اكنون شايد ورود نيروهاي مسعود به شهرهاي گرفتار آمده در سيطره طالبان، اندكي اندوه فراق او را كه بر شانه هاي پنجشير سنگيني مي كند، التيام بخشد.
عكس هاي رضا دقتي كه سالهاي متمادي را در كنار مسعود سپري كرده است در صفحه بين الملل به نظاره بنشينيد.
• نامه به يك دوست
آن شب كه پنجشير، در فراق احمدشاه مسعود، عاشقانه زير باران گريه كرد، نگاههاي نااميد دوستداران او، شايد نمي توانستند باور كنند، كمتر از ۲ ماه بعد، ياران «شيردره پنجشير» درحالي كه تصاوير مسعود را در دست دارند وارد شهرهايي مي شوند كه عشق و انسانيت در آنها زنده به گور
شده است.
اما اكنون كه شايد قرار است، عشق در آن سامان بشكفد، بي مناسبت نديديم، ياد احمدشاه مسعود، كه نام او تا بلنداي ابديت در تاريخ افغانستان ماندگار خواهد بود راگرامي بداريم.
… و تصاويري كه دوست قديمي مسعود، از تنهايي ها، راز و نيازها و همراهي با يارانش به ثبت رسانده است؛ شايد هرچند اندك، يادماني ارزشمند باشد.
رضا دقتي، سالها در كنار مسعود بود. باهم قول و قرارهايي گذاشته بودند، براي ساختن ويرانه هاي افغانستان اين تصاوير كار اوست و نامه هايي كه در اوج اندوه، براي دوستي نگاشته شد كه ديگر توفيق ديدار او رفيق نخواهد شد.
لازم است از جمشيد بايرامي هم كه اين مجموعه را به دستمان رساند تشكر كنيم.
سالها يكي پس از ديگري مي گذرد: ،۱۹۹۰ ،۱۹۹۱ ،۱۹۹۲ ۲۰۰۰ و .۲۰۰۱ خاطرات نيز، همچنين روزها و هفته هايي را كه باهم و در كنار هم بوديم و همه برنامه هاي مشتركي كه باهم داشتيم.
افغانستان در سال ۱۹۹۰ از تصرف روس ها آزاد شد. سازمان ملل متحد مأموريتي براي يافتن راهي براي رساندن آذوقه و گندم به مردم فقير و بي بضاعت مناطق شمالي افغانستان به من محول كرد. بدون شك هردوي ما نسبت به كاري كه مي كرديم و به خاطر زخم ها و جنگ هايي كه شاهدش بوديم و عمري كه از ما گذشته بود باتجربه تر شده بوديم. من از تو پرسيدم: اكنون كه افغانستان از تصرف روس ها آزاد شده، برنامه ات چيست؟ و تو به من گفتي: در تدارك برگزاري انتخاباتي هستم كه كشور در اختيار خود مردم باشد و سپس از تحصيلات خويش به عنوان مهندس راه و ساختمان در بازسازي كشور كوشش خواهم كرد ومن نيز چون معماري خوانده بودم به توگفتم: در اين راه با تو همراه خواهم بود. اما تخالف قومي و فكري مردم افغانستان و همچنين منافع متضاد كشورهاي پاكستان، ايران، عربستان سعودي و آمريكا مجبورت كردند كه تن به جنگ داخلي بدهي، هرچند كه مبارزه و هدف تو آزادي مردم وكشور افغانستان بود ولي ديگران براي تصاحب قدرت مي جنگيدند، تو شهر مهمي را در اختيار داشتي و فقط مي خواستي عقايد و برنامه هايت را كه حاكي از انسانيت بود اجرا كني. هرمنطقه اي كه در تسخير تو بود، فردي را برگزيدي تا آن منطقه را در جهت منافع مردم اداره كند. كساني را كه توانايي جنگ نداشتند، مسؤوليت هاي اداري، مالي و ارتباطات را بر عهده شان گذاشتي و همه كساني كه تحصيل كرده بودند به آموزش كودكان از جمله دختران و پسران پرداختند.
|
|
|
پس از ۹ ماه اقامت من در افغانستان وقتي كه مي خواستيم از يكديگر جدا شويم به توگفتم: اميدوارم كه به زودي يكديگر را در كابل يا تهران ملاقات كنيم و تو پاسخ دادي: تهران را قول نمي دهم اما تو را به كابل خواهم برد و من گفتم: بر قولي كه دادي متعهد باش.
در سال ۱۹۹۲ هردوي ما درون تانكي به سمت كابل در حركت بوديم. زمان بسيار مهمي براي همكاري و همياري ما بود ومن همچنان فعاليت خستگي ناپذير تو را مي ديدم و پيگيري تو را نسبت به مسائل جهان، اخبار و مناسبات سياسي و جنگهاي مختلف دنيا حس مي كردم. دوست داشتي بداني و براي همين هميشه در حال سؤال كردن بودي، از رواندا، از آفريقاي جنوبي، از نيكاراگوئه، از چين و…
در اين ۱۶ سال گذشته تلاش كردم تا بتوانم نظرات تو را به عنوان يك آزاديخواه به جهان بشناسانم. در اين ۱۶ سال گذشته در يك كشاكش دروني پيچيده اي ميان افغانستان و جهان غرب، ميان افكار انساني تو و ديگر مسائل دنيا، خيره بودم.
در برابر خلأيي كه ازمرگ وحشتناك تو برايم ايجاد شده، هرچند هنوز هم برايم ناباورانه است. لحظه به لحظه تصاوير گذشته وحال در برابر ديدگانم مرور مي شوند، همچون پيامبري به هريك از اعمال خويش ايمان داشتي ولي خسته از تنهايي و اين تنهايي را كه غربيها و همسايگانت پيش پاي تو نهادند، تن به جنگي دادي كه از آن بيزار بودي ولي همچنان به مبارزه خويش ادامه مي دادي. يادت هست كه در زمستان گذشته در يكي از روستاهاي پنجشير به من گفتي: اين بسته ها را كه مي بيني پر است از كتاب، وقتي كه جنگ به پايان برسد، همه را يكي پس از ديگري خاكشان را خواهم روبيد و با ولعي خاص خواهم خواند و وقت خويش را وقف تدريس در مدارس روستاهاي كوههاي پنجشير خواهم كرد.
فرزندان اين روستاها هرگز مسعود را به عنوان يك آموزگار نخواهند شناخت ولي راه تو، آرمان تو و زندگي تو، آموزگار بشريت خواهد بود.
دوست من، تو را از دست دادم، اما با ياد تو به راه صلح و آزادي انسانها ادامه خواهم داد.
• مسعود، بزرگمردي از تبار ابومسلم خراساني
در كشاكش حمله و تعقيب و گريز روس ها در اواخر فروردين ۱۳۶۴ در ميان برف و كولاك و راه صعب العبور و دشوار كوههاي «نورستان» به سمت «پنجشير» در حركت بودم و تلاش مي كردم تا شايد به ديدار مبارزي افغان نايل شوم كه صد هزار سرباز روس كمر به قتل او بسته بودند، مسعود.
۲۹ ارديبهشت ،۱۳۶۴ صبح خيلي زود از خواب برخاستم و براي اولين بار او را ديدم، لحظه اول ديدار، شخصيتهاي «چه گوارا» و «باب مارلي» برايم تداعي شد، ابهت يك پيغمبر را داشت و از گرماي يك انسان عادي برخوردار بود. نزديك كه شديم مرا در آغوش كشيد و بوسيد و سپس گفت: مي دانم كه براي رسيدن به اينجا راه بسيار سختي را پيمودي و از اينكه در انتظار ماندي عذرمي خواهم.
زيردرختي، كنار رودخانه اي نشستيم تا سخن بگوييم، همينطور كه نگاهش به رودخانه بود، سؤال هاي دقيقي در مورد سفرها و تجربه هاي من مي كرد. انسان بسيار باهوش ولي در عين حال ساده و صادق جلوه مي كرد با پرسش هاي عاقلانه و ژرف خويش درمورد بيشتر مسائل جهان به عمق بينش او پي بردم. يك بازي شطرنج به عنوان كادو، به او هديه كردم، برقي در چشمانش مشاهده شد و خنده كنان گفت: حريف خوبي هستي؟ و من نيز پاسخ او را با همان لحني كه او سؤال كرده بود، شعري از فردوسي خواندم. «بيار آنچه داري ز مردي و زور ـ چوفردا برآيد بلند آفتاب ـ من وگرز و ميدان و افراسياب» لذا از من درخواست كرد باهم بازي كنيم و از همان لحظه دوستي بي آلايش ما آغاز شد، با اينكه تمام اطرافيان و يارانش تعجب كرده بودند ولي من به عنوان يكي از ياران نزديكش پذيرفته شده بودم. روزها را باهم زندگي مي كرديم و من همه رفتار او را مي ديدم، شاهد برنامه ريزيهاي او در حمله يا مقاومت بودم وانسانيت او را در چگونه اداره كردن آن شهر با همه وجودم حس مي كردم. مردم را دوست مي داشت و مردم نيز از صميم قلب او را دوست مي داشتند. همه حرفهاي مردم را گوش مي كرد و تك تك نكات جزئي را هم به خاطر مي سپرد. همواره در تمام مسائلي كه در جامعه اتفاق مي افتاد حضوري فعال داشت و در همه مناسبات شركت مي كرد، اما از اينكه همه مديريت جامعه به عهده خودش باشد پرهيز مي كرد و مسؤوليت ها را تقسيم مي كرد.
يك روز به مردي كه پسرش متهم به جاسوسي بود و نزد او آمده و از پسرش دفاع مي كرد گفت: «آزادي را فقط با حقيقت مي شود به دست آورد و من به عنوان يك رهبر به چه اجازه اي مي توانم تصميم به بي گناهي او بگيرم درحالي كه اينجا قاضي هست.» شبها، در اتاقي بانور كم سوي چراغ فانوس تا به اتمام رسيدن انرژي هايمان صحبت مي كرديم، عاشق مولانا و حافظ بود و همچنين فردوسي و سعدي و بيدل و اشعار آنان را با شيفتگي خاصي زمزمه مي كرد، تا اينكه از خستگي خوابمان مي برد.
مسعود، مرد ادبيات، مرد هميشه در صحنه و كسي كه همواره و صادقانه، دانسته ها و خوانده هايش را باور داشت وفارغ التحصيل دانشكده فني دانشگاه كابل در رشته مهندسي راه و ساختمان بود.
او معتقد بود، براي اينكه يك كار چريكي درست انجام شود بايد همه كارها بين همه مردم تقسيم شود و هركسي به نوعي بايد مسؤوليتي داشته باشد.
با اينكه اصرار به ماندن من مي كرد و باتوجه به علاقه اي كه حس مي كردم بازهم در كنار او بمانم، اما وقت رفتن فرارسيده بود. ولي انساني به تمام معنا دوست من شده بود.
رضا دقتي ـ پاريس ـ شهريور ۱۳۸۰