|
حقوق بشر پديده اي عام و انساني يا خاص و غربي؟
* روند حقوق بشر اروپايي به سمت فردي شدن است و سازمان ملل را نبايد كاملاً يك ارگان غربي دانست. البته كشورهاي غربي درآن نفوذ دارند اما درهرصورت كشورهاي ديگر نيز درآن عضويت دارند و بايد فعاليت جهاني خودش را حفظ كند.
|
|
|
حقوق بشر، هم اينك به مقوله اي هنجارين در عرف سياسي و روابط بين الملل بدل شده است. به نظر مي رسد كه اين مفهوم، در زمانه ما فراتر از وجه فردي و انساني رفته و جلوه اي جهاني و عام يافته است. از يك سو تقاضاي عمومي انسان ها در راستاي احقاق حقوق خود بالا گرفته است و از سوي ديگر، قدرت هاي برتر جهاني با توسل به ميزان پايبندي دولت ها به رعايت حقوق بشر، نوع و نحوه مناسبات خود را با آنها تنظيم مي كنند. اين فرآيند دوسويه در پاره اي اوقات، اسباب ظهور نوعي تعارض را در رفتار سازمان هاي بين المللي پديد مي آورد. مقاله حاضر به نيت كاوش درتبار و تيره حقوق بشر و نوع اجراي بين المللي آن، تدوين شده و با التزام به رهيافتي علمي و بيطرفانه، زواياي اين بحث را به وارسي و كنكاش گرفته است.
گروه انديشه
بحث خود را با موضوع انحصار حقوق بشر اروپايي و اين كه آيا اين انحصار شكسته خواهد شد يا خير آغاز مي كنم اكنون پس از گذشت حدود ۲۰۰ سال از صدور اعلاميه حقوق بشر در باب استقلال آمريكا و انقلاب فرانسه، موضوع انحصار با شدت بيشتري و درواقع به عنوان ايدئولوژي عصر جهاني شدن دوباره مطرح شده كه چالشهايي را نيز در ۳۰ـ۲۰ سال اخير به وجود آورده است.
اولين نكته اين است كه آيا يك حقوق بشر جهاني مي تواند وجود داشته باشد يا خير؟ البته در پي اين سؤال، سؤال ديگري مطرح مي شود كه آيا اساساً يك انسان جهاني وجود دارد يا خير؟ اگر بخواهيم به گونه اي عقلايي و فلسفي به اين سؤال پاسخ دهيم، با توجه به سخن شيخ اجل سعدي «بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند»، اين گوهر مشترك انسانها به اين سؤال پاسخ مثبت مي دهد. مسيحيت بي پيرايه اي كه در آغاز مطرح بود و همه انسانها را مخلوق خداوند مي دانست و در يك سطح قرار مي داد نيز به اين سؤال پاسخ مثبت مي دهد. در نحله هاي فلسفي نيز، ژان ژاك روسو كه انسان طبيعي را انساني شريف و نجيب مي پندارد و همه انسانها رابطور مساوي تحت اين عنوان توصيف مي كند، شايد به اين سؤال پاسخ مثبت بدهد.
اما در عمل اين طور نيست. اگر اين انسان جهاني و Universal وجود داشت در آن صورت وجود حقوق بشر جهاني و Universal هم امكانپذير مي شد. در نتيجه حقوق بشر وضعيتي ابدي و ازلي مي يافت و در اصول و معنا تغيير نمي كرد. در آن صورت مي توان گفت حقوق بشر عبارت است از برخورداري از امكانات و امتيازاتي كه انسان براي يك زندگي شرافتمندانه بدانها نيازمند است. در صورت ارائه اين نوع تعريف از حقوق بشر جهان شمول، اين سؤال پيش مي آيد كه اين امكانات كدامند؟
از آنجا كه انسان اسير معيارهاي تمدني و فرهنگي است و نگرش و بينش او برخاسته از آن بستر فرهنگي است كه در آن رشد كرده در پاسخگويي به سؤال فوق از اين عوامل تأثير مي پذيرد.
نكته دوم اين است كه حقوق بشر هيچگاه ثابت نبوده است. از زمان طرح اعلاميه حقوق بشر در آمريكا و فرانسه تا به امروز شاهد تحولات بسيار عظيمي در آن بوده ايم. امروزه اعلاميه منتشر شده در فرانسه را حقوق آزاديهاي اساسي مي نامند. ولي بسياري از چيزهاي ديگر نيز به آن اضافه شده است. شايد در گذشته براي يك زندگي شرافتمندانه برخورداري از امكانات رفاهي اوليه از قبيل خوراك و پوشاك و مسكن كفايت مي كرد، اما امروزه دسترسي به اطلاعات و حتي اينترنت نيز به عنوان مصاديق حقوق بشر مطرح است. بنابراين بسياري از امكانات مدرن امروز در حيطه حقوق بشر قرار مي گيرند. حقوق بشري كه اكنون مطرح است محصول تاريخ و فرهنگ غرب است، در آنجا رشد كرده و به عنوان ابزاري در خدمت سياست خارجي بسياري از اين كشورها قرارگرفته است. چنانچه جهاني شدن را روندي از غربي شدن تصور كنيم كه در غرب جايگاهي به مراتب وسيعتر از ديگر حوزه ها اشغال مي كند، در آن صورت مي توان گفت حقوق بشر در حقيقت ايدئولوژي اصلي جهاني شدن نيز بوده و در خدمت همان اهداف مي باشد.
حقوق بشر اروپايي ويژگي هاي جالب و متناقضي دارد. اين تناقضات به خوبي در تاريخ و فرهنگ غرب حل شده است. علتش نيز پيشرفت مرحله به مرحله و عدم خودنمايي اين تناقضات بود. در حالي كه امروزه وقتي حقوق بشر در كشورهاي جهان سوم مطرح مي شود، اين گونه تناقضات و ابعاد گوناگون آن در برابر هم قرارگرفته و يكديگر را نفي مي كنند و از اين رو مشكلات بسياري فراروي كشورهاي جهان سوم به وجود مي آورند.
نكته سوم، اين است كه حقوق بشر پيش شرط هايي دارد كه اگر آنها فراهم نباشد معلوم نيست كه حقوق بشر ره به كجا ببرد. اين پيش شرط ها نيز در بستر اجتماعي غرب به وجود آمده و تقريباً براي زندگي اجتماعي و سياسي غرب هيچ مشكلي به وجود نياورده است، در حالي كه امروزه براي بسياري از كشورها اشكالاتي ايجاد كرده است.
حقوق بشر اروپايي ريشه هايي حقوقي دارد كه فقط در تاريخ غرب يافت مي شود. اين ريشه ها عبارتند از:
۱ـ نگرش مسيحي كه معتقد به نوعي جهان وطني (Cosmopolitism) بوده است.
۲ـ اومانيسمي كه درتاريخ غرب مشاهده مي شود به حقوق طبيعي ختم شد و كساني چون گروسيوس، اسپينوزا و پوفندروف سردمداران آن بودند و حقوق طبيعي هم به نگرش حقوق بشر منجر گرديد. يعني اعلاميه استقلال آمريكا و اعلاميه حقوق بشر انقلاب فرانسه نشأت گرفته از اين مسأله بود كه طبيعت، امتيازات و حقوقي براي بشر در نظر گرفته است و ما فقط بايد اين حقوق را كشف كنيم نه اينكه آنها را وضع نماييم. قوانين نيز فقط ضامن اين حقوق هستند و به آنها سازمان مي دهند. تمامي اينها را طبيعت براي انسان در نظر گرفته است و كسي نمي تواند از آن تخطي كند.
۳ـ ريشه هاي سياسي و اجتماعي حقوق بشر اروپايي نيز در تاريخ غرب مشاهده مي شود. چون اساساً حقوق بشر ماهيتي سياسي دارد و حقوق فرد در برابر دولت مطرح مي شود. از دولتها خواسته مي شود كه اين حقوق را رعايت كنند.
اين دوره اي كه حقوق بشر در اروپا مطرح مي شود با عصر مشاركت كه دومين مرحله از مراحل توسعه سياسي در تاريخ غرب است همخواني دارد. دراين دوره، انقلاب انگلستان درسال ۱۶۸۸ روند مشاركت را دراين كشور تثبيت كرد و انقلاب فرانسه نيز به نحوي ديگر همين هدف رادنبال نمود. بنابراين دراين دوره از تاريخ اروپا كه قابل مقايسه با هيچ دوره اي در تاريخ ديگركشورها نيست حقوق بشر مطرح مي شود.
نكته چهارم ، ابعاد يا ويژگيهاي فردي و جمعي است كه درحقوق بشر اروپايي مشاهده مي شود. اصولاً بايد اين ويژگيها دربرابر يكديگر قرار گيرند، همانطور كه دركشورهاي جهان سوم شاهد آن هستيم، اما دراروپا نه تنها اين ويژگيهاي فردي و جمعي دربرابر يكديگر قرار نگرفتند بلكه مكمل يكديگر شدند ، چرا كه تأكيد برحقوق فرد داشتند و اگر فقط براين مسأله تأكيد مي شد، قاعدتاً بايد به جمهوري جهاني مي انجاميد و همه آحاد بشر مساوي فرض مي شدند واز حقوق مساوي نيز برخوردار بودند. هيچ تشكلي نيز قادر نبود مانع از اين امر گردد. اما انديشه ملت يا ناسيون كه ژاكوبن ها درانقلاب فرانسه مطرح كردند، براي ملت هويتي مستقل درنظر مي گرفت و افراد كه آزاد ومستقل بودند با انعقاد قراردادبين خودشان موجد ملت نيز بودند. ملت از قراردادي كه بين افرادمستقل ومساوي به وجود آمده بود تشكيل مي شد . بنابراين افراد به هيچ وجه در تعارض با يكديگر قرار نمي گرفتند. سازمان سياسي كه برخاسته از اين انديشه بود يعني دولت ـ ملت نيز در واقع ضامن و بستر مناسبي براي رشد حقوق بشر مي شد. بنابراين اين تشكل واسط پذيرفته مي شد و به اين ترتيب دونگرش متضاد ومتفاوت ـ نگرش جمعي از حقوق بشر و نگرش فردي از حقوق بشر ـ دركنار هم به همزيستي ادامه دادند ومشكلي به وجود نيامد.
نكته پنجم درحقوق بشرغربي، ويژگي تكامل يابندگي آن است. اين حقوق به فهرست ارايه شده درقرن هجدهم ميلادي از آزاديها و امتيازاتي كه انسان به صرف انسان بودن بايد از آن برخوردار باشد بسنده نكرد وپيوسته برمصاديق آن افزود وبرخي از ابعاد آن نيز به ضرر ابعاد ديگر توسعه يافت.
درنهايت بعد فردگرايي حقوق بشر بربعد جمعي آن غلبه كرد. پس از اعلاميه حقوق بشر دراستقلال آمريكا و فرانسه، قرارداد ۱۹۱۹ ورساي در فصل هشتم ، سازمان بين المللي كار را مطرح كرد و حقوقي فراتر از محدوده دولت ـ ملت ها براي فرد درنظر گرفت. اين اولين گامي بود كه حقوق بشر اروپايي درجهت شكستن مرز دولت ـ ملت برمي داشت و اين راه همچنان ادامه يافت تا امروز كه اين تشكل بطور كامل ناديده گرفته مي شود. پس از آن جنگ جهاني دوم بستر بسيار مناسبي براي شكوفايي و توسعه حقوق بشر ايجاد كرد و درنهايت به اعلاميه جهاني حقوق بشر دردهم دسامبر ۱۹۴۸ انجاميد. اين اعلاميه ، حقوق مطرح شده درانقلاب فرانسه درسال ۱۷۸۹ را به عنوان حقوق و آزاديهاي اساسي درنظر گرفت. از جمله آزادي رفت وآمد، حق بيان و ديگر حقوق رسمي وحقوق عيني ديگري مانند حق سلامت، حق كار، حقوق فرهنگي و رفع تمامي تبعيض ها را برآن افزود. بنابراين، مصاديق بارزي كه درگذشته مطرح نشده بود را دراين اعلاميه مشاهده مي كنيم. درسال ۱۹۵۸ شاهد قطعنامه مجمع عمومي درمورد حق مردم درتعيين سرنوشت خودشان بوديم كه مجدداً برجنبه هاي جمعي حقوق بشر تأكيد دارد. با اين حال روند حقوق بشر اروپايي به سمت فردي شدن است و سازمان ملل را نبايد كاملاً يك ارگان غربي دانست. البته كشورهاي غربي درآن نفوذ دارند اما درهرصورت كشورهاي ديگر نيز درآن عضويت دارند و بايد فعاليت جهاني خودش را حفظ كند.
ادامه دارد
|