«زير باران خيال »عنوان اين ستون بي مال و منال است براي خيال انگيزان و خيال پروران و بويژه شرقي هاي محكوم به عشق. هرجمعه جغرافياي اين صفحه پذيراي شاعران و ادب دوستان است. شما نيز اگر گاهي هوايي مي شويد و وارد خيالات ملكوتي، اين جغرافيا را متعلق به خود بدانيد. يك قطعه عكس و چند اثر از خود بفرستيد به نشاني: مؤسسه ايران، روزنامه ايران جمعه. پردوام باشيد. چون شعر
زيرنظر: رضا عبداللهي
• لحظه ديدار
چرا عشق از نگاه گرم تو ديگر نمي بارد
چرا در سينه شب خرمن اندوه مي كارد
همينكه پلك مي سايم بروي خستگيهايم
چرا چشمان تو دست از سر من بر نمي دارد
و مي خواهم قدم در كوچه هاي عشق بگذارم
كسي ديوانگيها را به ياد من نمي آرد
جهان هر روز كوچك مي شود در باورم اي دل
اگر عشق آيد و دست مرا يك لحظه بفشارد
اگر تقدير بر اين است باشد بازهم زيباست
مرا در انتظار لحظه ديدار بگذارد
رضا رضي پور
• مجال كو؟
گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال كو؟
شيرين من، براي غزل شور و حال كو؟
پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پرزدنم هست، بال كو؟
گيرم به فال نيك بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال كو؟
تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبز سرآغاز سال كو؟
رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال كو؟
قيصر امين پور
• غزل چشم تو
عشق از من و نگاه تو تشكيل مي شود
گاهي مقام من به تو تبديل مي شود
وقتي به داستان نگاه تو مي رسم
يكباره شعر و درد تو تشكيل مي شود
اي عابر بزرگ كه با گامهاي تو
از انتظار پنجره تجليل مي شود
تا كي سكوت و خلوت اين كوچه هاي سرد
بر چشمهاي پنجره تحميل مي شود؟
آيا دوباره مثل همان سالهاي پيش
امسال هم بدون تو تحويل مي شود؟
بي شك شبي به پاس غزلهاي چشم تو
بازار وزن و قافيه تعطيل مي شود
آن روز هفت سين اهورايي بهار
موعود! با سلام تو تكميل مي شود
زهرا بيدكي
• پشت پنجره
ز پشت پنجره ديدم پگاه روي ترا
چو من نديده كسي خيال نكوي ترا
نشسته بود به زلفت شميم صبح بهار
نداشت باغ بهاران شميم كوي ترا
ز سايه روشن چشمت بهار مي خنديد
به هر كجا دل من مي شنيد بوي ترا
به جست وجوي تو عمري دلم پريشان شد
نگفته ام به كسي راز جست وجوي ترا
در آرزوي تو مُرديم و زندگي طي شد
چسان ز ديده برم نقش آرزوي ترا
پاشا صميمي خلخالي
• باران گرفت
ابري رسيد، ثانيه اي آفتاب رفت
دنيا بدون اينكه بخواهد به خواب رفت
ماه از مدار چرخش خود پرت شد، زمين
از ترس واژگون شدنش با شتاب رفت
ابري رسيد، پنجره اي باز شد، گلي
پرتاب شد به كوچه و بر جوي آب رفت
مردي نگاه منتظرش را به جاده دوخت
دختر بدون شاخه گل بي جواب رفت
دختر سكوت كرد و آن مرد نا اميد
آهي كشيد و غمزده سمت طناب رفت
دختر كه شكل تازه ترين شعر مرد بود
ترسيد، زير گريه زد و با شتاب رفت
باران گرفت چتر غزل خيس شد و بعد
بيتي شكاف خورد و غزل زير آب رفت
هادي خوانساري
• كم است
اينجا ميان اين همه انسان، خدا كم است
حتي براي آه كشيدن، هوا كم است
ماسيده در دهان غزل هرچه داشتيم
ديگر براي اشهدمان هم، هجا كم است
در گوش كودكان زمان آيه اي سكوت
تكبير دستهاي زمين را صدا كم است
دردي كه قحط آينه در قلبمان گذاشت
دنيايي از شفاعت و دارالشفا كم است
حالا كه دستها همه بر روي دستهاست
هر قدر هم دعا كنيم «آقا بيا» كم است
عطيه علينقي