از پشت پنجره آنها را مي بينم كه بوق زنان دور شهر مي گردند. موتورسوارها جلوتر از بقيه هستند انگار كسي را اسكورت مي كنند. يا شايد كاروان عروس است و عروس مي برند! نه! قضيه بالاتر از اين حرفهاست. خدا را شكر همه خوشحالند. مي خواهم به دوست ورزشي نويسم زنگ بزنم و تبريك بگويم. اما او پيش دستي مي كند:
ـ شهر بهم ريخته! اگر حالشو داري پاشو بيا! كاغذ و قلمت رو هم بيار! تا دلت بخواد اينجا سوژه است!
و چه سوژه هاي! يكي از يكي ناب تر! حسرت دوربين نداشتن تمام وجودت را گرفته است. ترافيك آنقدر سنگين است كه مجبوري پياده بروي. صدا، صداي بوق است و كرنا و فرياد. جمعيت پايكوبان «چارچرخه» هاي تكنولوژي را دوره كرده اند و دست افشاني مي كنند. حق دارند. بگذار تا خود صبح شاد باشند و برقصند. سالهاست كه حسرت «خنديدن» شان، پشت تعصبات يخ بسته بعضي ها ماسيده است.
سالهاست كه انجماد سليقه هاي شخصي تاروپوددل شان را بافته و بر لبهايشان قفل ماتم بسته است.. سالهاست كه شادبودن و خنديدن حتي بخاطر خلق عظيم ترين حماسه هاي تاريخي به زعم بعضي ها جرم است و كفران نعمت. حالا آنها به هر بهانه اي «عقده هاي قطبي» شان را آب مي كنند مي كوبند و به هم مي ريزند و مي خندند تا رها شوند از تمام دغدغه هاي «پينه» بستشان…
صداي وحشتناك شيپوري رشته افكارم را پاره مي كند و آنها روي آسفالت خيابان پخش مي شوند. كمي جلوتر پيرزني پشت فرمان مبهوت مانده و فرورفته، ميخكوب وحشت از اين جماعت است. كجا رفته است؟ شايد به روزگاري كه هنوز مي توانسته از ته دل قهقهه بزند مثل اين دختركان و پسران رها شده از منطق خشك جديت! جلوتر كه مي روي جوانهاي ناآرام سقف اتومبيلي كه ديگر باطري اش جاني براي بوق زدن ندارد را قرق كرده اند. دادگاه و محكمه لازم نيست. حكم نخوانده اجرا شده است. جرم «بوق» نزدن است. مجرم نيز «فولكس واگن» زهواردرفته اي كه عمرش از عمر صاحبش بيشتر است. صاحبش از ترس فراركرده است.
از بعضي محله ها خبرهاي تلخي به گوشت مي رسد. رود زلال شادي، آنجاها گل آلوده است به عقده هاي لجن گرفته سالها تحقير و واخوردگي! اين دمل ده ساله و بيست ساله و هزارساله دهان باز كرده است و همه چركهاي نداشتن ها و كمبودها و حسادتها و بغض هايش فوران مي كند:
ـ به من چه كه شايد زني در اين محل آبستن باشد؟!. به من چه كه شايد پشت يكي از آن هزار پنجره نوراني كه در تمام كودكي ام و جواني حسرت داشتن حتي يك كدام از آنها را داشته ام، پيرمردي با كوچكترين هيجاني جان به لب شود… به من چه؟! به من چه كه پشت آن كركره خاموش و تاريك پيرزني در حالت نزع است. (و هرگز نفهميد كه چطور آن همه سنگ را به اتفاق همدستانش به شيشه ها پرتاب كرده است)
جوان ساده دل روستايي، كه چند روزي از استخدامش با عنوان نگهبان بانك نمي گذرد، تازه پلك هايش سنگين شده بود كه صداي فروريختن شيشه ها، عقربه ها را ميخكوب كرد. بوق بي امان «آژير» بانك مثل موريانه مغزش را مي خورد:
ـ پس بالاخره آمريكا حمله كرد! (با خودش مي گفت)
اما اشتباه مي كند و براي چند ثانيه اي از اشتباهش خوشحال مي شود. نه اين بار حقارتهاي تارعنكبوت بسته است كه زمان را متوقف كرده است. اوباش هاي ندانم كار به بهانه شادي و به طمع غنيمت و ثروت، براي گاوصندوق هزار رمز قفل دندان تيز كرده بودند. چاره اي جز تقابل نمانده است. اما ديري نپاييد كه تا چشمانش را باز كرد خود را با سفيدي سقف بيمارستان تنها ديد.
جمعيت كم كم متفرق مي شوند. خيلي وقت است كه ترافيك روان شده است و البته هنوز هم صداي بوق و شيپوري شنيده مي شود. ساعت دو بعداز نيمه شب است. ميدان رفته رفته خالي مي شود. جواني كه تنها بخاطر اعتراض به آسيب آشوبگران به اتومبيلش كه مادر بدحالش را با آن مي خواست به بيمارستان ببرد، از پشت سر چاقو خورده بود را به بيمارستان برده اند و بوق آمبولانس از دوردستها، سكوت تازه حاكم شده بر شهر را مي شكند. ستاره ها از چشمك زدن به آدمها شرم دارند…
اگر نتوانيم اين موج را دو روز ديگر مهار كنيم چه؟ تازه هنوز به جام جهاني نرفته ايم! آيا پاسخ اين از خود به درآمدنهاي شرم آور چوب و چماق و گاز اشك آور است؟ تا دير نشده فكري بكنيم. اگر ان شاء الله يكشنبه شب، شب پيروزي و سرور باشد. مريض هاي زيادي هستند كه بايد به بيمارستان برسند. بيمارستانهاي زيادي هستند كه بيمارانشان با كوچكترين استرسي قالب تهي مي كنند و خانه هاي فراواني كه زنان آبستن دارند و … تا دير نشده فكري بكنيم! بخصوص براي تنگ نظريهاي آفت زا و سليقه هاي شخصي ويرانگر.
احمد جلالي فراهاني