* مسلماً نه هانتينگتون و نه لوئيز فرصت ندارند پويايي دروني وتكثر هر تمدن را بررسي كنند.
* آنهايي كه از غرب نفرت دارند و آن را غارت مي كنند وبه نابودي مي كشند، جنگ جويان خودجوش از نطق هاي چرچيلي استفاده نابجا و غير مقتضي مي كنند.
* آيا هانتينگتون پژوهشي آماري در مورد نظرات ۱۰۰نفر از اهالي اندونزي، ۲۰۰۰نفر از اهالي مراكش، ۵۰۰نفر از اهالي مصر و ۵۰نفر از اهالي بوسني انجام داده است؟
مقاله ساموئل هانتينگتون «برخورد تمدنها» در شماره تابستان۱۹۹۳ نشريه «روابط خارجه» چاپ شد و بلافاصله توجه و عكس العمل فوق العاده اي را به خود جلب كرد.
استدلال هانتيگتون در قالبي ضرورتاً گسترده، جسورانه و حتي رؤيايي مطرح مي شد، زيرا كه هدف مقاله آن بود كه براي آمريكايي ها نظر جديدي درباره «دوره اي نو» در سياست جهاني بعد از پايان جنگ سرد مطرح كند.
كاملاً واضح بود كه او رقباي خود را در سطح سياستگذاري، در نظر دارد: نظريه پردازاني همچون فرانسيس نوكوياما ونظرات «پايان تاريخ» او و همچنين گروههاي بسياري كه شروع جهاني شدن، قومي شدن و از هم گسستگي دولت را جشن گرفته بودند.
اما آنها، بنا به برداشت هانتينگتون، تنها وجوهي از اين دوران جديد را درك كرده بودند وحالا هانتينگتون آماده بود تا «وجه حياتي و در واقع مركزي» سياست جهاني را در سالهاي آينده اعلام كند. او بي آنكه ترديد به خود راه دهد با تأكيد گفت: «فرضيه من اين است كه علت اصلي درگيري در اين دنياي جديد اساساً ايدئولوژيك يا اساساً اقتصادي نخواهد بود. بلكه اختلافات بزرگ ميان انسانها وعلت مهم درگيري، فرهنگي خواهد بود. دولت ـ ملت ها همچنان درمقام مقتدرترين بازيگران صحنه هاي جهاني خواهند بود. اما در سطح سياست جهاني درگيريهاي اصلي بين ملتها و گروههايي كه به تمدنهاي مختلف تعلق دارند روي خواهد داد. برخورد تمدنها حاكم بر سياست جهاني خواهد بود. خطوط گسل ميان تمدنها، خطوط جنگ آينده است.در صفحات بعدي، استدلال عمده هانتينگتون به تصور گنگي تكيه دارد از آنچه او «هويت تمدن» و «تعامل هاي ميان هفت يا هشت تمدن اصلي » مي نامد، كه از اين ميان درگيري بين دوتمدن اسلام و غرب بيشتر موردتوجه اوست.
هانتينگتون در اين نوع تفكر ستيزه جويانه بيشتر به مقاله۱۹۹۰ برنارد لوئيس (لوئيز) شرق شناس كهنه كار كه هويت ايدئولوژيك او در عنوان مقاله اش «ريشه هاي خشم مسلمان» كاملاً مشهود است، تكيه مي كند.
در هر دومقاله تجسم موجوديت هاي عظيمي به نام «غرب» و «اسلام» با بي مبالاتي تأييد شده است، انگار كه موضوعات بسيار پيچيده اي از قبيل هويت و فرهنگ به دنياي كارتون تعلق دارند، جايي كه ملوان زبل (پاپاي) و بلوتو با بي رحمي يكديگر را له ولورده مي كنند ودر نهايت مشت زن شريف تر رقيب خود را مغلوب مي كنند.
مسلماً نه هانتينگتون و نه لوئيز فرصت ندارند پويايي دروني وتكثر هر تمدن را بررسي كنند و يا اين واقعيت را كه در فرهنگهاي مدرن، رقابت اصلي بر سر تعريف و تفسير هر فرهنگ است و يا اين احتمال ناخوشايند را كه اظهار نظر كردن به جاي يك مذهب و يا يك تمدن مستلزم عوام فريبي و ناداني بسيار است. نه غرب غرب است و نه اسلام اسلام. به نظر هانتينگتون چالش رودرروي سياستگذاران غرب، قوي كردن غرب و دفع ديگران، خصوصاً اسلام است. نگران كننده تر، اين فرضيه هانتينگتون است كه ديدگاه او مبتني بر بررسي تمام دنيا از جايگاه امني خارج از همه وابستگي هاي عادي و وفاداري پنهاني تنها ديدگاه درست است، درست مثل اينكه ديگران به دنبال جوابهايي كه او از پيش يافته سرگردانند و به اين طرف و آن طرف مي روند. هانتينگتون در واقع ايدئولوژيست است، كسي است كه مي خواهد «تمدن ها» و «هويت ها» را به آنچه نيستند تبديل كند. موجوديت هاي بسته و مهر و موم شده اي كه از جريانها وضدجريانهاي بسياري تطهير شده اندكه تاريخ بشر را رقم زده است، جريانها و ضدجريانهايي كه در طول قرنها نه تنها اين امكان را براي تاريخ فراهم كرده است تاجنگهاي مذهبي و فتوحات امپراتوري را در خود جاي دهد، بلكه ا مكان تبادل، با روري متقابل و شراكت را هم به وجود آورده است. اين تاريخ حاصل از جريانها و ضدجريانها كه نمود كمتري دارد، در شتاب براي مهم جلوه دادن جنگي كه به نحو مضحكي خلاصه و فشرده شده است و «برخورد تمدن ها» آن را واقعيت مي نامد، ناديده گرفته شده است.
هنگامي كه هانتينگتون كتاب خودرا با همين عنوان «برخورد تمدنها» منتشر كرد، سعي كرد به استدلال خود دقت بيشتري بدهد و براي نوشته خود پانويس هاي متعددتري ذكر كند. اما تنها كاري كه كرد اين بودكه خود را پريشان كرد ونشان داد چه نويسنده ناشي و چه متفكر بي ذوقي است. الگوي اصلي «غرب در برابر ديگران» (با توجه به تغيير شكل تضاد موجد جنگ سرد) همچنان دست نخورده باقي مانده است و اين چيزي است كه از زمان حادثه وحشتناك ۱۱سپتامبر بطور تلويحي و موذيانه در بحث ها وگفت وگوها پيوسته مطرح مي شود. حمله انتحاري و كشتار جمعي دقيق، مهيب و بيمارگونه به دست گروه كوچكي از جنگ طلبان ديوانه، به مدركي براي اثبات فرضيه هانتينگتون بدل گشته است.
به جاي اينكه اين مسأله راچنان كه هست ببينند ـ دسته بسيار كوچكي از افراد متعصب و ديوانه كه براي عملي كردن اهداف جنايي خود توانسته اند دست به كارهاي عظيمي بزنند ـ حالا ديگر ستارگان درخشان بين المللي از بي نظير بوتو، نخست وزير سابق پاكستان گرفته تا سيلويو برلوسكوني نخست وزير ايتاليا، درباره مشكلات اسلام اظهار فضل مي كنند تا جايي كه نخست وزير ايتاليا از عقايد هانتينگتون براي ياوه گويي درباره برتري غرب استفاده مي كند كه «ما» موتزارت و ميكل آنژداريم و آنها ندارند. (برلوسكوني پس از آن به خاطر توهين خود به اسلام با بي ميلي عذرخواهي كرد)
اما چرا به جاي اين نوع نگرش، اسامه بن لادن و طرفدارانش را با موارد مشابه (كه مسلماً از لحاظ ويراني و تخريبي كه به بار آورده اند به پاي او نمي رسند)، با فرقه هاي مذهبي اي نظير «شاخه ديويدي ها» و يا آيين جيم جونز در گويان يا اوم شن ريكيو در ژاپن مقايسه نمي كنيم؟ حتي اكونوميست، مجله هفتگي انگليسي كه معمولاً ميانه رو است، در شماره۲۸ـ۲۲ سپتامبر خود، نمي تواند در برابر كلي گويي هاي هانتينگتون مقاومت كند و با افراط كاري تمام هانتينگتون را به خاطر مشاهدات «بي رحمانه و بنيان كن، اما در عين حال زيركانه»اش درباره اسلام مي ستايد.
اكونوميست با جديتي باور نكردني اضافه مي كندكه بنا به گفته هانتينگتون، امروز ميلياردها مسلمان جهان برتري فرهنگ خود را مسلم مي دانند و از قدرت حقير خود در عذابند.»
آيا هانتينگتون پژوهشي آماري در مورد نظرات ۱۰۰نفر از اهالي اندونزي، ۲۰۰۰نفر از اهالي مراكش، ۵۰۰نفر از اهالي مصر و ۵۰نفر از اهالي بوسني انجام داده است؟ حتي اگر چنين باشد اين چه نوع نمونه آماري است؟
در هر روزنامه و مجله آمريكايي و اروپايي صاحب نام بي شمارند سرمقاله هايي كه پيوسته اين واژگان مربوط به «عظيم گرايي» و «آخرالزمان» را غني تر مي كنند و هر بار، نه براي روشن كردن موضوع بلكه براي به آتش كشيدن احساسات آزرده خواننده اي كه عضو جامعه «غرب» است و براي آنكه نبيند. چه بايد بكند، براحتي از واژه هاي آن استفاده مي كنند. در جنگ غرب و بخصوص جنگ آمريكا با آنهايي كه از غرب نفرت دارند و آن را غارت مي كنند وبه نابودي مي كشند، جنگجويان خودجوش از نطق هاي چرچيلي استفاده نابجا و غير مقتضي مي كنند.
اينان به تواريخ پيچيده اي كه چنين تقليل و نقصاني را به چالش مي طلبند بي توجهند، تواريخي كه از يك قلمرو به قلمروي ديگر نفوذ مي كنند و در اين روند از مرزهايي كه قرار است همه جا را به اردوگاههاي نظامي جداگانه تقسيم كند، عبور مي كنند.
برچسب هاي نابخردانه اي نظير «اسلام» و «غرب» يك چنين مشكلي را ايجاد مي كنند. ذهن را پريشان مي كنند و به بيراهه مي كشند. ذهني را كه سعي دارد حقيقتي را درك كند كه به سادگي قابل بايگاني نيست و نمي شود دست و پاي آن را محكم بست، حقيقتي آشفته و در هم ريخته.
مردمي را به يادمي آورم كه بعداز سخنراني من در دانشگاه «وست بنك» در سال۱۹۹۴ از ميان حضار برخاست و عقايد مرا به عنوان عقايد «غربي» مورد حمله قرار داد. حرف او را با اولين جوابي كه به ذهنم خطور كرد قطع كردم: «چرا كت و شلوار و كراوات پوشيده ايد؟ آنها هم غربي است.» آن مرد با لبخندي كه ازخجالت بر چهره اش نقش بسته بود، نشست. اما هنگامي كه درباره تروريست هاي ۱۱سپتامبر اطلاعاتي منتشر مي شد من اين اتفاق كوچك را به ياد آوردم. آنها چگونه به تمام فنوني كه براي وارد آوردن ضربه شرورانه و جنايت آميزشان به مركز تجارت جهاني، پنتاگون و هواپيماهايي كه هدايت مي كردند لازم بوده، چيره شده بودند؟ مرز ميان فن آوري «غربي» و به قول برلوسكوني ناتواني «اسلام» براي همگامي با «مدرنيته» راكجا و چگونه مي توان رسم كرد؟
انجام چنين كاري البته آسان نيست. برچسب ها، كلي گويي ها و ادعاهاي فرهنگي در نهايت چقدر نارسا است. براي مثال احساسات بدوي و فنون پيچيده در بعضي سطوح چنان به هم نزديك مي شوند كه نه تنها مرز مستحكم بين «غرب» و «اسلام» بلكه مرز بين گذشته و حال، و ما و آنها، را نيز به دروغ بدل مي كنند و اين تازه بدون در نظر گرفتن مفاهيمي چون هويت و مليت است كه بحث واختلاف نظر درباره آنها پاياني ندارد.
تعميم يك طرفه مبني بر خط و نشان كشيدن، راه انداختن جنگهاي مذهبي، قراردادن پليدي دشمنان در برابر نيكي ما، ريشه كن كردن تروريسم و بنا به واژگان نيهيليستي (پوچ گرايانه) وولفو ويتز، پايان دادن كامل به ملت ها، درك موجوديت هاي مفروض را آسانترنمي كند. بلكه معلوم مي كند كه تا چه اندازه سر دادن شعارهاي جنگ طلبانه براي تحريك احساسات همگاني آسانتر از تأمل، بررسي و تفكر درباره چيزي است كه در حقيقت با آن مواجه هستيم: به هم پيوستگي زندگي هاي بي شمار، زندگي «ما» و زندگي «آنها». در سه مقاله بي نظير و پي در پي كه بين ژانويه و مارس۱۹۹۹ در «داون»، معتبرترين مجله هفتگي پاكستان، منتشر شد، اقبال احمد، نويسنده فقيد، ريشه هاي صباج مذهبي راست را براي مخاطبان مسلمان تجزيه و تحليل نمود و با تندي از تحريف اسلام انتقاد كرد. او مستبدان و سلطه جويان متعصب را كه وسواسشان در مورد نظارت بر رفتارهاي شخصي «موجب ترويج اسلامي مي شودكه به قانون جزا تقليل يافته و از انسانيت، زيبايي شناسي، جست وجوهاي ذهني و اخلاص معنوي تهي شده است «مؤاخذه كرد. چنين آئيني» به معني اثبات كامل جنبه بافتارزدايي شده مذهب و بي توجهي كامل به وجوه ديگر آن است. اين پديده هر كجا كه ظاهر شود مذهب را تحريف مي كند، سنت را تحقير مي كند و روند سياسي را مختل مي سازد.»
به عنوان نمونه اي به جا از تحقير اسلام، احمد ابتدا معناي متكثر (پلوراليت)، پيچيده و غني كلمه جهاد را مطرح مي سازد و سپس نشان مي دهد كه معناي كنوني كلمه جهاد به جنگ بي تميز با آنهايي كه دشمن محسوب مي شوند، محدود شده و در اين چارچوب معنايي محال است بتوان «مذهب، جامعه، فرهنگ، تاريخ يا سياست اسلام را چنانكه مسلمانان در طي قرون و اعصار تجربه كرده اند، » جاي داد.
احمد نتيجه مي گيرد كه اسلام گرايان مدرن «با قدرت سر و كار دارند، نه با روح و روان، با بسيج مردم براي اهداف سياسي سر و كار دارند، نه با شريك شدن در رنج هاي مردم، تسكين دردهايشان و برآوردن آرزوهايشان. برنامه ايشان يك مأموريت سياسي بسيار محدود و زمان بندي شده است.»
آنچه كارها را بدتر كرده است تحريفات وتعصبات مشابهي است كه در گفتمان عالم يهوديت و مسيحيت اتفاق مي افتد.
اين كنراد بود كه در پايان قرن نوزدهم، فراتر از قدرت تصور خوانندگانش، به اين مسأله پي برد كه تمايز بين لندن متمدن و «دل تاريكي» (اثر كنراد) در موقعيت هاي حاد به سرعت، از ميان مي رود و تمدن اروپايي قادر است در يك آن، بدون آمادگي قبلي يا ورود به مرحله اي بينابين، از اوج به ذلت سقوط كند و مرتكب وحشيانه ترين وجاهلانه ترين اعمال شود.
و بازهم كنراد بود كه در «مأمور مخفي» (۱۹۰۷) علاقه تروريسم را به مفاهيم انتزاعي اي چون «علم محض» توصيف كرده (كيفيتي كه مي توان آن را به «اسلام» و «غرب» نيز بسط داد.) و غايت انحطاط اخلاقي يك تروريست را نشان داد. زيرا روابط تمدنهايي كه ظاهراً در جنگند نزديكتر از آن چيزي است كه اكثر ما باور داريم؛ فرويد و نيچه هر دو نشان دادند كه چگونه تردد بين مرزهايي كه به دقت نگهداري و حتي محافظت مي شوند، اغلب با سهولت ترسناكي صورت مي گيرد. اما از سوي ديگر، از چنين نظرات سيالي كه از ابهام و ترديد درباره مفاهيمي كه به آن چسبيده ايم، مملو است، مشكل مي توان رهنمودهاي عملي و مناسبي براي موقعيت هايي نظير آنچه امروز با آن مواجهيم، استخراج كرد.
در نتيجه اين فرامين جنگي است كه باعث تسلي خاطر بيشتر مي شود (جنگ مذهبي، جنگ خوب با بد، جنگ آزادي با ترس و غيره) و با تكيه بر ادعاي هانتينگتون مبني بر تضاد بين اسلام و غرب، در نخستين روزهاي پس از حملات ۱۱سپتامبر، واژگان گفتمان رسمي را رقم مي زند.
از آن زمان تاكنون اين گفتمان افت قابل توجهي كرده است. اما اگر تعداد ثابت سخنراني ها و اعمال ناشي از نفرت را معيار قضاوتمان قرار دهيم و گزارش هاي حاكي از تعقيب قانوني عربها، مسلمانان و هنديها را در سطح كشور به آن بيفزائيم، مي بينيم كه الگوي اصلي هنوز پا بر جا و باقي است.
دليل ديگر براي پابرجايي آن،حضور فزاينده مسلمانان در تمام اروپا و آمريكاست. اگر كمي درباره جمعيت امروز فرانسه، ايتاليا، آلمان، اسپانيا، بريتانيا، آمريكا و حتي سوئد تأمل كنيد. تصديق خواهيد كرد كه اسلام ديگر در حاشيه غرب به سر نمي برد، بلكه در مركز آن حضور دارد. اما چه چيزي اين حضور را تا اين حد تهديدآميز مي كند؟ خاطرات اولين فتوحات بزرگ عربي ـ اسلامي، كه در قرن هفتم آغاز شد، در فرهنگ جمعي مدفون است. چنانچه تاريخ نويس برجسته بلژيكي، هنري پيرين، در شاهكار خود «محمد و شارلماني» (۱۹۳۹) مي نويسد، اين مسأله وحدت باستاني مديترانه را تا ابد در هم شكست، پيوند مسيحي ـ رومي را از ميان برد و باعث به وجود آمدن تمدن جديدي شد كه تحت سلطه قدرتهاي شمالي (آلمان و فرانسه كارولينجي (۱)) قرار گرفت كه مأموريتشان به نظر او از سر گرفتن دفاع از «غرب» در مقابل دشمنان فرهنگي ـ تاريخي اش بود.
متأسفانه آنچه پيرين از قلم انداخت اين است كه در خلق اين خط دفاعي جديد، غرب از انسان دوستي، علم، فلسفه، جامعه شناسي وتاريخ نگاري اسلام، ديني كه خود را واسطه اي ميان دنياي شارلمان و دنياي كهن قرار داده بود، استفاده كرد.
پس از آن ميراث پايدار خود «توحيد» مطرح است، يعني ادياني كه لويي ماسينيون بدرستي آنها را «اديان ابراهيمي» ناميده و با يهوديت آغاز شد و مسيحيت را به دنبال داشت. هر يك از اين اديان درمقام ديني تازه با دين پيش از خود در جدال بود. تا اينكه براي مسلمانان اسلام ختم پيامبري و كمال آن شد. هنوز هيچ تاريخ يا اسطوره زدايي درستي از رقابت چندجانبه پيروان اين سه دين كه حسودترين خدايان را مي پرستند و هيچ كدام واقعاً متحد و يكپارچه نيستند ـ در دست نيست، اگرچه تلاقي مدرن وخونين اين اديان در فلسطين نمونه بارز و سكولار اين رقابت تراژيك و آشتي ناپذير است. بدين ترتيب شگفت آور نيست كه مسلمانان و مسيحيان براحتي و بي درنگ از جنگهاي مذهبي وجهاد حرف مي زنند، در حالي كه هر دو حضور يهوديت را اغلب با بي اعتنايي بلند منشانه اي ناديده مي گيرند. چنين برنامه اي، به قول اقبال احمد «براي مردان وزناني كه در گذرگاهي بين آبهاي عميق سنت و مدرنيته گير كرده اند، تسلي بخش است.»
اما همه ما دراين آبها شنا مي كنيم، غربي ها و مسلمانان و ديگران، همه مثل هم و از آنجا كه اين آبها قسمتي از اقيانوس تاريخ»اند، شكافتن ياجداكردن آنها به وسيله موانع، تلاشي بي فايده است.
زمانه سختي است اما بهتر است به جاي آنكه در پي مفاهيم انتزاعي گسترده اي خود را سرگردان كنيم كه شايد بتوانند موجب رضايت آني بشوند ولي نمي توانند به خودشناسي يا به تحليل آگاهانه منتهي شوند، درباره جوامع قدرتمند و ناتوان بيانديشيم، درباره سياست سكولار دانايي و ناداني و اصول جهاني عدالت و بي عدالتي.
«برخورد تمدنها» همانند «جنگ دنياها» ترفندي است كه بيشتر به درد تقويت غرور تدافعي مي خورد تا درك درست اين وابستگي متقابل و حيرت انگيز در زمانه ما.
۱)كارولينجي نام سلسله اي دركشور فرانسه بوده است.