«زير باران خيال »عنوان اين ستون بي مال و منال است براي خيال انگيزان و خيال پروران و بويژه شرقي هاي محكوم به عشق. هرجمعه جغرافياي اين صفحه پذيراي شاعران و ادب دوستان است. شما نيز اگر گاهي هوايي مي شويد و وارد خيالات ملكوتي، اين جغرافيا را متعلق به خود بدانيد. يك قطعه عكس و چند اثر از خود بفرستيد به نشاني: مؤسسه ايران، روزنامه ايران جمعه. پردوام باشيد. چون شعر
زيرنظر: رضا عبداللهي
• دريا
شروع قصه چنين بود: ناخدا، دريا
كه ذهن خسته ما پركشيد تا دريا
تو فصل اول قصه مرا نشاندي بعد،
گذشتي از من و ساحل دوباره با دريا
و من كه خستگي از چشمهام جاري بود،
به خويش طعنه زدم من كجا، كجا دريا؟
به فصل چندم قصه رسيدي و ديدي
كه خواب چشم مرا برده و تو را دريا
تو ناخداي غزل ـ قصه هاي خود بودي
و معتقد به خودت، ابر، رودها، دريا...
هميشه خواب من و قصه تو پر بود از
صداي زمزمه يك غريبه با دريا
بگو چگونه نوشتي كه خوابهام آبي است
از آسمان ننوشتي چرا، چرا دريا؟
براي پاسخ من پلكهات بر هم خورد
به خواب رفتي و ماند از تو ذكر «يا دريا»
مريم فتاحي
• رفته درغبار
رفتي چه ناگهاني و ماندم چه داغدار
چون آخرين پياده شطرنج روزگار
پاييزها نرفته به پاييز مي رسم
لعنت به صفحه صفحه تقويم بي بهار
رفتي به سمت آنچه به چشمت بهار بود
من ماندم و قطار درختان بردبار
دركوچه هاي خاطره ات پرسه مي زنم
بانو! كمي بهار دراين كوچه ها بكار
يلدايي ام تمامي خورشيد سهم توست
باران نور! برسرشبهاي من ببار
امشب دوباره در دل شب دود مي شوم
تصوير من: مرد فرورفته درغبار
رضا حيراني
• دريچه
پشت باران نقطه چيني بود دريا
جنگلي مه در نگاهم بود پيدا
با خيال آبي ام گم مي شدم، در
خاطرات ابري امروز و فردا
يك سحر آيينه در چشمم نشاندم
انتظار از شيشه ها مي رويد آيا؟
رفتي و در پشت خيس يك دريچه
يك زمستان گريه كردم بي تو تنها
شراره دادگر
• غرور
غرورم را به پاي عشق قرباني نخواهم كرد
دلم را زخمي يك زخم پنهاني نخواهم كرد
رهايي واژه سبزي ست اما باغ ذهنم را
اسير قصه آن سيب شيطاني نخواهم كرد
فقط در قايق تنهايي ام يك سرنشين كافي ست
خودم را جز به دست خويش زنداني نخواهم كرد
چرا باور كنم تنها صداي عشق مي ماند
كه باور قصه هايي را كه مي خواني نخواهم كرد
براي خانه قلبم حصاري ساختم از سنگ
خدايا! لحظه اي هم قصد ويراني نخواهم كرد
منيره سليمي
• لازم نيست
من از تبار درختان عشق بر دوشم
شكفته مي شود آهسته گل در آغوشم
من از سكوت همين نسل آتش آوازم
پر از ترانه ام اما هميشه خاموشم
پر از نجابت باران نگاه عاشقتان
نگاه عاشقتان كي شود فراموشم
و دل سپرده اي از نسل ساده لبخند
كه مي شود غزلي عاشقانه تن پوشم
من از خودم به تو مي آمدم، به اقيانوس
كه سبز و ساده بگيرم تو را در آغوشم
براي باتو شكفتن بهار لازم نيست
تو ترجمان بهاري نجيب در گوشم
نسيبه عابدي تهراني