|
زندگي تو
|
|
|
|
عجيب ترين طلاق
|
|
|
|
بازجويي از احمق ترين دزد
|
|
|
|
پشت صحنه
|
|
|
|
مثل قديم
|
|
|
|
حوادث كم نظير
|
|
|
|
جنايتكارترين قاتلان جهان (۵)
|
|
|
|
|
زندگي تو
وقتي همه رفتند
خطوط چهره قاسم درهم بود. او سعي مي كرد هرطورشده فكر كند، ولي هزار جور فكر راحتش نمي گذاشت. يكسره «هانيه» جلوي چشمش مي آمد. خودش را سرزنش مي كرد.
ـ چرا اين كار را كردم؟
قاسم دستي به موهايش كشيد. از وقتي كه با اكرم ازدواج كرده بود، هيچوقت روي آرامش به خودش نديده بود. انگاري بعد از آمدن اكرم او…
سيگاري روشن كرد. هرطور بود بايد فكر مي كرد، اما نمي شد.
روزي كه اكرم رفت، چقدر به هم ريخته بود. يادش آمد بعد از رفتن زن، دخترك دور اتاق راه مي رفت و به جانش نق مي زد. بچه مادرش را مي خواست.
ـ بچه نفهم بس كن ننه ات اگر آدم بود كه تو را هم با خودش مي برد.
چند قطره اشك در چشم هايش نشست. يادش آمد كه براي اولين و آخرين بار چقدر بچه طفل معصوم را كتك زده بود.
… اكرم گفته بود اگر مرا مي خواهي بايد هرچه پدرم گفت گوش كني. قاسم، اكرم را خواسته بود. هرچه پدر اكرم گفته بود، هرچه شرط گذاشته بود، قاسم براي رسيدن به اكرم شنيده بود ولي حالا بعد از سه سال زندگي مشترك و بودن «هانيه» بازهم هرچه «پدر اكرم» مي گفت، بايد همان مي شد.
قاسم خسته شده بود. او دلش مي خواست مثل يك مرد تصميم بگيرد. دلش مي خواست مثل يك مرد حاكم خانه اش باشد، دلش مي خواست اكرم بفهمد كه او مرد خانه است،…
اكرم مرد خانه اش را پدرش مي دانست. خودش اين را به قاسم گفته بود. اكرم گفته بود تا وقتي پدرم باشد، او براي زندگي ما تصميم مي گيرد ما بايد به سن و سال پدرم احترام بگذاريم…
هانيه گريه مي كرد. از دعواي پدر وما در ترسيده بود. حالا هم مادر در خانه نبود. قاسم دخترك را در آغوش كشيد. اما هانيه مادرش را مي خواست. صداي گريه هاي او در سر مرد مي پيچيد…
اكرم چادرش را سر كرد.
ـ هر وقت فهميدي هرچه پدرم گفت همان بايد بشود، دنبالم بيا.
در خانه به هم كوبيده شد، قاسم به طرف يخچال رفت. شيشه شير بچه را بيرون آورد. هانيه كمي آرام گرفت و در آغوش پدر بي حال چشم هاي خيس اش را روي هم گذاشت.
قاسم در لباس دامادي چقدر زيبا شده بود. احساس خوب زندگي مشترك، استقلال ومردشدن در چشمانش برق مي زد. وقتي شيريني عسل را در دهان حس كرد تمام خوشبختي را با ديدن اكرم در آينه روبرو مي ديد. چقدر از انتخابي كه كرده بود، راضي بود.
نگاهي به مادرش انداخت. مادرش غمگين به او نگاه مي كرد…
قاسم آرام از جا بلند شد. نگاهي به «هانيه» كرد. هنوز قطره اشكي كنار چشم او برق مي زد. دلش به حال هانيه سوخت. اكرم براي دخترك مادري نمي كرد. اكرم تنها به فكر پدرش بود.
دخترك چقدر تنها بود. قاسم به طرف كمد لباس ها رفت. ساك كوچك را برداشت و لباس هاي هانيه را در آن گذاشت. سيگاري روشن كرد. كنار پنجره ايستاد. گنجشكي كنار پاشويه حياط آب مي خورد. قاسم دلش مي خواست پرواز كند دلش مي خواست از دست اكرم و اين زندگي لعنتي…
به طرف آينه رفت. عكس «هانيه» را لمس كرد. آينه تيره و تار شده بود. مي دانست اكرم به خانه بازمي گردد، تا حالا هزاربار رفته بود. تا پدرش زنده بود همين وضع بود.
قاسم هانيه را آرام در تاريك، روشناي كوچه رها كرد. دخترش لااقل بايد خوشبخت مي شد. قاسم به سرعت تا سر كوچه دويد، سيگاري روشن كرد اينطور حتماً از اكرم انتقام مي گرفت.
دلشوره داشت قاسم را از پا درمي آورد. چقدر در اين چند دقيقه دلش براي گريه ها و لبخندهاي دخترك اش تنگ شده بود. ديگر اكرم در ذهنش نبود. همه قلبش پر از عشق دخترك شده بود.
به كوچه برگشت. مرد و زني دختركش را در آغوش گرفته و سوار ماشيني شدند. قاسم هرچه كرد فرياد بكشد نتوانست. گلويش گرفته بود. شروع به دويدن كرد.
… صداي ترمز شديدي در خيابان پيچيد.
… وقتي اكرم گوشي تلفن را زمين گذاشت، اطمينان داشت كه ديگر هيچكس را جز پدر ندارد و هرگز به خانه اش بازنخواهد گشت.
براساس زندگي قاسم. م تهران
|
|
|
|
|
عجيب ترين طلاق
سناريوي تلخ بازيگر زن
|
|
|
وقتي بازيگر سينما سر به كاشانه جديد خود فروبرد و خود را از هرچه كه درگذشته داشت، راحت كرد، فكر نمي كرد همين پنهان كاري اش روزي گريبان او را خواهدگرفت و تازه داماد خوشبخت را روانه دادگاه و محضر طلاق كند.
آقاسعيد هنوز ۳۰ساله نشده بود كه دل به مهوش سپرد. چقدر مهوش نقش هاي خود را خوب بازي مي كرد. يك ازدواج حرفه اي ديگر همه چيز را براي او تمام مي كرد.سعيد وقتي دل به تارموي مهوش بست، در مدت كوتاهي همه چيز را راست و ريس كرد و سفره عقد كه پهن شد، داماد به خوشبختي رسيد و همانجا پاي سفره عقد هرچه را كه شگون نداشت، خاك كرد و از ياد برد.شش ماه بعد از اين ازدواج ميمون و مبارك بود كه مهوش خانم ـ هنرپيشه سينما ـ فهميد شوهرش در سريال شش ماه زندگي مشترك، چقدر واقعي بازي كرده و چه كلاه گشادي سرش گذاشته است.
وقتي زن بچه به بغل جلوي آپارتمان توقف كرد. نفسي تازه كرد. قلبش براي يك لحظه شروع به تپيدن كرد. حالا وقتش بود هرچه را كه بر سر دختر بيچاره اش آورده بودند، جبران كند.
انگار همين سه سال پيش بود كه سعيد عاشق مرضيه شده بود. لبخند تلخي زد. چه عشق مسخره كوتاهي بود. نگاهي به چهره پسرك كرد. انگار مجيد سيب دو نصف پدرش بود.
دستش را كه به طرف زنگ برد، يك لحظه دلش براي زن سعيد سوخت. اما فكر كرد بالاخره كه چي؟
مهوش در را بازكرد. فكر نمي كرد چه اتفاق شومي در انتظارش است.زن نفس زنان پله ها را بالا رفت و جلوي در آپارتمان ايستاد. زنگ آپارتمان را به صدا درآورد.وقتي مهوش زن و بچه را ديد نگاهي پرسشگرانه به آنان انداخت.
ـ اجازه مي دهيد داخل بيام، آخر اين بچه...
مهوش كنار رفت. زن و بچه داخل شدند.
ـ اين بچه سعيد است. يك ساله است. اسمش مجيد است. ديگر دخترم نمي خواهد او را با اين شرايط نگه دارد. آخر شوهرتان ...
مهوش ديگر صداي زن را نمي شنيد.
روز بعد وقتي سعيد از مادر همسرسابقش به جرم دخالت در زندگي و آبروريزي شكايت كرد، مهوش از سعيد به علت فريب در ازدواج شكايت كرد و درخواست طلاق داد.
چند هفته بعد مهوش در حالي از محضر خارج مي شد كه ديگر قصد نداشت هيچ فيلم مشتركي را با بازيگر دروغگوي فيلم زندگي اش بازي كند.
|
|
|
|
|
بازجويي از احمق ترين دزد
راننده تاكسي باهوش
|
|
|
«سامان» يكي از چهار نوجوان ۱۳ ساله ايي است كه يك راننده تاكسي آنان را به جاي رساندن به مقصد شان به كلانتري ۱۴۷ تهران برد.
خنده كودكانه يي بر لب دارد، دندان هاي سياه و زرد رنگش زيبايي نوجوانيش را زير يوغ خود برده است. انگار نه انگار كه ساعتي بعد پشت ميله هاي آهنين زندان، براي مدتي از آزادي دور خواهد بود؛ ـ چرا آوردنت به دادگاه؟
ـ دزدي كردم!
ـ چي دزديدي؟
ـ بيشتر دله دزدي بود، دوچرخه، موتور گازي بعضي موقع ها هم از مغازه ها، كيك و شيريني بلند مي كردم.
ـ مگه چقدر احتياج داشتي؟
ـ ببين اولش من و دوستام براي سرگرمي توي راه مدرسه از جلو مغازه ها ميوه دزدي مي كرديم. يواش يواش كارمون به دوچرخه دزدي و اين آخري به موتورگازي دزدي رسيد.
ـ دوستات چي، او ناهم مي خواستن تفريح كنن؟
ـ اول، آره پول فروش اونا مزه كرد.
ـ بازم درس مي خواني؟
ـ آره، هيچكي نمي دونه كه من اين كار را رو مي كنم، ما مانم بدونه بيچاره ام.
ـ يعني اونا نمي دونستن اين پولارو از كجا مي ياري؟
ـ شك كرده بودن ، اما هميشه از زيرسؤالاتشون فرار مي كردم، باوركنيد مامانم سؤالاتي از آدم مي پرسه كه اين آقاي قاضي اصلاً روي او ناچرخ نمي زد. ـ چي شد، دستگيري شدي؟
ـ چي بگم، خيلي خنده داره، من و سه تا از بچه ها توي خيابان گلبرگ چرخ مي زديم كه يك آقايي با موتور براوو جلو يك ساختمون نگه داشت، او نو زنجير كرد و رفت توي ساختمون، ما مثل هميشه با چند تا بپا گذاشتن، يك تاكسي دربست كرايه كرديم و موتور براوو رو گذاشتيم صندوق عقب و راه افتاديم.
ـ راننده تاكسي نفهميد شما دزدي كردين؟
ـ چرا، اولش نفهميده بود، اما خودمون خنگ بازي درآورديم، توي تاكسي سر اينكه موتور رو پيش كدوم مالخر ببريم جروبحث كرديم، اصلاً حواسمون نبود كه تاكسي از مسير مقصد مون خارج شده و وقتي تاكسي ايستاد من ديدم يك سرباز پليس توي كيوسك نگهباني با تعجب به ما نگاه مي كند. خواسيتم فرار كنيم اما توي بد مخمصه يي افتاديم، راننده تاكسي سريع به پليس گفت كه ماچهار مسافرش دزديم.
ـ اصلاً ناراحت نيستي؟
ـ زياد نه، اما از مادرم مي ترسم آخر مي دونين اگر فاميل بهفمه آبروي مادرم مي ره، چندبار از خونه هاي فاميل ها دزدي كردم كه مامانم هميشه از من دفاع كرده، بيچاره مامانم.
ـ فكر مي كني چه مي شه؟
ـ هيچي، مي رم زندون، وقتي اومدم بيرون از دل مامانم در مي يارم و بچه خوبي مي شم.
|
|
|
|
|
پشت صحنه
معتاد راضي نبود
وقتي جسدي در گوشه و كنار خيابان يا كوچه پس كوچه يي كه در معرض ديد عموم است يافت مي شود، تا حضور مأمورين معمولاً مردم روي اعتقاد و برخي بخاطر ترس از مرگ كنار يا روي مرده پول مي ريزند و بعداز حضور مأموران، پولها جمع آوري و به مرجع ذيصلاح تحويل مي گردد.آن روز در پاركي جسد معتادي كشف شده بود، به جهت اينكه محل تجمع جمعيت بود، پول زيادي روي و كنار مرده ريخته بودند. در حاليكه سرگرم معاينات و بررسي نحوه مردن او بوديم، مرد ميانسال معتادي را ديدم كه شروع به جمع كردن پولها كرد. در عين حال كه حواسم به انجام معاينات بود. مرد ميانسال را زيرنظر گرفتم. نيم ساعت بعد وقتي كه پولها را جمع كردسعي داشت يواشكي از لابلاي جمعيت فراركند يكي از مأموران مجرب كه چون من متوجه حركت او شده بود، جلو او را گرفت كه پولها را كنار جسد بگذارد.معتاد كه خودش را باخته بود با زبان معتادگونه اش شروع به حرف زدن كرد:« داداش گفتم شما ژحمتتون مي شه پولها را جمع كردم كه خودم ببرم…»
جعفر رشادتي
|
|
|
|
|
مثل قديم
محاكمه جاعل و سارق
فرشادخان ۲۱ساله ولد حاج حسن خان ساكن طهران كه پدر مشاراليه به واسطه اختياركردن عيال ديگر او را از خانه خارج نموده و متكفل مخارج او نمي شد مهري به اسم حاج حسن خان (پدر خود) حك نموده و چندين حواله جعلي تهيه و از كساني كه با پدرش طرف معامله بودند وجوهي اخذ مي كند و نيز مقداري اشياي جزئي از بعضي ديگر سرقت مي نمايد در نتيجه شكايت صاحبان مال فرشاد مزبور تحت تعقيب درآمده و پس از اقرار به ساختن مهر و اخذ وجوه ، مستنطق عدليه طهران جرم او را شامل قانون مجازات عمومي دانسته و نظر به اوضاع و احوالي كه موجود بوده و در اثر بي مهري پدر متهم مزبور درنتيجه معاشرت با جوان هاي ولگرد مرتكب عمليات فوق شده و سن او بيش از ۲۱ سال نيست مراعات قوانين را درباره او مقتضي و بموقع دانسته و ضمناً پدر متهم نيز از حقوق خود صرفنظر مي نمايد دوسيه محكمه جنايي احاله شده و چند روز ديگر محاكمه مزبور تشكيل مي گردد.
|
|
|
|
|
حوادث كم نظير
تله پيرزن براي جيب بر حرفه يي
|
|
|
پيرزن، لنگان لنگان در حالي كه كيف كهنه و قديمي در دست داشت، به سمت ميني بوس سبزرنگي رفت «آقا، ميدون شوش مي ريد.» راننده سري تكان داد و پيرزن سوار شد.
اين دومين بار بود كه «اقدس خانم» با دنيايي از اميد و براي خريد جهيزيه دخترش به بازار مي رفت، هر بار از خدانشناس ها زخم خورده بود، وصله پينه هاي كيفش نشان مي داد كه ماجراهايي در آن نهفته است.نخستين بار، «اقدس خانم» كه ۱۵ سال بدون شوهر با رخت شويي خونه مردم جون كنده بود تا بتونه پيش بچه هاش سربلند باشه، اندوخته چندين ساله اش رو برداشت و راهي بازار شد.
ميني بوس شلوغ بود و زن و مرد كنار هم ايستاده بودند، با هر ترمز راننده، چهار تا سوار و يك نفر پياده مي شدند، شلوغي از طرفي و گرما از طرفي طاقت رو از مسافران گرفته بود. يك ساعت توي راه بودند، وقتي پيرزن توي ميدون شوش پياده شد و خواست از كيفش پول كرايه رو دربياره، دودستي كوبيد توي سرش.كيف با يك چيز تيز بريده شده بود و هيچ خبري از پولا نبود، «اقدس خانم» نمي تونست باور كنه به اين راحتي همه چيز رو از دست داده، سوراخ سنبه هاي ميني بوس رو گشت، اما هيچ خبري نبود.
ظهر، وقتي پيرزن با چشماني گريان وارد خانه اش شد. ذوق توي گلوي دختر خشك شد. «اقدس خانم» اميد زيادي داشت تا پليس جيب بر رو دستگير كند تا بتونه جهيزيه «معصومه» رو بخره.
چندماهي گذشت، پيرزن هر روز به كلانتري مي رفت، اما هيچ خبري نشد، فشارهاي داماد از سويي و بي پولي «اقدس خانم» از سويي، آرامش را از اونا گرفته بود، پيرزن چقدر دويده بود تا اين روزها را نبيند.
يك روز وقتي پيرزن شال و كلاه كرده بود تا به كلانتري برود، زنگ خونه صدا كرد. «معصومه» سريع خودش رو به در رساند. «فاطمه خانم» كه از زنان همسايه بود و در خونه اش هميشه كلاس قرآن خواني برپا مي شد، خواست وارد خونه بشه.
«فاطمه خانم» اول شروع كرد به حاشيه رفتن تا اينكه رفت سر اصل مطلب: «اقدس خانم، ما مي دونيم كه تو براي «معصومه» هم پدر بودي و هم مادر و مي دونيم كه سعي كردي هيچ وقت دستت رو جلوي ديگران دراز نكني، اما اينكه پولاتو دزديده اند، يك اتفاقه و ما بايستي دستتو بگيريم و ان شاء الله وقتي دزد گير افتاد، تو پولايي رو كه از ما گرفته اي پس بدهي.»
«اقدس خانم» به دخترش چپ چپ نگاه كرد، اول سعي كرد قبول نكنه، اما وقتي «معصومه» رو ديد كه ملتمسانه نگاهش مي كرد، پذيرفت به شرط اينكه پس بده.
وقتي ميني بوس به دست انداز افتاد، پيرزن به خود آمد، بايستي مراقب بود تا يكبار ديگه پولا به سرقت نرن، «اقدس خانم» به چهره تك تك مسافرا خيره شد، يكي توي خودش بود، ديگري با خودش حرف مي زد، اون يكي هم چرت مي زد.
پيرزن، سرشو به صندلي تكيه داد و بدون اينكه بدونه به خواب رفت، چند دقيقه اي نگذشته بود كه صداي ناله آميز مردانه اي اونو از خواب پروند، پسر جواني در حالي كه دستش خوني شده بود، فرياد مي زد و از راننده مي خواست ترمز كند.
همه تعجب كرده بودند، وقتي اون از ميني بوس پياده شد و پا به فرار گذاشت، هيچكس جز پيرزن نمي دونست چه اتفاقي افتاده است. «اقدس خانم» مي خنديد: «خوب شد، حقته، اي خدانشناس، كسي كه نمي تونه كاري بكنه، من عوضشو درآوردم، آخه، دلم خنك شد، اي مال حروم خور.»در ميدون شوش وقتي مسافران ميني پوس پياده مي شدند، همه خنده اي بر لب داشتند و مي دونستند چه اتفاقي افتاده. پيرزن براي اينكه درس عبرتي براي دزدان باشد، تيغ هاي ريش تراشي رو ريز ريز كرده بود و به جاي اينكه پولارو توي كيفش بذاره، تيغها رو ريخته بود كف كيف كه دزد خدانشناس گول اين رو خورده بود، غافل از اينكه به جاي پول، دنيايي از تيغ را چنگ مي زند.
|
|
|
|
|
جنايتكارترين قاتلان جهان (۵)
شبح ۱۴۰ دختر نوجوان كلمبيايي
|
|
|
لوئيز آلفردو گاواريتو (luis Alfredo Gavanito) مرد جنايتكار كلمبيايي بود كه در مدت هفت سال اقدام به قتل ۱۴۰ كودك و نوجوان دختر كرده بود.اين مرد جنايتكار درمدت هفت سال اقدام به تجاوز ، شكنجه و بريدن سر ۱۴۰دختروپسر خردسال كرده بود. پليس درسال ۱۹۹۷ به دنبال پيداشدن ۳۶جسدمتلاشي شده كه به صورت ناشيانه اي درحومه شهر «پيري وآ» دفن شده بود ، تحقيقات خود را پيرامون اين گورهاي دسته جمعي آغاز كرد.درآغاز تحقيقات پليس جنايي با اين فرضيه كه اين كودكان شايد به مناسبت عيدهالوين (عيد ۳۱ اكتبر) كه درآن مردم براساس سنت كودكان خود را قرباني مي كنند، به قتل رسيده باشند ولي بعد از تحقيقات ديگر روشن شد اين كودكان قرباني يك جنايت شده اند.درآن زمان بازپرسان براين اعتقاد بودند كه عامل اين جنايات يك شبح است چرا كه با پيداشدن اجسادي كه سر نداشتند و به صورت فجيعانه اي مثله شده بودند، براي هركسي اين تداعي به وجود مي آمد كه قاتل مانند يك شبح بوده است كه كسي نتوانسته است وي را تاكنون شناسايي كند.اولين گورستان در ۱۲نوامبر زماني كه پسري درميان بوته ها جمجمه اي را مشاهده كرد، كشف شد. كساني كه اين محل را حفاري كردند چند اسكلت را به همراه ۱۳جمجمه يافتند. اين دومين كشفي بود كه يك هفته بعد از اين ماجرا در بستر رودخانه زير بزرگراه شهر صورت گرفته بود.پليس جنايي كلمبيا پس از تحقيقات ۱۸ماهه سرانجام گاواريتو را در شهر «ويلاليتسن سيو» واقع در ايالت « آپريلن » درحالي كه قصد داشت كودكي را مورد آزار و اذيت قرار دهد، بازداشت كرد. گاواريتو پس از دستگيري درمورد چگونگي اقدامات خود گفت: كنار مدارس دخترانه اقدام به فروش تنقلات مي كردم و بعد از اينكه دختران فقير روستايي را شناسايي مي كردم، چندبار به آنها بدون اينكه پولي دريافت كنم تنقلات مي دادم. بعد از اين آشنايي با استفاده از جلب اعتماد و دوستي با آنان ، از آنان مي خواستم تا با هم دربيابانهاي اطراف روستا قدم بزنيم.
گاواريتو در اعترافات خود كه بازپرسان را به وحشت انداخته بود گفت: وقتي قربانيان من از پياده روي زياد خسته مي شدند دريك فرصت مناسب به آنان حمله ور مي شدم و دست وپاهايشان را با طناب مي بستم و بعد از اينكه اقدام به آزار و اذيت مي كردم، شروع به شكنجه دادن آنان مي كردم ودرآخر درحالي كه به شدت بي حال شده بودند، گلوي شان را مي بريدم و سرهايشان را از بدنشان جدا مي كردم.
پليس بعد از اين اعترافات تحقيقات خود را پيرامون اين جنايتكار بي رحم كه به دست وپاچلفتي شهرت داشت ، آغاز كرد.درنخستين اقدامات پليس جنايي باتوجه به نشانه هايي كه گاواريتو دراختيار آنان قرار داده بود توانست اجساد متلاشي شده ۱۱۴كودك و نوجوان را كه اكثراً دختران ۸تا ۱۶سال بودند در۶۰ شهر از ۱۱ ايالت كلمبيا كشف كند. اكثر اجساد بدون سر بودند و علائمي حاكي از به قتل رسيدن آنان توسط گومز روي آنان حك شده بود.با كشف اجساد قربانيان كه دريك اعتراف چهارساعته تخصصي پليس جنايي كلمبيا صورت گرفته بود، پرده از راز ناپديدشدن خونين ترين قتل هاي زنجيره اي كلمبيا برداشته شد.
آلفونسوگومزـ رئيس دادگستري كلمبياـ در۳۰ اكتبر سال ۱۹۹۹ دريك مصاحبه مطبوعاتي پرده از رازهاي اين جنايتكار برداشت.پزشكان و پليس كلمبيا پس از بررسي اين ۱۱۴ جسد كه بيشتر آنان را دختران تشكيل مي دادند آثار شكنجه و سوختگي پيدا كرد.
براساس تحقيقات پليس، اين مرد جاني بعد از خوردن مقدار زيادي مشروب، طعمه هايش را با طناب هاي نايلوني مي بست و بعد مراحل قتل را با شيوه خاص خود آغاز مي كرد.اين مرد ديوانه براي اينكه شناسايي نشود دائماً درايالت هاي مختلف درحال سفر بود و قربانيان خود را در ۱۱ ايالت شناسايي مي كرد.طعمه هاي وي از خانواده هاي فقير، روستايي و بچه هاي خياباني بودند.«لوئيز» اكثراً خود را به نام هاي مستعار گوني ، اسكو، پريس معرفي مي كرد ولباس راهبه ها و كشيش هاي محلي را به تن مي كرد وحتي به كودكان آموزش مذهب مي داد.لوئيز از سال ۱۹۹۴ سفرهاي خود را به بيشتر نقاط كشور كلمبيا آغاز كرد و دراين شرايط بود كه قتل هاي زنجيره اي كودكان كلمبيا شروع شده بود.
لوئيز اكثر جناياتش را در ايالت «ديزازالادا» و پايتخت كلمبيا انجام داده است . پليس جنايي توانست ۴۱جسد را در «پيري وا» و ۲۷ جسد ديگر را در ايالت مجاور آن «وال دكاكوا» پيدا كند.تحقيقات پليس درمورد لوئيز نشان داد كه او درمنطقه غربي قهوه خيز كلمبيا به دنيا آمده است و بزرگترين فرزند يك خانواده هفت نفري بوده است.
لوئيز دركودكي از سوي پدرش دائماً مورد ضرب وشتم قرار گرفته بود و دوتن از مردان همسايه او را مورد آزار و اذيت قرار داده بودند. لوئيز در۵سالگي به مدرسه رفته بود و در ۱۶سالگي خانه را ترك كرده بود لوئيز به الكل اعتياد شديدي داشت و درجواني به علت افسردگي شديد چندبار اقدام به خودكشي كرده بود. اولين شغل او كارمندي يك فروشگاه بود و بعد از آن اقدام به فروش دعاهاي مذهبي درخيابانها مي كرد .در دادگاهي كه براي محاكمه عامل قتل هاي زنجيره اي كلمبيا تشكيل شده بود اين جنايتكار اعتراف كرد نقشه هولناك خود را با كشتن پنج دختربچه درسال ۱۹۹۲ آغاز كرده است.لوئيز ـ قاتل زنجيره اي كلمبياـ موهايي قهوه اي ـ چشماني سبز، ابروهايي كلفت و زخمي بزرگ در ساعد دست داشت.او طبق قانون كلمبيا به ۳۰سال زندان محكوم شد.
ترجمه و تنظيم : مريم ساماني
|
|
|
|