شماره ۱۹۷۶ - سال هفتم - يكشنبه ۴ آذر ۱۳۸۰
Sun, Nov 25, 2001
Art red.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
مجلس
فرهنگ و انديشه
تاريخ
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
يادداشت اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
نگاهي به مجموعه داستان «كنسرت تارهاي ممنوعه» از «حسين مرتضائيان آبكنار»
• سعي كردم آثار پدرخوانده ها را دركنار آثار جوانترها به چاپ برسانم تا ابهت پدرخواندگي ، بيش از ارج و قرب خود اثر به چشم نيايد.

نگاهي به مجموعه داستان «كنسرت تارهاي ممنوعه» از «حسين مرتضائيان آبكنار»
جعبه اي خوش دست براي تمام نشانه ها
037362.jpg
مجموعه داستان كنسرت تارهاي ممنوعه، نوشته حسين مرتضائيان آبكنار به همت نشر آگاه و زنده ياد هوشنگ گلشيري به چاپ رسيد. اين مجموعه هشت داستاني به دليل ساخت و نگرش، با استقبال خوب خوانندگان كتاب روبه رو شد و نشان داد كه اگر نويسنده ، براي انديشه و جهان بيني، همان ارزشي را قائل شود كه براي مضمون و شكل آثار خود، بي ترديد دير يا زود جايگاه شايسته اي در دنياي پرآشوب ادبيات پيدا مي كند. گونه گوني برخورد با اين هشت اثر، موجب شد كه سه داستان از اين مجموعه به شكل «موردي» نقد شوند.
داستان اول با نام «آن شب ماه نبود»، احساس جايگزيني پدر به وسيله فرزند را، از ديدگاه فرزند به تصوير مي كشاند. اين داستان، در سطح ظاهري، قصه اي است متافيزيكي درباره تناسخ و تكرار اجزاي عالم هستي. در لايه ديگر، داستان خصلتي روانشناختي دارد و مي توان آن را نمود (تصوير) توهمات يا تمايلات وهمناك جواني دانست كه جاي پدر را گرفته است و يا مي خواهد بگيرد. با اين حال، هر دو سطح با ساختاري واقع گرايانه پوشانده شده اند و آنچه در عالم خيال تصوير مي شود، بازتاب واقعيت است منتها در معنايي ژرف تر.
داستان اساساً تصويري است، البته همراه با توصيف هاي مختصري كه مي توان آنها را مكمل تصاوير دانست، خصوصاً وقتي جابه جايي ذهني شخصيت هادر دستور كار نويسنده قرار مي گيرد. اين جابه جايي ها در مجموع حساب شده اند و از تداومي منطقي برخوردارند. تنها گسستي كه انطباق آن بر مسير منطقي داستان، خصلتي مكانيكي و تعميمي پيدا مي كند، جهش از وضعيت تصوير شده درون خانه به وضعيت اتفاقات بيروني ـ وررفتن با قفل ماشين ـ است.
ايجاد گسست داستاني و خلأ، از ديدگاه زيباشناختي به گيرايي يك داستان يا شعر كمك مي كند، مشروط بر اين كه باعث تفرق گفتار (تصويري يا روايتي) نشود. وقتي فضاسازي، تصويري، جزئي نگر و در بنياد خود، لحظه پردازانه است، دليلي ندارد كه گسست آن مشمول اين قاعده نشود؛ چه در غير اين صورت حالت تعميمي پيدا مي كند. امتياز برجسته اي قصه، تعليق مستمر و آرام از يك سو، پيوستگي دروني و ظاهري جريان ذهن و رخدادها (يا درواقع تصاوير ذهني رخدادهاي عيني) از سوي ديگر و حفظ ايجاز از جنبه سوم است. اما همين امتياز سه وجهي باعث يك نقطه ضعف هم شده است: سرعت انتقال تصاوير از «من» به «او» و از «او» به «من» نسبت به حجم فرآيند كلي اثر، بسيار زيا د است. مي شد از «حجم» جابه جايي ها و يا «وزن و شدت» آنها كاست يا با كمي «پرگويي» فرآيند كلي را بسط داد. آقاي آبكنار، بي شك توجه دارد كه رابطه داستان و خواننده داستان با رابطه فيلم و تماشاگر فيلم فرق دارد. در شرايط برابر، رابطه تماشاگر فيلم و فيلم، به دلايل پرشماري كه جاي بحث شان اين جا نيست، ساده تر، ملموس تر و پيگرانه تر از رابطه خواننده داستان و داستان است، بنابراين «سرعت» و «شتاب» يك داستان اساساً بايدكمتر از يك فيلم باشد.
داستان به لحاظ عملكردي (فونكسيونال)، هدفمند است و هدف آن در متن نهفته است و به عنوان نتيجه و سخن آخر آماده نشده است. اين هدف تداوم اضطراب، دلهره، زخم و استمرار درد و رنج از نسلي به نسلي ديگر است. البته به قول هنري جيمز، داستان خيالي خانه اي است با يك ميليون پنجره و نه يك پنجره. بنابراين، از زواياي ديگر و مثلاً از ديدگاه روانكاوي عقده اوديپ و نظريات فرويدي و شبه فرويدي هم مي توان پنجره هايي ديد كه من شخصاً نديدم و سعي هم نكردم كه ببينم.
داستان دوم «حفاظ سرد» نام دارد كه طي آن يك نگهبان سالن ملاقات زندان، تجارب خود را به همكار جديدش انتقال مي دهد. اين داستان واقعگرايانه، ساده و يك دست، خصلت روانشناختي و جامعه شناختي نسبتاً سنگيني را در چهار صفحه منعكس مي كند. پانزده سال نگهباني از سالن ملاقات زندان، انگيزه هاي اوليه «كار»، «مأموريت» و «امرار معاش» نگهبان را به مرور ايام به «عامل» «عادت » و« خصلت» و شخص نگهبان را به موجودي فروريخته تبديل كرده است كه براي تشخيص خود و ديگران و حتي درك موقعيت خوددر عالم هستي به هيچ چيز اعتقاد ندارد مگر همان حفاظي كه بين زنداني و ملاقات كننده او وجود دارد. او به چنان مرحله اي از تباهي رسيده است كه به همكار جديدش توصيه مي كند چنانچه افراد ملاقات كننده را در خارج از زندان، مثلاً خيابان ديد به آنها اعتنا نكند و اگر براي تمديد مدت سه دقيقه اي ملاقات به خواهش و تمناروي آوردند، با خونسردي جواب منفي بدهد.
به لحاظ ريخت شناسي اجتماعي، نويسنده فردي را انتخاب كرده است كه جزو توده مردم يا سازوكار عام تلقي مي شود و نه سازوكار (مكانيسم) و يژه يعني ساختاري متمايز و متشخص. شايد اگر به جاي نگهبان، رئيس كل زندان ها يا دادستان انتخاب مي شد، مسأله به طور بنيادين فرق مي كرد ولي در اين انتخاب هوشمندانه، انساني معمولي تصوير مي شود كه خود در جريان بازتوليد مناسبات حاكم بر اجتماع ـ كه به صورت نمادين در حفاظ سرد بين زنداني و ملاقات كننده تجلي پيدا كرده است ـ.
البته نويسنده داستان را تابع زمان نمي كند و به اصطلاح خط سير طبيعي زمان و تقدم و تأخر رخدادها را ناديده مي گيرد و صورت ظاهر پديده ها را در تكرار صوري يك مضمون مشخص ـ مثلاً حسادت يا بدبيني ـ نمود مي دهد. اين شيوه بيان نه تنها بد نيست بلكه مي تواند خيلي خوب هم باشد، مشروط بر اين كه داستان، خصوصاً نقاط گرهي آن، زير تاروپود شبهه ها و حدس ها و گمان ها و نيز دشوارنويسي هاي نويسنده پنهان نشود.
نثر نويسنده، در كمرنگ كردن اين طرح خوب اجتماعي و خلاقيت هاي نويسنده، نقش مهمي داشته است. نويسنده اصرار زيادي در به هم ريختن اركان جمله دارد و به وضوح خواننده را كلافه مي كند. «بوداينجا، چندتايي از نقاشي هاش قبل از رفتنش» و يا «ولي با اين كه مدام مينا رو منع مي كرد به خاطر خوندن اين چيزها، كه اميرخان مي آورد براش يا خودش مي خريد با پول توجيبي اش، هنوز نگه شون داشته كتاب هارو.»
بانثري كه در جاهاي ديگر همين مجموعه از آقاي آبكنار ديده مي شود، بعيد است كه نتواند اين جمله ها را ساده تر بنويسد (و يا بخواهد آنها را به راوي كم سواد نسبت دهد) من اينها را نشانه آن لجام گسيختگي بي حدومرزي مي دانم كه به اسم «ادبيات ناب داستاني» در ميان نويسندگان جوان و با استعداد كشور ما باب شده است.
آخرين داستاني كه به آن مي پردازم، ششمين قصه مجموعه است به نام منظر. اين داستان را به دليلي انتخاب كرده ام كه در خود نقد مستتر است.
اين داستان منسجم، ريزبافت و بركنار از كم گويي و پرگوي، «ظاهراً» بودنشخصيت [انساني] است و «ظاهراً» به وسيله داناي كل، محدود براي خواننده تصوير مي شود و «ظاهراً» شخصيت اصلي آن، يك اتاق و اشياي درون آن است.
طبق قواعد نقد فرهنگستاني، ممكن است نتيجه گرفته شود كه داستان يك اثر سمبليك يا تمثيلي است، اما چنين نيست و دراساس مبتني بر نگرش ساختگرايي است كه امروزه در حوزه معرفت شناسي جايگاه شاخصي براي فرد پيدا كرده است( هرچند باعنوان پساساختگرايي» وجه نشانه شناسي ساختگرايي با كوشش پيگيرانه رولان بارت در مقياس وسيعي به عرصه ادبيات نفوذ كرده است و ابزاري براي نقد نو فراهم آورده است. همين ابزار باعث شد كه من سه جا از كلمه ظاهراً استفاده كنم.
گفته ام ظاهراً بدون شخصيت، زيرا در سطح و لايه بيروني داستان، فقط اتاق به تصوير كشيده است، درحالي كه واژه ها، نشانه ها و دال هاي متنوع، دلالت بر وجود شخصيت هايي مي كنند كه زماني وجود داشتند (يا دست كم در موقعيت ديگري قرارداشتند) اما حالا نيستند (يا موقعيت خود را تغيير داده اند) بنابراين هستي ـ و حتي نيستي كه خود يك هستي است ـ اين شخصيت ها، به صورت مدلول (معنا) قابل درك است و نمي توان بطور مطلق به نبود شخصيت هاي انساني اشاره كرد.
نيز گفته ام ظاهراً داناي كل نامحدود؛ زيرا اين راوي كه تا وسط داستان دانايي نامحدودي دارد، در وسط داستان خود را لو مي دهد و به محدوديت خود ـ يا درواقع نگاه خود ـ اعتراف مي كند: «معلوم نيست كه در قفل است يا نه.»
در عين حال «لحن آرام و كند» داستان طوري است كه گويي شخصي در اتاق ايستاده است و در پي حركت نيمه مرده سر و نگاه كردن به اشيا دارد و آنها را براي كس ديگري ـ مثلاً يك فرد كدر ـ بازگو (تصوير) مي كند؛ خصوصاً جايي كه از يك ناظر فرضي و احتمال دونفره بودن تختخواب و احتمال ديدن چيزهاي بيشتر، حرف مي زند.
به طرزي دوپهلو گفته ام كه اصلي بودن شخصيت اتاق ظاهري است؛ زيرا معتقدم كه تصاوير (نمودها) كه در قالب كلمات (دال) متبلور شده اند، آرام آرام زير بار وجود واقعيت پنهان شده (مدلول) قرار مي گيرند. به اصطلاح سرراست تر، نويسنده آدرس هايي مي دهد كه مقصد (حتي تجسم مقصد) آنها تأثيرگذار تراز مبدأ و خط سير آدرس هاست؛ بطوري كه خواننده با توجه به اين كه كليد در، داخل اتاق است، انتظار مي كشد هر لحظه «دري» باز شود و زن يا مردي ظاهر شود؛ و چون زيرسيگاري خالي است (و معمولاً مردها سيگاري تر از زنها هستند) و سنجاق سري كنار زيرسيگاري است (و معمولاً زنها سنجاق سرشان را اين جا و آنجا مي گذارند) در نتيجه خواننده حدس مي زند كسي كه «هنوز» امكان حضورش (و يا استفاده اش از اتاق) منتفي نيست، يك زن است.
037365.jpg
ساختن و پرداختن جهان واقع در نظام نشانه ها و درك واقعيت هاي عيني و مفروض، خارج از دايره تحميل معناي ذاتي و دروني اين واقعيت ها بر ذهن ما، اين امكان را به نويسنده مي دهد كه از نشانه ها به خوبي استفاده كند، آدرس بدهد، دال و نشانه بياورد تا مدلول (معنا) را به خواننده انتقال دهد. نشانه هاي اين داستان از ترك خوردن لبه پاييني قاب عكس تا احتمال ديدن چيزهاي ديگر ـ در اثر تكان خوردن آينه (كه نويسنده آن را تكان تكان نوشته است و به نظر من دليلي براي محاوره اي كردن آن نبوده است) كافي و گويا هستند و تعليق لازم را فراهم مي آورند و خواننده را براي رسيدن به نقطه اوج آماده مي كنند. البته به عقيده من بدون كلمه «تق» هم مي شد. مدلول (معناي) مورد نظر را پديد آورد؛ چون مهم انتقال «كليت فرآيند» ـ وراي نشانه ها ـ مي باشد و نه خصلت و خصوصيات ريزبافت آن.
سطرهاي آخر به قول كلاسيك ها «اوج» است ولي باز هم در قالب نشانه ها ـ البته منطقي، به جا و باورپذير. اين دفعه عين كلمات (صدا) به ميان مي آيد تا جعبه جمع وجور و خوش دستي براي تمام نشانه هايي كه نويسنده به خواننده انتقال داده بود، ساخته و پرداخته شود.
@@
نقد داستان «كالبد شكافي يك شخصيت داستاني» را به زمان و موقعيت ديگري موكول مي كنم؛ چون به دلايل پرشماري، تفسير و تأويلي مفصل دارد.
گفت وشنيدي با «محمدتقي صالح پور» روزنامه نگاري با نيم قرن سابقه

عبور سالم از موج ابتذال
• سعي كردم آثار پدرخوانده ها را دركنار آثار جوانترها به چاپ برسانم تا ابهت پدرخواندگي ، بيش از ارج و قرب خود اثر به چشم نيايد.
محمدتقي صالح پور (متولد۱۳۱۳) ، چهره اي است كه چند نسل از شاعران و نويسندگان كشور، چاپ نخستين آثارشان را به او مديون اند و اين «دين» را درمقاطع مختلف و گفت وگوهاي گوناگون، به انگيزه تدوين تاريخ مطبوعات ايران به زبان آورده اند. صالح پور دردهه چهل با «بازار؛ ويژه هنر و ادبيات» ، در دهه شصت با «هنروادبيات كادح» و در دهه هفتاد با «هنروانديشه گيله وا» درخشيد. بسياري از نام آوران كنوني حيطه ادبيات ما، از جوانان گمنام دهه هاي چهل وپنجاه محسوب مي شوند كه با وجود كيفيت خوب آثارشان درآن زمان ، پدرسالاري حاكم برمطبوعات نمي گذاشت كه آثارشان حتي به چندقدمي تحريريه آن نشريات برسد و لاجرم، تنها راه باقي مانده به «بازار؛…» ختم مي شد و صالح پور.
037440.jpg
* چطور است برگرديم به اوايل دهه سي ؛ همان موقعي كه شما روزنامه نگاري را آغاز كرديد…
** البته من با شعر شروع كردم. شعرهايم هم كم وبيش چاپ مي شد . از «چلنگر» هم شروع كردم؛ با اسم مستعار «ميم. صاد.كاج» ؛ ويكي ، دواسم مستعار ديگر.در۱۳۲۹ يا ۱۳۳۰ به تهران رفتم. البته آن موقع درگير كارهاي سياسي هم بودم. مقالاتي مي نوشتم براي روزنامه «به سوي آينده». بعد به روزنامه «دنياي امروز» رفتم كه درآغاز ، عضو هيأت تحريريه بودم و بعدها از گردانندگانش شدم. درآنجا چيزهاي زيادي آموختم از اين حرفه. روزنامه نگاري را ـ نه مقاله نويسي را ـ درآنجا آموختم. آن موقع ستوني داشتم با عنوان «ديروز و امروز». خليل ملكي تازه از حزب توده انشعاب كرده بود. درهمين زمان به انشعاب ملكي پرداختم كه شامل عملكرد ديروز و امروزش بود كه مورد توجه واقع شد. تاسال ۳۲ همانجا بودم اما با كودتاي ۲۸ مرداد، همه چيز تغيير كرد و به هرحال ، من هم زندگي مخفي ام را شروع كردم. سالها گذشت.اواخر ۱۳۳۶يا اوايل ،۳۷ درتهران دستگير شدم و به شش ماه حبس محكوم. بعد از آزادي ، سعي كردم دوباره نشريه اي منتشر كنم البته همكاري هايي داشتم با ديگر نشريات . با اين همه كار اصلي ام با «فكرجوان » شروع شد كه يك شماره بيشتر منتشر نشد اما همين يك شماره به دليل رويكرد ادبي اش مورد استقبال قرارگرفت. بعد درخرداد ۱۳۴۴ دست به انتشار «بازار؛ ويژه هنر و ادبيات» زدم كه درواقع آغازي جدي براي كار روزنامه نگاري ام بود.
* از همين طريق ظاهراً ارتباط بسيار گسترده اي با شاعران و نويسندگان آن روزگار پيدا كرديد كساني مثل شاملو…
** البته دوست داشتم كه اين سؤال مطرح شود كه انگيزه من از انتشار «بازار…» چه بوده. دوران بسيار بدي بود. نشريات مبتذل رونق بسيار داشتند. كار به جايي رسيده بود كه دعواهاي ميان مرضيه و دلكش ، محور مقالات روزانه و هفتگي و ماهانه بود. البته كوشش هاي گهگاهي صورت مي گرفت اما تداوم نداشت. انگيزه من اين بود كه دراين موج ابتذال ، نشريه اي سالم منتشر كنم. انگيزه مهمترم آن بود كه از چارچوب تحقيري كه پايتخت نشينان نثار نويسندگان ساكن شهرستان مي كردند فراروي كنم، تا امكاني ايجاد شود كه نويسندگان و شاعران شهرستاني بتوانند خودشان را چنانكه شايسته قلم شان است مطرح كنند. حتي مجله اي مثل «فردوسي » كه سالم تر بود، دربسته اش را نشان شهرستاني ها مي داد. به هرحال سعي من براين بود كه گزيده اي درخور از آثار شعر و نثر ارائه دهم كه نه تنها كار نويسندگان شمالي را كه همه نويسندگان و شاعران بااستعداد كشور را دربربگيرد. بعضي از كساني كه آن موقع كارشان در «بازار…» به چاپ رسيد، جوان و بي نام يا كم شهرت بودند.
* شاپور بنياد هم جزو همانها بود؟
** بنياد در دوره دوم كار من، آثارش به چاپ رسيد؛ بعد از انقلاب، سال .۵۸
* باباچاهي كه قبل از …
** بله! باباچاهي و اوجي قبل ازاين قضايا كارشان به چاپ مي رسيد. به هرحال آن موقع جوان بودند. «بازار…» درنوع خود نخستين بود. حتي حكومت وقت فكر نمي كرد كه دوام آورد اما با انتشار مداومش، نهضتي را پايه گذاري كرد كه پس از مدتي ، شهرستانهاي مختلف شهامت آن را يافتند كه با انتشار جنگ هاي متعدد ، جلوي انحصار طلبي نشريات پايتخت بايستند.
به دنبال انتشار «بازار…»، بيست وهفت شهرستان دست به انتشار جنگ هاي ادبي زدند: هنروادبيات جنوب، «صدا» از آبادان، «مهدآزادي » ، «سهند» ، «ژقند» و «پژواك» از تبريز، «دست» و «شعرتا قصه» از شيراز ، «جنگ اصفهان» و نشرياتي ديگر.
* با نگاهي گذرا به ادبيات آن زمان ، شاهد نوعي «پدرخواندگي » هستيم كه برادبيات آن دوره سايه انداخته بود. شما دراعتراض به اين پدرخواندگي ـ غيراز چاپ آثار جوانترهاـ چه كرديد؟
** سعي كردم آثار پدرخوانده ها را دركنار آثار جوانترها به چاپ برسانم تا ابهت پدرخواندگي ، بيش از ارج و قرب خود اثر به چشم نيايد. فكر مي كنم كه دراين راه، كم و بيش موفق هم بودم. نتيجه اش اينكه جوان هاي آن دوره، صاحبنامان فعلي اند. به هرحال «بازار…» تا اسفند ۱۳۴۹ ، ۴۲شماره منتشر شد با تأخيرهايي و توقيف هايي والبته دوشماره آخرهم را با امتياز نشريه اي به نام «سايه بان».
* فكر مي كنيد اين تمركززدايي درحيطه روزنامه نگاري ادبي كه توسط شما صورت گرفت چقدر توانست درشكل گيري كانون نويسندگان مؤثر باشد؟ يا چقدر توانست براين روند مؤثر باشد كه كانون نويسندگان تهران بدل به كانون نويسندگان ايران شود و نويسندگان شهرستاني را به رسميت بشناسد؟
** اصلاً تشكيل كانون درآن زمان، دليل سياسي داشت تا ضرورت صنفي . آل احمد وديگران دنبال محملي بودند براي مخالفت با سياست هاي حكومت وقت ؛ و البته تمركززدايي مي توانست تعدد مخالفان را بيشتر كند. شايد بشود گفت كه يك ضرورت تاريخي ، نويسندگان ايران را در دل «رويدادي انساني» به هم نزديك كرد. احتمالاً انتشار «بازار…» هم، يكي از اجزاي تشكيل دهنده اين ضرورت بود اما فكر مي كنم كه جزءكوچكي بود.
* از خاطراتي كه آن سالها با «مميز» ها داشتيد چيزي به ياد داريد؟
** آن موقع سعي مي كردم كه زمان انتشار نشريه با سالروزهاي فرمايشي يكي نشود تا مجبور به درج تبريك هاي فرمايشي نشوم. يك بار بطور اتفاقي ، اين تقارن پيش آمد. درچاپخانه اي بودم كه چهارصفحه جلد درحال چاپ بود. مميزها آمدند و يقه گير شدند كه بايد حتماً تبريك داشته باشي.
* چه سالروزي بود؟
** تولد شاه بود… اگر تبريك نمي خورد همراه با عكس، كه نشريه بي بروبرگرد تعطيل مي شد واگر مي خورد كه حيثيت نشريه از بين رفته بود . درصفحه اول پشت جلد، بايد يك چهارم صفحه عكس «فليني » به چاپ مي رسيد؛ من عكس شاه و تبريك تولدش را به اندازه يك تمبر، دركنار عكس بزرگ فليني به چاپ رساندم كه كل قضيه شبيه هجويه اي نانوشته اما آشكار، به چشم آمد.
* آن موقع توسط ساواك هم احضار شديد؟
** خير!به شكل مستقيم گوش ما را نمي پيچاندند! بلكه با صاحب امتياز و مديرمسؤول تماس مي گرفتند كه بسته به پيچيدگي موضوع، يا بايد تغيير رويه مي داديم يا نشريه را ول مي كرديم و مي رفتيم يا رندي به خرج مي داديم كه راه سوم، هم سخت تر بود؛ هم جذاب تر!
* بعد از دو دوره شكوفايي كار روزنامه نگاري [دهه چهل و اواخر دهه پنجاه] ركود اوايل دهه شصت پيش آمد. اين ركود بيشتر از همه بر روزنامه نگاري ادبي ـ هنري تأثير گذاشت. تا نيمه هاي اين دهه ما جز «آدينه» ـ كه به شكل دوهفته نامه منتشر مي شد ـ نشريه ادبي ـ هنري ديگري نداشتيم حتي درتهران؛ البته دونشريه ديگر هم بودند؛ كيهان فرهنگي و صحيفه؛ كه اولي به دنبال تأملات پژوهشي بود و دومي درجست وجوي رهيافت هاي ايدئولوژيك. دراين دوره، شما با انتشار «ويژه هنروادبيات كادح» دوباره حركتي نو را پايه ريزي كرديد…
** آن موقع مشكل ، امتياز نشريه بود يا بهتربگويم كمبود يا نبود اين امتياز. قبل از انتشار «ويژه هنروادبيات كادح»، چهارشماره «ويژه هنروادبيات نقش قلم» را به اتفاق «علي صديقي » و «بهزاد عشقي » منتشر كردم كه امتيازش متعلق به حجت الاسلام رضايي بود. درواقع آنچه كه بعد در «كادح»، با همگامي شاعر ارجمند «علي رضاپنجه اي» به بار نشست، در «نقش قلم» شكل اوليه اش را يافته بود . هفته نامه «كادح» البته خود دچار افت وخيز در زمينه نشر شد حتي چندصباحي به دليل اختلافاتي كه صاحب امتياز ـ علي طاهري ـ با ارشاد پيدا كرد، درمحاق توقيف افتاد كه ادامه نيافت و دوباره به كارخود ادامه داد. نتيجه همكاري من با «كادح»، انتشار چهارشماره «هنروادبيات كادح» درنيمه دوم دهه شصت بود و پس از آن، انتشار يك شماره جنگ كادح در۱۳۷۰ به قطع رقعي ، ونيز چهل وسه شماره چهارصفحه اي ، چهارشماره هشت صفحه اي ودوشماره ۱۲صفحه اي هنروادبيات كادح كه درسالهاي ۷۲و۷۳ در قطع روزنامه اي منتشر شد.
* بعدهم كه به سراغ ماهنامه «گيله وا» رفتيد براي انتشار «هنروانديشه»…
** بله! به دعوت آقاي جكتاجي ـ صاحب امتياز ومديرمسؤول ـ كه البته سالها اين نشريه پربار را با محوريت «مردم شناسي » و درقالب نشريه اي دوزبانه [ فارسي ـ گيلكي ] منتشر مي كرد و مخاطبان خاص خود را در داخل و خارج كشور يافته بود اما دلمشغولي اش انتشارويژه نامه هايي بود كه به شكل تك زبانه به ادبيات بپردازد كه برايم دور جديد روزنامه نگاري را رقم زد.
* و به اين ترتيب شما سه نسل نويسنده و شاعر را با انتشار آثارشان پوشش داديد؛ بعد از گذشت اين همه سال، چه احساسي داريد؟
** به گذشته فكر مي كنم؛ وفكر مي كنم كه اگر قرار بود از نو تكرار كنم همين راه را درپيش مي گرفتم . هيچ چيز زيباتر از آن نيست كه به پشت سرنگاه كني و انبوهي از خاطرات را ببيني كه درپيشگاه هيچ كدامشان شرمنده نيستي.

در برابر اين حرفها نمي توان بي تفاوت بود
سه شنبه هفته گذشته (۸۰‎/۸‎/۲۹) در اين ستون مصاحبه اي از مهدي سليمي به چاپ رسيد كه بازتاب حرفهاي وي، يادداشتي است كه امروز در اين ستون ملاحظه مي كنيد. نويسنده يادداشت خواسته است كه پاسخ برخي گفته هاي طرح شده در آن گفت وگو را بدهدو از آنجا كه خود از نزديك دستي بر آتش سينماي ايران داشته، عليرغم تقاضاي خودش براي محفوظ ماندن امضايش، به معرض نگاه خوانندگان پيگير سينماي ايران نهاده مي شود.
آقاي مهدي سليمي در اين گفت وگو به عنوان يك مسؤول در بخش هايي از معاونت سينمايي وزارت ارشاد اسلامي آن هم در بيست سال گذشته!! اظهاراتي كرده اند كه علي القاعده مي بايست مسؤولين محترم امور سينمايي وزارت ارشاد اسلامي درخصوص مطالب ايشان توضيح دهند، اما چون بعد از گذشت چند روز، سكوت مسؤولين ذيربط را شاهد بودم به عنوان خدمتگزاري كوچك در سنوات اول پيروزي انقلاب اسلامي در اين بخش و با اطلاعاتي كه كم و بيش از فعاليتهاي سينماي كشور دارم نتوانستم درباره مطالب ايشان بي تفاوت باشم. بنابراين چندنكته را ذيلاً توضيح مي دهم:
۱ـ مركز اسلامي آموزش فيلمسازي كه ابتدا در ارديبهشت ماه ۱۳۵۹ در تل فيلم (سيما فيلم فعلي) به مديريت مستقيم نگارنده اين يادداشت و با حضور كمتر از يكصد نفر از دانشجويان كه در اثر تعطيل شدن دانشگاهها و مراكز آموزش عالي كشور بخاطر انقلاب فرهنگي، از درس و تحصيل رها شده بودند آغاز شد و افراد و سازمانها ي مختلفي و هركدام به نوعي به اين مركز كمك مي كردند. از جمله معاون امور سينمايي وقت در وزارت فرهنگ و ارشاداسلامي و مدير امور برنامه هاي شبكه اول سيما در آن زمان اهداف مشخص اين مركز عبارت بود از : ايجاد فضا و آموزش افراد علاقه مند و مستعد جهت تصدي مسؤوليتهاي مشاغل هنري و سينمايي و همچنين آغاز كار براي برداشتن قدمهاي اوليه جهت آموزش افراد علاقه مند به كار سينما در تخصص هاي مختلف شامل كارگرداني، سناريونويسي ـ فيلمبرداري و غيره ...
۲ـ با استقبال و حمايت همه جانبه معاون وقت سينماي وزارت فرهنگ و ارشاداسلامي در آذرماه همان سال يعني ۱۳۵۹ و با صدور حكمي توسط ايشان براي نگارنده اين نوشتار، مركز فرهنگي باغ فردوس و دو ساختمان همجوار آن كه قبل از پيروزي انقلاب اسلامي متعلق به جشن هنر شيراز بوده است، فعاليتهاي آغاز شده در تل فيلم سابق در مكان جديد ادامه يافت و كارها شكل رسمي و جدي تر به خود گرفت.
۳ـ به هنگام تحويل گرفتن مركز فرهنگي باغ فردوس در تاريخ ۱۳۵۹‎/۸‎/۹ حدود پنج نفر يا كمي بيشتر، از قبل از پيروزي انقلاب اسلامي به عنوان كاركنان رسمي و يا پيماني وزارت فرهنگ و هنر و دفتر... در آن ساختمان شاغل بودند كه هيچكس را اخراج نكرديم و مخاطب اين نوشتار يكي از آن چندنفر بود كه هيچ نقشي در تأسيس مركز اسلامي آموزش فيلمسازي نداشتند بلكه مثل ساير افراد، هركسي كار ساده و سازماني قبلي خود را انجام مي داد. ايشان به عنوان متصدي اموردفتري در امور اداري به كار خود ادامه دادند (درصورت لزوم مستندات مربوطه را در اختيار مسؤولين محترم «ايران» قرارمي دهم، ضمن اينكه در كارگزيني وزارت ارشاداسلامي هم موجود است).
۴ـ در راه اندازي جريان سينماي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، واحدهايي مثل سينماي آزاد وابسته به تلويزيون ـ حوزه هنري ـ واحد سمعي و بصري سازمان تبليغات اسلامي به مديريت دوستاني كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي تصدي امور را به عهده گرفته بودند شروع شده بودكه همگي به نوعي با هم در ارتباط بوده و باهم همكاري مي كرديم. مديران كل حوزه معاونت سينمايي و هنري و مراكز وابسته به آنها در وزارت فرهنگ و آموزش عالي آن روز (وزارت ارشاد فعلي) عمدتاً از بين دوستان مركز اسلامي آموزش فيلمسازي منصوب شده و مشغول به كار بودند.
۵ـ از اوايل سال ۱۳۵۹ تاكنون جمعاً شش نفر به عنوان معاون امورسينمايي و چندين نفر به عنوان مديران كل و مسؤولين واحدهاي تابعه و وابسته تا امروز به عنوان متصديان امور سينمايي كشور فعاليت كرده اند كه برخلاف اظهارات آقاي سليمي همگي (بجز يك دوره كوتاه كه توضيح خواهم داد) كلان نگر ـ با برنامه و پرتلاش بوده اند و هركدام به نوعي كارهاي مهمي انجام داده اند كه از آن جمله و توسط يكي از معاونين امورسينمايي مي توان تأسيس بنياد سينمايي فارابي را نام برد. و اما دوره كوتاهي را كه استثنا كردم، زمان تصدي آخرين معاون سينمايي قبل از دوم خرداد ۱۳۷۶ بود كه بخشي از مشكلات و به عبارتي افول سينماي ايران را شاهد بوديم كه اتفاقاً آقاي سليمي در همان سنوات، بيشترين حضور را در حوزه معاونت سينمايي و واحدهاي تابعه داشتند! ناگفته نماند، اينكه چگونه و چطور شد كه در روزهاي قبل و بعد دوم خرداد ۱۳۷۶ ناگهان ايشان هم دوم خردادي داغ شدند خود بحث جداگانه اي است كه در صورت لزوم در جاي خود به آن پرداخته خواهدشد.
۶ـ درخصوص اظهارات مخاطب محترم مربوط به تضاد دو جريان يعني سينماگران قديمي و سينماگران نسل انقلاب هم برخلاف گفته هاي ايشان، تمام مسؤوليني كه ذكر شد به هر دو جريان كمك مي كردند و عمدتاً اساتيدي كه دوستان نسل انقلاب را آموزش مي دادند يا به عنوان مشاور و يا عوامل فني در فيلمسازي و حتي بازيگري در كنار اين دوستان بودند، از افراد با انگيزه، متعهد و علاقه مند از همان سينماگران دوران قبل از انقلاب بودند.
۷ـ برخلاف اظهارات مخاطب محترم، هرگز بحث حذف گروهي از اين دو جريان و يا حتي افراد خارج از اين دو گروه توسط تمام معاونين وزير و مديران كل در بيست سال گذشته در حوزه معاونت سينمايي و واحدهاي تابعه نبوده است. اما اينكه بعضي از مسؤولين حمايت بيشتري از يكي از اين دو گروه مي كرده و ديگري حمايت كمتر، اين مطلب تا حدودي پذيرفتني است اما اين مسأله با موضوع حذف به كلي متفاوت است.
ناگفته نماند حذف عناصر شاخص سينماي گذشته يا به عبارتي محدودكردن آنها و يا جلوگيري از فعاليت بعضي بازيگران كه تعداد آنها خيلي كم بود تنها مربوط به مسؤولين امورسينمايي كشور نمي شود بلكه حسب شرايط زماني و هنجارهاي وقت اجتماعي و جو عمومي جامعه مربوط به خيلي از دستگاههاي خارج از حوزه معاونت سينمايي مي گردد. اما غير از اين تعداد محدود بازيگران، بقيه مسائل به محتواي كار و نامتناسب بودن فيلمنامه ها و حتي امكانات، مربوط مي شد كه بازهم اين با حذف متفاوت است و به خارج از حوزه تصميم گيري و اقدام متصديان امور سينمايي كشور هم مربوط مي شد. گواه ديگر بر عدم وجود تضاد بدان معنا كه آقاي سليمي گفته اند اينكه، ساخته شدن فيلمهاي مختلف با سليقه هاي گوناگون از فيلم هاي مربوط به جنگ و جبهه گرفته مثل فيلم داستاني دوله تو ـ فيلم مستند فتح المبين ـ فيلم داستاني از كرخه تا راين از يك طرف و فيلمهاي توبه نصوح ـ عروسي خوبان و فراتر و بلكه جداي از اينها فيلم هايي مثل آدم برفي و دهها فيلم از اين نمونه ها همه و همه از طرف مسؤولين امورسينمايي كشور مجوز گرفته اند ـ امكاناتي را همراه با تسهيلات و حتي بعضاً با وامهايي كه از همين حوزه حمايت شده ساخته اند و پخش هم شده و بالاتر از اينها هستند فيلمهايي با سعه صدر مسؤولين در ساخت و توليد موردحمايت قرارگرفته اما قابل پخش نبوده بنا به ملاحظاتي كه حتماً هم توليد آنها و هم جلوگيري از پخش آنها توجيه پذير است!!
۸ـ براساس مستندات موجود، مخاطب محترم به جز كمتر از پنج سالي كه به عنوان قائم مقام معاون امورسينمايي قبلي آن هم عمدتاً در امورپشتيباني فعاليت داشته اند مابقي حضور ايشان در واحدهاي تابعه معاونت به هيچ وجه مديريت محتوايي و راهبردي نبوده است و اگر خلاف اين است ايشان بايستي توضيح مي دادند چنانچه مديريت ايشان محتوايي و راهبردي و در تصميم سازي و تصميم گيري و اقدام نقش مؤثر داشته اند چرا با ديدن اشتباهات و بيراهه رفتن ها و به زعم ايشان بي برنامگي دولت!! پس چرا آن موقع هجرت نكرده و استعفا نداده اند!! هرچند بيست سال حضور ايشان در مديريت سينماي كشور كاملاً زيرسؤال است چون چندسال در يك واحد صنفي فعاليت مي كردند و چندسال هم به عنوان مشاور اجرايي در سازمان ايرانگردي و جهانگردي در نيمه اول دهه ۱۳۶۰ فعاليت مي كردند. و اساساً در آن زمانها از سينما كاملاً به دور بودند.
ادامه در شماره آينده

ابراهيم مختاري از عملكرد شوراي عالي توسعه سينماي ايران انتقاد كرد
037446.jpg
ابراهيم مختاري يكي از مستندسازان كشور روز گذشته با ارسال يادداشتي به عملكرد شوراي عالي توسعه سينماي ايران انتقاد كرد.
به گزارش ايرنا، وي افزود: براي خروج از اين ساختار بايد بپذيريم كه سينما عرصه مشترك بخش خصوصي و دولت است و در اين سينما سرمايه گذار اصلي بخش خصوصي و نظارت با دولت است اما دولت ارباب و بخش خصوصي رعيت نيست. اين سينماگر در ادامه اين يادداشت، تأسيس شوراهايي از بخش خصوصي در حوزه مديريت دولتي را به عنوان يكي از مراحل گذار به ساختار ملي در سينما مطرح كرد. وي نوشت: تأسيس شوراي عالي توسعه سينما در وزارت ارشاد در زمان معاونت سينمايي سابق، نقطه عطفي در مديريت دولتي سينماي ايران است گرچه كه اين شورا با دو، سه اشتباه اساسي از سوي مؤسس خود از محتوا خالي شد.
مختاري باتأكيد بر ضرورت وجود چنين شوراهايي در حوزه سينما، به نقد عملكرد شوراي عالي توسعه سينماي ايران در دوران فعاليت اين شورا پرداخت.
وي نوشت: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي از سوي دولت، سياستگذار سينماي كشور است و معاونت سينمايي به صورت اختصاصي به اين كار مي پردازد پس شوراي توسعه سينماي ايران بايد متشكل از نمايندگان بخش خصوصي سينما باشد.
اين مستندساز ادامه داد: ولي اين شورا در زمان فعاليت حتي نمايندگان جامع بخش خصوصي سينماي ايران را هم به تمامي درخود نداشت.
وي از اينكه درتركيب اعضاي شوراي عالي توسعه سينماي ايران از سينماي انيميشن نماينده اي حضور نداشت گله كرد.
شوراي عالي توسعه سينماي ايران ۳۰ فروردين ماه سال ۱۳۷۹ در زمان سيف الله داد معاون سابق امور سينمايي و سمعي و بصري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي راه اندازي شد.

سالنهاي تئاتر در انتظار فصلي گرم و شلوغ
037422.jpg
با آغاز سومين ماه فصل پاييز، هواي تهران سردتر شده است اما سالنهاي تئاتر با ارايه برنامه هاي جديد در انتظار فصل گرمي از استقبال تماشاگران هستند.
به گزارش خبرنگارما، مجموعه تئاترشهر از امشب شاهداجراي دونمايش جديد با نامهاي «دختري با شنل ارغواني» به كارگرداني حميدرضا نعمتي در تالار كوچك (شماره۲) و «مارمانه» به كارگرداني مجتبي چراغعلي در سالن خانه خورشيد خواهدبود.
باخبرشديم نمايشهاي «هفت كردار» به كارگرداني هرمز هدايت كه از دهم مهرماه در سالن اصلي روي صحنه بود پس از ۴۳اجرا روز جمعه براي آخرين بار روي صحنه رفت و جمعاً ۶ميليون و ۲۵۹هزارتومان فروش داشت.
به جاي اين نمايش تا هفت يا هشت روز ديگر نمايش «شام اول، شام آخر» به كارگرداني فرهاد آئيش در سالن اصلي روي صحنه خواهدرفت.
درحال حاضر تئاترشهر با ۹نمايش فعاليت خود را پي مي گيرد كه در ميان آنها «كرگدن» به كارگرداني وحيدرهباني با ۸۵اجرا، قديمي ترين اجراي اين گروه محسوب مي شود.
«كرگدن» از ۷مردادماه در تالار تازه تأسيس «نو» به روي صحنه رفته و تاكنون ۸ميليون و ۲۳۴هزار تومان فروش داشته است و البته با اين فروش اندك پرفروش ترين نمايش روي صحنه تئاترشهر به شمارمي آيد.
فروش باقي آثار تئاترشهر تا جمعه شب به ترتيب عبارت است از: «سنساره» به كارگرداني نصرالله قادري با يك ميليون و ۱۲۹ هزار تومان، «ژاندارك در آتش» به كارگرداني احسان فكا با ۵۹۷هزارتومان، «آخرين مرواريد» به كارگرداني حميدرضا آذرنگ با ۵۶۲هزارتومان (اين دو نمايش به كار خود پايان دادند)، «ديرراهبان» به كارگرداني فرهاد مهندس پور با ۵۲۲هزارتومان، «بعدازظهر وحشي» به كارگرداني معصومه معدني پور با ۵۰۱هزارتومان، «سهراب، اسب و سنجاقك» به كارگرداني روزبه حسيني با ۴۷۵هزارتومان، «پوشك پوشالي» به كارگرداني حميد كاكاسلطاني با ۱۳۱هزارتومان و «بهجت» به كارگرداني زهرا قنبري با ۲۱۰ هزارتومان (البته با احتساب كارت ميهمان).
بنا به گزارش خبرنگارما، نمايش «رند خلوت نشين» به كارگرداني پري صابري كه از اول آبان ماه در تالار وحدت به روي صحنه رفته است اين نمايش پس از ۱۵ روز تمديد، بارديگر تمديدشد و تاپايان آذرماه در اين سالن اجراخواهدداشت.
همچنين از تالار سنگلج خبرمي رسد پس از مرمت صندليهاي اين تالارقديمي امشب اهالي مطبوعات ميهمان اجراي نمايش «زن» به كارگرداني علي اصغردشتي و «زنجيرعدالت» به كارگرداني عبادالله كريمي خواهندبود.
اين دو نمايش كه اولي روايتي تعزيه گونه و دومي سياه بازي هستند از فرداشب براي عموم اجراخواهندداشت.
درمجموعه حوزه هنري نمايش «پرده عاشقي» به كارگرداني داودميرباقري كه از ۲۴مهرماه در تالار انديشه روي صحنه رفته است تا جمعه شب، ۱۳ميليون و ۶۵۰هزارتومان فروش داشته است و اجراي آن تا دي ماه ادامه دارد.
درتماشاخانه مهر حوزه هنري نيز نمايش «مهروآيينه ها» كارحميدامجد ازجمعه به روي صحنه رفت.
گفتني است نمايش «دندون طلا» به كارگرداني فريدسجادي حسيني كه قبلاً در اين محل به اجرادرآمده بود، با تغيير در كادر بازيگري از اين هفته در فرهنگسراي هنر (ارسباران) به روي صحنه مي رود.
در تالار مولوي از امروز نمايش «افسانه گل بانو» به كارگرداني لطفعلي توده فلاح درساعت ۱۰صبح به روي صحنه مي رود و نمايش «دستهاي خالي» به كارگرداني فاطمه عربشاهي هرشب ساعت ۱۹ اجراخواهدداشت.
گفتني است، نمايش «دستهاي خالي» درباره ورزشهاي رزمي بوده و كليه بازيگران آن زن هستند اما اجرا براي عموم است.
بنا به اين گزارش در تالار هنر دو نمايش «پرنس قورباغه» تا چهارشنبه و «همسربداخلاق و غول كوتوله» پنجشنبه و جمعه اجراخواهندداشت و ازهفته بعد نمايشهاي تازه به روي صحنه مي روند.
از اداره تئاتر نيز باخبرشديم ، ۸سالن موجود بطوركلي در اختيار گروههاي شركت كننده در جشنواره تئاترفجر است و هيچ نمايشي درآن اجرانمي شود.
گروههاي مختلف هرروز از ساعت ۹صبح تا ۱۱شب سالنها را در اختيار دارند و جمعاً ۴۰ گروه (درهرسالن ۵گروه) درحال تمرين هستند.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |