ميان متفكران مهم و تأثيرگذار غرب و آنچه از آنها در ذهن ما نقش بسته است، گاه فاصله هاي بسياري ديده مي شود. متأسفانه متفكران ما چندانكه بايد نتوانسته اند، روايت صادقي از آنان عرضه كنند. اين امر ، باعث شده است هركس، با ارائه ي تقريري متفاوت به تصحيح تصويري كه پيش از او آفريده شده است بكوشد. دكترعباس منوچهري، استاد علوم سياسي دانشگاه تربيت مدرس طي سميناري به بازشناسي و ارائه روايتي ديگر از ماكس وبر و نسبت او با مدرنيته پرداخته است.
گروه انديشه طي روز گذشته و امروز ، نگاه ايشان را با خوانندگان ارجمند درميان گذاشته است.
گروه انديشه
از ويژگيهاي دولت مدرن يكي ديوانسالاري است و يكي هم تحزب.
در دولت مدرن و بوروكراتيك ، آرمانها جايي ندارند يعني اساساً در سياست مدرن يك ويژگي عمده پابه پاي بوروكراتيزه شدن آرمان زدايي است. ديگر ارزشها و آرمانها نمي توانند در چنين ساختاري جايي براي خويش داشته باشند. تحزب كه ازويژگي هاي ساختاري سياست مدرن است درگير و مبتلا به اين مختصات شده است. يعني ساختار حزبي مدرن در درون سياست مدرن دچار ديوانسالاري شده اند. احزاب به تعبير وبر فقط زمينه كسب قدرت براي بازيگران سياسي شده اند و ديگر نه آرماني است كه به دنبال آن باشند و نه درواقع آن عنصر تعيين كنندگي در سرنوشت انسانها توسط خودشان كه قاعدتاً بايد از طريق تحزب تأمين بشود، عملاً تحقق پيدا مي كند. احزاب فوق العاده بوروكراتيزه شده اند و عقلانيت ابزاري هم در احزاب غلبه پيدا كرده است.
در همين ارتباط است كه مفهوم «كاريزما» جايگاه و اهميت خودش را پيدا مي كند. كاريزما به نظر من آنگونه كه مطرح مي شود ارتباطي با نظر وبر ندارد. كاريزما واژه يي است كه وبر براي رهبران استثنايي به كار مي برد، استثنايي يا قدرتمند و صاحب نفوذ. واژه «كاريزما» را وبر از ساختار كليسا در خود اروپا مي گيرد. رهبراني كه در ساختار روحانيت مسيحي داراي ويژگي هاي خاصي در نظر گرفته مي شدند و مي توانستند بر افكار و احساسات پيروان تأثير بگذارند، از نظر وبر، واژه كاريزما بر آنان اطلاق مي شد. اين واژه، طيف وسيعي دارد يعني از پيامبران تا رهبران فريبكار را شامل مي شود، به اين معنا كه در يك سوي اين طيف رهبران نجات بخش در تاريخ بشر و در سوي ديگر رهبران فريبكار هستند، بنابر اين عده يي به تنوعي كه در كاربرد واژه كاريزما توسط وبر وجود دارد، توجه نكرده اند و عمدتاً بر اين سمت طيف تأكيد كرده اند يعني واژه كاريزما را واژه يي منفي مي دانند، درحالي كه از نظر وبر شخصيت هاي استثنايي كه داراي ويژگيهايي خاص هستند يا اينكه عده يي فكر مي كنند كه اين افراد داراي آن ويژگيها هستند، صاحب كاريزما به شمار مي آيند. از نظر وبر يكي از انواع كاريزما، كاريزماي انقلابي است، انقلابي بودن كاريزما هم مي تواند عليه سيستم سنتي باشد يعني رهبران كاريزمايي مي توانند ضدسنت و در عين حال احياگر سنت هاي فراموش شده باشند. از نظر وبر انواع كنش انساني را مي توانيم به چهاردسته تقسيم بكنيم: عقلاني معطوف به هدف، عقلاني معطوف به ارزش، سنتي، عاطفي.
از نظر وبر كاريزما در سه وضعيت كنشي ممكن است قرار داشته باشد يعني منشأ پذيرش رهبريت كاريزمايي سه حالت ممكن است: يا صرفاً ارزشي است يعني افراد يك جامعه يا يك مجموعه يي به تبع باورهاي ارزشي شان و ارزشهايي كه برايشان اهميت و اصالت قايلند يك نفر را به عنوان رهبر كاريزمايي مي پذيرند و آن رهبر هم باتكيه بر ارزشها و طرح ارزشهاي معين، مورد پذيرش قرار مي گيرد؛ يا مي تواند صرفاً عاطفي باشد يعني رجوع مي كند به عواطف و ضرورتاً جايي نيز به ارزشها نمي دهد؛ يا اينكه در مرز بين ارزشي و عاطفي قرار مي گيرد.
ويژگي عمده يي كه در ارتباط بين مذهب و كاريزما مطرح مي شود برخورد با مدرنيته است. براي مثال لوتر وكالون كساني اند كه به عنوان رهبران كاريزمايي مطرح مي شوند، منتها به نظر بعضي از مفسرين از جمله ميشل فوكو، اين افراد رهبر مذهبي مخالف مدرنيته هستند. يك وجه عمده و بسيار مهم ديگري در سياست مدرن از نظر وبر كه به اندازه يي كه لازم است بدان پرداخته نشده است، توجهي است كه وبر به همزادي و مكمل همديگر بودن دولت مدرن و سرمايه داري مي كند. يعني وبر معتقد است كه دولت مدرن بوروكراتيزه مي شود، سرمايه داري هم به سوي بوروكراتيزه شدن پيش مي رود. سرمايه داري هم به شكل سازمانها و به اصطلاح تشكلات بسيار بزرگ درمي آيد و لذا دچار همان مشكلاتي مي شود كه هر ساختار بوروكراتيكي ديگري گرفتار آن است. از نظر وبر انسان مدرن ومعاصر در يك قفس آهنيني كه هم در اقتصاد، هم در سياست و هم در فرهنگ غالب شده است، گرفتار است. بحث مهم ديگر در مباحث وبر، رابطه اخلاق و سياست است. وبر به دو نوع اخلاق اشاره مي كند يكي اخلاق عقيدتي و ديگري اخلاق مسؤوليتي. اين تقسيم بندي به نظرات وبر در ارتباط با سياست و اخلاق برمي گردد. همانگونه كه گفتم دغدغه وبر اين است كه چه بايد كرد و چون مي گويد كه عقل ابزاري و علم مدرن نمي توانند پاسخگو باشند و بعضاً انسان را به بيراهه مي كشند به رابطه بين اخلاق و سياست مي پردازند. منظور وبر از اخلاق عقيدتي، باورهاي ديني، ايماني، ارزشي، به معناي اعم است كه عمدتاً عشق و نيكي را به عنوان ويژگي هاي برجسته اخلاق عقيدتي مطرح مي كند و ايمان مذهبي كه به دنبال ارزشهاي متعالي است را مورد نظر دارد. اخلاق مسؤوليتي نيز عبارت است از آنچه كه در آن نسبت به عواقب كار احساس مسؤوليت مي شود. استفاده از زور و خشونت براي انجام آنچه كه دولتها خودشان را مكلف مي دانند و سياست هم تحت الشعاع آن قرار مي گيرد، از ويژگي هاي اخلاق مسؤوليتي است.
از نظر وبر مشكل اساسي در اخلاق مسؤوليتي و دركاربرد خشونت اين است كه شيوه استفاده از زور توسط دولتها صحيح نيست. وبر درمورد سرنوشت عصر ما مي گويد: «سرنوشت عصر ما با عقل گرايي، ذهن گرايي خصوصاً افسون زدايي رقم خورده است ـ يعني در عصر جديد آن وجه حيرت در حيات انساني و ارتباط با ماوراء مشروعيت اش كاملاً نفي مي شود و مدرنيته در واقع حيرت زدايي مي كند. به اين معنا كه نگرش، ديد و دغدغه و تمايل وگرايش به فكر كردن يا پرداختن به موضوعاتي كه ماوراء دنياي پيرامون است كناره مي گيرد.» به هر حال از نظر وبر انسان معاصر به سوي طرد ظريفترين ارزشهاي متعالي سوق داده شده است. يعني اينكه در دنياي معاصر جايي براي پرداختن به اينگونه جهت گيريها نيست. اين تعبير كلي وبر از سرنوشت انسان معاصر است. بعد پاسخ مي دهد كه حالا باتوجه به اين ويژگي و اين وضعيتي كه انسان دارد چه پاسخي مي شود برايش پيدا كرد. پاسخ وبر اين است: «تاكنون هيچ چيز از طريق هيجان صرف و انتزاع جامه تحقق نپوشيده است بايد خود را به گونه يي ديگر مهيا ساخت، به گونه يي ديگر به كار پرداخت و به گونه يي ديگر به نيازهاي روزانه در زندگي خصوصي و شغلي انسان پاسخ داد. اين كار در شرايطي آسان خواهد بود كه هركس ديني كه او را به زنجير كشيده و وادار به اطاعت نموده است در خود بازشناسد.
بنابر اين وبر آغاز قرن ۲۰ را دنياي بسيار پرتنش و پرتلاطمي مي بيند و جوانان را درگير دنيايي مي بيند كه به هيچ چيز نمي توانند قطعيت داشته باشند بخاطر اينكه از همه چيز مشروعيت زدايي شده است و هيچ چيز نتوانسته است جاي آنها را بگيرد، خلأ ارزشي و عدم پاسخگويي به پرسشهاي دروني انسان مدرن از نظر وبر يك مشكل اساسي است.
شما مي توانيد زمينه هاي تفكر پست مدرن را در آثار وبر ببينيد.
كارهاي تكنيكي وبر به شكلي است كه زمينه هاي تفكر پست مدرن را فراهم مي سازد. اين را استرانبرگ يك مفسر انديشه اجتماعي در غرب راجع به وبر مي گويد: «به عنوان يك جامعه شناس تاريخي، علاقه اصلي وبر اين بود كه بفهمد چگونه جامعه غرب با سرمايه داريش، با اقتصاد عقلايي اش و با دولت قدرتمندش به وجود آمد.»
متفكران پست مدرن رابطه مركز يعني دنياي سرمايه داري و غرب محوري در ارتباط باكشورهاي حاشيه يا جهان سوم را درواقع رابطه سلطه گرانه مي دانند ومعتقدند كه به هيچ عنوان ضروري نيست كه تجربه غرب را بقيه كشورهاي دنيا حتماً تجربه بكنند بنابر اين آن تجربه و آن ديد تاريخي كه در ارتباط با روشنگري، ماركس داشته است، وبر ضروري نمي بيند. از طرف ديگر وبر ضرورتاً روند تاريخي را يك روند روبه بهبود و هرچه بهتر شدن و در واقع بحث پيشرفت را به عنوان يك امر گريزناپذير جامعه انساني كه حتماً همراه خواهد بود با زندگي بهتر نمي بيند. وبر، بوروكراتيزه شدن و ظهور قفس آهنين وگرفتار شدن آدمها را به عنوان يك نوع پيش بيني براي دنياي مدرن مطرح مي كند و آن چيزي است كه الآن متفكران مدرن هم نسبت بدان تأكيد دارند. يك مورد ديگر باز، ارتباط بين تفكرات وبر و بحث هاي پست مدرن اين است كه «به عقيده وبر تقسيم كار، حرفه يي شدن، بوروكراسي، عقلايي شدن، انضباط وكارآيي كه مظاهر اساسي و مسائل بنيادين در جامعه مدرن هستند مربوط به ابعادي از سازماندهي اجتماعي هستند كه ربطي ندارد به اينكه تملك در دست دولت است يا كمپاني هاي بزرگ تجاري». وبر ويژگيهايي مثل حرفه يي شدن، تقسيم كار، عقلايي شدن و انضباط و… را هم ويژگي جامعه سرمايه داري مي داند يعني جامعه يي كه تحت سلطه اقتصاد سرمايه داري و منفعت فردي وكمپاني هاي بزرگ است و هم سيستم هاي سياسي كه قدرت ظاهراً در دست دولت است و هم از سرمايه داري و هم از حكومت هاي پراكنده محلي خلع يد شده است. از نظر وبر اينها ويژگيهايي است كه در دنياي مدرن غلبه پيدا كرده است و مهم نيست كه در چه چارچوب سياسي باشد. وبر نسبت به آينده اين وضعيت هم فوق العاده بدبين است. مي دانيم كه متفكران پست مدرن اصلاً بحث شان در مورد سوسياليسم و سرمايه داري نيست بلكه مدرنيته را يك بحث عام چه درمورد كشورهايي سوسياليستي و كاپيتاليستي مي بينند. بحث ديگر به عنوان آخرين نكته در ارتباط با تفكر وبر و پست مدرنيسم، بحث «ديسيپلين» است. بحث ديسيپلين از نظر وبر بحث بسيار حساسي است. هيچ دوره يي از تاريخ بشر به حدي كه عصر مدرن توانسته است افراد را بدون دردسر مطيع بكند وجود نداشته است. حكومت ها و قدرت هاي موجود در عصر مدرن موفق ترين دولت ها از اين جهت بوده اند. چرا كه افراد مي پذيرند كه آنچه را كه اطاعت مي كنند در واقع ناگزير هستند اين مسأله و بعضاً حتي ناخودآگاه است. بنابر اين ديسيپلين مسأله عادت افراد به اطاعت كردن است. در اقتصاد، سياست، فرهنگ و زندگي روزمره ديسيپلين حاكم بر زندگي مدرن است يعني شما در دوره هاي پيش از عصر مدرن ممكن بود درجات مختلفي از تنوع در حيات اجتماعي ببينيد. در عصر مدرن چنين چيزي هرچه مي گذرد ناممكن تر مي شود يعني همه افراد يك جور عمل مي كنند و دنبال چيزهاي مشابه هستند و ممكن است در شكل و درجه فرق كند ولي اساساً از وضعيت موجود و شيوه زندگي به شكل خاصش اطاعت مي كنند و اين را اسمش را مي گذارند «ديسيپلين» يعني مطيع كردن افراد. اين، ويژگي عصر مدرن است.
حرف وبر اين است كه آنهايي كه دل بسته اند به اينكه عصر مدرن، اقتصاد سرمايه داري، سياست ليبرال، تحزب و عقلانيت ابزاري انسان را نجات مي دهد برخطا هستند. او معتقد است بايد راه ديگري جست. او نمي گويد به گذشته برگرديم بلكه اخلاقيات را مطرح مي كند حتي دين، اخلاق ديني و ايمان را درميان مي آورد اما نمي گويد برگرديم به ساختار كليسايي. وبر متفكري است كه دغدغه خودش را دارد و دنبال راه حلهاي جديد است، منتها اين جديد بودن از نظر وبر به معناي نفي همه چيز كه متعلق به گذشته بوده است، از جمله تعيين كنندگي ارزش در زندگي انسان نيست. وبر معتقد است كه ارزشها اگر احيا شوند، مي توانند زندگي انسان را از اين وضعي كه هست، نجات بدهند، حالا اينكه منظورش از ارزشها چيست، بحث خاصي است كه دغدغه هابرماس است. هابرماس ادامه دهنده راه وبر در اين زمينه است.هابرماس دنبال اين است كه اگر مي خواهيم قانون، اخلاق و ضابطه براي زندگي خودمان تعيين بكنيم در عين حال فرار بكنيم از اين غلبه سرمايه داري، با عقلانيت ابزاري چه كار بكنيم. و لذا به اخلاق گفت وگويي پناه مي برد يعني مي گويد آدمها موجودات عاقلي هستند اما اگر در ورطه عقلانيت ابزاري و منافع شخصي بيفتند، فاتحه آزادي خوانده شده است. هابرماس مي گويد آدمها في نفسه عاقل اند اما بايد اين انسانهاي عاقل را در ارتباط با همديگر به عنوان افراد انساني قرار داد تا بتوانند به مبناي ارزشي دست پيدا بكنند. يعني اگر چيزي مقبول همه از طريق مباحثه و گفت وگو قرار گرفت مي تواند مبنايي باشد براي تعيين ضوابط زندگي جمعي. هابرماس دو مانع عمده در اين مسير مي بيند: يكي پول است و ديگري قدرت سياسي. موانع عمده يي كه مانع مي شوند از اينكه افراد انساني بتوانند فارغ از هر نوع عامل سلطه گر و تعيين كننده غيرانساني با يكديگر ارتباط برقرار بكنند و دست پيدا بكنند به راه بهتر، به شيوه زندگي بهتر با يكديگر همين دوتاست.
هرچه دنياي اقتصاد سرمايه داري مدرن از قوانين خود بيشتر پيروي كند كمتر قابل دسترسي و قابل تصور با يك اخلاق مذهبي برادرانه است. هرچه سرمايه داري عقلايي تر و بنابر اين غيرشخصي تر شود اين حالت بيشتر مي شود.
خلاصه آنكه وبر غرب محور نيست. فردگرا نيست، اصالت را صرفاً به فرهنگ نمي دهد، ليبرال ـ بورژوا نيست. به عقل اصالت نمي دهد ولي ضدعقلانيت هم نيست بلكه به عقلانيت ارزشي اصالت مي دهد و اين نكته در بحث هاي هابرماس به شكل خاصي دنبال مي شود.