* گذرا بودن تجربه هاي جذبه آميز عرفاني و يكي شدن با خدا دو هدف را برآورده مي كند. يكي اينكه، عطش و تمناي عاشق را افزون مي كند و او را آماده ي وصالي ديگر مي سازد. دوم اينكه، روح را با عشق پر مي كند، نه تنها عشق نسبت به خداوند بلكه عشق به ديگر انسانها. چون عشق به خداوند، عشق به ديگران را هم مي آفريند.
چندي پيش پروفسور ونسان برومر استاد دانشگاه اترخت هلند و عضو انجمن فلسفه ديني اروپا به همت و ميزباني گروه اديان مركز گفت وگوي تمدنها شش برنامه سخنراني ارائه كردند. آنچه در پي مي آيد گزارشي از سخنراني ايشان در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران است. اين گزارش مبتني و متخذ است از برگردان همزمان سخنراني وي كه توسط دكتر سيداميراكرمي صورت گرفته است. از ايشان و گروه اديان مركز گفت وگوي تمدنها سپاسگزاريم.
گروه انديشه
برومر سلوك عارفانه به سوي خداوند را از زبان ديونيسيوس در سه مرحله بيان مي كند: ۱ـ پيرايش و پالايش درون ۲ـ اشراق يا كسب الهامات روشنگرانه ۳ـ خلسه و جذبه.
او بلافاصله، به شرح اين مراحل مي پردازد: در مرحله ي نخست مي آموزيم توبه كنيم، نفس خود را ترك گوييم و خاكساري و تواضع پيشه كنيم. آنچه در اين مرحله بايد صورت پذيرد، «تبديل مزاج» است. شخصي از وضعيتي به وضعيتي ديگر بايد عبور كند. به تعبير «سنت برنارد» عارف بزرگ مسيحي بايد از سرزمين غيريت و بيگانگي خداوند به سوي شباهت و نزديكي به خداوند عبور كنيم.
در مرحله دوم، روح خداوند اراده ما را با عشق نسبت به خودش به آتش مي كشد و سراسر وجود ما را مشتعل مي كند. تشنگي عاشقانه سالك به خداوند، با رويكرد عبد و مولا، خدمتكار و ارباب، شاگرد و استاد، فرزند و پدر و زن و شوهر به كلي متفاوت است.
عشق سالك به خدا سه ويژگي دارد كه ونسان برومر به توضيح آنها مي پردازد: نخست اينكه، عفيف است يعني همراه با پاكدامني است. منظور از عشق عفيف اين است كه سالك نسبت به خداوند هيچگونه توقع يا انتظار نفع رسيدني به خود ندارد. عارف عاشق، خود محبوب و معشوق را مي طلبد نه چيزي كه متعلق به اوست.
ويژگي دوم عشق عارف، تقدس است. معناي مقدس بودن عشق اين است كه رابطه اي معنوي و باطني است و شائبه جسمي و جنسي ندارد. ويژگي سوم عشق عارفانه، پرشوري است. عارف عاشق پرشور، بر همه ترسها و فاصله هاي ميان خود و خدا غلبه مي كند و در پي وحدت و يكي شدن با خدا برمي آيد. در اين هنگام است كه عارف آماده مي شود كه گام در مرحله سوم از سلوك نهد: يعني، تجربه جذبه آميز وحدت و يكي شدن با خداوند. در اين مرحله، روح عاشق عارف، اراده اي از خود ندارد. خداونددست او را مي گيرد و پيش مي برد.
ونسان برومر براي اين مرحله دو مشخصه قائل مي شود: ۱ـ خلسه و جذبه كه بسيار مشابه است با حالت خواب و مستي. «اولين اندروهيل» از اين حالت به «سركوب كردن آنچه كه هشياري سطحي است» ياد مي كند. ۲ـ چون خوابي است همراه با رؤيا. عارف، حوادث و رخدادهايي را مي بيند، الهاماتي به او مي شود، الهاماتي كه همراه است با بينش ها و دريافتهاي غيرقابل توصيف؛ دريافتهايي كه ذهن و اراده ي عارف را سيراب مي كند. رابعه عارف بزرگ مسلمان، در تبيين اين حالت از تمثيل عشق و شراب استفاده مي كند.
البته، برومر تأكيد مي كند اين حالت، براي عارف هميشگي و ماندگار نيست، چون برقي است كه مي آيد و مي رود. اما همين تجربه گذرا، چنان كام او را شيرين و جان او را عطشناك و وجود او را مجذوب مي كند كه عارف همواره در طلب اتصال با خداوند مي ماند.
گذرا بودن تجربه هاي جذبه آميز عرفاني و يكي شدن با خدا دو هدف را برآورده مي كند. يكي اينكه، عطش و تمناي عاشق را افزون مي كند و او را آماده ي وصالي ديگر مي كند. دوم اينكه، روح را با عشق پركند، نه تنها عشق نسبت به خداوند بلكه عشق به ديگر انسانها. چون عشق به خداوند، عشق به ديگران را هم مي آفريند.
برومر براين باور است كه تجربه ي واقعي عارفانه را مي توان از روي ميوه ها و آثاري كه به بار مي آورد، بازشناخت. هدف حيات عرفاني حصول يكي شدن با خداوند است. پرسشي كه در اين ميان وجود دارد اين است كه ماهيت وحدت و يكي شدن با خداوند چيست؟ در پاسخ به اين پرسش است كه عارفان و عرفان شناسان روي به تكثر مي نهند و اختلافها آشكار مي شود.
برومر در يك جمع بندي مي گويد: ماهيت وحدت عاشقانه با خداوند، سه گونه تصوير شده است: ۱ـ نوعي ادغام و خلط و آميزش وجودي و وجود شناسانه ۲ـ تجربه خلسه آميز وصال ۳ـ رابطه ي شخصي و نزديك كه در آن هويت طرفين مخدوش نشود.
آنگاه، برومر به نقد و تحليل يكايك اين تصاوير مي نشيند. او معتقد است كه تصوير نخست با سه اشكال اساسي روبروست. يكي اينكه به وحدت وجودي انجامد كه با آراي غالب متألهان مسيحي و اسلامي در تعارض است. ديگر آنكه لازمه ي چنين تصويري؛ نفي شخص انگاري خدا و عارف است و حال آنكه عشق در قالبهاي شخصي ديده مي شود و در هر عشقي، فرض بر آن است كه او وشخص با يكديگر رابطه اي عاشقانه دارد.
اشكال سوم، اين است كه اين تصوير چندان روشن و قابل فهم نيست.
برومر در تبيين تصوير دوم از اتحاد عارف با خدا به نگاه سنت برنارد مراجعه مي كند. در نظر سنت برنارد عشق خالص اساساً يك تجربه عرفاني است و عارفان در پي يافتن تجربه خلسه آميز با خداوند هستند و آنها اين تجربه ها را در قالب تعابيري چون ادغام، در هم فرورفتن و اتحاد بيان مي كنند. برومر اين ديدگاه را هم نمي پذيرد. او بر آن است كه اگر عشق عارفانه را يك تجربه خلسه آميز عرفاني بدانيم در آن صورت، چنين تجربه اي با فرض وجود معشوق شخصي واقعي ملازمتي ندارد. در اين صورت، عشق خالص يك عارف چيزي بيش از يك خودشيفتگي كه در قالب آن فردبا خودش سخن مي گويد نخواهد بود.
تصوير سوم از اتحاد عارف عاشق با خدا وجود رابطه اي شخصي، بسيار نزديك و صميمي بين انسان و خداست كه آثار و بركات بسيار سودمندي در تحول شخصيت سالك ايجاد مي كند. در اين رابطه، يك انطباق و سازگاري كامل بين اراده عارف و اراده خداوند صورت مي پذيرد. عشق بين انسانها يك رابطه ي متقارن است. بدين معنا كه احترام متقابل نسبت به استقلال طرف مقابل را حفظ مي كند. اما رابطه سالك و عارف با خداوند يك رابطه متقارن نيست. عارف اراده خداوند را به عنوان بالاترين سطح و نهايت ارزش و معيار درزندگي خود حساب مي كند و درمقابل او از اراده خويش صرفنظر مي كند.
بدين ترتيب، مشي عارفانه در پي دوباره ساختن شخصيت است، شخصيتي معطوف به اراده خداوند. در مشي عارفانه، روح عارف گويي با نمي از خاكساري و تواضع همواره بايد خيس شود و با عشق الهي روشن گردد و چون قطره آب در حجم عظيمي از شراب محو گردد و رنگ و مزه شراب را پيدا كند. بنابراين، وصال عاشقانه با خداوند رابطه اي شخصي، نزديك و صميمي با خداست كه در آن حيات و ويژگي هاي شخص عارف در فرآيند تشبه به خداوند، تغيير شكل و ماهيت مي دهد و اين تحول، سعادت و خوشبختي او را فراهم مي آورد.