شماره ۱۹۴۰ - سال هفتم - جمعه ۲۷ مهر ۱۳۸۰
Fri, Oct 19, 2001
Report purple.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
گوناگون
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نگاهي به مجلس دانش آموزي
• رييس مجلس دانش آموزي خطاب به نمايندگان: امضا گرفتن در شأن شما نيست!
* رئيس مجلس شوراي اسلامي به يكي از معاونين وزير درگوشي مي گويد: اين جوان بهتر از من مجلس را اداره مي كند!

نگاهي به مجلس دانش آموزي
يك وزير و ۲۷۴ مشاور
• رييس مجلس دانش آموزي خطاب به نمايندگان: امضا گرفتن در شأن شما نيست!
* رئيس مجلس شوراي اسلامي به يكي از معاونين وزير درگوشي مي گويد: اين جوان بهتر از من مجلس را اداره مي كند!
اين گزارش بسيار خلاصه شده كه مربوط به تشكيل اولين مجلس دانش آموزي است، پيش از آن كه بخواهد راجع به اهداف و سياستهاي اين مجلس باشد، مربوط به حواشي سه روز نخست آن است. گمان كرديم با گزارش حاشيه اي بهتر مي توان به اهداف و سياستهاي آن پي برد! مجلسي كه تبليغات فراوان براي تشكيل آن همراه بود و قرار است نوعي تمرين پايه اي دموكراسي باشد، ناگهاني و بي اطلاع قبلي تشكيل شد و اكنون كه حدود ۱۵ روز از اولين نشست آن مي گذرد، معلوم نيست نمايندگانش كجايند و چه مي كنند؟
031677.jpg
* مجلس محرمانه
درست يك روز قبل از تشكيل مجلس دانش آموزي، معاون پرورشي وزارت آموزش وپرورش طي مصاحبه مطبوعاتي اعلام كرد كه نخستين نشست مقدماتي براي تشكيل مجلس دانش آموزي از تاريخ ۱۱ تا ۱۳ مهرماه در محل مجلس شوراي ملي واقع در ميدان بهارستان تشكيل خواهد شد. با توجه به اينكه سازمانها و (NGO) هاي ديگري خواستار تشكيل مجلسي با نام جوانان بودند، مراحل تشكيل مجلس دانش آموزي به دور از هياهو هاي تبليغاتي و به صورت زير ميزي انجام مي شود. اين مجلس محرمانه حتي به اطلاع هيچ دانش آموزي در مدارس شهر تهران نيز نرسيده بود. به ۵ مدرسه كه سر مي زنيم تا نظرات دانش آموزان را در اين باره جويا شويم همه از بوجود آمدن اين مجلس اظهار بي اطلاعي مي كنند.

*اردو؟!
ظهر سه شنبه كاروانهاي دانش آموزان يكي يكي از راه مي رسند. تهراني ها اولين نفراتي هستند كه فضاي اردوگاه شهيد باهنر از همهمه آنها پر مي شود. بعد از آنها كم كم سرو كله دانش آموزان سمنان، مازندران، شيراز، اصفهان و... پيدا مي شود. صدايي مي گويد: «خواهر ها بفرمايند خوابگاه لاله. برادران بروند خوابگاه بالاي اردوگاه.» گام هاي خسته دانش آموزان به حركت در مي آيد. هنوز علت حضور شان در اين وقت سال در اردوگاه علامت سؤال بزرگي است كه در ذهن اكثر آنها باقي مانده است. فاطمه دختري از سرزمين تفتيده جنوب است. از بوشهر آمده است، مي گويد: «ما اصلاً نمي دانيم كه درمجلس بايد چه كاري انجام دهيم.» نسرين نيز با لهجه اصفهاني اش مي گويد: «خانم! معلوم نيست چرا اين وقت سال ما را به اردو آورده اند!» بهشته نيز از اصفهان آمده است. وي نيز مي گويد: فقط به ما اعلام كردند كه مجلس دانش آموزي مي خواهد تشكيل شود. اينكه ما بايد چه كار كنيم هيچ اطلاعي نداريم.

* اصلاً باور نمي كرديم!
روز چهارشنبه اولين ديدار نمايندگان جوان دانش آموز انجام مي شود. آنها طي ۲ ساعت با عملكرد مجلس شوراي اسلامي، نحوه اداره مجلس، كار كميسيونها، و... آشنا مي شوند. دانش آموزان طي اين مدت تمام حركات نمايندگان مجلس را از نزديك زير ذره بين خود مي برند تا چيزي از قلم نيفتد. وقتي از مهسا كه از استان خراسان آمده است درباره مجلس شوراي اسلامي مي پرسم، مي گويد: «همه نمايندگان بي نظم بودند. آنها حتي در موقع خواندن طرح به صحبت نمايندگان ديگر توجهي نمي كردند.» عليرضا نيز يكي از دانش آموزان فعال زاهدان است وي درباره مهمترين نكته اي كه ازمجلس شوراي اسلامي نظرش را جلب كرده است مي گويد: «اول اينكه يكي از نماينده ها به مدت يك ساعت و ۳۰ دقيقه در مجلس غيبت كرده بود كه هيچ يك از نمايندگان وحتي رئيس مجلس علت غيبت وي را نفهميدند. دوم اينكه در طول مجلس دو نفر از نمايندگان كاملاً خواب بودند. مهمتر از همه وقتي طرح يا پيشنهادي توسط يكي از نمايندگان قرائت مي شد، در زمان رأي گيري بعضي از نمايندگان نمي دانستند كه به چه چيز بايد رأي بدهند و دائم مي پرسيدند چه شد؟

* نخستين فراكسيون دانش آموزي
درهاي مجلس شوراي ملي بعد از سالها سكوت براي اولين بار به روي نمايندگان دانش آموز باز مي شود. همه چيز حكايت ازتاريخ دارد. پنجره هاي عمارت سپهسالار با رنگ هاي تند خود در آفتاب ظهر مي درخشد. از پشت نرده هاي مجلس، ميدان بهارستان و مجسمه مدرس كه اشاره به سوي مجلس دارد به چشم مي خورد. با حضور هيأت رئيسه سني، مجلس تشكيل مي شود. تشكيل فراكسيون رأي اوليها در اولين ساعات مجلس نشان از ائتلاف گردهمايي مختلف دانش آموزي با هم دارد. يكي از بحث هاي زير ميزي كه درميان دانش آموزان بوجود آمده بود و منشأ آن تا پايان جلسه هيچ وقت پيدا نشد، خريد پاكت هاي حاوي رأي به مبلغ ۲۰۰۰ تومان بود كه هرگز جامه عمل به خود نديد.

* پرواز قلب هاي معصوم
روز پنجشنبه حال و هواي ديگري داشت. كاروانهاي دانش آموزان به طرف تالار حافظيه رياست جمهوري حركت مي كنند. شهر تهران درميان چشمان غريب دانش آموزان شهرستاني مانند فيلمي مي گذرد و هر لحظه بر غربت آن چشمها افزوده مي شود. اتوبوس ها يكي پس از ديگري به مجموعه كاخ نياوران مي رسند و ازمقابل موزه ملي رد مي شوند. چند نفر از توريست' هاي آسياي مركزي محو تماشاي اتوبوس حامل نمايندگان دانش آموز مي شوند و گاهي در پاسخ به ابراز احساسات دانش آموزان دستي تكان مي دهند.
در لحظه ورود دانش آموزان به تالار حافظيه فقط اين جملات به گوش مي رسد. «عجب جايي يه» همه چيز براي ورود آقاي خاتمي آماده است. وقتي قامت رئيس جمهوري بر آستانه درب ورودي تالار همراه با محافظينش نقش مي بندد، تمام مجلس به يكباره مي ايستد و با نگاههاي خود كه از شوق ديدن رئيس جمهوري تر شده است وي را به جايگاهش بدرقه مي كند. بعد از صحبت هاي رئيس جمهوري و علي رغم تذكرات رئيس مجلس مبني بر دست نزدن و يا صلوات، خود هيأت رئيسه براي آقاي خاتمي دست مي زند اما بعد از لحظاتي تذكر مي دهند كه اين اقدام بر خلاف آيين نامه داخلي مجلس است! در لحظه خروج آقاي خاتمي از تالار، دانش آموزان از رئيس جمهوري امضا مي خواهند. با خروج آقاي خاتمي به محوطه خارجي تالار، درهاي شيشه اي به روي نمايندگان بسته مي شود. چهره هاي به شيشه چسبيده نماينده هاي دانش آموزي، تصاوير زيبا و گاه خنده داري را بوجود آورده است.هر از چند گاهي صداي يكي از مسؤولان به گوش مي رسد كه: بچه ها وقت نداريم. صداي يكي ازمربيان پرورشي با دهان پر به گوش مي رسد:« آقا قربون دستت تا بچه ها نيامده اند يك شربت ديگه به من بده.» بعد از سخنراني مقام معظم رهبري، صداي گريه شوق مانند سمفوني بلند مي شود. درگوشه و كنار حسينيه دانش آموزان درحالي كه سرخود را بر روي زانوان خود قرار داده اند و آرام گريه مي كنند ديده مي شود. يكي از آنها پيش مي رود و چفيه رهبر را به عنوان هديه مي گيرد.

* مجلس تحت الشعاع فوتبال:
عصر پنجشنبه طوماري با امضاء ۶۰ نماينده جوان به دست رئيس مجلس مي رسد مبني بر اينكه روز جمعه با فشرده شدن برنامه، امكان ديدن فوتبال براي آنها فراهم شود. همه يكصدا از رئيس مجلس مي خواهند كه حتي در صورت لزوم برنامه عصر جمعه حذف شود تا آنها به استاديوم بروند!

* اين كه از من بهتر است
صبح جمعه نمايندگان در محل مجلس ملي حضور مي يابند تا با وزير آموزش وپرورش ديدار داشته باشند. سيل امضا گرفتن نمايندگان دانش آموزي، وزير را در بر مي گيرد! بعد از نماز جمعه، مجلس دانش آموزي ميزبان رئيس مجلس شوراي اسلامي است. ورود دانش آموزان به صحن مجلس آدم را ياد كلاس هاي مدرسه مي اندازد. هر يك با تلاش سعي مي كنند بهترين جا را براي خود پيدا كنند. طبق معمول رئيس مجلس دانش آموزي، شروع به كار مجلس را اعلام مي كند.
شيوه صحبت وي و مكث هايي كه نشان از فكر كردن بر روي تك تك كلمات دارد، آدم را به ياد يكي از رؤساي مجلس دردوره هاي قبل مي اندازد. تسلط او در اداره مجلس و تذكرات آئين نامه اي وي به نمايندگان به گونه اي است كه رئيس مجلس شوراي اسلامي به يكي از معاونين وزير درگوشي مي گويد: «اين جوان بهتراز من مجلس را اداره مي كند!» ساعت ۶ بعد از ظهر است و همه در صحن علني مجلس ملي حضور دارند. همه كه نه.تعدادي از مسؤولان آموزش وپرورش در يكي از اتاقهاي طبقه پائين با فراغ بال فوتبال تماشا مي كنند. با گل دقيقه ۳۳ واحدي نيكبخت، خبر اين پيروزي به بعضي از مسؤولان مي رسد. در انتهاي صحبت هاي آقاي كروبي نامه اي به رئيس مجلس دانش آموزي داده مي شود مبني بر اينكه ايران يك ـ تايلند صفر، آقاي پاك شير نتيجه را اعلام فرمائيد!
پاك شير متعجب از اين نامه ترجيح مي دهد كه آن را بين كاغذهاي خود پنهان كند بعد از صحبتهاي حجت الاسلام كروبي يكي از مسؤولين بلافاصله به پشت تريبون مجلس مي رود و نتيجه را اعلام مي كند. فرياد شادي و دست زدن فضاي مجلس را پر مي كند. علي رغم تذكرات ديشب رئيس و نائب رئيس مجلس مبني بر اينكه امضا گرفتن خارج از شأن نمايندگان است، باز كساني هستند كه طالب امضاي رئيس مجلس شوراي اسلامي هستند. پاك شير بشدت از اين كار نمايندگان عصباني است و با لهجه شيرازي خود به سينا نبئي نائب رئيس مجلس مي گويد: «آخه كاكو! من چقدر به اينها بگويم اين كار خارج از شأن نمايندگي است.»!
افسانه استاد عبادي

قربونش برم با نور سبز به خوابم مي آد
دير شده بود. تا روزنامه هم فاصله زيادي بود، اما رفتم به سمت دكه روزنامه فروشي. هيچ وقت حريف خودم نمي شوم كه تحمل كنم تا به تحريريه برسم و آنجا تيتر هر روزنامه اي كه دوست دارم، بخوانم. اين مرض مشترك همه روزنامه نگاران جهان است! چشمانم غرق در تيتر روزنامه ها بود و گوشهايم كنجكاو از صدايي كه از دريچه دكه مي آمد و قطع نمي شد:
ـ «خانم اون مجله قديميه... آقا روزنامه را مچاله نكن... بچه جون چي برداشتي... ورزشي مي شه شصت تومن... بيا اينم باقي پولت... اگه خواستي باقي پولتوشكلات بدم...»
نگاهم از روي تيترروزنامه ها به سمت دريچه دكه مي چرخد. صورت ريزنقش پيرمردي با موهاي سفيد در قاب دريچه است. روزنامه را بر مي دارم و از كيفم پول كه مي شنوم: «خانم ايران مي شود شصت تومان.»
دستم را كه با اسكناس صدتوماني به سمتش دراز كرده ام، ميان راه خشك مي شود. يكه مي خورم. پيرمرد نابيناست. پس يك حس مشترك ديگرم با همه روزنامه نگاران جهان به كار مي افتد؛ كنجكاوي. بي اختيار مي گويم: «سلام آقا».
• سلام خانم... مي شه شصت تومان.
•• مي دونم، ولي چطور شما قبل از اينكه من حرف بزنم، فهميدي زنم؟
• درسته كه چشم ندارم، ولي حس كه دارم. مردها يكجور روزنامه بر مي دارند، خانمها جور ديگر. معمولاً آقايان روزنامه را از زير بر مي دارند و محكم تر مي كشند.
•• من خبرنگار روزنامه ويژه نابينايان هستم، مي خواستم...
• پس شما هم از خود مايي. اگه عصاي سفيدت به پاي دكه مي خورد، مي فهميدم مادرزاد هستي.
•• نه! من نابينا نيستم، فقط خبرنگار روزنامه ايران سپيدم.
• بله اسمشو شنيدم.
•• چند سال داري پدرجان. راستي اسمت چيه و چي شد كه روزنامه فروشي را انتخاب كردي.
• ۷۰ سال دارم. اسمم رحمته. اين شغلم من انتخاب نكردم. از بيكاري بي زار بودم. پسرم، محمد پيگيري كرد تا دكه به اسم او دادند. اما از وقتي رفت دانشگاه، ديگه خودم تنهايي اينجارو مي گردونم.
•• چرا بخاطر محمد، چرا خودت نه؟
• واسه اينكه به نابينا مجوز دكه روزنامه فروشي نمي دهند.
•• حالا از كجا فهميدي من روزنامه ايران برداشتم؟
مي خندد و انگشتانش را نشانم مي دهد و مي گويد: «اين پنج انگشت مرا مي بيني؟ سر هر كدوم نخ بسته ام. نخها را هم به سر تكه سنگي كه روي روزنامه هاست. هر روزنامه اي كه بردارند، توسط يكي از انگشتانم حس مي كنم. آن وقت مي فهمم چه روزنامه اي را برداشته اند.
• مجله ها چي؟
•• مجله ها را هم به ترتيب از راست به چپ چيده ام. قيمت همه را هم مي دانم.
و بعد شروع مي كند به نام بردن از مجله به ترتيب و همه را درست مي گويد.
• چطوري رنگها را تشخيص مي دهي؟
•• كاري نداره باباجون! همانطور كه شما تشخيص مي دهيد. مثلاً رنگ سبز مثل خواب امام رضا قربونش برم كه هميشه با نور سبز توي خوابم مي آد. سياه هم مثل موهاي نوه ام نرم و حلقه اي است.
وقت خداحافظي مي خواهد تيتر يكي از روزنامه ها را برايش بخوانم. تيتر اول را مي داند. تيتر كوچكتر را مي خوانم: «روزنامه همبستگي توقيف شد.»
آقا رحمت با دست ديگرش نخ يكي از انگشتها را لمس مي كند و مي گويد: «پس توقيف شد. ديگه نبايد منتظر آمدنش باشم.»
نخ را باز مي كند. هنوز چند نخ ديگه به دستانش گره خورده است. هنوز مي تواند اميدوار باشد كه امشب هم مثل هر شب ديگر دست خالي به خانه نمي رود. يادم نرود كه اين گفت و گوي اتفاقي وقتي انجام شد كه خبر توقيف روزنامه فوق اعلام شد.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |