• مجالس تعزيه [دو جلد]
گردآورنده: حسن صالحي راد/ انتشارات سروش/ چاپ اول: /۱۳۸۰ تيراژ: 3000نسخه/ قيمت: 26000ريال
تعزيه را رويكرد شرقي تراژديهاي كلاسيك غرب ناميده اند و اين تعبير، احتمالاً جدا از مضمون ها و نوع روايات، به شكل اجرانيز بازمي گردد. تلفيق سخن منظوم و بيان تراژيك و اجراي صحنه، كاملاً منطبق است با شكل تراژديهاي كلاسيك يونان قديم. كتاب حاضر، مجموعه اي است از متنهايي كه به مجالس تعزيه اختصاص دارد و در روستاي دربندسر از توابع شميرانات اجرا مي شود. بنا به روايت گردآورنده: «تعزيه خوانان دربندسر هرگز به منظور كسب درآمد و پول در مراسم شركت نمي كنند و فقط بخاطر زنده نگهداشتن حوادث عاشوراي حسيني و رضاي خداوند سبحان اين سنت مذهبي و ملي را ادامه مي دهند.»
• يورگو سفريس، آرگونات شعر مدرن
حميد فرازنده/ انتشارات نقش خورشيد/ چاپ اول: /۱۳۸۰ تيراژ: 1100نسخه/ قيمت: 10000ريال
«يورگوسفريس» [۱۹۷۱ ـ ۱۹۰۰] در ازمير به دنيا آمد و چهارده ساله بود كه با شروع جنگ اول جهاني به آتن و چهار سال بعد به پاريس رفت و ماندگار شد. او تا سال۱۹۲۴ بيرون از يونان به سر برد. سفريس از ۱۹۲۶ تا ۱۹۶۲ عهده دار مشاغل ديپلماتيك در سطوح گوناگون بود و از اين رو بيشتر سالهاي زندگي اش را بيرون مرزهاي ميهن گذراند. از ويژگيهاي چشمگير شعر او، يكي هم، زبان محاوره اي (زبان كوچه/ زبان دموتيك) آن است. از اين رو شعر او را بزرگترين نشانه پيروزي زبان گفتار در اروپا خوانده اند.
• من مي خواهد خودم را تصادف كنم خانم پرستار!
مجموعه شعر مجتبي پورمحسن/ ناشر؟/ چاپ اول: /۱۳۷۹ تيراژ: ۲۲۰۰نسخه/ قيمت:؟
پورمحسن [متولد۱۳۵۸] از نسل جديد شاعراني است كه گاه به قصد تلفيق و گاه به دنبال نفي حركتها و نحله هاي گذشته از «نرم زمانه» فراروي مي كنند و شايد در بدو امر، براي خواننده اي كه تازه «نرمي تازه» برايش قابل هضم شده، ناگوار باشد با اين همه اين شاعران، اگر استقامت لازم را دارا باشند در سالهاي بعد، بدل به رقيباني جدي در عرصه زورآزمايي ادبي مي شوند: «بيهوده است/ اگر فكركنم/ سيگار را از اميد ساخته اند/ كه من خاكسترش را در گودالهاي رعشه خالي كنم/ كه در هيچ آينه نمي گنجد/ بيهوده است/ اگر فكركنم/ سماور تند تند نفس مي كشد/ كه به اندازه يك استكان چاي/ فراركنم از خودم...»
• آدم برفي ها مي ميرند
مجموعه شعر/ فريد مرادي، سعيد مرادي/ نشر آرويج/ چاپ اول: 1380/ تيراژ: ۱۰۰۰نسخه/ قيمت: 6000ريال
از سعيد مرادي: «روح مرا به خواب خاك مي بري و كوچه ها را به سخره مي گيري/ اين سايه ديگربه دنبالم نمي آيد/ كسي بر پشت بام خوابهايم/ مرا مي خواند/ كسي كه شايد در تنگناي سينه ام/ به عبوديت زمين/ سوگندي هزارساله دارد/ و تارهاي پوسيده ام را به هم گره مي زند/ كسي/... شايد...»
از فريد مرادي: «هي... فانوس به دست!/ مسافر گمنام شبهاي كافه شوكا/ در كوچه هايي كه بوي تو مي دهد/ مرا از انعكاس صدايت ترسانده اند/ اينجا خيابان گاندي است/ و آدمي ميان اين همه رؤياهاي شيشه اي/ خودش را فراموش مي كند/ هي... انگشت آفتاب!/ جهان چقدر كوچك است/ وقتي اينجا هم، تو را از ياد نمي برم.»