|
تاريخ فلسفه به طنز
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
تاريخ فلسفه به طنز
مو، لاي درز فلسفه
|
|
|
اردلان عطارپور آراء و نظرات ۲۱فيلسوف از ارشميدس و ارسطو گرفته تا نيچه و توماس هابز را به طنز گرفته است. خودش اگرچه بر ماجراي پديدآمدن آراء فيلسوفانه دخل و تصرفي كرده، اما آن چه در پس ماجراي خودساخته مؤلف در ذهن خواننده مي ماند، لب و لباب انديشه فيلسوفان است.
ظاهراً اين مقوله كمي پيچيده به نظر مي رسد. پس نگاهي به ماجراي حمام رفتن ارشميدس و رودخانه هراكليت مي اندازيم:
معروف است كه يكي از بزرگترين كشفيات ارشميدس در حمام صورت گرفت و وي شوق زده، لخت مادرزاد از حمام بيرون زد و فرياد كشيد: «يافتم، يافتم»
يافتم، يافتم
روزي كه ارشميدس به حمام رفت. لابد چرك بود. اما به جاي اين كه كيسه بكشد شروع به بازي و غوطه خوردن در آب كرد. پايين مي رفت و بالا مي آمد، باز پايين مي رفت و بالامي آمد، خيلي آرام، يك بار ديگر كه پايين رفت يكهو از آب بيرون جست و فريادكشيد: يافتم، يافتم...
كساني كه حمام نرفته اند نمي دانند كه فرياد در حمام چه انعكاس پرابهت و چندباره اي دارد. باز ارشميدس انگار كه «مويش» را مي كشند از ته دل فريادمي زد: يافتم، يافتم...
اولين گمان اين بود كه ارشميدس سنگ پا پيداكرده است، اما تا آن روز كسي براي سنگ پا اين طور نعره نكشيده بود. آنهايي كه به ارشميدس نزديك تر بودند بي اختيار ذهن شان به ثروت و جواهري رفت كه ارشميدس از روي خوش شانسي و اتفاق آن را پيداكرده است كه فرياد در فرياد ارشميدس انداختند: مال ماست، مال ماست...
اما ارشميدس بي اعتنا، به همه چيز و همه كس و حتي لباس هايش، ازسر شوق لخت مادرزاد از حمام بيرون زد. صاحب حمام فقط يك فرياد كوتاه داشت: پس پول حمام چي؟
بعد يكهو مثل تير از ذهنش گذشت كه ارشميدس چيز باارزشي يافته و فريادزنان به دنبالش افتاد: مال من است، مال من است!
حمامي پس از اينكه دويست ـ سيصدمتر به دنبال ارشميدس دويد، ديگر كاملاً باورش شد كه ارشميدس چيز باارزشي پيداكرده و حالا فرياد مي زد: دزد، دزد، بگيريدش...
وقتي ارشميدس ازكنار بازار شهر گذشت جمعيتي كه از پي اش مي دويد به هيجده نفر رسيد، درحالي كه ارشميدس همچنان فريادمي زد: يافتم، يافتم...
شمع فروشان و نعل بندان و خلاصه كاسب كارها از كساني كه به دنبال ارشميدس بودند، مي پرسيدند: «مگر چه شده است؟» و آنها جواب مي دادند: «يافتش، يافتش» و همين طور ازپي ارشميدس مي دويدند.
پيرزني گفت: چه بي حياست اين مرد!
درسر كوي سگ بازها، آنجا كه «كلبي»ها جمع مي شدند، بالاخره جلوي ارشميدس را گرفتند. لنگي به دور تنش پيچيدند. پيرمردي نفس نفس زنان از راه رسيد: من هفته قبل در حمام انگشتر طلايم را گم كردم، زنم شاهد است!
حمامي هم رسيد: منطقاً آنچه در حمام است، مال حمامي است.
يكي از سوفسطائيان خواست با اين نظر مخالفت كند كه مأموردولت آمد: حرف بي حرف! اين چيزها مال دولت است.
مرد ميان سالي از جمعيت گفت: قربان هنوز معلوم نيست چي چي هست.
مأمور خود را از تك و تا نينداخت: پس زودتر معلوم كنيد تا بفهميم صاحب چه چيزي هستيم!
اما ارشميدس كه غافل از دوروبرش بود همين طور داد و فريادمي كرد: يافتم، يافتم، يافتم...
جمعيت كه هردم بيشتر مي شد و كلافه بود دسته جمعي فريادزدند: آخه بگو چي يافتي؟
ارشميدس با همان شور و حرارت فريادكرد: هرجسمي كه در آب فرورود به اندازه وزن مايع هم حجمش سبك مي شود.
مردم گفتند: چي،چي گفتي؟
ارشميدس كه از دقت و توجه مردم نسبت به مسائل علمي شوق زده شده بود، شمرده گفت: دقت كنيد، هرجسمي كه درآب فرو رود به اندازه وزن مايع هم حجمش سبك مي شود.
همگي با هم گفتند: اين مردك خر چه مي گويد، ديوانه است. و از دورش پراكنده شدند و ارشميدس از دور صداي مردي را شنيد كه مي گفت: «هرجسمي كه درآب فرورود به اندازه ارشميدس ديوانه نمي شود» و صداي خنده مردم بلندشد.
فرداي آن روز برسر در حمام يك تابلوي كوچك نصب شد كه روي آن با خط خوش يوناني نوشته شده بود: براي حفظ شئونات اخلاقي از پذيرش دانشمندان وفلاسفه معذوريم.
درباره هراكليت
فيلسوف گريان
هراكليت فيلسوف بزرگ ماقبل سقراط و افلاطون مي گفت: «دريك رودخانه دوبار نمي شود شناكرد» مقصود هراكليت اين بود كه همه چيز در حركت و گذر دايمي است، طوري كه اگر در رودخانه اي براي بار دوم پاگذاشتيد نه شما همان آدم قبلي هستيد و نه رودخانه همان رودخانه است، اما چون اين حرف دو هزار و پانصدسال جلوتر از زماني كه بايد گفته مي شد، گفته شد، كمتر كسي چه موافق و چه مخالف از آن سردرآورد. چنانكه يكي از فيلسوفان مخالف هراكليت در مقابله و رد نظريه وي گفت: در يك رودخانه حتي يك بار هم نمي توانيد شنا كنيد، مگر اينكه شنا بلدباشيد.
همچنين از يكي از شاگردان هراكليت كه دركنار رودخانه زندگي مي كرد و براي استحمام از رودخانه استفاده نمي كرد، علت را پرسيدند، گفت: من سه سال پيش اينجا حمام كردم و در يك رودخانه دوبار نمي شود حمام كرد.اما چون خود هراكليت هم متعلق به دو هزار و پانصدسال قبل بود و نظرياتش مربوط به دو هزار وپانصدسال بعد بود، بيش از همه در معرض تناقض و پريشان گويي قرارداشت. چنانكه هرصبح كه از خواب برمي خاست ازهمسرش مي پرسيد: تو كي هستي؟
همسر هراكليت هم كه درهرحال متأثر از عقايد فلسفي شوهرش بود، مي گفت: تو كي هستي؟
همين زن هميشه جلوي هراكليت غذاي مانده مي گذاشت و هروقت كه مورداعتراض قرارمي گرفت، مي گفت: هروقت بخوريش تازه است، درست مثل خودت و رودخانه.
اين شد كه هراكليت از اين وضعي كه فلسفه براي زندگي اش پيش آورده بود و از اينكه مي ديد چه برداشت هاي عاميانه اي از افكارش مي كنند چنان غمناك شد كه در تاريخ به «فيلسوف گريان» مشهورشد. او مي گفت: عوام يا با افكار تو مخالفند كه دراين صورت كتك خواهي خورد، يا موافقند كه دراين صورت خرابش مي كنند و من به عنوان يك فيلسوف حاضرم كتك بخورم.
يكي از فلاسفه متأخر مي گويد: تغيير و تحول خوب است، اما تاحدي كه بتوانيم با آن منطبق شويم.
درواقع امروزه تغييرات به قدري شتاب گرفته كه همه چيز قاطي شده، اگر قدري شتاب تغييرات بيشترشود كاربه جايي مي رسد كه مثلاً شما شنا يادمي گيريد، ديگري شنا مي كند، چنانكه از قديم گفته اند: دگران شنا يادگرفتند ما شنا كرديم، ما شنا يادبگيريم دگران شنا بكنند.
اما چه طور «هراكليت گريان» در چنان زماني به چنين دركي رسيده بود. دربعضي از تواريخ آمده كه هراكليت خود براي آب بازي به نهري مي رفت كه از ميان ملك شخصي مي گذشت و هروقت صاحب ملك مچ هراكليت را مي گرفت و با عصبانيت سرش داد مي زده كه «باز اينجا پيدايت شد» هراكليت مي گفته: اون دفعه كه من نبودم.تأثير آن وقايع در بزرگسالي هراكليت چنان شد كه گفت: دريك رودخانه دوبار نمي شود شناكرد.
همچنين آمده است يك بار هراكليت تازه شروع به آب بازي كرده بود كه صاحب ملك سررسيد و هراكليت لباس هايش را جمع كرد و رفت و چون ديد كه صاحب ملك هم رفت باز برگشت و شروع به شناكرد. غافل از اينكه صاحب ملك برمي گردد و برسر هراكليت فريادمي زند: بازمي خواهي بگويي من اون نبودم.هراكليت كه هول شده بود، گفت: نه، من اون بودم اما اين رود كه اون رود نيست.بعد از اين بود آنهايي كه تغيير حالت و افكار مي دادند و خجالت مي كشيدند كه بگويند تغييركرده اند يادگرفتند كه بگويند «ماتغيير نكرديم، اوضاع و احوال است كه تغييركرده». چنانكه يك نفر كه سالها پيشگام مبارزه براي قطع رابطه با آمريكا بوده و در عرض دو ـ سه سال به پيشگام ارتباط با آمريكا بدل شد در پاسخ به علت تغييرافكارش گفت: من تغيير نكردم. اين غرب و آمريكا و جهان سرمايه داري و اوضاع كشورهاي پيشرفته و وضعيت جهاني صنعت و كل عالم مسكون است كه حال و احوالش تغييركرده است.
ياد گفته فيلسوف هندي افتادم: اعتقاد به تغيير جهان و مافيها با قابليت ما به تغيير، رابطه مستقيم دارد.
نوشته: اردلان عطارپور ـ ناشر: انتشارات «آن»
|
|
|
|
|
دليله؛ داستان هاي زنان درباره زنان
|
|
|
اسدالله امرايي در تعريفي از داستان كوتاه از اليزابت باوئن شاهد مي آورد كه داستان كوتاه را «فرزند قرن حاضر» مي نامد و مي افزايد: داستان كوتاه بستگي تام و تمام با ديد فردي دارد كه بيشتر به جوهر موقعيت حاضر مي پردازد و آن چه بايد از آن احتراز كرد، به واقع بيهودگي است. ويژگي كيفي آن در اختصار و گاه شاعرانه بودنش نهفته است و ضربه اي كه در جايي از داستان وارد مي شود. اما وقتي وارد كار مي شوي با كمال تعجب در مي يابي كه همه قوانين و مقرراتي را كه به تو آموزش داده اند بايد كنار بگذاري و خودت دست به كار شوي. هيچ قانون و مقررات نوشته و نانوشته اي نمي يابي كه صاحب ذوق و هنر آن را قلب نكند و به قول معروف واگرد نزند. آن چه در هنر نويسنده سنگيني مي كند تسلط او بر متن و سوار شدن بر توسن فن است.
داستان گاه واقع گرايانه است و گاه تخيل محض، گاه حادثه اي را شرح مي دهد و گاه مجموعه هايي از حوادث مرتبط باهم، حالتي را در ذهن خواننده ايجاد مي كند و تداعي معاني آن بسته به قلم نويسنده از شدت و ضعف برخوردار است.
امرايي كه در اين كتاب گزيده اي از داستان هاي كوتاه زنان نويسنده را گردآورده در پيشگفتاري مي نويسد: قصد من از انتخاب اين داستانها القاي يكدستي لحن و متن نيست و وقتي وجه تمايز بين آثار نويسندگان زن و مرد مطرح مي شود تنها مي توان يك توجيه ارايه داد؛ حفظ تعادل ظاهري، اغلب گلچين هاي داستان، با وجود اين همه داستانهاي ترجمه نشده و ترجمه شده، گرايش به نام هاي بزرگ دارند، ادگار آلن پو، جويس، لارنس، فاكنر، اوكانر ، آپدايك و... اما در اين ميان كمتر به زنان مي پردازند. مجموعه بهترين داستان هاي كوتاه آمريكايي كه در سال ۱۹۵۳ به همت انتشارات مك گراهيل منتشر شده تنها ويلاكتر را معرفي كرده بود. وي .اس. پريچت در مجموعه داستانهاي كوتاه آكسفورد در ميان شانزده نويسنده فقط آثار دو نويسنده زن را گنجانيده بود. اما طي دو دهه گذشته كه جنبش زن مدار رشد چشمگيري داشته زمينه حضور زنان را در گلچين هاي ادبي افزايش داده است و هدف من از گردآوري اين مجموعه كه طي آن نويسندگان زن به مسائل خود پرداخته اند، تنها نشان دادن حضور آنها در اين عرصه است. داستانهاي اين مجموعه اغلب طي يكي دودهه اخير چاپ شده اند، چند تايي هم به روز است؛ آثاري كه در نيمه دوم سال ۲۰۰۰ چاپ شده است. جغرافياي داستانها و نويسندگان آنها از امريكاي لاتين و امريكاي شمالي و سورينام گرفته تا همين حوالي پراكنده است. نورمن مايلر مي گويد: در بعضي از كشورها نويسندگان زن خوب وجود ندارند. شايد حق با او باشد اما در آن كشورها نويسنده مرد خوب هم حكم كيميا دارد. اغلب داستان هاي اين مجموعه به واقعيات روز پرداخته اند؛ مسائل سياسي، اجتماعي، اخلاقي و جنسي.
در اين مجموعه كه شامل ۳۱ داستان كوتاه است، داستان هايي از كلاريسه ليس پكتر، جانت بيلرشاو، دوريس لسينگ، گريس پالي، ليديا ديويس، جويس كرول اوتس ،اودرا ولتي، ربكا باگت و ديگران را مي خوانيم.
ترجمه اسدالله امرايي ـ ناشر: نقش و نگار
|
|
|
|
|
بانوي ليل
|
|
|
ليل ـ بروزن فيل ـ درختي است با ريشه هاي هوايي فراوان و ميوه اي به اندازه فندق و برگ هاي بيضي براق كه نام علمي اش انجير هندي Ficus Bengalenis و خاستگاهش هند شرقي است و گويا به دست پرتغالي هاي استعمار گربه بندر و جزاير جنوب ايران آمده است. جنوبي ها از آن به بانيان، لدر، ليرواول نام مي برند، و به انجير خفه كننده نيز معروف است؛ زيرا اگر ريشه هاي هوايي اش كه ازتاج يا چنبر و انشعابات ساقه ها خارج مي شوند، به درختي بپيچند باعث مرگش مي شوند. سعدي، به جهت شباهت اين ريشه با گيسوان زنان، از آن به درخت «مكر زن» تعبير كرده است:
درخت مكر زن صد ريشه دارد
فلك از دست او انديشه دارد
ريشه هاي هوايي ليل، رشته در رشته، به هم مي پيچند و تنه هاي «دروغي» مي سازند، و وقتي به زمين مي رسند صدها متر مربع از خاك را اشغال مي كنند. ليل عمر طولاني دارد و بسيار سايه گستر است.آمده است كه لشگر اسكندر به هنگام اردوكشي به هندوستان، با تجهيزات جنگي كامل، در سايه ليل تنومندي به استراحت پرداخته اند. بومي هاي جنوب بويژه اگر اهل هوا باشند، در سايه اش نمي نشينند، زيرا عقيده دارند كه شاخ و برگ ليل لانه جن است.در رمان بانوي ليل، محمد بهارلو با روش كولاژگونه داستان جنوب را به هم مي بافد، طرحي ساده از شكل و شمايل عناصر داستان و مكان و فضا را در ذهن خواننده حك مي كند و بعد همين طرح را در بازنمايي هاي ديگر مونتاژ مي كند. پروبال زدن مداوم فاخته و جيغ كشيدن پرنده در ميان گفت وگوهاي شخصيت هاي رمان اگر چه ذهن خواننده را آشفته مي كند، اما گسست هاي داستان بخشي از واقعيت رمان است. ايماژهاي داستان نيز از نشانه ها در جزيره اي پر از اشباح و اجنه و باد است.ايجاد فضاي وهمي، غريب و اسرار آميز شگرد بهارلو در بانوي ليل است و در سراسر داستان، نوعي رمز و راز و رويدادهاي موهوم احساس مي شود. اين فضاهاي وهمي بيش از هر جا خود را در شرح و توصيف بهارلو از مراسم آييني و سنت هاي بومي به رخ مي كشند.
آن چه در بانوي ليل جريان دارد، فرهنگي است كه در جامعه ساختگي دهكده اي جنوبي و جزيره داستان پذيرفتني به نظر مي آيد. تمامي داستان ابزاري است براي ساختن و پرداختن هويت هاي سيال نه در سطحي فردي، بلكه به عنوان يك مضمون كلي در يك جامعه نيمه فرضي، نيمه واقعي. بانوي ليل نشان مي دهد كه ادبيات فقط محصول تاريخ و فرهنگ نيست بلكه سازنده تاريخ و فرهنگ هم هست.داستان بانوي ليل نوشته محمد بهارلو از جنس داستانهاي پليسي ، جنايي اما پست مدرن و امروزي است؛ در فضا و جهاني وهمي مي گذرد و يكي از مداقه هاي داستان امروز نيز وهمي و اسرار آميز بودن آن است؛ بانوي ليل رازي است كه تكه به تكه گشوده مي شود ولي راوي آن نه پليس است و نه كارآگاه خصوصي و نه خبرنگار، راوي آموزگار كنجكاوي است كه مي خواهد بداند چه حادثه اي براي سلف او پيش آمده است.
نوشته محمد بهارلو ـ ناشر: نشرقطره
|
|
|
|
|
«زنان پرده نشين و نخبگان جوشن پوش»
جايگاه واقعي زن در دين مبين اسلام كجاست؟ آيا ابوبكره اين جمله را از پيامبر(ص) شنيده است كه «آنهايي كه امورشان را به دست زنان مي سپرند، هرگز سعادتمند نخواهند شد؟» علت تفرق و جدايي فرقه هاي مختلف در اسلام چيست؟. تمام سؤالات فوق و سؤالاتي از اين دست ذهن «فاطمه مرنسي» نويسند زن الجزايري را به خود مشغول كرده است و براي پاسخ گفتن به سؤالاتش، دست به كنكاش همه جانبه در تاريخ اسلام زده است. ترجمه اين كتاب را «مليحه مغازه اي» انجام داده است كه الحق ترجمه اي است روان و خواندني. مقدمه خوب و خواندني «محمد كريمي زنجاني اصل» مزيد بر انباشته هاي اين كتاب شده است. كه الحق اطلاعات بسيار خوبي درباره تفاوت نگاه «شيعه و سني» به مسأله «متعه» و نگاه اين دو فرقه اصلي اسلامي به جايگاه زن در اسلام، به خواننده مي دهد. كتاب از محصولات خوب انتشارات «نشر ني» است. كه كتابي بسيار مفيد و ارزنده براي علاقه مندان به كتب ديني و اجتماعي مي باشد و ما خواندن آن را حتي به محققان و متخصصان امر زن و دين در اجتماع توصيه مي كنيم.
نوشته: فاطمه مرنسي ـ ناشر: نشر ني
|
|
|
|