شماره ۱۹۷۴ - سال هفتم - جمعه ۲ آذر ۱۳۸۰
Fri, Nov 23, 2001
Litera red.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
گوناگون
فرهنگ و انديشه
تاريخ
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
مكتبهاي ادبي
نگاهي به داستان بلند «باغ سيب» اثر«استپان زوريان»
سقوط در ورطه رذالت تا جايي پيش مي رود كه فاجعه مي آفريند. فاجعه اي كه در عمق ذهنيتي پوچ و آشوب برانگيز قرار دارد.
داستان باغ سيب در نوعي ناتمامي تمام مي شود، تا خواننده خود به صرافت ادامه داستان را همچون ادامه زندگي در موقعيت ضد بشري دريابد.
دريچه اي به آواز گنجشكان!

شبي در كلبه اي
غروب بود، من از كنار ده بيست انبار و طويله گذشتم و كسي رو هم نديدم. كوچه هاي ورسستر شاير (shire Worcester ) پر پيچ و خم و گلي بودن. تقريباً هوا هم ديگه تاريك شده بود كه يه كلبه خالي رو تو يه باغ كثيف كوچيكي كه از جاده فاصله داشت پيدا كردم. سقف كلبه سالم به نظر مي رسيد پس دليلي نداش كه توشم خشك نباشه، همون جاي خشكي كه من دنبالش مي گشتم. بارون زيادي از اول روز اومده بود و درختاي ميوه اي كه اين ور واون ور در اومده بودن داشتن گريه مي كردن.
تصميم رو گرفتم و با يه نگاه به اين طرف و اون طرف يه ميله از كتم در آوردم و باهاش به قفل در كه فقط به دو تا مفتول بند بود يه فشار آوردم. تو كلبه خيلي تاريك بود. كبريتي روشن كردم و تو نورش يه راهرو تاريك پيدا كردم. كبريته خاموش شد. درو آروم بستم. البته دليلي نداشت كه از اومدن كسي تواون ساعتاي روز و تو اين جاده پرت بترسم. يه كبريت ديگه روشن كردم و از تو اون راهرو به يه اتاق كوچيك ديگه كه ته اون بود رفتم. اونجا كمي روشن تر بود. همه پنجره ها رو با تخته ميخ كوبي كرده بودن. يه اجاق زنگ زده هم تو اتاق بود. فكر كردم تو اين هوا دود اجاق ديده نمي شه پس چن تا از تخته هاي پنجره ها رو با چاقوم كندم و خيلي زود چائي م داشت رو اجاق مي جوشيد و آب بارون لباسم كه داشت خشك مي شد بخار مي كرد و مي رفت هوا. اجاق رو تا اونجا كه جا داشت از چوب پركردم و چكمه هامو گذاشتم نزديكش تا خشك شه. بعدشم دراز كشيدم تا چرتي بزنم.
احتمالاً خيلي نخوابيدم چون وقتي بيدار شدم آتيش هنوز روشن بود. تازه زيادم نمي شه رو تخته هاي صاف و سفت كف زمين راحت خوابيد، آخه دست و پاي آدم بي حس مي شه و تكونم كه بخوري از خواب مي پري. غلتي زدم. داشت دوباره خوابم مي برد كه صداي قدماي كسي تو راهرو منو از جا پروند. همونطور كه گفتم پنجره ها ميخ كوبي شده بودن و در ديگه اي هم تو اتاق نبود كه بشه ازش فرار كرد. گنجه اي هم اونجا نبود كه بشه توش قايم شد. شايد معني اش اين بود كه دوباره بايد به زندون ورسستر برمي گشتم، جايي كه تازه دو روز پيش ازش اومده بودم بيرون و به خاطر خيلي مسائل هم اصلاً دلم نمي خواست دوباره ببينمش، اون غريبه انگار عجله اي نداشت آخه آروم راه مي رفت. با نور آتيش نظرش جلب شد. وقتي اومد تو اتاق به من كه يه گوشه كز كرده بودم نگام نكرد. فقط مستقيم رفت سمت آتيش و دستاشو گرم كرد. خيس آب بود. خيس تر از اوني كه هر كسي ممكنه تو اين هوا بشه. لباساشم درب و داغون بودن. آب از سروروش رو زمين مي ريخت. كُلام سرش نبود. از موهاي صافش كه رو چشاش اومده بودن آب مي ريخت رو زغالا و جيليز ويليز مي كرد. به نظرم آدم حسابي نيومد. يه آدم آواره اي بود مث خودم. مرد جاده بود. باهاش احوال پرسي كردم و خيلي هم زود سر صحبت رو باز كرديم. اون بيشتر از سرما و خيس شدن شاكي بود و خودشو مي چسبوند به بخاري. دندوناش به هم مي خوردن و قيافه شم رنگ پريده و ناخوش بود.
بهش گفتم: نه اين هوا هواي خوبي برا تو راه بودن نيس. تو اين فكرم كه تو اين كلبه رفت و آمد زيادي نمي شه آخه هنوز تميز مونده.
اون گفت: يه موقعي اين ورا هيچ كلبه اي از اين محكم تر پيدا نمي شد. باغي هم از باغ اين خونه قشنگ تر نبود. اينجا يه مهمونخونه كوچيك و پررفت و آمدي بود. اما حالا هيچكس توش زندگي نمي كنه. حتي آدماي آواره هم كم مي يان اينجا.
تو كلبه نه كاغذ پاره روزنامه اي بود نه قوطي كنسروي نه ته مونده غذايي كه معمولاً بدبخت بيچاره ها اين ور و اون ور مي ريزن.
پرسيدم: پس چرا اينطوري شده؟
قبل از اين كه حرفي بزنه يه آه عميقي كشيد و گفت: روح، روح اوني كه اينجا زندگي مي كرد. داستان خيلي غم انگيزي داره نمي خواهم همشو برات تعريف كنم اما خلاصه اش اينه كه صاحب اينجا خودشو تو آب غرق كرد، تو استخر آسياب، جنازه اش رو آب بود كه كشيدنش بيرون. بعداً يه عده اي اونو بي حركت تو آب استخر ديدن ـ يه عده اي هم اونويه گوشه اي دم مدرسه ديدن كه منتظر بچه هاش بوده مث اين كه فراموش كرده بود كه بچه هاش مردن و به خاطر همينم خودشو غرق كرده. الانم اين ور و اون ور مي ره. آره خودشو تو استخر غرق كرد و الانم اين ور و اون ور مي ره. غريبه دوباره آهي كشيد و من تونستم صداي شلپ شلپ آبي رو كه وقتي تكون مي خورد تو چكمه هاش صدا مي كرد بشنوم. گفتم: اما اين باعث نميشه ماهام خرافاتي بشيم و روح ببينيم والا مجبور مي شيم شباي زيادي رو تو جاده ها بخوابيم.
اون گفت: نه نه اصلاً اينجور نيست. من خودم هم به ارواح سرگردون اعتقادي ندارم. خنديدم و گفتم: منم همينطور. هر كسي كه روح ببينه من يكي هيچوقت نمي بينم.
اون يه نگاهي به من انداخت كه مث همه نگاهاي قبليش خيلي افسرده بود بعد گفت: كسي هم از تو توقع نداره ببيني. بعضي از مردم هم نمي بينن. برا بدبخت بيچاره ها همين كه پول ندارن كرايه جايي رو بدن بسه چه برسه به اين كه ارواحم بخوان اونارو بترسونن.
من گفتم: اين پاسبونه كه نمي زاره من راحت بخوابم نه روح و جن. چه پاسبون باشه چه آدماي فضول امروزه ديگه نميشه يه شب راحت و آروم گير آورد.
آب هنوز از لباساش رو زمين مي چكيد و بوي رطوبت ازش بلند مي شد. داد زدم: اي بابا تو اصلاً خشك نمي شي؟
خنده اي همراه با سرفه كرد و گفت: خشك؟ خشك؟ من هيچوقت خشك نمي شم. اصلاً ماها دلمون نمي خواد كه خشك بشيم. حالا هوا باروني باشه يا آفتابي، زمستون باشه يا تابستون، مي فهمي كه.
بعد در حالي كه با عصبانيت مث ديوونه ها به آتيش نگا مي كرد دستاي گل آلودشو تا مچ كرد تو آتيش. من چكمه هامو برداشتم و در حالي كه فرياد مي زدم تو تاريكي پا گذاشتم به فرار.
نوشته: ريچارد هيوز
ترجمه: فاطمه احمدي

مكتبهاي ادبي
انقلاب سوررئاليسم
037026.jpg
• دادائيسم، زمينه ساز انقلاب سوررئاليسم:
كلمه يا نام آواي «دادا» در زبان كودكان به معناي «اسب» و در زبان دوستانه و خودماني به معناي «جنون» مي باشد.
واقعه سوررئاليسم (فراواقعگرا) از سوئيس آغاز شد. شاعر جواني اهل روماني به نام تريستان تزارا (Tristan Tzara) در سال ،۱۹۱۶ حركتي را بنا نهاد كه آن را «دادا» نامگذاري كرد. آيين دادائيسم همه چيز را به تمسخر مي گرفت، به همه چيز اعتراض مي كرد و بطور كلي هدف آنان قالب شكني، از بين بردن قانونها، تحريك مردم و هرج و مرج ادبي بود. آنان حاكميت همه چيز را مجاز مي دانستند به شرط آنكه تصورات مقدس اخلاقي و زيبايي شناختي آداب و رسوم گذشته را تكذيب كند.
تريستان تزارا و همراهانش ماكس ارنست (Max Ernst)، هانس آرپ (Hans Arp) به اين نتيجه رسيدند كه سوئيس مكان ايده آلي براي گسترش اعتراض نيست. بنابراين آنان در سال ،۱۹۱۹ به پاريس رفتند و در آنجا با پابلو پيكاسو (Pablo Picasso)، آندره بروتُن (Andrژ Breton)، پل الوآرد (Paul Eluard) و لويي آراگون (Louis Aragon) آشنا شدند كه مانند آنها براي بيان افكارشان در جست و جوي زباني جديد بودند. در واقع، «دادا» تشويق و ترغيبي براي جنبش سوررئاليسم بود.
در سال ،۱۹۲۲ آندره بروتن اعلام كرد كه آيين دادائيسم بي فايده و بي ثمر است. دو سال بعد، او اولين بيانيه سوررئاليسم را منتشر كرد و اينچنين قدرتمندترين جريان ادبي قرن بيستم طرح ريزي شد و خود به خود در تمامي هنرها نفوذ كرد و قبل از اينكه به عنوان محرك فكري جهاني تحميل شود، در تمامي فرهنگهاي اروپايي جا افتاد.

• سوررئاليسم چيست؟
در قرون نوزدهم، حدود سال ،۱۸۵۰ رئاليسم (واقعگرايي) رسالت تقليد و نمونه برداري از طبيعت و حقايق را بر عهده داشت و با نويسندگاني مانند فلوبر (Floubert) و نقاشاني مانند كوربه (Courbet) مشهور شد. به همين دليل طبيعت گرايي (ناتوراليسم) با رهبري زولا (Zola) در ادبيات و كروت (Corot)، منه (Manet) و دوگاس (Degas) در نقاشي، براي رئاليسم جانشين مناسبي بود و در اين مكتب براي رسيدن به واقعيات به علم رجوع مي شد. با كشف سورئاتوراليسم (ماوراء طبيعت گرايي)، نه تنها طبيعت قابل رؤيت، بلكه طبيعت غير قابل رؤيت انسان به عنوان نتيجه اي بديهي ظاهر مي شود.
نظريه پرداز اين مكتب، آندره بروتن، واقعگرايي را متهم كرد، زيرا معتقد است كه حوزه فعاليت و ديد انسان را محدود مي كند و بطور كلي اين قالب قادر نيست تمام انديشه انسان را در خود جاي دهد و به همين دليل او آنچه را كه از درون انسان مي جوشد، در قالبي بزرگتر به نام «سوررئاليسم» مي ريزد.
آندره بروتن در سال ،۱۹۲۴ بيانيه سوررئاليسم را منتشر كرد و سرانجام تعريفي از سوررئاليسم بدين شرح ارايه داد: «عمل اتوماتيك وار فكري و رواني، براي بيان كاربرد واقعي انديشه و نوشتن تفكر بدون هرگونه كنترل ذهن و دور از هرگونه نگراني زيبايي شناختي يا اخلاقي.» و سوررئاليست در يك كلمه به معناي «فرا ـ واقعيت» است.
در ابتداي قرن بيستم، فرود (Freud) واقعيت ضمير ناخودآگاه را بيان كرد و نقش آن را در شخصيت بشر آشكار نمود. او ادعا كرد كه ابعادي از شخصيت انسان در ضمير ناخودآگاه او شكل مي گيرد و بسياري از اعمال و رفتار انسان از ضمير ناخودآگاهش سر مي زند. واقعيت ضمير ناخودآگاه توسط رؤيا و تخيلات ثابت شده است و اين موضوع اساس سوررئاليسم را تشكيل مي دهد. فراواقعگرايان به ضمير ناخودآگاه ايمان دارند و معتقدند كه آنچه در نيمه ناخودآگاه ما وجود دارد، واقعيت ذاتي و دروني ما را نشان مي دهد.
فراواقعگرايي با رد كردن «خرد و منطق» كه زماني بسيار طولاني بر هنر فرانسه سايه انداخته بود، قانع نمي شود، بلكه سعي دارد روان، تخيل، انديشه و ديد بشر را به زندگي متحول نمايد و هذيانهاي انسان و جنبه هاي سركوب شده او را بيان كند و در جست و جوي زباني براي بيان «ناگفته ها» است و موضوعهايي را كه تا به آن روز بيان شده، به شيوه اي نو ارايه دهد.
البته برخي از شاعران مانند ماكس ژاكوب (Max Jacob) يا آندره سالمون (Andrژ Salmon) آمادگي پذيرش تمام جسارت زبان سوررئاليسم را نداشتند.

• زباني جديد:
بروتن و ديگر فراواقعگرايان در جست و جوي زباني بودند تا ذهن را در جريان خلق كردن بدون مداخله اداره و كنترل ذهن و منطق آزاد بگذارد. آنان معتقدند هرچه كه از ذهن و ضمير ناخودآگاه مي گذرد، بطور اتوماتيك بايد آن را به روي كاغذ آورد، بدون آنكه دوباره آن را مرور كرد و در آن دست برد و بخشي از آن را حذف يا اصلاح كرد، زيرا به عقيده سوررئاليستها همين خط خوردگي ها است كه واقعيت دروني را بيان مي كند و آنان ادبيات را «خواندن خط خوردگي ها» تعريف كردند. سوررئاليستها معتقدند كه اين هوشياري است كه ضمير ناخودآگاه را تصحيح مي كند و باعث به وجود آمدن آثاري تكراري و بدون خلاقيت مي شود.

• آندره بروتن، بنيانگذار سوررئاليسم:
بروتن به دليل استعداد و فعاليتهاي بسيارش در اين زمينه، به عنوان سردسته اين حركت برگزيده شد. او زندگيش را وقف سوررئاليسم كرد. اطراف بروتن شاعراني مانند الوآرد، آراگون، سوپل و نقاشاني چون ماكس ارنست، دالي و ميرو گرد آمدند. بروتن و دوستانش معتقد بودند كه اگر فشارهاي اجتماعي شديد بر انسان تحميل شود، باعث مي شود تا ثروتهاي اندوخته شده در سرشت بشر شكوفا نشود و براي دستيابي به اين منابع غني دروني، انسان بايد هرگونه نظام ثابت و قواعد دست و پاگير را از بين ببرد.
كارهاي فرود (Froud) و نقش ضمير ناخودآگاه در شخصيت انسان، بر طرز تفكر و نگرش بروتن و در نهايت بر سوررئاليسم بسيار اثر داشت.
در سال ،۱۹۲۷ با پيوستن بروتن به حزب كمونيسم، كارهايش سياسي شد و به تدريج خود را در نبردي بسيار وسيع ديد كه خود او عليه جامعه، فلسفه و مذهب به وجود آورده بود.
بدين ترتيب چراغ پرفروغ سوررئاليسم به تدريج كم نور شد. در حدود سال ،۱۹۳۸ ديگر سوررئاليسم وضعيتي پايدار نداشت و در سال ۱۹۴۵ اكثريت، به جز بروتن، از سوررئاليسم روي برگرداندند. وليكن بروتن مي دانست هرچند يكي از بزرگترين تحولات هنري عصر جديد از بين مي رود، ولي نوري را كه اين حركت بر فرهنگ بشر تاباند، براي روشن كردن باقي راه قرن بيستم كافي خواهد بود.
• عقايد سوررئاليستها:
۱ـ واقعيت و رؤيا: سوررئاليستها رؤيا را برابر با واقعيت مي دانند و اين دو را بر روي هم «فرا ـ واقعيت» مي نامند.
۲ـ نگارش اتوماتيك: در تعريفي كه بروتن از سوررئاليسم ارايه داد، نوشتن و سرودن در آن واحد را توصيه كرد. به اعتقاد او، شاعر سوررئاليست بايد نوعي فرستنده باشد كه هر آنچه را كه از ضمير ناخودآگاهش مي گذرد، بدون اعمال كنترل منطق و خرد آن را بدون كم و زياد كردن بر روي كاغذ بياورد.
۳ـ پوچي و بي معنايي: فراواقعگرايان با رها كردن خود از قيد و بند سانسورهاي منطقي، اخلاقي يا زيبايي شناختي براي ايجاد جملات و تصاوير تا سرحد بي معنايي و پوچي پيش مي روند. حتي آنان اين مسأله را حالتي شاعرانه براي خود مي دانند.
۴ـ تحريك مردم و هرج و مرج طلبي: سوررئاليستها ميل به تحريك مردم را از دادائسمها به ارث برده بودند. آنها تجمعهاي مردمي و تظاهرات پر سر و صدا به پا مي كردند. به عنوان مثال، در سال ،۱۹۲۴ در مرگ آناتل فرانس (نويسنده فرانسوي ۱۹۲۴ ـ ۱۸۴۴) هجويه اي به نام «جنازه» منتشر كردند. اينگونه رفتار سوررئاليستها با عقايد آنارشيستها (هرج و مرج طلبها) كه با همه محدوديتهاي نظام اخلاقي و زيبايي شناختي مخالفت مي كنند، منطبق است.

• قالبها و تنوعات سوررئاليسم:
در تمامي هنرها جايي براي خود يافت، حتي در جوانترين هنر يعني «سينما» نيز نفوذ كرد.
در سال ،۱۹۲۴ فيلم «آنتراكت» (وقفه) ساخته رُنه كلر، موافقت اوليه سينما با جريان سوررئاليسم را اعلام كرد.
در نقاشي سوررئاليستي، فاصله بين موضوع و عنوان تابلو تعجب و نيروي تخيل بيننده را بر مي انگيزد و ذهن بيننده را در مورد معناي پنهان اثر مشغول مي كند. بطور كلي به نظر مي رسد كه در اين مكتب، قلم مو بيشتر از قلم يا دوربين موفق شده است تا به بهترين وجه الهامات روحي را به تصوير بكشد.
سوررئاليسم بيشتر در قالبهاي شعر و نقاشي بيان مي شود، بويژه بيشتر آثار ادبي سوررئاليست به شعر اختصاص داده شد. شعر براي سوررئاليستها شيوه اي است كه براي بيان اتوماتيك تصاوير معمولاً سركوب شده راه را باز مي گذارد. به گفته بروتن «جملات بايد حصارهاي شيشه اي را بشكنند.»
آندره بروتن در شعر خود با بيان تصورات، تخيلات، عشق و چيزهاي شگفت انگيز سعي دارد اين حصارهاي شيشه اي را بشكند. برخلاف برخي از شاعران كه تصاوير را آگاهانه و دانسته خلق مي كنند، بروتن اجازه مي دهد تا تصاوير بطور غير ارادي و اتوماتيك وار به وجود آيند. به عنوان مثال: در شعر «همسرم» آن جملات بيانگر اينگونه نوشتار و تصاوير هستند:
همسرم با چشماني پر از اشك
با چشماني به مانند آهنربا
همسرم با چشماني به مانند علفزار
همسرم با چشماني آبي براي نوشيدن در زندان
همسرم با چشماني به مانند جنگل هميشه زير تبر
با چشماني همسطح آب، همسطح هوا، زمين و آتش

• شخصيتها و آثار اين مكتب ادبي:
آرتور رمبو، لُتر آمون، كويلُم آپولينر از پيشقدمان اين مكتب بودند.
براي اولين بار عبارت «سوررئاليسم» را آپولينر (Apollinaire) در آثار خود به كار برد.
آندره بروتن (۱۹۶۶ ـ ۱۸۹۶): سردسته و نظريه پرداز اين جريان بود. از جمله آثار او مي توان: روشنايي زمين (۱۹۲۳)، ناديا (۱۹۲۸)، گلدانهاي مرتبط (۱۹۳۲) و عشق آتشين (۱۹۳۷) را نام برد.

• ديگر شخصيتها:
لويي آراگون، پل الوآرد (۱۹۵۲ ـ ۱۸۹۵)، آنتوني آرتد (Antonin Artoud) (۱۹۴۸ ـ ۱۸۹۶)، فيليپ سوپل (Phillipp Soupoult) (۱۹۹۰ ـ ۱۸۹۷)، رنه كِرِوِل (Renژ Crevel) (۱۹۳۵ ـ ۱۹۰۰)، روبرت دسنو (Robert Desnos) (۱۹۴۵ ـ ۱۹۰۰).
نبايد نقاشاني مانند ماكس ارنست، سالوادور دالي، ميرو، ماگريت و كمي متأخرتر دِِلوو را فراموش كرد.
در سال ،۱۹۲۲ ماكس ارنست در يك تابلوي مشهور به نام «ميعادگاه دوستان»، تمام گروه سوررئاليست را به تصوير كشيد.
منبع: اينترنت
مترجم: ليدا فخري

زيرباران خيال
037032.jpg
«زير باران خيال »عنوان اين ستون بي مال و منال است براي خيال انگيزان و خيال پروران و بويژه شرقي هاي محكوم به عشق. هرجمعه جغرافياي اين صفحه پذيراي شاعران و ادب دوستان است. شما نيز اگر گاهي هوايي مي شويد و وارد خيالات ملكوتي، اين جغرافيا را متعلق به خود بدانيد. يك قطعه عكس و چند اثر از خود بفرستيد به نشاني: مؤسسه ايران، روزنامه ايران جمعه. پردوام باشيد. چون شعر
زيرنظر: رضا عبداللهي

037029.jpg
• دريا
شروع قصه چنين بود: ناخدا، دريا
كه ذهن خسته ما پركشيد تا دريا
تو فصل اول قصه مرا نشاندي بعد،
گذشتي از من و ساحل دوباره با دريا
و من كه خستگي از چشمهام جاري بود،
به خويش طعنه زدم من كجا، كجا دريا؟
به فصل چندم قصه رسيدي و ديدي
كه خواب چشم مرا برده و تو را دريا
تو ناخداي غزل ـ قصه هاي خود بودي
و معتقد به خودت، ابر، رودها، دريا...
هميشه خواب من و قصه تو پر بود از
صداي زمزمه يك غريبه با دريا
بگو چگونه نوشتي كه خوابهام آبي است
از آسمان ننوشتي چرا، چرا دريا؟
براي پاسخ من پلكهات بر هم خورد
به خواب رفتي و ماند از تو ذكر «يا دريا»
مريم فتاحي


• رفته درغبار
رفتي چه ناگهاني و ماندم چه داغدار
چون آخرين پياده شطرنج روزگار
پاييزها نرفته به پاييز مي رسم
لعنت به صفحه صفحه تقويم بي بهار
رفتي به سمت آنچه به چشمت بهار بود
من ماندم و قطار درختان بردبار
دركوچه هاي خاطره ات پرسه مي زنم
بانو! كمي بهار دراين كوچه ها بكار
يلدايي ام تمامي خورشيد سهم توست
باران نور! برسرشبهاي من ببار
امشب دوباره در دل شب دود مي شوم
تصوير من: مرد فرورفته درغبار
رضا حيراني


• دريچه
پشت باران نقطه چيني بود دريا
جنگلي مه در نگاهم بود پيدا
با خيال آبي ام گم مي شدم، در
خاطرات ابري امروز و فردا
يك سحر آيينه در چشمم نشاندم
انتظار از شيشه ها مي رويد آيا؟
رفتي و در پشت خيس يك دريچه
يك زمستان گريه كردم بي تو تنها
شراره دادگر


• غرور
غرورم را به پاي عشق قرباني نخواهم كرد
دلم را زخمي يك زخم پنهاني نخواهم كرد
رهايي واژه سبزي ست اما باغ ذهنم را
اسير قصه آن سيب شيطاني نخواهم كرد
فقط در قايق تنهايي ام يك سرنشين كافي ست
خودم را جز به دست خويش زنداني نخواهم كرد
چرا باور كنم تنها صداي عشق مي ماند
كه باور قصه هايي را كه مي خواني نخواهم كرد
براي خانه قلبم حصاري ساختم از سنگ
خدايا! لحظه اي هم قصد ويراني نخواهم كرد
منيره سليمي


• لازم نيست
من از تبار درختان عشق بر دوشم
شكفته مي شود آهسته گل در آغوشم
من از سكوت همين نسل آتش آوازم
پر از ترانه ام اما هميشه خاموشم
پر از نجابت باران نگاه عاشقتان
نگاه عاشقتان كي شود فراموشم
و دل سپرده اي از نسل ساده لبخند
كه مي شود غزلي عاشقانه تن پوشم
من از خودم به تو مي آمدم، به اقيانوس
كه سبز و ساده بگيرم تو را در آغوشم
براي باتو شكفتن بهار لازم نيست
تو ترجمان بهاري نجيب در گوشم
نسيبه عابدي تهراني

نگاهي به داستان بلند «باغ سيب» اثر«استپان زوريان»
جدال بر سر مرده ريگي كه هنوز مرده ريگ نيست!
سقوط در ورطه رذالت تا جايي پيش مي رود كه فاجعه مي آفريند. فاجعه اي كه در عمق ذهنيتي پوچ و آشوب برانگيز قرار دارد.
داستان باغ سيب در نوعي ناتمامي تمام مي شود، تا خواننده خود به صرافت ادامه داستان را همچون ادامه زندگي در موقعيت ضد بشري دريابد.
037044.jpg
«استپان يقايي آراكليان» متخلص به «استپان زوريان»، داستان نويس بزرگ ارمني در سوم سپتامبر(۱) سال ۱۸۸۹ در شهر قره كليسا(۲) - گيروواكان(۳) امروزي - به دنيا آمد. در سال ۱۹۰۶ به تفليس مهاجرت كرد و به قلم زني در نشريه هاي ارمني زبان اين شهر پرداخت. اولين داستان كوتاه او در سال ۱۹۰۹ به چاپ رسيد و او به طور جدّي وارد دنياي ادبيات شد؛ در سال ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۰ به ارمنستان بازگشت و فعاليتهاي گسترده اجتماعي - ادبي اش را شروع كرد. زوريان، سالهاي زيادي، رئيس انجمن نويسندگان ارمنستان و سردبير نشريه هاي گوناگون ادبي - علمي بود و انستيتوهاي فرهنگي بسياري را اداره كرد. آثار استپان زوريان به زبانهاي بسياري از ملل جهان ترجمه شده و خود او نيز بسياري از آثار نويسندگان بزرگ جهان را از زبان روسي به زبان ارمني برگردانده است. اسپتان زوريان كه از پركارترين نويسندگان معاصر ارمنستان به شمار مي رود، به تاريخ ۱۴ اكتبر ۱۹۶۷ بدرود حيات گفت. مجموعه داستانهاي كوتاه و داستانهاي بلند و رمانهاي اين نويسنده توانا و نامدار ارمني در سال ۱۹۶۰ ميلادي در ده جلد انتشار يافته است. از ميان داستانهاي شاخص او مي توان به «باغ سيب» اشاره كرد. اين داستان را آقاي «احمد نوري زاده» مترجم و نويسنده توانا به فارسي برگردانده است.

• خلق شخصيت ها و موقعيت هاي داستاني
داستان بلند «باغ سيب» كه از داستانهاي شاخص و درخشان ادبيات داستاني ارمنستان است، پرداختي ظريف و قابل تحسين دارد. نويسنده با شناساندن دقيق شخصيتها از روي حركات و رفتار معمول آنها و انديشه هاي آنان و تقابل تفكر آنان و تأثيرپذيري از محيط و موقعيت ها، فضايي كاملاً داستاني و زيبا مي آفريند؛ موضوع اصلي داستان باغ سيبي است نسبتاً وسيع كه دو خواهر، خصوصاً خواهر بزرگتر «نويم» و شوهر مال اندوزش «آرتوش» شراب فروش، براي تصاحب آن دست به هر اقدام رذيلانه اي مي زنند. بابامارتين پيرمرد مهربان يك سال پس از مرگ همسرش، با چهره اي شكسته، اما روحيه اي قوي، همچنان با كمك «ساهاك نگهبان»، به امور باغ رسيدگي مي كند. شامه قوي داماد شراب فروش كه گرايش لئيمانه اي به مال اندوزي دارد و استعدادي خاص براي انجام كارهاي غيراخلاقي دارد، متوجه تصاحب باغ سيب مي شود. او هر هفته به بابامارتين سر مي زند و با ابراز مهرباني و دلسوزي هاي رياكارانه و كاملاً ظاهري، براي بابامارتين هديه اي مي برد، با اين خيال و انگيزه كه باغ سيب هر چه زودتر به همسر او برسد. نقطه مقابل او باجناقش، «وانس» خياط است كه نه چرب زباني مي كند و نه براي تصاحب باغ نقشه مي كشد. بابامارتين دنيا ديده و باهوش تفاوت وانس را با آرتوش كاملاً دريافته است. آرتوش با چكمه هاي چرمي بلندش و كالسكه شيك و زيبايش براي پيرمرد آنقدر چندش آور است كه بابامارتين در مقابل او فقط با نفرت پنهاني سكوت مي كند و به چرب زباني هاي توخالي او اهميتي نمي دهد و با وضعي بي تفاوت ولي در عين حال معني دار او را از گوشه چشم مي نگرد. «درست دم دماي غروب، وقتي كه تازه چراغ را روشن كرده بود، داماد ارشد آمد و كالسكه اش را كه چرخهايش چغ چغ صدا مي كرد زير ديوار باغ گذاشت و خودش در حالي كه با لاقيدي سوت مي زد و كفشهاي ساق درازش غژغژ مي كرد، وارد باغ شد و به ايوان نزديك شد و خطاب به بابامارتين گفت: سلام. . . »(۴) رفتار سرد و نگاه نافذ بابامارتين به شراب فروش رفته رفته به او مي فهماند كه نمي تواند در دل پيرمرد راهي باز كند و در واقع داماد شراب فروش هر چه مي زند به در بسته مي زند. ولي با كودني و رفتاري آزاردهنده كماكان حركاتش را ادامه مي دهد.
جدال يك طرفه شراب فروش براي تصاحب باغ سيب تا جايي پيش مي رود كه شرافت و انسانيت را زير پا مي گذارد و همسرش نويم را بر ضد بابامارتين مي شوراند و به طرزي رذيلانه و موذيانه به بدگويي از بابامارتين مي پردازد و اين ماجرا با ماندگار شدن «نونوفر» - دختري كه براي چيدن ميوه به باغ آمده است - تشديد مي شود و شراب فروش احساس خطر بيشتري مي كند. شراب فروش آزمندانه، براي تخريب روابط انساني پيرمرد با غرايزش موضوع ازدواج بابامارتين با نونوفر را به ميان مي كشد. با گذشت زمان ترس و هراس دو خواهر هم به اين موضوع دامن مي زند و جسارت و گستاخي آنان تا جايي پيش مي رود كه به منظور تذكر دادن به پدر پيرشان راهي منزل او مي شوند و به كمين نونوفر مي نشينند. آنها كه پيشتر هم استفاده از لباسهاي مادرشان توسط نونوفر را بهانه كرده اند، با خشم و غيظ كور با وقاحتي نفرت انگيز پدرشان را تهديد مي كنند تا نونوفر را از منزل بيرون كند و دليل خود را ضرورت حفظ آبرو در آبادي و بين مردم بيان مي كنند.
بابامارتين بو مي برد كه دخترهايش دروغ مي گويند و با او صادق نيستند و دليل ترك منزل را از سوي نونوفر تنها مربوط به خود او نمي داند. شراب فروش نيز براي رسيدن به هدف نهايي دست از تلاش برنمي دارد و دوباره به باغ سيب مي رود و اين بار با ترفندي ديگر عنوان مي كند كه قادر است به همراه خانواده اش به منزل بابامارتين بيايد و براي هميشه آنجا بماند تا بابامارتين از تنهايي درآيد. ولي اين بار نيز بابامارتين به او اهميت نمي دهد و انگار اصلاً او را نديده باشد، فرمان سر و سامان دادن به باقي كارهاي انجام نشده را به ساهاك نگهبان مي دهد؛ تفكر و انگيزه پست و منحط شراب فروش در زمينه مال اندوزي و رسيدن به ارث و ثروت در مسيري شوم جريان پيدا مي كند و اين بار نيز آرتوش زياده طلب از هيچ عمل زشت و غيراخلاقي شرم نمي كند. رفتار ضد انساني او كه ريشه در بي اعتقادي و بي ايماني و لاقيديش دارد، واقعه اي غم انگيز را شكل مي دهد. به عبارت ديگر، حركات او نمايانگر فقدان ايمان در دل و هسته وجودي او است. و اين سقوط در ورطه رذالت تا جايي پيش مي رود كه فاجعه مي آفريند. فاجعه اي كه در عمق آن شراب فروش با ذهنيتي پوچ و آشوب برانگيز قرار دارد.

• رذالت در حيطه اي سرشار از حقارت شكل مي گيرد
از سوي ديگر طمع ورزي، بخل و ناداني نويم كه باعث دل آزردگي شديد پدر پير مي شود، بر اساس نقشه هايي كه از سوي شراب فروش طراحي شده، اقدام خشونت بار و در واقع تبهكارانه اي را باعث مي شود كه به فاجعه مي انجامد. پس از ازدواج بابامارتين با نونوفر، داماد شراب فروش، با از دست دادن حداقل خرد انساني تلاش مي كند تا باغ وسيع سيب را به هر قيمتي كه شده از دست ندهد. به همين دليل پس از چند وقت اين موضوع به ذهن توطئه گرش خطور مي كند كه اگر نونوفر صاحب فرزند پسر شود باغ سيب و همه اموال بابامارتين به او مي رسد. در حالي كه همه رفتار و حركات رذيلانه او براي مال اندوزي در حيطه سرشار از حقارت شكل مي گيرد. پس از تجسس و كنجكاوي هاي خاله زنكي متوجه مي شود كه نونوفر باردار است. بلافاصله موضوع را براي نويم مي گويد و با تسلط بر ذهنيّت فقير و كينه ورز همسرش نويم او را برآن مي دارد كه به سراغ نونوفر برود و براي او ايجاد مزاحمت كند. نويم بدون آنكه اندكي به نتيجه اعمال خودبينديشد در حالي كه مسحور صحبتهاي شوهرش شده است در روز يكشنبه به جلوي كليسا مي رود و نونوفر را مي بيند. هنگامي كه متوجه مي شود حدس شوهرش درست بوده است، جلوي نونوفر مي ايستد و با پرخاش و فرياد با او مشاجره مي كند. نونوفر كه پيشتر هم از چشمهاي سبز يخ زده و نگاه سرد و نفرت بار نويم مي ترسد مجبور مي شود فرار كند و به باغ برگردد. تكرار صحبت هاي شراب فروش درباره احتمال پسر بودن طفلي كه نونوفر براي بابامارتين به دنيا خواهد آورد، اين بار نويم را بر آن مي دارد تا به همراه خواهرش آنگين به جلوي كليسا برود و كار خود را با نونوفر يكسره و تمام كند. از سويي وانس خياط بي تفاوت نسبت به تمامي اين موضوعات و اين اتفاقات پيش آمده به كار خودش ادامه مي دهد و اعتقاد دارد كه دخالت در امور ديگران كار پسنديده اي نيست و هر شخصي بهتر از بقيه صلاح كار خويش را مي داند. هنگام آمدن نونوفر به جلوي كليسا نويم با او درگير مي شود و او را كه ترسيده و توان دفاع از خود را ندارد بر روي زمين پرتاب مي كند و به پهلو و شكم زن حامله لگد مي كوبد. نونوفر خيره به چشمان رك زده نويم، روي زمين دست و پا مي زند و درد بر پهلويش پنجه مي كشد. اين در واقع جدالي است يك طرفه بر سر مرده ريگي كه هنوز مرده ريگ نشده! انگيزه اين وحشي گري رسيدن به ارثيه اي است كه لابد پس از مرگ پيرمرد نصيب دخترش نويم و آنگين مي شود و شايد شراب فروش پلشت هم از طريق آن به خيال خود سعادت اين دنيايي را در آغوش مي گيرد! نونوفر از حال مي رود و دو زن رهگذر او را به خانه بابامارتين مي رسانند. پس از مرگ فرزند نونوفر، زن درمانده و به شدت آسيب ديده، همه هست و نيست خود را بر باد رفته مي بيند و تتمه اميد و دلخوشي اش به پايان مي رسد؛ او كه فرزندان و شوهر سابقش را در قتل عام ارامنه از دست داده بود با روحيه اي در هم شكسته از رنج و اندوهي بي پايان كمر خم مي كند و طاقت نمي آورد و چند روز بعد بدرود حيات مي گويد.

• جهل كور فاجعه مي آفريند
با مرگ غم بار نونوفر، تمام آرزوها و دلخوشي هاي بابامارتين كه يك بار ديگر داغ از دست رفتن همسر در دلش نشسته، در سياهي ها محو مي شود. عشقي پرصفا را كه در كهولت نصيبش شده از دست مي دهد. بغض راه بر گلويش مي بندد. ديگر آن باغ سيب برايش كمترين زيبايي و ارزشي ندارد. نويم شرم را زير پا مي گذارد و بي حيايي و گستاخي او تا جايي پيش مي رود كه در مراسم تدفين نونوفر هم شركت نمي كند. شراب فروش به ظاهر زرنگ، با بي خردي باز هم دست از رذالت بر نمي دارد و براي رسيدن به باغ سيب و نشان دادن وفاداري به بابامارتين در مراسم تدفين نونوفر شركت مي كند و با نهايت رياكاري، خود را ناراحت و گرفته نشان مي دهد. از سويي وانس خياط و همسرش آنگين هم در مراسم حضور بهم مي رسانند و از ميهمانان پذيرايي مي كنند. بابامارتين پس از تنها شدن با ساهاك هر روز بيشتر از روز قبل در فكر فرو مي رود و غصّه اي عظيم بر روح و پيكر او پنجه مي كشد. پس از مدتي، يك باره پيرمرد تصميم مي گيرد كه درختهاي باغ را قطع كند و هنگامي كه ساهاك قصد دارد جلوي او را بگيرد رو به ساهاك مي گويد: «اونا به خاطر همين درختا منو خونه خراب كردن. حتي يه درخت هم براشون سالم نميذارم. »(۵) اين بار بابامارتين، تمام و كمال متوجه مي شود كه هدف داماد ارشدش و نويم چه بوده است. او با خشم درختهايي را كه سالها براي رشدشان زحمت كشيده قطع مي كند و نخست به سراغ آن درخت هايي مي رود كه از همه پربارتر و تنومندتر هستند. ساهاك نمي تواند جلوي او را بگيرد. شقاوت و انحطاط آرتوش شراب فروش كه ذهنيت شيطاني دارد و انگيزه هايش از مرزهاي ضداخلاقي نيز گذر كرده، باعث مي شود تا به اداره پليس برود و بابامارتين پيرمرد را به جرم قطع درختان باغ به زندان بيندازد. به اين ترتيب همه گمان مي كنند كه بابامارتين ديوانه شده. در واقع آنها با سطحي نگري عوامانه بابامارتين هوشمند را بيمار و ديوانه مي پندارند. بابامارتين كوتاه زماني بعد در زندان فوت مي كند. بي گمان او از رنج و عذاب و سختي زندان نمي ميرد بلكه غم از دست دادن نونوفر و آن زندگي شادي كه ايجاد كرده بود و رفتار ناشايست فرزندانش ابتدا او را در هم مي شكند و بعد به سوي مرگ مي راندش؛
حالا ديگر شراب فروش به آنچه آرزو داشت برسد، مي رسد. او بي خبر از رايحه عفوني كه از عمق ذهن و تفكرش برمي خيزد و ريشه در گرايشهاي ابليسي دارد، به همراه همسرش و فرزندانش باغ سيب بابامارتين فنا شده را تصاحب مي كنند؛ داستان باغ سيب اينگونه در نوعي ناتمامي تمام مي شود، تا خواننده خود به صرافت ادامه داستان را همچون ادامه زندگي در موقعيت ضد بشري دريابد.

• هديه شيطان به تبهكاراني كه روح خود را به نازل ترين بها فروخته اند
استپان زوريان با خلق شخصيتهاي اين داستان زيبا و تقابل آنها با هم و نهاندن رفتارها و ويژگي هاي بارز براي هر يك، داستاني كامل و قابل تحسين مي آفريند. دقيق شدن در رفتار شخصيت هاي داستان از سوي نويسنده، همانا نكته اصلي است كه زوريان در پرداخت داستان ماهرانه و استادانه به آن پرداخته است. در مقابل شراب فروش لاقيد و فاسد و بي اعتقاد، وانس خياط را قرار داده است، كه نه قصد مال اندوزي دارد و نه زياد حرف مي زند و نه بيهوده در كار كسي دخالت مي كند. تأثير شراب فروش بر همسرش نويم و همنشيني با او باعث مي شود كه نويم هم رذالت پيشه كند و به موازات شوهرش با ادامه حركات ضدانساني، خواسته و ناخواسته مرتكب قتل شود. از سويي «آنگين» علي رغم همدستي با خواهرش به سبب وجود وانس خياط، آرام تا حدودي متعادل و محتاطانه با موضوع ازدواج نونوفر و بابامارتين برخورد مي كند. در انتهاي داستان نيز پس از مرگ نونوفر با بابامارتين باغ و اموال باقيمانده به نويم و همسر شراب فروشش مي رسد. اين ارثيه ديگر ارثيه اي عادي نيست؛ ارثيه اي است شوم كه به پيشاني وارث داغ ننگ مي زند. اين در واقع هديه شيطان است به تبهكاران، به تبهكاراني كه روح خود را به نازل ترين بها فروخته اند و بي گمان بخشوده نخواهند شد.
فرزام شيرزادي

پي نوشتها:
۱- Stepan YaghiayiArakelian
۲- Stepan zorian
۳- Girovakan
۴- صفحه ۵۵ كتاب «باغ سيب، باران و چند داستان ديگر».
۵- صفحه ۹۱ همين كتاب رذالت در حيطه اي سرشار از حقارت شكل مي گيرد.

دريچه اي به آواز گنجشكان!
بازخواني شعري از «رضا چايچي»
• بر اين تپه كوچك از صداي هيچ پرنده اي خبري نيست
• رضا چايچي
• انتشارات هژبر، ۱۳۷۸
«صداي باران را مي شنوم/ كه بر واژه هايت مي چكند قدري صبر كن / شايد برف باز ايستد / و راه ها / باز شوند» (ص ۲۱) رضا چايچي «بر اين تپه كوچك» به دورنمايي مي انديشد كه در آن همه چيز انسان در متن زندگي، با طبيعت نزديكي فراواني دارد. شاعر زبان را به موقعيت هاي گفتاري نزديك مي كند و با لحني ساده، دست به آفرينش موقعيت هاي شعري تازه اي مي زند:
«كنار پيچك ياس / در كوچه اي ايستاده ام / و هي به ساعتم نگاه مي كنم» (ص ۲۹)
چايچي در اين فرصت، به مقوله هاي زنده اي مي پردازد (و به لحاظ ساختار زباني، به چشم اندازهاي شاعرانه رسيده است. يعني عبور شاعر از سطح به درون متني درگير با انسان و طبيعت:
«من مي گويم هر طور شده بايد ايستاد / روي اين زميني كه هر آن / ممكن است دهان بگشايد / يا فرو ريزد زير پاهايمان / بر ساقه هاي سياه / اين گياه / هزار گلبرگ صورتي / تاب مي خورد ميان باد» (ص ۳۰ - ۳۱)
شاعر در زاويه هايي آشنا به ديدار جهان ايستاده است و از پي «صداي پرنده اي» غمگين به كشف رازهاي ذهن آدمي مي آيد. وي كوتاه ترين راه را براي ديدن و نشان دادن عواطف آدمي برمي گزيند، البته آميخته به اندكي اعتماد به خويشتن خويش:
«تا آواز گنجشكان چيزي نمانده است‎/
از بيراهه مي رويم / براي آنكه راه كوتاه تر شود /
مي شود تا مرگ آخرين ستاره / دست در جيب برد /
سوت زد / آواز خواند» (ص ۲۶)
در چشم انداز «بر اين تپه كوچك از صداي هيچ پرنده اي خبري نيست»، به نظر مي رسد كه كسي از ميان پنجره اي مشبك به افقي دوردست و واقعيت هايي بيرون از خود، مي نگرد و انگار مدام ردپاي خاطره هايي از درون زندگي را بياد مي آورد و بخشي هايي از آن را به قلمرو شعر مي كشاند. چايچي، در صيد آنات از ساختارهاي ساده شروع مي كند و با حس آميزي كلمات، به تجربه هايي تازه دست مي يازد.
در اين مجموعه: نگاه كردن، پرواز، دوباره ديدن، از دل به خنده و گريه، راهي به متن زندگي گشودن. همه و همه، بازتابهايي از رفتار آدمهاي زنده اين روزگار در جاده هاي حيات است. اما نكته اساسي در اين ميان، همانا جلوه هايي از شكايت شاعر از بايدهاي درون زندگي است. در اين فرصت شعري، چايچي به دفاع از روح زندگي و آزادي انديشه و خيال اصرار مي ورزد. البته گاه با زباني نمادين و پر از ايجاز!
«بر اين تپه كوچك از صداي هيچ پرنده اي خبري نيست» تابلو بزرگي از لحظه هاست كه در آن علاوه بر رنگهاي سياه و سپيد، بعضاً زمينه بسياري از گفته ها، بوي رنگ خاكستري مي دهد!
شاعر، آهسته و عميق لايه هاي دروني و بيروني شعر را در حركتي هوشمندانه، با زيبايي شناسي خاصي بازتاب مي دهد. بخصوص آنجا كه به درون طبيعت خم مي شود و از گياه و باد و سنگ، حكايت ها مي سرايد. رمانتيسم پويايي در اين متن جريان دارد كه بوي عشق و بوي اعتراض در كنار هم به درستي نشسته اند. گفتني است كه جريان انديشه (مضمون) بعضاً بر زبان شعر سنگيني مي كند. به عبارت ديگر، آن حركت لازم زبان در همه شعرها به يكسان اتفاق نمي افتند. با اين همه، نوعي حركت مينياتوري در پشت اغلب شعرها ديده مي شود.
شاعر، در اين چشم انداز با زباني موجز، از زخمي دائمي خبر مي دهد كه خود و نسل اش در ميان اين دايره سرگردانند! انسان جاري در اين متن، مجموعه اي از دردها، محكوميت ها، و مغلوبيت هاست. و دستمايه كار شاعر هم از درون همين متن شروع مي شود.
شاعر به لانه پرندگان هم سر مي زند و از راههاي بي پايان و پاهاي خسته نيز حرفهاي فراواني بر زبان دارد. فصلها، عشقها، باد و باران و انعكاس ستم زمانه، هر كدام جلوه هاي ويژه اي هستند كه به شيوه هاي گوناگوني به اين مجموعه راه پيدا كرده اند.
بي گمان، چايچي در اين فرصت شعري، به لحاظ ذهن و زبان به دانش تازه تري راه يافته است، اما در اين فرصت نگاه هاي خاكستري و تابلوهاي تاريك هم در اينجا و آنجا كار ديده مي شود. در اين كارزار سرنوشت، واژه ها همچنان بوي سوختن و بوي شنيدن مي دهند و شاعر در نشان دادن اين فضاها، پيوسته از توفيقي نسبي برخوردار است.
رضا چايچي، در موقعيتي چند صدايي، به شعري نقش پذير نزديك شده است. چرا كه انسان و پرنده دو نمادي هستند كه پيوسته دغدغه شاعر و مخاطب را شكل مي دهند. گفتني است كه موسيقي جانبي و ريتم هاي تك ضربه اي در فضاي اين مجموعه، پيوسته به گوش مي رسد. زاويه ديد شاعر، براي نجات روزهاي از دست رفته و آن حافظه تاريخي، همواره تغيير وضعيت مي دهد. و از بالاي تپه اي كوچك در پي صداهاي گمشده اي است. در شعر چايچي، خون شاعرانه در شكلي نازك و ساده جريان دارد. غرفه هاي شعر چايچي آكنده از لحظه هاي انساني و پر از ضربه هايي ساده و تماشايي است.
محمود معتقدي


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   |   گوناگون   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   تاريخ   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   | 
|   صفحه آخر   |   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |