شماره ۱۹۷۱ - سال هفتم - سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۰
Tue, Nov 20, 2001
Think purple.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
سكوت كن و سخن خداوند را پذيرا باش
* ما واقعاً اينگونه ايم كه هيچ گاه امان نمي دهيم كه صداي خدا به گوش ما برسد. صداي خدا را فقط در سكوت مي توان شنيد و نه در سخن گفتن كه مرسوم شده است.
* علاوه بر اينكه ما به تنهايي احتياج داريم، به سكوت هم احتياج داريم و مراد از سكوت در اينجا سكوت صوتي تنها نيست، بلكه هر گونه سكوتي مراد است.
* احساس تنهايي را فراموش نكردن اين سود را دارد كه هميشه به چگونه زيستن ما كمك مي كند و مي گويد به گونه اي زندگي كن و به گونه اي عمل كن
كه بتواني مسؤوليت تك تك اعمالت را خودت بر دوش بكشي.
* ما در واقع براي شنيدن صداي خدا به سكوت احتياج داريم ولي خدا براي شنيدن سخن ما به فرياد احتياج ندارد و بالمآل هيچ نيازي به جزع و فزع نداريم.
* هر انساني كم يا بيش نياز به تنهايي فيزيكي دارد. يعني نياز دارد كه تنها باشدو درتنهايي باخودش گفت وگو كند.
036555.jpg
سخن اين نوشتار، به آنجا رسيد كه آدميان در مقابل و در مقابله با تنهايي. واكنش هايي از خود بروز مي دهند كه به منزله راه حل هايي براي گريز از تنهايي است. راه نخست، چنگ توسل زدن به هر آن چيزي است كه آدمي را سرگرم مي كند! راه ديگر، پيشه كردن تنهايي فيزيكي به موازات تنهايي باطني است. در اين بخش به راه حل سوم نظر شده است. در ادامه سخن به پنج خدمتي كه تنهايي به آدمي مي كند اشارت شده است و نيز اهميت سكوت و نسبت آن با عشق توصيف شده است. خوانندگان محترم مي توانند ديدگاههاي خود را در خصوص اين سلسله مقالات با روابط عمومي «ايران» با شماره ۸۷۶۹۰۷۴ در ميان بگذارند. گروه انديشه آمادگي خود را جهت دريافت پرسش هاي خوانندگان و عرضه آن سؤالات به استاد مصطفي ملكيان از اين طريق اعلام مي دارد.
گروه انديشه
راه حل سوم: انسان در عين اينكه تنهايي روحاني خود را تحمل مي كند، ولي تنهاي فيزيكي را تعقيب نكند. در جامعه زندگي مي كند ولي در عين حال هيچ وقت زندگي در جامعه، باعث فراموشي تنهايي او نشود البته اين كار بسيار مشكلي است جامعه (و هر نوع اجتماعي) اول فريبي كه به انسان مي دهد اين است كه انسان را دستخوش توهم تنها نبودن مي كند. لوگو روانشناس توده اي فرانسوي دركتاب معروف خودمي گويد ما وقتي وارد اجتماع يا تجمعي باشيم (تجمع شامل هر چيزي مي تواندباشد، از اين نشستي كه ما در اينجا داريم تا يك تظاهرات، راهپيمايي، تحصن، اعتصاب، كوهپيمايي و...) دچار يك سلسله فريبهايي مي شودكه يكي از آنها اين است كه انسان فراموش مي كند كه تنهاست. در واقع كساني كه اطراف او هستند اين حس صادق را از او مي گيرند. اگر كسي بتواند در اجتماع زندگي كند و در عين حال در اين احساس تنهايي غافل نشود، اين خيلي مهم است. اما براي موفق شدن در اين امر، يك سلسله اموري لازم است.
چرا فراموش نكنيم كه خودمان تنهائيم؟ لااقل به دودليل: اگر تنهايي واقعيت است، چرا بايد واقعيت را فراموش كرد؟ در فراموش كردن واقعيتها چه سودي وجود دارد.
۲ـ وقتي من فراموش نكنم تنهايي خودم را، چنان زندگي مي كنم كه بتوانم مسؤوليت همه زندگي راخودم به دوش بگيرم و اين خيلي مهم است. اينكه در قرآن آمده است: «لقد جئتمونا فرادي كما خلقنا كم اول مرة» يعني ما شما را تنها و يكان يكان به پيش خود بازمي گردانيم. كما اينكه اولين بار هم شما را يكان يكان و تنها آفريديم.
امام فخر رازي درتفسير اين آيه مي گويد اگر در حادثه اي تمام قرآن را بسوزانند و از قرآن فقط اين يك آيه باقي بماند، به نظر من همه چيز قرآن سر جاي خود مي ماند. چون پيام تمام قرآن اين است كه توجه داشته باشيد كه هر چه مي كنيد، خودتان بايد مسؤوليت آن را به دوش بكشيد. اگر خوبي اي هست مال خود شماست و اگر هم بدي است مال شماست «لها ما كسبت و عليها ماالكتسبت» هر كار نيكي كه مي كنيد براي خودتان مي كنيد و هر كار بدي كه مي كنيد به زيان خودتان عمل مي كنيد. «عليكم انفسكم لايضركم من ضل اذااهتدتم» (مائده۱۰۵) بر شما باد كه خودتان را دريابيد.
اگر ما اين را بدانيم كه يكان يكان مي رويم هيچ گاه به دليل پشت گرمي يارانمان كاري انجام نمي دهيم. زيرا مي گوييم اگر من اين كار خلاف را الآن انجام دهم فردا كيفرش را فقط خودم بايد به دوش بگيرم. بنابراين احساس تنهايي را فراموش نكردن اين سود را دارد كه هميشه به چگونه زيستن ما كمك مي كند و مي گويد به گونه اي زندگي كن و به گونه اي عمل كن كه بتواني مسؤوليت تك تك اعمالت را خودت بر دوش بكشي.
براي اينكه من بتوانم د رجامعه زندگي كنم و درعين حال خودم و تنهايي خودم را از ياد نبرم به نظر مي آيد كه لااقل دوچيز لازم است. نكته اول اين است كه بايد اولاً گاهي تنهايي فيزيكي را در زندگي داشته باشيم. اينكه عرفا مي گفتند و در آيين بودا و هندو مورد تأكيد است در آيين مسيحيت هم مورد تأييد است كه هر انساني كم يا بيش نياز به تنهايي فيزيكي دارد. يعني نياز دارد كه تنها باشد و درتنهايي باخودش گفت وگو كند كه اين گفت وگوي با خود هم داراي مراحلي است. اگر با خودمان تنها باشيم، به نظر مي آيد كه پنج چيز را بايد با خودمان بورزيم.
۱) ما مي توانيم خودكاوي كنيم و براساس خودكاوي منشأ بسياري از كرده و ناكرده هاي خود و منشأ بسياري از احساسات عواطف خودمان و منشأ بسياري از اعتقادات و طرز تلقي هاي خودمان را بيابيم.ما در واقع خيلي وقتها و بلكه اگر اهل خودكاوي نباشيم همه وقت نمي دانيم، چرا از بعضي چيزها خوشمان مي آيدواز بعضي چيزها بدمان مي آيد.
ما واقعاً علت خيلي از كرده ها وناكرده هاي خودمان را نمي دانيم. اينكه انسان دقيقاً با يك نوع تيزبيني و روشني بتواند دريابد كه چرا در فلان اوضاع و احوال و شرايط و فلان زمان ومكان، فلان رفتار را كردم يا چرا فلان احساس وعاطفه به من دست داد و نه به همان احساس و عاطفه.
مثال بزنم سخني را حسن به شما مي گويد بدتان مي آيد، همان سخن راچند روز قبل يا بعد حسين به شماگفته و بدتان نيامده است. هيچ گاه از خودتان پرسيده ايد كه چرا سخن واحد در من دوتأثير مختلف دارد. ما هيچ وقت احساس وعواطف، طرز تلقي ها وعقايد، كرده ونكرده هاي خود را تعقيب نمي كنيم. اول كاري كه ما مي توانيم با اين تنهايي خودمان بكنيم اين است كه سررشته اين كلاف سردرگم را پيدا كنيم. البته پيدا كردن سر اين رشته كار دشوراي است ولي لااقل مي توانيم آهسته آهسته يك گامهايي به عقب برداريم و دائماً به ژرفترين و ژرفترين لايه هاي وجودي خود تفتن پيدا كنيم.
۲ـ داوريهايي كه نسبت به ديگران كرده ايم كه اين داوريها يادر مقام نظر متوقف مانده است و يا به مقام عمل هم كشانده شده است و براساس آنها اعمالي صورت پذيرفته است، اين داوريها را مي توان موردمداقه قرار داده و ببينيم كه آيا منصفانه بوده يا غيرمنصفانه. اين خيلي مهم است اينكه من در باب فلان دوست يا استاد يا همكار ياكارمند يا... خودم داوري داشته ام، اين داوري منصفانه بوده يا نبوده است. ما در جمع و غوغا نمي توانيم در باب منصفانه بودن يا نبودن داوريهاي خود حكم كنيم. چون در جمع و غوغا بيش از هر چيز به فكر حفظ حيثيت خود هستيم و لذا اگر داوري ما غيرمنصفانه باشد به آن اعتراف نمي كنيم ولي وقتي تنها باشيم بعداز تحليل كاملاً مي توانيم بفهميم كه داوري ما نابجا بوده است و چرا نابجا بوده است.
۳ـ از گذشته خودمان فقط در تنهايي مي توانيم درس گيريم. ما در امور جزئي زندگي مان گاهي به ضرورت مرور زندگي گذشته پي مي بريم، ولي در امور كلي به اين ضرورت نرسيده ايم و آن را احساس نمي كنيم. شماتا در گذشته خود دقت نكنيد نمي توانيد آينده موفقي داشته باشيد. براي اينكه آينده سنجاق نشده به گذشته و اگر گذشته نباشد، چون آدمي بايد از گذشته درس بگيرد فقط در خلوت است كه مي توان از گذشته درس گرفت. فقط درتنهايي قدرت رجوع به گذشته وجوددارد. چون در جمع آدم چاره اي جز اين ندارد كه در حال زندگي كند. من الآن كه اينجا نشسته ام چه بخواهم و چه نخواهم شما از من انتظار داريد كه من حرفي بزنم، لذا بايد در حال زندگي كنم. اما اگر تنها باشم مي توانم با اراده خودم به گذشته برگردم.
۴ـ مجموعه نقاط قوت و ضعف انسان فقط در خلوت بر انسان معلوم مي شود. اينكه من كجاها ضعيفم و كجاها قوي هستم؟ چه استعدادهايي دارم كه به فعليت نرسانده ام و چه استعدادهايي داشته ام كه مي خواسته ام به فعليت برسانم ولي شكست خورده ام.
۵ـ ما فقط درخلوت است كه مي توانيم آينده را با بصيرت بيشتري ببينيم. اين پنج كار، كاري است كه در واقع روانشناسان نهضت سوم يعني روانشناسان به ما گفته اند كه در تنهايي حاصل مي آيد. عرفا هم از قديم الايام البته با اصطلاحات ديگري و ترمينولوژي ديگران اين مباحث را تكرار مي كرده اند.
علاوه بر اينكه ما به تنهايي احتياج داريم، به سكوت هم احتياج داريم و مراد از سكوت در اينجا سكوت صوتي تنها نيست، بلكه هر گونه سكوتي مراد است. هيچ وقت دقت كرده ايد كه چرا در اديان و مذاهب خصوصاً دين و مذهب ماگفته اند كه هنگام شب برخيزيد. اگر واقعاً فقط مسأله تنهايي بود، تنهايي را در روز هم مي توان فراهم آورد. مثلاً در اتاق را ببندد وكاري را كه مي خواهد در تنهايي انجام بدهد. اما چرا واقعاً گفته اند در شب وچرا گفته اند در تاريكي؟ به نظر شما علتش چيست؟
علتش اين است كه انسان بايد همه وجودش را سكوت فرا گيرد. وقتي من در اين اتاق باشم و در اين اتاق نور باشد و لوكس ديگري هم در اين اتاق نباشد، ولي در اينجا فقط سكوت صوتي است، اما سكوت بصري وجود ندارد. يعني هنوز هم ديدنها ذهن مرا از سكوت خالي مي كند و آن را برمي آشوبد و از اين لحاظ گفته اند اولاً شب، چون شب روي هم رفته سكوت در همه جنبه هايش بيشتر از روز است وحتي سكوتهاي بصري هم در شب تحقق مي يابد آيا دقت كرده ايد كه مي گويند بيماري هنگام شب، شديد مي شود. ولي بيماري در شب شديد نمي شود. ما در شب وجودمان ساكت تر است و لذا توجهاتمان به خودمان بيشتر است و لذا دردها را بيشتر احساس مي كنيم. كما اينكه اندوه ها را هم بيشتر احساس مي كنيم، و كما اينكه اميدها و نااميدي ها را هم بيشتر احساس مي كنيم، شادي ها را هم بيشتر احساس مي كنيم، آرامش را هم بيشتر احساس مي كنيم و اضطراب را هم بيشتر احساس مي كنيم. در واقع بيماري فرقي نمي كند ولي چون بيماري غير از درد است ودرد ناشي از التفات انسان به خودش است لذا هر چه التفات ما به خودمان بيشتر مي شود، احساس دردها بيشتر مي شود. بيماري همچنان همان است، يعني ميزان فساد اين دندان با آن دندان امروز وديشب فرقي نكرده است ولي در شب چون التفات ما به خودمان بيشتر است، درد را بيشتر احساس مي كنيم.
ما علاوه بر تنهايي نياز به سكوت داريم ولي نه فقط سكوت سمعي بلكه به سكوت بصري و بقيه انواع سكوتها نياز داريم. يكي از انتقادات من به اين مجالس كه داريم مخصوصاً در تشيع اين است كه در مجالس دعاي ما بيشترين هياهو و داد و فرياد است. با اينكه مجلس دعا بايد با سكوت همراه باشد. من اشاره مي كنم به جمله معروف آگوستين قديس كه اعتقادش بر اين بودكه خدا در يك لحظه به او الهام كرده است. او مي گويد در يكي از لحظات خوشي كه داشتم (او هيچ وقت چيزي را به خود نسبت نمي دهد بلكه مي گويد يكي از بندگان خدا كه مي دانم دروغ نمي گفت، مي گفت) يك وقتي در يك حالي خدا به من اين جور گفت كه وقتي بامن مناجات و دعا داريد، فرياد نكنيد، چون من براي شنيدن صداي تو به فرياد تو احتياج ندارم، اما تو براي شنيدن صداي من به سكوت احتياج داري.
ما در واقع براي شنيدن صداي خدا به سكوت احتياج داريم ولي خدا براي شنيدن سخن ما به فرياد احتياج ندارد و بالمآل هيچ نيازي به جزع و فزع نداريم. البته شكي نيست كه در يك لحظات خاص جذبه و خلسه اي انسان چنان از خود بي خود مي شودكه ممكن است نعره هايي از او برآيد كه در هيچ حالت عادي از او برنمي آيد. اما آنها غير از اين نعره هايي است كه ما عاملاً و عامداً برمي آوريم. هر چه درونمان از هر جهت ساكت تر باشد، صداي خدا يعني صداي حقيقت عالم را بيشتر مي شنويم. ما هميشه بايد به اين نكته توجه بكنيم كه بر زبان آوردن و فرياد برآوردن هيچ هنري نيست.
«مي شناسم من گروهي از اوليا
كه دهانشان بسته باشداز دعا»
دهانشان از دعا بسته است ولي وجودشان در حال دعا كردن است. لطيف ترين دعاها آرزويهاي انسان است. چون آرزو، ژرفترين و صادقانه ترين خواسته هاي آدمي است و زيباترين شكل دعا آرزوست. ولي آرزو فريادنمي خواهد. حتي سخن گفتن عادي و حتي زمزمه هم نمي خواهد ولي انساني كه در يك معنويتي فرو مي رود گاهي يك چيزهايي را بدون اختيار يا زمزمه اي كند و يا به شعر يا نه نثر مي گويد يا گريه مي كند يا مويه مي كند. همه اين گريستنها و مويدنها وناله كردنها و زمرمه كردنها اگر بي اختيار باشد داستان ديگري دارد. اما اينكه من تا فرياد نكنم و با صداي بلند ناله نكنم داستان ديگري است. بارها شنيده ام كه مي گويند اين صدا لايق اين مجلس نيست، من اينها را نمي فهمم. سكوت لايق جلسه دعاست ما در مجلس دعا بايد واقعاً سكوت داشته باشيم و اطراف خودمان را تاريك كنيم تا بتوانيم سكوت همه جانبه داشته باشيم و در خودمان فرو برويم. هر چه اين سكوتها را بيشتر آرزو كنيم من گمانم بر اين است كه صداي خدا بيشتر در درون شنيده مي شود. باز من از تعبير آگوستين قديس استفاده مي كنم. او مي گفت گاهي خداوند به من مي گويد كمي آهسته تر،من هم دارم حرف مي زنم.
036558.jpg
ما واقعاً اينگونه ايم كه هيچ گاه امان نمي دهيم كه صداي خدا به گوش ما برسد. صداي خدا را فقط در سكوت مي توان شنيد و نه در سخن گفتن كه مرسوم شده است، با بدترين محتويات و دون ترين خواسته ها وناسازگارترين آواها براي مجلس دعا و مجلس معنا. درمجلس معنا درسكوت صدا هم هست ولي صدايي بسيار نرم و بسيار لطيف. من بارها گفته ام كه اگر من خودم مي خواستم مجلس دعا برگزار كنم مي گفتم كه بلندگو را قطع كنيد، نه اينكه وقت دعا آن را دوبرابر و سه برابر كنيد. اينها به دليل اين است كه توجه ما كم است و اينها همه اش به خاطر اين است كه ما معنويت دين را فداي فرم هاي دين مي كنيم. ما content و محتويات دين را فراموش كرده ايم و به تشريفات و فرماليزم پرداخته ايم. «فليكن سكوتك اطول من كلامك» «سكوتت طولاني تر از كلام سخن تو باشد.»
حضرت علي بن ابيطالب در باب ابوذر مي فرمايند: (۱) كان لي فيما مضي اخ في الله، و كان يعظمه في عيني صغرالدنيا في عينه. و كان خارجاً من سلطان بطنه. فلايشتهي مالايجد ولا يكثر اذا وجد، و كان اكثر دهره صامتاً، فان قال بذالقائلين و نقع تحليل السائلين.
در گذشته يك برادر ايماني داشتم كه از بس دنيا در نظرش حقير بود، نزد من عظيم مي نمود. شكمش بر او هيچ سلطه اي نداشت زيرا هيچ غذايي نبود كه او هوس آن را بكند وهيچ غذايي هم نبودكه آن را بيابد از آن فراوان بخورد يكي از ويژگي هايش نيز اين بود... و ويژگي هاي ديگري از او نقل مي كنند و بعد مي فرمايند كه:
«...ادا غلب علي الكلام لم يغلب علي السكوت» فراوان مي شد كه ديگران در كلام بر او غلبه كنند ولي كسي در سكوت بر او غلبه نمي كرد. يعني در واقع سكوتش بيشتر از كلام او بود.
اين دو ويژگي تنهايي و سكوت ما را آماده مي كند براي اين كه بتوانيم در جمع زندگي كنيم ولي تنهايي چاره ناپذير خودمان را فراموش نكنيم. من مي خواستم ربط تنهايي و سكوت و عشق را بيان كنم. ولي بخش سوم ناتمام ماند. حال به صورت مختصر مطلب را بيان مي كنم.
وقتي انسان خودكاوي مي كند با آن سكوت و با آن تنهايي در خودش فرو مي رود، اولين نتيجه اش اين است كه به تنهايي ديگران هم پي مي برد و هر وقت احساس همدردي با ديگران كرد نسبت به ديگران عشق در او حاصل مي شود. عشق ناشي از احساس همدردي است. مثال: ما آدمها در مطب دكتر چقدر با هم رفيق هستيم، چون همه اينهادرد مشترك دارند ومي دانند كه ديگران همان دردي را دارند كه او دارد و وقتي آدم حس مي كند كه ديگري هم به همان بيچارگي خودش مي باشد و به همان دربدري و بي فريادي خودش است، يك رقت قلبي براي انسان حاصل مي آيد كه انسان، آن انسان مقابل را دوست مي دارد. من وقتي دندان درد نكشيده ام نمي توانم مثل وقتي كه خودم دندان درد كشيده ام آنقدر علاقه مند به كساني كه دچار درد دندان هستند، باشم. لذا در مطلب دكتر به شماها كه مي نگرم مي فهمم كه شماها چه مي كشيد و اين احساس همدردي است كه عشق مرا نسبت به شما ازدياد مي بخشد و از اين لحاظ است كه جمله معروف بسيار عميق و معروف و بسيار فرزانه كه از قول فيلسوف معروف آمريكايي استيس نقل شده است كه «تا در درون خود فرو نرويد نمي توانيد هيچ انسان ديگري را دوست بداريد.» وقتي به درون خود فرو برويد و ببينيد كه چقدر بيچاره ايد، مي فهميد كه ديگران هم مثل شما هستند و رقت قلب براي شما حاصل مي كندواين رقت قلب به دنبال خودعشق مي آورد و اين عشق است كه در فراز و نشيبهاي ما واقعاً مصلح است. مصلح به دو معنا، به يك معنا اينكه ما را در فعاليتهاي اجتماعي خود به عمل زدگي دچار نمي كند.دوم اينكه فعاليتهاي اجتماعي ما همواره به سمت و سوي انساني است. در سه رتبه ۱ـ عادل مي شويم، ۲ـ در مرتبه دوم انسان احساس مي ورزد (فوق عدالت)، ۳ـ اهل مهرورزي دروني نسبت به انسانها مي شود.
خدايا چنان كن سرانجام كار
تو خشنود باشي و ما رستگار
«والسلام»



|   شناسنامه   |   آرشيو   |