|
نگاهي به پديده بنيادگرايي اسلامي
گفت و شنودي با دكتر حميد احمدي (استاد دانشگاه و پژوهشگر جنبشهاي اسلامي معاصر)
ناكام در ستيز با تاريخ
* روشنفكران مسلمان معتقدند بايد ميان نوگرايي ديني با بنيادگرايي يا راديكاليسم ديني تفكيك قايل شد
* منظور از بنيادگرايي ديني، اشاره به گروههايي است كه به دلايلي، با فرآيندهاي حاكم بر شرايط روز مخالفت مي كنند و با ارجاع به بنيادهاي اصلي دين خود، نوعي جامعه
ايده آل ذهني ترسيم مي كنند و وضعيت موجود را به دليل عدم تطابق با آن جامعه ايده آل به نقد مي كشند.
* گرايش به بنيادگرايي دركشورهاي سنتي تر كه تجربه حكومتهاي ديني هم نداشته اند بيشتر است از كشورهايي كه به دنياي مدرن، وارد شده اند و تجربه حكومت ديني را هم از سرگذرانده اند.
|
|
|
بنيادگرايي، از جمله ورطه هاي آزاردهنده اي است كه بر سر راه هر نوع تفكر ديني به كمين نشسته است. از عمر بنيادگرايي اسلامي ساليان درازي نمي گذرد امادر همين عمر اندك، بنيادگرايان مسلمان، به مؤلفه اي قابل اعتنا درتحولات پرشتاب سياسي و فكري مبدل شده اند. برخي از تحليلگران معتقدند كه اساساً بنيادگرايي، شكل تراژيك و مسخ شده نوگرايي ديني است.نوگرايان ديني، وقتي وجه منفي تفكرمدرن را بروجه ايجابي و مثبت آن برتري ببخشند، موضعي خصمانه نسبت به دنياي مدرن و منظري نوستالژيك نسبت به شالوده ها و بنيادها بر خواهند گزيد. امابرخي ديگر برآنند كه بنيادگرايي، عارضه و زايده اي است كه نوگرايي رابه آفت كشانده و راه را براي بلوغ و بالندگي نوانديشي سد كرده است. به هر تقدير، بنيادگرايي هرچه باشد درروزگارما به هويتي مستقل و اثرگذار تبديل شده است و درتحليلهاي فكري و سياسي نمي توان چشم برآن بست. تحولات اخير در صحنه منازعات سياسي بين الملل، يك بار ديگر نگاهها رابه سمت بنيادگرايان اسلامي معطوف كرد. به انگيزه بررسي مباني، مواضع و ادوار بنيادگرايي، گفت وگويي ترتيب يافته است با دكتر حميد احمدي، استاد دانشگاه و كارشناس جنبشهاي اسلامي معاصر. بخش نخست از اين گفت وگو، پيش روي خوانندگان محترم است.
| آقاي دكتراحمدي،واژه «بنيادگرايي» از مفاهيم رايج در ادبيات سياسي معاصر است.به عنوان مدخل بحث، در خصوص تعريف، ماهيت و تبار اين واژه، توضيح دهيد.
* سابقه كاربرد واژه بنيادگرايي به دهه هشتاد برمي گردد. اگرچه در علوم اجتماعي، همواره بحث از بنيادگرايي بوده است اما به كارگيري واژه «بنيادگرايي اسلامي» حدوداً به دهه ۸۰ ميلادي برمي گردد. منظور از بنيادگرايي ديني، اشاره به گروههايي است كه به دلايلي، با فرآيندهاي حاكم بر شرايط روز مخالفت مي كنند و با ارجاع به بنيادهاي اصلي دين خود، نوعي جامعه ايده آل ذهني ترسيم مي كنند و وضعيت موجود را به دليل عدم تطابق با آن جامعه ايده آل به نقد مي كشند. بنابراين بنيادگرايي، نگاه نوستالژيك از شرايط مدرن به شرايط اوليه و پيشين است. بنيادگرايان قصد زنده كردن بنيادهاي غيرقابل نقد و مقدس را در روزگار مدرن دارند.
| شما نفس رجوع به بنيادها و اصول را بنيادگرايي مي دانيد يا روايت و قرائت خاص و تفسير ويژه از بنيادهارا؟ به عبارت ديگر هرگونه رجوع به بنيادهامساوي است با بنيادگرايي؟ يا اينكه اگر اين رجوع، با تفسير و تلقي خاصي از بنيادها همراه شود، بنيادگرايي شكل مي گيرد؟
* قطعاً روايت و تفسير خاص از بنيادهاست كه بنيادگرايي را باعث مي شود. در واقع مي توان گفت بنيادگرايي، رجوع به بنيادها با تفسيري خاص و ويژه است كه به همراه خود، انتقال آن بنيادها به شرايط مدرن رادارد.
| پس هر نوع رجوعي به بنيادها، بنيادگرايي نيست؟
* بله. مي توان تفسير ديگري از بازگشت به گذشته و بنيادها داشت كه در عين رجوع به بنيادها، بنيادگرايي حاصل نشود. ما نوآوراني را در فرهنگ خود داشته ايم كه ضمن رجوع به فرهنگ گذشته (سلف) بنيادگرا به شمارنمي آيند. اين دسته كه مي توان آنها را «نوگرايان» خواند هم بنيادها را به رسميت مي شناسند و هم دنياي مدرن را. اما بنيادگرايان، اهل تلفيق و آشتي دادن بنيادها با دنياي مدرن نيستند بلكه مي خواهند وضعيت مدرن را كاملاً نفي كنند و وضعيت پيشين را به جاي آن بنشانند.
| بنابراين مي توان دو اردو در نظرگرفت: نوگرايان و بنيادگرايان. اين مرز، شفاف و تعيين كننده است؟
* اتفاقاً، ميان محققان، اجماع نظري در مورد اين تفكيك وجود ندارد. برخي از پژوهشگران، بنيادگرايي اسلامي را مفهومي عام و جامع مي دانند كه شامل سيدجمال، عبده و حتي اقبال و شريعتي مي شود. البته در تعريف اين پژوهشگران، مفهوم بنيادگرايي، ذاتاً مذموم نيست و اين واژه، براي ايشان به خودي خود بارمنفي ندارد. اين موضع، عمدتاً از آن محققين خارجي است. اما در داخل كشورهاي اسلامي، خود روشنفكران مسلمان معتقدند بايد ميان نوگرايي ديني با بنيادگرايي يا راديكاليسم ديني تفكيك قايل شد. به هرتقدير، ضمن آنكه اجماع منطقي درباره كاربرد واژه و مصاديق منفي بنيادگرايي وجود ندارد اما مي توان به سطوح مختلف آن اشاره كرد و گفت برخي گروهها و افراد، بنيادگراترند و برخي ديگر كمتر بنيادگرا هستند.
| با اين توضيحات، فكرمي كنيد واژه بنيادگرايي، اساساً واژه درست و دقيقي است؟ چون پذيرفتيم كه رجوع به بنيادها ذاتاً منفي نيست بلكه رجوع به قرائت خاصي از بنيادها مذموم است. از سوي ديگر در دل واژه بنيادگرايي، فقط رجوع به بنيادها نهفته است نه رجوع به قرائت مذموم از بنيادها. بنابراين مي توان گفت اين واژه، اساساً درست و دقيق نيست؟
* به همين دليل است كه بيشترمحققين اسلامي، به اين واژه انتقاد كرده اند. اما واقع مطلب اين است كه محققان زيادي هستند كه اين واژه را «بي طرفانه» و «عام» به كار مي برند. مثلاً آقاي هراير دكمجيان كه از محققين و اسلام شناسان معاصر است، اين واژه را فارغ از معناي منفي آن لحاظ كرده است. جنبشهاي اسلامي معمولاً واژه بنيادگرايي را نمي پذيرند و به جاي آن كلمه اصول گرايي اسلامي (الاصولية الاسلاميه) را به كار مي گيرند و جنبش خود را صحوة الاسلاميه يعني بيداري اسلامي مي نامند. به هر حال واژه بنيادگرايي در معناي منفي عمدتاً از ناحيه روزنامه نگاران و سياستمداران غربي به كار گرفته مي شود. ايشان به خاطر آنكه جامعه كنوني را جامعه اي عرفي و سكولار مي دانند هرگونه رجوع به دين و تفكر ديني را، رجوع به گذشته و بنيادگرايي به شمار مي آورند. اما همانطور كه گفتم، من هم قبول دارم كه اين واژه، واژه دقيقي نيست و غرض ورزيهاي سياسي در كاربرد آن، معمولاً دخيل است.
| از بحثهاي زباني خارج شويم. آقاي دكتر شما فكرمي كنيد جذابيت تفكر بنيادگرايانه درميان كشورهاي اسلامي بخاطر چيست؟ در حال حاضر كشورهاي زيادي از ممالك اسلامي هستند كه جريانات بنيادگرا در آنها مورد استقبال واقع شده اند. شمال آفريقا، جنوب خليج فارس، شبه قاره، كشمير و آسياي مركزي و حتي در كشور خود ما اين تمايل و استقبال به بنيادگرايي كمابيش وجود دارد. به نظر شما در دوران مدرن با اين همه ابزارهاي تبليغي و آموزشي مدرنيته، چرا بنيادگرايي همچنان جذاب و پرطرفدار است؟
* بي شك بخشي از اين جذابيت، انگيزه و ماهيت ديني دارد. شعار بازگشت به دين اصيل هميشه در بين مؤمنان يك دين جذبه داشته است و جوامع اسلامي به دليل هويت ديني خود، همواره به نهضتهاي ديني روي خوش نشان داده اند. از جهت ديگر بايد به دشواريها و مشكلات جوامع اسلامي در روند توسعه و نوسازي و احياناً ناكامي در اين مسير اشاره كرد. جوامع اسلامي، معمولاً ناكاميهاي خود را به پاي الگوهاي سياسي غيرديني مثل ناسيوناليسم، سكولاريسم، جريان چپ و... مي نويسند و لذا بنيادگرايي را راه حل و درمان اين ناكامي ها مي پندارند. برخي معضلات اجتماعي نظير فساد اخلاقي، فحشا، نابسامانيهاي رفتاري و... را هم بايد در اين زمينه، قابل توجه دانست. بنابراين جوامع اسلامي هم به دليل ماهيت ديني خود و هم به دليل مشكلات اجتماعي و سياسي ناشي از الگوهاي حكومت غيرديني، بطور خودكار به سوي رهيافت ديگري كه ادعا مي كند عميقاً ديني است متمايل مي شوند. به نظرمي رسد در پس ذهن اين جوامع اين فرضيه نهفته است كه اگر آلترنايتو اسلامي به جاي نيروهاي چپ يا ناسيوناليستي يا سكولاريستي حاكم شود، معضلات سياسي و اجتماعي هم حل خواهد شد. تبلور اين خواست در شعار جمعيت اخوان المسلمين است كه مي گفتند: «الاسلام هوالحل»؛ يعني اسلام، راه حل همه مشكلات اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي است. اينگونه است كه يك نمونه آرماني از حكومت ديني مي سازند كه طبيعتاً جاذبه زيادي براي همگان دارد.
| البته به نظر مي رسد كه اين جاذبه و تمايل در تمام كشورهاي مسلمان به يكسان نيست.
* درست است. من فكر مي كنم جاذبه بنيادگرايي در كشورهايي كه تجربه حكومت ديني دارند بمراتب كمتر است. چون ممكن است اين حكومتهاي ديني هم به دليل مشكلات ساختاري خود، همچنان درگير مناقشات تئوريك و معضلات عملي ـ عيني شده باشند و لذا اين فكر در مردم پديد آيد كه اين مشكلات لزوماً به نوع حكومت ربطي ندارد و به مشكلات ساختاري، فرهنگ، اقتصاد و حتي جغرافيا برمي گردد. بنابراين گرايش به بنيادگرايي دركشورهاي سنتي تر كه تجربه حكومتهاي ديني هم نداشته اند بيشتر است از كشورهايي كه به دنياي مدرن، وارد شده اند و تجربه حكومت ديني هم را از سر گذرانده اند. اينگونه است كه مي بينيد در كشورهايي مثل مالزي، مصر، تركيه تمايل عمومي به بنيادگرايي كمتر است و اسلام خواهي، بيشتر وجهه نوگرايانه دارد. به هر حال من معتقدم، اين جاذبه نوستالژيك، در ميان مسلمانان، پايگاه جدي دارد و به تناسب تجربه اي كه كشورها از حكومت ديني دارند، فراز و نشيب كم و زيادي پيدا مي كند.
ادامه دارد
|