شماره ۱۹۷۴ - سال هفتم - جمعه ۲ آذر ۱۳۸۰
Fri, Nov 23, 2001
Casual red.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
گوناگون
فرهنگ و انديشه
تاريخ
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
جنايتكارترين قاتلان جهان ۱۰
عجيب ترين طلاق
مثل قديم
زندگي تو
احمق ترين دزد

جنايتكارترين قاتلان جهان ۱۰
دكتر بي رحم Dr.Swango
037002.jpg
«مايكل سوانگو» پزشكي است كه چندين بار به اتهام مسموم كردن بيمارانش در نقاط مختلف جهان زنداني شد اما از سال ۱۹۹۷ و پس از دستگيري اش در فرودگاه بين المللي شيكاگو به اتهام قتل هاي سريالي بيمارانش در زندان به سر مي برد.
اقدامات «سوانگو» كه به دكتر بي رحم شهرت يافته است در چندين نقطه از اوهايو تا زيمبابوه تحت بررسي است و دادستان براين اعتقاد است كه مي بايست اجساد تمام بيماراني را كه به هنگام حضور اين پزشك بي رحم در بيمارستان ها جان سپرده اند مورد آزمايش قراردهند.
دادستان دستور دستگيري «سوانگو» را در پي مرگ ۳ بيمار به علت مسموميت با سم به پليس داده بود.
اين پزشك بي رحم چهر اي آراسته داشت و هميشه سعي مي كرد اطمينان بيماران خود را جلب كند و همين امر باعث مي شد همه مردم به اين پزشك اطمينان كنند.
«سوانگو» پس از آزادي از زندان هيچ وقت در محل هايي كه مشغول به كار مي شد موضوع زندان خود را معلوم نمي كرد و همين امر باعث مي شد تا او بتواند بار ديگر اقدامات بي رحمانه خود را ادامه دهد.
نخستين محكوميت اين پزشك در سال ۱۹۸۵ و به جرم مسموم كردن ۶ كارگر بود كه قاضي دادگاه پس از تحقيقات پليس وي را به ۳۰ ماه زندان محكوم كرد و دستور باطل شدن مجوز پزشكي وي را صادر كرد.
وي پس از آزادي اززندان بارديگر محكوم به زندان شد و دليل آن دروغ گفتن به هنگام درخواست كار از يك دانشگاه پزشكي بود.
«سوانگو» به هنگام محاكمه دوم ـ به خاطر دروغ گفتن ـ اعلام كرد كه حكم قبلي كه براي او صادر شده است غيرقانوني بوده چون آن كارگران هيچكدام نمرده بودند و هيچ دليلي براي اينكه وي كارگران را مسموم كرده باشد نبوده است.
«سوانگو» بارديگر پس از آزادي كه با گفتن دروغ در دانشگاه استوني بروك مشغول به كار شد در همان ماههاي نخست ۳ بيماري كه تحت معالجه او قرار داشتند جان خود را از دست دادند. اين بيماران بين ماههاي ژوئن و اكتبر ۱۹۹۳ با تزريق تدريجي سم جان سپرده بودند.
اين دكتر بي رحم پس از اين جنايت ها از سوي مسؤولان دانشگاه اخراج شد همين اقدام باعث شد تا به خاطر مرگ سه بيمارش پليس به او مظنون شود.
«سوانگو» سپس در دانشگاه دوكاتاي جنوبي براي مدتي كوتاهي كار كرد و علت اخراج شدن وي از آن دانشگاه كتمان كردن حقايق درباره محكوميت هاي گذشته اش بود.
اين پزشك به مسؤولان دانشگاه گفته بود علت محكوميتش مربوط به نزاع در يك رستوران بوده است نه به خاطر مسموم كردن بيماران.
037005.jpg
«سوانگو» پس از اينكه از اين دانشگاه نيز اخراج شد در سال ۱۹۹۴ به زيمبابوه رفت و در بيمارستان يك كليسا استخدام شد. يك سال بعد در برخي از بيماران اين بيمارستان، نشانه هايي از مسموميت با سم ديده شد و حتي تعدادي از بيماران جان سپردند.
در زماني كه اين پزشك بي رحم در زيمبابوه بود دادستان و پليس جنايي با نقش قبر دهها بيمار اين پزشك اجساد آنان را تحت آزمايشات جديد سم شناسي قراردادند و متوجه شدند كه اين بيماران پس از تزريق تدريجي يك نوع سم كشنده جان سپرده اند. بنابراين وي را تحت تعقيب قضايي و پليسي قراردادند.
پليس كه ردپاي «سوانگو» را تا زيمبابوه تعقيب كرده بود او را تحت نظر گرفت و در سال ۱۹۹۷ زماني كه دكتر بي رحم در راه عربستان بود ـ تا قربانيان ديگري را در آن كشور به دام بيندازد ـ در فرودگاه شيكاگو شناسايي و دستگير كرد.
پس از دستگيري، اين پزشك بي رحم به زندان كلراد و انتقال يافته است، اما او هنوز به اين جنايت ها اعتراف نكرده است. از طرفي تحقيقات پليس در مورد جنايت هاي اين دكتربي رحم نشان مي دهد كه او نخستين قرباني اش را در سال ۱۹۸۴ شكار كرده است.
اين بيمار ۱۹ ساله بوده و در بيمارستان دانشگاه پزشكي ايالت اوهايو به علت يك بيماري ساده بستري شده بود. دادستان كه از عدم اعتراف اين پزشك متعجب است مي گويد: تا «سوانگو» اعتراف نكند يك سؤال بسيار سخت مطرح است و آن اينكه چرا شخص مدرك پزشكي مي گيرد و بعد مبادرت به مسموم كردن و كشتن بيمارانش مي كند!

عجيب ترين طلاق
مرد خسيس
037014.jpg
مرد به خانه رسيد. با عصبانيت به خانه وارد شد. چقدر بايد براي اين دو سه بچه زحمت مي كشيد. افسانه اصلاً نمي فهميد، او چقدر براي زندگي رنج مي برد.
حيدر سراغ يخچال رفت. خودش از دور ديده بود، در جايخي را باز كرد و در حالي كه به طرف افسانه حمله كرده بود، شروع به كتك زدن او كرد. زن گريه كنان بدون اينكه به روي خودش بياورد، خبر دارد براي چه كتك مي خورد، دايماً مي پرسيد:
ـ حيدر چرا مرا كتك مي زني؟
مرد بي اعتنا به گفته هاي زن، ضربات مشت و لگد را جلو چشم بچه ها نثار زن مي كرد.
ـ دختره كم عقل، ۱۰ سال زندگي كافي نيست تا بفهمي زندگي سخت است؟
۱۰ سال كافي نيست؟ فكر مي كني خرج ۳ تا بچه را با زن ولخرج و نفهمي مثل تو، تو اين اوضاع اقتصادي راحت است؟
چند دقيقه بعد وقتي زن و مرد راهي دادگاه شدند، بچه ها با ناباوري پدر و مادرشان را نگاه مي كردند كه چقدر از هم فاصله گرفته بودند.

ـ آقا چقدر شما عصباني هستيد؟ صدايتان را پايين بياوريد و آرام بگوييد چه شده است؟
حيدر در حالي كه خطوط چهره اش درهم فرو رفته بود، گفت:
ـ هيچي آقاي قاضي! اين زن فكر مي كند من دزدم، اختلاف ما همين است و ديگر هم هيچ حرفي با هم نداريم.
قاضي نگاهي به زن كرد.
ـ آقاي قاضي! من هيچ وقت به اين آقا نگفتم دزد، ولي اين مرد فكر مي كند مرا به اسيري و كلفتي برده است. بدون اجازه اش حق ندارم يك ليوان بيشتر آب بخورم.
آقاي قاضي! در اين ۱۰ سال زندگي با اين مرد به خاطر اينكه او براي به دست آوردن مخارج زندگي زحمت مي كشد، اگر چيزي از دستم بيفتد و بشكند، اگر چيزي بريزد، خراب شود، اگر ميهمان بيايد، كتك خورده ام و بي آبرو شده ام، اين مرد نمي فهمد زن يعني چه و زندگي چه معنايي دارد؟
تحقيقات قاضي نشان داد مرد عصباني در درخواست طلاقش به خاطر اينكه همسرش در مدت ۱۰ سال نافرماني كرده است و به جاي مصرف كردن مقدار معيني كه شوهر روشن كرده بود، براي خودش و بچه ها مواد غذايي و ميوه جات مصرف كرده بود، از دست همسرش شاكي است.
اما بشنويد از آن طرف قضيه، زن وقتي شوهر پايش را به دادگاه كشانيد، مثل يك مرغ سركنده، پاهايش را در يك كفش كرد و گفت: با اين مرد خسيس كاري ندارم. ديگر نمي توانم براي هر غذا نخود و لوبيا بشمارم و به خاطر اينكه بچه ام يك ميوه بيشتر مي خورد، كتك بخورم.
وقتي نصيحتهاي قاضي و دادگاه به بار ننشست و زن هر دو پايش را از يك كفش خارج نكرد، نتيجه آن شد كه مرد خسيس تنها به خانه بازگشت و زن با خيالي آسوده به خانه پدرش رفت و از آنجا وقتي اخبار رفتار كردن بچه هايش را با پدر خسيس شان مي شنيد و فهميده بود مرد خسيس عقب نشسته است، خوشحال بود.

مثل قديم
كوري
چندي قبل محمدابراهيم نام ابوالقاسم شوهر خواهر خود را با زنجير مضروب و يك چشم مشاراليه را كور كرده بود.
روز گذشته در محكمه جنايي مطرح شد حكم ذيل صادر و امروز ابلاغ گرديده است.
در موضوع دعوي بر محمدابراهيم فرزند نقي اهل سورك در چند فرسنگي ساري ۳۲ ساله به اتهام ضرب عمد و كوركردن چشم ابوالقاسم فرزند كربلايي قاسم شوهر خواهر خود را با زنجير كه مستنطق مشاراليه را مجرم تشخيص و مدعي العموم رسيدگي و صدور حكم را در حدود مادتين قانون مجازات عمومي تقاضا نموده است.
محكمه پس از اجراء قانون اصول محاكمات جزايي و انتخاب اسماعيل خان فرزانه به سمت وكيل مدافع جلسه ديوان عالي جنايي در تاريخ ۱۰ آبان ماه ۱۳۸۰ با حضور وكيل مدافع و شخص متهم تشكيل و پس از اجراء مواد مربوطه قانون اصول محاكمات جزايي و قرائت ادعانامه و استماع دفاع متهم كه مبني براقرار به جرم بود و بيان ادعاي وكيل مبني بر مجرميت متهم و تقاضاي تعيين مجازات از قانون مجازات عمومي و استماع اظهارات وكيل مدافع آخرين دفاع متهم هيأت محكمه رأي صادر و اعلام نمودند:

• رأي دادگاه
نظر به اقرار محمدابراهيم فرزند تقي درمحضر محكمه و وجود قرائن قوي محقق وثابت گرديد كه ابوالقاسم دراثر ضرب عمد متهم مزبور مجروح و يك چشم او كور شده است وعمل ارتكابي مشمول ماده ۱۷۳ قانون مجازات است و نظر به گذشت مدعي خصوصي واحوال قضيه كه متهم به هيچ وجه دشمني با ابوالقاسم نداشته و از روي بي اختياري مرتكب عمل مزبور گرديده متهم محكوم به ۶ماه حبس تأديبي است و چون مدت حبس او سرآمده بايد فوري رها شود.

زندگي تو
سوءظن به شوهر
037008.jpg
شادي در كنج اتاق نشسته بود و از پنجره به درخت توي حياط زل زده بود.
تنهايي تا مغز استخوانش ريشه كرده بود. آنقدر خسته بود كه نمي دانست چه زماني اين همه خستگي دست از جانش برمي دارد.
زن جوان آهي كشيد. نگاهي به جزوات دانشگاه اش كرد. امتحانات نزديك بود و بعد از اين همه اختلاف و فشارعصبي اصلاً حوصله درس خواندن نداشت.
به سقف خيره شد. گوشه سقف خيس شده و لك بود. بي اختيار اشك در چشم هايش جمع شد. به ياد خانه سيروس افتاد. خانه اي كه خودش خراب كرده بود.
به ياد كتابخانه اش افتاد. جزوات و كتابهاي درسي اش چقدر در كتابخانه به زيبايي كنار هم چيده شده بودند. چهارترمي كه در خانه سيروس گذرانده بود، تمام نمرات دانشگاهش را بالا گرفته بود، ولي در اين ترم او چه وضعيتي داشت. باخودش فكركرد اگر بشود اين ترم را حذف كند، ولي خوب مي دانست كه ديگر تحمل ندارد تا يك ترم ديگر به دانشگاه برود.
به ياد شب هاي امتحان در خانه سيروس افتاد. سيروس با مهرباني همه كارها را مي كرد، حتي ميوه هم برايش پوست مي گرفت تا شادي تنها به درس و دانشگاهش برسد. دست در كيفش كرد. عكس كوچك سيروس را ازكنار كاغذهاي ريزودرشت بيرون آورد و به آن نگاه كرد.
درست چهارسال پيش بود كه سيروس و او با هم آشناشده بودند. درست همان شبي كه پسري جوان قصد مزاحمت براي او را داشت، سيروس به كمكش شتافته بود و بعد عشق ميان آنها روييده بود.
شادي ياد روزي افتاد كه سيروس با يك دسته گل كوچك كنار در دانشگاه منتظرش ايستاده بود و بعد ازمقدمه چيني خواستگاري اش كرده بود. چندماه بعد بود كه شادي در آپارتمان زيباي سيروس به عنوان عروس پاي گذاشته بود. همان جايي كه خيلي از دختران فاميل سيروس، آرزويش را داشتند.
تمام خوشبختي اش درست شش ماه پيش به پايان رسيده بود. روزي كه سيروس تلفني با شيرين صحبت مي كرد. روزي كه او اتفاقي و از روي شيطنت پشت در گوش ايستاده بود به حرف هاي شوهرش كه تلفني حرف مي زد، گوش كرده بود.
از آن شب به بعد سيروس در نظرش خيانتكار آمده بود.
ـ سيروس ديگر هيچ علاقه اي به تو ندارم.
سيروس با تعجب نگاهش كرد و گفت:
ـ شادي شوخي مي كني؟
شادي درحالي كه سرش را تكان مي داد، گفت:
ـ اصلاً، اتفاقاً خيلي هم جدي مي گم.
اين اولين بگومگوي آنها بود. بعد از آن شادي كم كم از سيروس فاصله گرفت تاروزي كه...
ـ سيروس نمي خواهم باتو زندگي كنم.
سيروس هرچه تلاش كرده بود، هيچ فايده اي نداشت. شادي از سيروس فاصله گرفته بود.
شادي با پس اندازي كه از مهريه اش داشت اتاق كوچكي اجاره كرده بود. هرچه بود يك ماه از طلاق او مي گذشت. حالا فهميده بود كه چقدر اشتباه كرده است. چرا به محل كار سيروس تلفن كرده بود، چرا آبروي شوهرش را برده بود، خودش هم نمي فهميد حالا كه به گذشته فكرمي كرد، مي ديد چقدر عجولانه زندگي اش را خراب كرده است ولي هنوز هم درميان ذهنش به دنبال منيژه مي گشت. هيچوقت نفهميده بود، شيرين چه كسي است. فقط مي دانست كه سيروس به او علاقه زيادي دارد و مي خواهد در تولدش كادوي غيرمنتظره اي براي او بخرد.
شادي جزوات دانشگاه را روي زمين پهن كرد، به سختي ازجابلندشد دست و صورتش را شست. هرطوربود بايد به اين فضا عادت مي كرد، هرطوربود...
چشم هايش را به كتاب و جزوات دانشگاه دوخت سرش گيج مي رفت. نمي توانست بفهمد كه منظور استاد چه بوده است، نمي توانست...
نگاهش به شناسنامه اش كه درميان كتابش قرارگرفته بود، افتاد. چقدر زود مهربي مهري و طلاق برآن جاي گرفته بود. اگر مادرش و پدرش، اگر خواهروبرادرش مي فهميدند كه او بدبخت شده...،
صداي زنگ دراو را به خودآورد. از اتاق كوچكش بيرون آمد. چادرش را روي سرش انداخت.
ـ كيه؟
هيچكس جوابش را نداد.
پشت دركه رسيد، دوباره پرسيد:
ـ كيه؟
صداي زنگ بلندشد، شادي با ترس و دلهره در را بازكرد. هيچكس جلوي درنبود. سرش را از دربيرون كرد. پستچي بسته اي بزرگ را درميان دستهايش گرفته و به طرف زن جوان درازكرد.
ـ لطفاً اينجا را امضاءكنيد.
شادي با ناباوري به سرعت وارد اتاق نمور و كوچكش شد. بسته را بازكرد. درون جعبه يك دسته كوچك گل بود. يك يادداشت كوچك كنارگل بود.
ـ شيرين جان! تولدت مبارك.
اين انگشتر را كه هميشه دوست داشتي برايت بخرم، بخاطر تولدت هديه مي كنم.
شادي شروع به گريه كرد تازه فهميده بود كه سيروس آن شب درمورد او حرف مي زده است و شك او بي موردبوده است.
وقتي شادي به خانه سيروس برگشت ديگر تمام لحظات آنان شيرين بود.
براساس سرگذشت خانم شادي از تهران
به قلم: مريم ساماني

احمق ترين دزد
آب خنك زندان
037011.jpg
مبارك باشد خانوم. زن ميانسال چند برگ تراول چك را به مرد فروشنده داد، دو كارگر جوان اجناس خريداري شده را در پياده رو مقابل فروشگاه جابجا كردند، زن ميانسال نگاهي به ساعتش انداخت، چند دقيقه بيشتر به ظهر نمانده بود، او با خود گفت: الآنه كه «مونا» برگرده خونه، بهتره سريعتر يه ماشين بگيرم و وسايل خريداري شده رو ببرم خونه.»
«مونا» دختر ۲۲ ساله تنها فرزند خانم و آقاي دكتر بود. تا چند ماه قبل اين خانواده سه نفره در ايالت مي شي گان آمريكا زندگي مي كردند، ولي پس از خواستگاري پسردايي «مونا» از او، آنان براي ادامه زندگي تصميم گرفتند به ايران بازگردند. چند روز ديگر مراسم عروسي اين پسردايي و دخترخاله برگزار مي شد، به همين دليل مادر او امروز صبح از بيمارستان مرخصي گرفته بود تا وسايل مورد نياز براي جهيزيه دخترش را تهيه كند. چند وانت بار بدون اينكه از سرعت خود كم كنند. بدون توجه به تكان هاي دست اين خانم دكتر از مقابل او عبور كردند، دو سه خودرو هم متوقف شدند ولي پس از چند لحظه چانه زدن سر قيمت آنجا راترك كردند.
راننده يك وانت مدل پايين سبزرنگ چند متر آنطرفتر حركات و رفتار زن ميانسال را تحت نظر گرفته بود. زن بطور مداوم نگاهش بين ساعت مچي و سمت چپ خيابان تقسيم مي شد دقايقي بعد وانت سبزرنگ جلو پاهاي او متوقف شد. راننده وانت مرد كوتاه قد و لاغر اندامي بود كه دو چشم ريزش پشت شيشه هاي عينك ته استكاني اش توجه هركس را در نگاه او به خود جلب مي كرد.
فقط چند دقيقه طول كشيد تا دو كارگر جوان يخچال، ماشين لباسشويي، چرخ خياطي و… را بار وانت كردند، زن در كنار راننده نشست. خودرو با فشار پاي راننده به روي پدال گاز با زحمت از جا كنده شد. هنوز تاملاصدرا ـ محل زندگي خانم و آقاي دكتر خيلي مانده بود. راننده وانت درحالي كه زيرلب غر مي زد، اينطور وانمود كرد كه تشنه است، خانم دكتر احساس بدي پيدا كرده بود، او آدم ها را خوب مي شناخت حس غريبي در درونش فرياد مي زد كه بيشترمواظب باشد.
به هر طريقي بود خودرو وانت در مقابل در خانه خانم دكتر توقف كرد. راننده لاغراندام گفت: آبجي، الهي اززندگيت خير ببيني. يك ليوان آب خنك برايم بيار كه از تشنگي هلاك شدم.
خانم دكتر از خودرو پياده شده از قسمت پشت وانت خود را مقابل در حياط رساند وارد خانه شد، دقايقي بعد با يك ليوان شربت آب ليمو بازگشت. ولي از وسايل خريداري شده و وانت سبزرنگ خبري نبود. اول كمي ناراحت شد ولي پس از دقايقي وارد خانه اش شد. شماره پليس ۱۱۰ را گرفت و ماجرا را با افسر آنسوي خط تلفن در ميان گذاشت.
عصر همانروز «محرم» ـ راننده وانت ـ پس از پنهان كردن وسايل سرقتي اش در يك گاراژ به خانه بازگشت، هنوز كليد را داخل قفل در حياط نچرخانده بود، كه صداي مردي را شنيد كه او را صدا مي زد، وقتي به عقب برگشت، دستبند فولادي دو مأمور جوان نيروي انتظامي را در مقابل خود ديد. نزديك بود بي هوش شود. مأموران او را به طرف خودروي پليس كه سر خيابان پارك شده بود، بردند، او از مأموران پرسيد، من كه هيچ ردي از خود برجاي نگذاشته بودم، پس چطورمرا پيدا كرديد، در همين حين افسر نيروي انتظامي كه داخل خودروي پليس كنار خانم دكتر نشسته بود از خودرو پياده شده و شماره خودرو اش را كه روي تكه كاغذي توسط خانم دكتر يادداشت شده بود، به او نشان داد.

زن ايراني شوهر هندي اش را به دادگاه كشاند
گروه حوادث: يك مرد هندي چند روز پس از اينكه خانه ۱۷ميليوني خود را به نام همسر ايراني اش كرد، با كمال تعجب متوجه شد كه زنش تقاضاي طلاق كرده است.
اين مرد ۴۰ساله كه «احمد» نام دارد و به اتهام ايراد ضرب و جرح زن ايراني اش با شكايت او در دادگاه حاضر شده بود، در اين باره به قاضي دادگاه گفت: حدود ۲۰سال قبل به همراه اعضاي خانواده ام از شهر «كلكته» هندوستان به ايران مهاجرت كرده و در تهران ساكن شديم.
وي افزود: از آنجايي كه به زبان انگليسي آشنايي كامل داشتم در يك شركت تبليغاتي در ايران مشغول به كار شدم. در جريان تهيه يك كار تبليغاتي با همسر ايراني ام آشنا شده و با او ازدواج كردم. باتوجه به علاقه اي كه به او داشتم، وقتي او درخواست كرد آپارتمانم را به نامش كنم، بلافاصله پذيرفتم ولي چندروز بعد ناگهان احضاريه اي از طرف دادگاه به دستم رسيد كه خبر از دادخواست طلاق همسرم مي داد.
وي كه بسيار عصباني نشان مي داد، ادامه داد: با ديدن برگه احضاريه خيلي ناراحت شده بودم، در آن ساعت همسرم براي كاري از خانه بيرون رفته بود. منتظر ماندم تا او بازگشت، وقتي قضيه را با او درميان گذاشتم، خيلي خونسرد گفت از زندگي با من به دليل آنكه پوست صورتم تيره است، خسته شده است. با شنيدن اين جمله از كوره دررفتم و با او درگير شدم.
در اين هنگام «مينا» زن ۳۵ساله اين مرد هندي رو به قاضي دادگاه كرد و گفت: آقاي قاضي به حرف هاي اين مرد توجه نكنيد، او از چندسال پيش بيكار است، اوايل ازدواج ما او با يك شركت تبليغاتي كارمي كرد ولي چون معتاد شد، از آنجا اخراجش كردند، از آن زمان به بعد تأمين هزينه زندگي برعهده من بود. تا اينكه چندي قبل در ازاي كارهايي كه در اين مدت كرده بودم، آپارتمان را به نام من زد.
وي ادامه داد: تا به امروز با اين وضعيت زندگي با او ساختم ولي ديگر تحمل ادامه زندگي را با اين شرايط نداشتم. بنابراين بارها از «احمد» خواستم تا اعتيادش را ترك كند و به سركار برود ولي او هر بار پس از چند روز بارديگر به مواد روي مي آورد. بنابراين دادخواست طلاق دادم، ولي او با اطلاع از اين اقدام، مرا مورد ضرب و جرح قرارداده و تهديد كرد كه مرا خواهدكشت. اگر همسايه ها با شنيدن فريادهاي كمك من به فريادم نمي رسيدند، شايد او مرا مي كشت.قاضي دادگاه پس از شنيدن اظهارات طرفين پرونده مرد هندي را با صدور قراروثيقه آزاد كرد، قراراست به زودي پس از انجام تحقيقات و بررسي هاي تكميلي رأي نهايي در اين باره صادر شود.

سقوط پلكان هواپيما در فرودگاه اهواز حادثه آفريد
يك منبع آگاه در فرودگاه اهواز گفت: براثر بريده شدن اهرمهاي پلكان هواپيما و سقوط آن كه بعدازظهر چهارشنبه در فرودگاه اهواز اتفاق افتاد موجب مصدوم شدن ۵ مسافر در پياده شدن از هواپيما شد.
اين منبع بدون ذكر نامش افزود: جداشدن اهرم موجب قطع پاي دو مسافر (يك زن و يك مرد) و مصدوميت شديد سه مسافر دو مرد و يك زن ديگر اين هواپيما شد.
وي گفت: اين حادثه عصر چهارشنبه در هواپيماي ايرباس ۲۵۰ نفري پرواز شماره ۴۱۹ هواپيماي «ايران اير» هواپيمايي جمهوري اسلامي از مقصد تهران به اهواز اتفاق افتاد.
او گفت: براساس گفته پزشكان سه تن از مصدومان از ناحيه سر بشدت صدمه ديده اند كه وضعيت آنها وخيم گزارش شده است.
يك منبع ديگر در فرودگاه اهواز اعلام كرد: اين پنج مصدوم پس از بروز سانحه به بيمارستانهاي گلستان، امام خميني (ره) و نفت اهواز اعزام شدند و پس از گذشت ساعتي سه تن از اين مصدومان كه از ناحيه سر صدمه ديده بودند، جهت معالجه به تهران اعزام شدند.
گفتني است حدود ۵۰۰ تن از مسافران حاضر در فرودگاه و پرواز ۴۱۹ شاهد اين ماجرا بوده اند ولي مسؤولان فرودگاه اهواز و هواپيمايي جمهوري اسلامي از اطلاع رساني در اين زمينه خودداري مي كنند.
يكي از مسؤولان هواپيمايي جمهوري اسلامي در اهواز اعلام كرد علت اين حادثه توسط كارشناسان در دست بررسي است.


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   گوناگون   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   تاريخ   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |