توسط انتشارات نگاه سبز منتشر شده و دو مجموعه داستان كوتاه هم توسط دو ناشر ديگر امسال منتشر كرده است. حسن اصغري هم اكنون دبير تحريريه نشريه كلك است. با او گفت وگويي داريم كه مي خوانيد:

** آقاي اصغري امسال به يك باره دو مجموعه داستان كوتاه منتشر كرده ايد. چه شد كه از سال ۶۰ تا ۸۰ هيچ اثري منتشر نكرده بوديد؟
* پس از يك وقفه و سكوت چهار ساله از سال ۶۴ تا سال ۸۰ پيگيرانه مي نوشتم كه اغلب شان در نشريات ادبي و جنگ ها چاپ مي شد. در اين شانزده سال، كار اصلي ام نوشتن داستان كوتاه بود و در حاشيه آن، مقاله هاي نقد ادبي و تاريخي نيز مي نوشتم كه بسياري شان چاپ شده اند. از سال هفتاد تا هفتاد و نه، دو مجموعه داستان كوتاه آماده چاپ داشتم كه ناشري حاضر به سرمايه گذاري پيدا نمي كردم. درسال ۷۹سه ناشر حاضر شدند براي سه كتابم سرمايه گذاري كنند كه هر سه كتاب در اوايل ۸۰ چاپ و منتشر شدند. اكنون نيز يك مجموعه پانزده داستان كوتاه به نام «عاشقي در مقبره» توسط انتشارات نگاه، در دست چاپ است. يك رمان تاريخي به نام «ول كنيد اسب مرا» مجوز انتشار دريافت كرده است كه شايد تا پايان سال توسط انتشارات «ذال» چاپ شود. دو جلد كتاب نيز تحت عنوان «نگاه به غرش دريا» توسط انتشارات رود درحال حروفچيني است. اين دو جلد كتاب، گزينش سي داستان كوتاه نويسندگان ايراني است كه من براي هر كدام از داستان ها نقد و تفسير نوشتم و جنبه هاي فني و ساختاري شان را شرح دادم كه به نظرم براي كارآموزان داستان نويسي مفيد خواهد بود. هفت مقاله نيز به صورت يك كتاب آماده چاپ است كه مقاله ها عموماً تحليل و قايع انقلاب مشروطيت است.
** داستان «ستاره» در كتابي به نام گل دسته ها و فلك به وسيله فليپو برتوتي در سال ۱۹۸۹ به ايتاليايي و داستان گلبوته هاي بارور به وسيله ايونا نوسيكا به زبان لهستاني ترجمه شده، فكر مي كنيد اين دو داستان چه ويژگي هايي داشت كه ترجمه شد؟
* داستان «ستاره» و داستان «گلبوته هاي بارور» قبل از اينكه در كتاب «بركه مانداب» چاپ شوند، يكي در سال ۶۶ و ديگري در سال ۷۷ در دو مجموعه داستان برگزيده چاپ شده بودند. داستان «ستاره» درسال۱۹۸۹ توسط ايران شناس ايتاليايي فيليپو برتوتي به زبان ايتاليايي ترجمه شد. «گلبوته هاي بارور» هم درسال ۱۹۹۹ توسط ايران شناس لهستاني خانم ايونانوسيكابه زبان لهستاني ترجمه شده است. به نظر من علت ترجمه اين دو داستان، علاوه بر توجه به جنبه هاي فني و ساختار هنري، مي تواند جنبه هاي ايراني آن ها باشد. منظورم رابطه خوني و عضوي داستان ها با ميراث فرهنگي ايران است. اين ميراث مي تواند شامل زبان و نوع نگاه و انديشه باشد كه دربافت داستان ها انعكاس داشته است. به نظر من داستان نويسان ما بايد الگوهاي فني و ساختاري را از داستان نويسان ساير ملل بگيرند اما خودشان بايد داستانهايي بنويسند كه خصوصيات ايراني داشته باشند. من در اين دو دهه شاهد بوده ام كه داستانهايي نوشته شده اند كه اگر اسم ايراني نويسنده اش را از بالاي عنوان آن ها بردارند، ماهيت و هويتشان ناپديد مي شود.
** به نظر شما داستان كوتاه ايران در ميان داستانهاي كوتاه جهان چه جايگاهي دارد؟
* به نظر من داستان هاي كوتاه ايراني چيزي از داستان هاي كوتاه خارجي كم ندارند. ما در اين هفتاد سال اخير، داستان هاي كوتاه پر قوي نوشته ايم كه باداستانهاي پرقوت خارجي برابري مي كنند. البته ما در زمينه رمان نويسي به استثناي چند مورد انگشت شمار، وضعيت مطلوبي نداريم. به خصوص در اين دو دهه اخير، رمان نويسان ما از رمان نويسان دهه بيست و سي و چهل تا اوايل پنجاه هم عقب ترند و گامي فراتر و فراخ تر بر نداشته اند. بويژه در زمينه نشر و زبان روايي از گذشتگان بسيار عقب تر مانده ايم.
** يك مجموعه داستان به انتخاب شما با عنوان «عريان تر از جنگ» امسال منتشر شد؟ اين داستان بر چه اساس انتخاب شد؟ در كنار نويسندگان مشهور نام چند نويسنده جوان هم آمده، چگونه دو نويسنده جوان را معرفي كرديد؟
* من همان طور كه در پيشگفتار كتاب «عريان تراز جنگ» نوشته ام، در انتخاب داستان ها، علاوه بر توجه به موضوع جنگ و نگاه ويژه به عوارض فاجعه بار آن، ساخت و بافت هنري اثر ملاك بوده است. چرا كه نوشته هاي بسياري درباره جنگ وجود دارند كه مايه وساخت و بافت گزارشي شان غالب است و لباس داستاني بر تن ندارند. درباره آوردن چند داستان كوتاه از جوان ها در كنار نويسندگان مشهور نيز ملاكم در وهله اول، ساخت و بافت هنري كار بود و در مرتبه دوم مي خواستم نشان بدهم كه نگاه جوان تر ها به پديده جنگ چه گونه است. يعني مقايسه اي بشود با نگاه قديمي ها و در نتيجه نگاه دو نسل به يك پديده.
** به عنوان يك مطبوعاتي فكر مي كنيد نشريات در انعكاس اتفاقات ادبي و گسترش فرهنگ نقد و اطلاع رساني كتاب با چه مشكلاتي رو برو هستند؟
* يك مشكل بزرگ و بازدارنده، خود سانسوري و ديگر گروه گرايي است. البته اهل مطبوعات اين هر دو مشكل را اگر بخواهند مي توانند آرام آرام حل كنند و از سر راه بردارند. مشكل عظيم تر، نبود يا كمبود نويسنده حرفه اي و خبره در زمينه هاي گوناگون فرهنگي است. ما منتقد خبره و صاحب نظر و حرفه اي ادبي خيلي كم داريم. منظور از نبود يا كم بود، ضعف در مقوله هاي نظري نقد ادبي است. بسياري از منتقدان ادبي ما يا با كليشه هاي ذهني از پيش تعيين شده به سراغ متن مي روند و يا سليقه هاي شخصي خودشان را بر متن تحميل مي كنند و به بيان آن مي پردازند. يعني منتقد تفسير گر و تحليل گر كه از پشتيباني نظري نيز بهره مند باشد نداريم يا آن قدر اندك اند كه به چشم نمي خورند و يا اينكه حرفه اي نيستند.

ساعت، فنجان و فانوس
031542.jpg
دو شب پيش بود، آمد اينجا و با من ماند و صبح روز بعد تبديل شد به مجسمه يي سنگي. تمام شب باران باريده بود و ما نمي فهميديم. پنجره ها را باز كردم و بوي خاك باران خورده خانه را پر كرد. به ساعت نگاه كردم پنج صبح بود وهيچ صدايي نمي رسيد. زن با پلكهاي نيمه باز بي حركت روي تخت خوابيده بود و در آن ساعت، آدمها، پرنده ها و درختها، همه خواب بودند. دور چراغهاي نئون خيابان را مه غليظي پر كرده بود. به آشپزخانه رفتم با گلدان گل زرد. آب گلدان را عوض كردم و با ليوان آب سرد برگشتم و صدايش زدم، دست بردم پشت گردنش، سردي موها تكانم داد. دمي پلكها را باز كرد و نيم خيز شد. سعي كرد از جا بلند شود اما دوباره پلكها را بست، شكاف پلكها تا بسته شد با تيغه صاف بيني و مژه هاي بلند، صورت مجسمه بي حالتي را پيدا كرده بود. ربطش دادم به «مرده» و شانه اش را آرام تكان دادم. حركتي نكرد و به خواب عميقي فرو رفت. تمام روز را كلافه دور اتاقها مي گشتم. هرچند ساعت دوباره صدايش مي زدم و او همانطور تا غروب بي حرفي وحركتي به خواب رفته بود. راحتي هاي مخمل پايين تخت جفت هم بودند با همان فرورفتگي تيره شست پا و پاهاي بلندش خشك و صاف تا انتهاي تخت مي رسيد.
بيدار شد و لبه تخت نشست. سرش افتاده بود روي سينه و بافه هاي مويش در هم بود. دو بافه، يكي بزرگتر از ديگري ميان دو زانو آويزان بودند تا روي زمين. راحتي ها را پيدا كرد و گفت: «مي روم». زير بازويش را تا پايين پله ها گرفته بودم، آرام و سست قدم برمي داشت تا آن طرف كوچه كه كليد را توي قفل آهني در باغ پيچاند و مثل شبحي توي عمارت خزيد. عمارت ميان باغ تاريك بود و فانوس روي مهتابي هم خاموش.
هفت سال پيش، شبي آمد روي مهتابي با چنگكي توي دستش. چنگك را گير داد به حلقه فانوس و پايين آوردش. خم كه شد، شعله يي شلال موهايش را روشن كرد. فانوس ميان باد تاب مي خورد و نور كمرنگي از آن مي رسيد. روي بالكن، همين جا نشسته بودم و به تاب دوار فانوس زير باد نگاه مي كردم.دختر روي مهتابي ايستاده بود، لحظه يي سرش را بالا برد. از ساختمان به ماه و بعد به درختهاي سياه باغ نگاهي كرد و چرخي زد ميان مهتابي و داخل عمارت شد.دوباره سر بردم توي كتابي كه مي خواندم. دمي بعد باد تندي ميان شاخه هاي باغ روبرو پيچيده بود. سرشاخه ها را از هم دور مي كرد و دوباره به هم مي رساندشان. صداي فريادي از داخل عمارت ميان زوزه باد دويد. كتاب را بستم و داخل خانه رفتم.توي هال پشت ميز نشسته بودم. به زن و صداي فرياد فكر مي كردم تا روزها خيلي بعد از آن. پايان نامه ام راتحويل داده بودم و سرخوش پله ها را دويدم تا بالا. كليد را تند چرخاندم توي قفل و نشستم روبروي فنجان آبي ام پشت ميز. گلهاي چهار پر روي فنجان زير هرم چاي و لمس انگشتانم باز مي شدند. روي صندلي نشستم تا چاي آرام سرد شود و بعد نوشيدمش و گفتم: همين جا مي مانم تا پيدا كردن كار و ماندم. نيم ساعتي گذشته بود شايد و هنوز پشت در، مانده بودم. چند بار عرض كوچه را رفتم و برگشتم و عاقبت با دستي سنگين زنگ را فشار دادم. صداي پايش روي برگها و بعد خودش آمد. ابروها را تو هم كشيد و چشمهاي روشنش را زير نور آفتاب جمع كرد. يك دست را سايه بان صورت كرد و سربلند كرد. حرفي نمي زدم گفت: «فرمايش!» وقتي توانستم خوب ببينمش لبخندي زد و نگاهي تند به بالكن طبقه چهارم انداخت و در را بست. آن روز ساعتها توي كوچه باغهاي اطراف پرسه مي زدم. صداي شلاق باران روي شيشه ها بلندم كرد. پنجره ها را باز كردم تا باران بريزد توي خانه، دوباره زوزه يي ميان ضرباهنگ تند باران مي رسيد. تمام چراغهاي عمارت روشن بودند و سايه زن پشت پرده هاي تور از اتاقي به اتاق ديگر ظاهر مي شد. تلفن زنگ زد و تا پله آخر و رسيدن به عمارت دويده بودم. رسيدم مادربزرگ آرام شده بود. فقط نفسهاي تند و صداداري از دهان بازمانده اش بيرون مي زد، صورتش رنگ عقيق روشن بود و شيارهاي روي گونه ها دو طرف چانه پايين ريخته بودند. زن ليوان دم كرده را كنار دهان او برد، پيرزن نيم خيز شد و ليوان را با دو دست گرفت و داغا داغ سر كشيد، ليوان افتاد روي قالي و زن جاي خيس فرش را تند و تند دستمال مي كشيد. آرام گفتم: «مي آيم و با شما مي مانم.» گفت: «طاقت نمي آ وري و غير آن هم...» به مادربزرگش اشاره يي كرد و سنجاقهاي سياه رااز موهاي تمام بافته او باز كرد و روي ميز كنار تختش ريخت. گفت: «حمله اش تمام شده و ممنون!» گفتم: «خب چرا تو؟» گفت: «كسي نمانده، همه رفته اند آن طرف» و لبخند تلخي زد.
دورتادور سرسرا مبلهاي روكش مخملي و صندلي هاي سرخ چيده بودند و چلچراغ وسط سقف بلند، سايه هاي تيره روي سرخي مخمل ها درست كرده بودند. زن لباسهاي تا شده تميز را بالاي سر پيرزن گذاشت و او فرمان تازه يي داد. زن به اتاق ديگري دويد تا برگردد پيرزن غريد زيرلب: «اين مردك را هم مرخص كن!»
ميوه هاي كاج را زير شير آب گرفتم و گذاشتمشان توي بشقاب سفالي. نگاه مي كردم به آب خوردنشان و اينكه كم رنگ وكم رنگ تر مي شدند. تلفن زنگ مي زد. كاجها برگشته بودند به رنگ خودشان. گوشي را برداشتم. زن آرام گفت: «مرده!» ميان هال ايستاده بودم و صداي خفه اش تكرار مي شد: «مرده!» چند ثانيه بعد بالاي سر پيرزن بودم؛ صورتش زرد و خشك بود. روي تخت صاف و حركت دراز كشيده بود و توي صورتش دم به دم شيارهاي تازه يخ زده پيدا مي شد. دو گيس بافش از دو طرف حفره هاي گشاد حدقه ها پايين آمده بود و ميان پلكهاي باز و چروكيده اش مردمك زردرنگي ثابت مانده بود.
جاي چروكهاي پيراهن اطلسي سفيدش، شكاف برداشته و از شكافها غبار زردي بيرون مي زد. تشت مسي واژگون افتاده بود پايين تخت و از بيني و دهان و روزنه هاي تن پوشش غباري گوگردي برمي خاست و به سمت سقف بالا مي رفت. چلچراغ را دور مي زد و مثل توده يي ابري و رقيق به داخل اتاقها نفوذ مي كرد. زن به سرفه افتاده بود و به همان حال مي دويد سمت پنجره ها و يكي يكي بازشان مي كرد. مادربزرگ تكاني خورد و دوباره آرام شد. هنوز از نوك انگشتهاي دست و پا و شيارهاي صورتش گرد زردرنگ تندي بيرون مي زد. پيكرش دم به دم كوچكتر مي شد و زانوهاي خشكش جايي كه از زيرشلواري تافته بيرون مي زد برآمده تر مي شد. وقتي آخرين ذرات غبار از تنش جدا شدند زن با چهره كهربايي در برابرم ايستاده بود گفت: «كاري بكن!» به طرف تلفن دويدم، غبار از پنجره ها بيرون مي زد، روي درختان باغ مي نشست و از آنجا به سمت كوچه ها مي رفت. گوشي را برداشتم و آمبولانس خبر كردم.
دو طرف مرده تا گورستان با هم بوديم. از پنجره كوچك نعش كش خيابان را ديد مي زدم. غبار زردرنگ همه خيابانهاي شهر را پر كرده بود و زن مقابلم آرام نشسته بود، زير لايه كهربايي صورتش به مرده مي ماند.
غروب برگشته بوديم. جلوي در باغ لبخندي زدم، اشك چشمهاي سرخ شده اش را پر كرد. دستي تكان داد و به سمت عمارت دويد. در باغ را بستم و مات و گيج از پله ها بالا رفتم، دمي بعد روي تخت از حال رفته بودم.
يك سالي گذشت، تابلوهاي نقاشي اش را غبار پوشانده و توي اتاق كارش ولو هستند. به ديدنش مي روم و برمي گردم بارها. چراغهاي عمارت هر شب خاموشند، زن روي مهتابي نمي آيد و سايه فانوس خاموش توي باد تاب مي خورد. زنگ مي زند و مي آيد و پشت ميز وسط هال مي نشيند. بالاتنه بلندش را روي ميز بالا مي كشد و بعد سر خم مي كند روي گلدان. گلهاي زرد و خشكيده را زيرانگشتها له مي كند،روميزي پر مي شود از گرد گل. مي گويد: «امشب مي مانم» و مي ماند. از اتاق به آشپزخانه مي دوم و بالعكس، سر راه توي آينه موهايم را مرتب مي كنم. به پرده نخي خيره شده، سرش پايين مي افتد و دوبافته نامساوي و ژوليده موها بين زانوها آويزان مي مانند. ليوان چاي را داغا داغ سر مي كشد و به سرفه مي افتد. بعد سيگاري آتش مي زند و خاكسترش را كف دست چپش مي تكاند، هر بار دستش را پس مي كشد و دوباره پك مي زند، جاسيگاري را نزديك دستش مي برم، توجهي نمي كند و ته سيگار راتوي زيرگلداني خاموش مي كند. انگشتر نگين سياه مرده توي انگشتش لق مي زند. شيارهاي ظريفي دو طرف لبها پيدا شده اند، راحتي ها را با حركت پاها پيدامي كند. انگشتهاي لاغر پاها درست توي گودي مخمل فرومي روند. مات نگاهم مي كند. مي گويد: «نمي توانم». مي گويد: «مي روم» و مي رود. اينكه مي گويي عشق و اين حرفها، همه اش..

چهارشعر از فرخ تميمي
* سرنوشت
ما وقتي مي بخشيم
كه چيزي نداريم
جز عشق بازي
وقتي غمخواريم
كه بي درديم
وقتي سير آفاق مي كنيم
كه شيفته سرابيم
وقتي دل مي بنديم
كه دلسرديم
وقتي بيدار مي شويم
كه مرده خوابيم

… و تابوت
تابوت يك استثناست
وقتي مي رسد
كه باري پوشانده اند مان
چون خط سرنوشت.


* عاشقانه
تو را مي بينم
هرجا كه مي روم
دركف سپيد دريا
درآينه
درسنگ
درميوه رسيده
درياقوت خاتم مادرم


اما گذرايي
باري چندان بمان تا دست برآمده ام
ترا مس كند.
تا ببينم
چيستي كه چنين بيچاره توام
كيستي كه نام همه كام ـ جويان جهان
پيوندكي با نام كام ـ يار تو دارد.


* هبوط
با خودش كنار نمي آيد همسايه جنوبي ما
چشم به سيب حياط دوخته
كه چنديست رنگ انداخته
هميشه به او گفته ام كه بين من وتو
ديواري حايل است
و ذهن من و تو يك كهكشان فاصله دارد
اما جواب مي دهد مگر دل نداري
پيش از آنكه تو بيايي
من باغچه ات را آب مي دادم
و براي شكوفه هاي سيب زمزمه مي كردم
شكوفه ها
شيفته آوازند آخر
بيا يك بار هم شده پيمان ببنديم
سيبك را تنها نگزيم
كه اگر هبوطي باشد
خوش دارم با هم فرود آييم.


* شبهاي خوب
شبها
نام تو باز
بي آنكه در زند تو مي آيد.
شبها
لبهاي تو باز
برايم فال حافظ مي خواند
شبها
درباغ هاي پاييزان حتي
رؤياي تو شكوفه مي زند
شبها
دست تو
تابستان را به اتاقم مي آورد
توت هاي رسيده را
بر روي ميزم مي تكاند
بر سفره شامم مي تكاند
شبها چه خوبند
شبهايي كه توهستي و عاشقانه ها
شبهاي حقيقت ورؤيا
شبهاي بيدار ماندن
به اميد فردا.




.

سه شعر از ايرج عاليپور
031545.jpg
* اين ترانه ها
اگر زمان
دستي داشت نامرئي
براي كشيدن برپيشاني خون

اگر زخم
آينه ي كوري نبود
با آوازها و اطلسي هايي كه
در چاه گريه ها غروب مي كند
اگر پرنده
شعله ي بال هايش را به تو مي بخشيد
تا در شكوفايي ات
فروزان باشي و تاريك
اگر درخت چهره يي داشت
و باد مي توانست
پيغام قلب مرا
به سرزمين هاي ديگر ببرد
اگر نان
آغشته ي خون و خيانت نبود
و عشق
ماهي مرده اي
كوچك سرخ
در آبگينه ي شوكران...
من
كوچ مي كردم و مي رفتم
بدرود مي گفتم بااين ابرها، اين ترانه ها
و بدرود مي گفتم
با زميني كه پلك هايش در غبار مي سوزد.

* دراين روزگار
صداهاي اين جهان
تاريك ترم مي كنند.

گامي كه در لحظه ي اكنون بر مي دارم
مرا به گور خانه اي
درگذشته هاي دور
مي رساند.
خبر تازه اي نيست
نسيم
پيش از رسيدن به پنجره
مرده است
ودرخت
درسكون جاودانه اش
زاري مي كند
زاري مي كند و تسكين دهنده اي نيست
ابري نيست، ترانه اي نيست...
و عشق آيا
در اين روزگار
لبخندي تاريك است؟
ميان آفتاب ديروز و
پرنده اي گم شده
درآسمان فردا؟

* حلاج
پژواك
حتا پژواك صدايش به خون آغشته شد
با پرچم هاي سياه
به سوي چهره اش بازگشت

اين را نمي دانستيم؟

غبار و خاكسترش را بياوريد
آينه ها و كتاب هايش را...

آه!
بسا كه در چشم هاي شما باشد
بسا كه تبرها را شما ساخته باشيد
بساكه ريسمان و سنگ در دست هاي شما باشد
بسا كه گرگ
مشعلي باشد
در راه فرداي شما...



|   شناسنامه   |   آرشيو   |