|
يادداشتهاي پراكنده از زندگي يك نابينا:
يك دقيقه در سال نابينا شويد... بخاطر ما!
* مادر:
... هنوز نمي دانم نابينايي يعني چه؟ فكر مي كنم مادرم يعني همان حجم قابل لمس و پدرم يعني صداي بلند. گلها را با سرانگشتانم مي بينم. چقدرنرم و لطيفند. خورشيد رابا گرمايش حس مي كنم و شب رابا صداي جيرجيركهاي باغچه بزرگ خانه در آغوش مي گيرم. هيچ گله يي ندارم. فقط مي خواهم بدانم كه آيا مادرم هم مرا با انگشتانش مي بيند؟ خدايا تو چه شكلي هستي؟ چرا اين دنيا را سياه آفريده اي. همه چيز يك رنگ است؟ آيا مادرم هم سياه است؟ مادر... مادر... مادرم مرا در آغوش خود مي گيرد. من خدا را در بغل مادرم مي بينم.
* عصاي سفيد:
... براي نخستين بار با عصايم به بيرون از خانه مي روم. به دنيايي كه حس مي كنم با قدرت تمام مرابه درون خود مي كشد. مي گويند عصايم سفيد است. حالا ديگر مي دانم كه سفيد يعني عصا.وقتي به زمين مي خورد صداي يكنواختي دارد. اين عصا ساليان سال بايد چشم من باشد. وقتي با عصايم از خانه بيرون رفتم. حس كردم نگاههاي مردم جور ديگري است. نفسهايشان بوي ترحم دارد. هوا واقعاً مسموم بود. من آن هوا را دوست نداشتم...
* دانشگاه:
... با چه بدبختي امتحان دادم فكر كنم رتبه خوبي بياورم. مي خواهم وارد دنياي ديگري بشوم. شايد در آينده براي خود كسي شدم. آنجا نگاههاي مسموم بيشتر است. خدايا با نگاههاي بد چه كنم؟!... حس مي كنم دارم عاشق مي شوم. آن صداي ملكوتي بدجوري بر آسمان دلم نشسته است. اين خانم بيشتر از بقيه دانشجوها مرا درك مي كند.
* ازدواج:
... فاطمه جان شب ازدواجمان را هيچ وقت فراموش نمي كنم. فاطمه جان اين تنها هديه يي است كه هر سال از من مي گيري. يك تكه كاغذ با نقطه هاي سفيد. نخستين بار تعبيرقشنگي به كار بردي. يادت هست؟ گفتي خط بريل بر روي كاغذ مثل دانه هاي مرواريدي مي ماند كه بر صفحه كاغذ پخش شده است. نرم و غلتان. چند شب پيش حس كردم داري گريه مي كني. بند دلم پاره شد و سياهي جلوي چشمانم سياه تر. حس كردم در يك خلأ بزرگي به اين طرف و آن طرف مي روم... فاطمه جان اشكهايت تمام وجودم را آب كرد. وقتي خوب گوش كردم، فهميدم كه برايم دعا مي كني... مي خواهم بگويم كه با تمام وجودم تو را ديدم. اميد دارم به صبح كه اين نامه را بالاي سرت مي بيني آن را بخواني.
* تولد نخستين فرزند:
دوست دارم فرياد بكشم. كاش آنقدر پول داشتم كه تمام بيمارستان را شيريني مي دادم. خدايا شكرت كه بچه ام سالم است. دكترها مي گفتند كه پسرم مي تواند ببيند. دعايم مستجاب شد۵.تا كبوتر نذر حرم امام رضا كردم. يا ضامن آهو... بميرم براي آهوان بي جفت... ترس عجيبي تمام وجودم را فراگرفته است. نمي دانم وقتي پسرم فهميد من نابينا هستم چه احساسي پيدا مي كند؟ نكند افسرده شود؟ خدايا كمكم كن...
* تهيه مسكن:
خانه به دوشي هم عالمي دارد. پنجمين بنگاهي است كه سر زده ام. ديگر خسته شده ام. پاهايم تاول زده اند. هنوز حرف صاحبخانه اي كه امروز صبح خانه اش را ديديم در گوشم تكرار مي شود: «من حال ندارم كه از يك نابينا مراقبت كنم؟» خنده ام گرفته بود. بيچاره حتماً خودش را در مقابل وجدانش مسؤول مي دانست. به اين فكر مي كنم كه اگر فقط چند ساعت همه مردم يكدفعه نابينا مي شدند آيا باز نسبت به اين مسأله بي تفاوت بودند.
* انتخابات :
دكتراي علوم سياسي داشتن كم حرفي نيست. دو روز است كه از مقابل وزارت كشور مي گذرم. صف ثبت نام كنندگان رياست جمهوري هرروز درازتر مي شود. اين همه آدم براي پست رياست جمهوري ؟! حتماً آنها براي خود برنامه هايي دارند و تاحال در ذهنشان تشكيل كابينه داده اند. اگر همه اين افراد فرصت اين را داشته باشند كه فقط يك روز بر صندلي رياست جمهوري تكيه بزنند چه مي شود؟ در ذهنم افتاده است كه من هم مثل نابينايان كشورهاي ديگر كه به مقامهاي بالاي دولتي مي رسند ، براي پست رياست جمهوري ثبت نام كنم. تمام مداركم را همراهم آورده ام. بايد كابينه ام را درست انتخاب كنم. نمي توانم تمام كابينه ام را از ميان نابينايان انتخاب كنم. چون دراين صورت بايد يك كابينه ۶۰نفره داشته باشم. عصايم كه به پله هاي وزارت كشور مي خورد، سربازي جلوي رويم را مي گيرد. مي خواهد محترمانه با من برخورد كند مي گويد: «ببخشيد آقا كجا تشريف مي بريد؟» من هم با كمال ادب كه لازمه يك رييس جمهوري است ! به او مي گويم: «مي خواهم براي رياست جمهوري ثبت نام كنم». وقتي به سالن اصلي مي رسيم، يكباره همه كانديداهاي رياست جمهوري كه در راهروي وزارت كشور با آب وتاب از دوره ۴ساله خود حرف مي زدند، ساكت مي شوند. صداي به زمين خوردن عصايم مانند سمفوني نهم بتهوون تمام وزارتخانه را دربرمي گيرد.
* رأي دادن:
… در كانديداتوري رياست جمهوري رد صلاحيت شدم. بايد ناراحت مي شدم. كلي برنامه ريخته بودم. اما وقتي فهميدم كسي دربين كانديداها وجود دارد كه مي تواند ايراني براي همه ايرانيان بسازد، خيالم راحت است .
* فوتبال :
وقتي با نيما پسرم مي نشينم فوتبال تماشا كنم، دل تو دلم نيست. با توضيحات پسرم فهميده ام كه مهدوي كيا در سمت راست است و با سرعت خودش توفان به پا مي كند. علي دائي قدرتي جادويي درسرش دارد. علي كريمي تكنيك دارد. هروقت كه بازي شروع مي شود نيما تسبيح مرا مي آورد و با زبان شيرينش مي گويد: «بابا دعا كن حتماً ايران ببرد» .خدايا خودت بچه ها را در بازي با بحرين كمك كن … زنده باد ايران!... زنده باد عصاي سفيدمن!
افسانه قانع
|