شماره ۱۹۹۷ - سال هفتم - دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۰
Mon, Dec 17, 2001
Think black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
گفت وگو با خشايار ديهيمي ـ مترجم آثار فلسفه سياست
فلسفه سياسي در قرن بيستم
* راه رسيدن به عدالت اجتماعي از طريق آزادي مي گذرد و ما هر قيد و بند و محدوديتي كه براي آزادي ايجاد كنيم عدالت هم به دست نخواهد
آمد.سوسياليسم اين را درست وارونه كرده است. مي گويد كه ما اگر بتوانيم عدالت را برقرار مي كنيم، در دل آن عدالت اجتماعي آزادي هم به نسبتي كه براي هر كسي قابل بهره برداري باشد به دست خواهد آمد.
* بحث ها در قرن۲۰ بسيار پيچيده و ظريف تر شده است. بخش هايي از فلسفه اخلاق وارد فلسفه ي سياسي شده، بخش هايي از فلسفه ي حقوق وارد فلسفه ي سياسي شده و بخش هايي هم از فلسفه محض وارد فلسفه سياسي شده است.
* دوگروه حالا تقريباً به تعريف مشتركي رسيده اند. سوسياليست ها و ليبرال ها از عدالت آن تعريف مشترك را كه همان ايجاد كردن تعادل است پيدا كرده اند، منتها مسأله آنها تقدم و تأخر است.
040617.jpg
* آنچه از پي مي گذرد گفت و گويي است با خشايار ديهيمي، مترجم آثار فلسفي، به ويژه آثاري كه در حوزه فلسفه سياست تدوين شده است. اين گفت وگو، گويا بر آن است تا روال و روند حركت فلسفي سياسي را به بررسي بگيرد. به گفته مصاحبه كنندگان، قصد آن نبوده است كه «از طريق دسته بندي مسائل و پاسخ ها به جريانات موجود در فلسفه سياسي برسد بلكه برعكس مي خواسته است ازطريق مقايسه اين جريان ها به اهم پرسش هاي مطرح شده در اين حوزه» دست يابد. گو اينكه فلسفه سياسي قرن بيستم عمدتاً در تسخير دو جريان ليبراليسم و سوسياليسم است اما در اين گفت وگو عرصه بحث، محدود و منحصر به اين دو جريان نمانده است بلكه به ساير جريانات هم نظر شده است.
گروه انديشه
** موضوع گفت وگوي ما فلسفه سياسي در قرن بيستم است. ما نمي خواهيم از طريق دسته بندي مسائل و پاسخ ها به جريانات موجود در فلسفه سياسي برسيم. بلكه برعكس مي خواهيم از طريق مقايسه اين جريانها به اهم پرسشهاي مطرح شده در اين حوزه، در قرن بيستم دست پيدا كنيم. در قرن بيستم با دوجبهه كاملاً شناخته شده در فلسفه سياسي مواجهيم؛ ليبراليسم و سوسياليسم. پرسش اين است كه تفاوت محوري اين دونوع تفكر در فلسفه سياسي چيست و اساساً پذيرفتن چه مقدماتي باعث مي شود تا ما به يكي از اين دوجناح بپيونديم يا دست از يكي از آنها بشوييم.
* اگر من بخواهم اين مسأله رادر ساده ترين شكل ممكن اش بررسي كنم بايد بگويم كه تفاوت اصلي اين دوگروه، تأكيد اصلي شان بر دومفهوم متفاوت عدالت و آزادي است. در واقع ليبراليسم اولويت اصلي را به آزادي مي دهد و مي گويد با رسيدن به حداكثر آزادي عدالت هم خود به خود به دست نخواهد آمد. و راه رسيدن به عدالت اجتماعي از طريق آزادي مي گذرد و ما هر قيد و بند و محدوديتي كه براي آزادي ايجاد كنيم عدالت هم به دست نخواهد آمد.سوسياليسم اين را درست وارونه كرده است. مي گويد كه ما اگر بتوانيم عدالت را برقرار مي كنيم، در دل آن عدالت اجتماعي آزادي هم به نسبتي كه براي هر كسي قابل بهره برداري باشد به دست خواهد آمد.
** بحث بر سر اين است كه توجه و تمركز بر آزادي عدالت را به بار مي آورد يا اينكه صرفنظر از اينكه عدالت به دست بيايد يا نيايد، اين آزادي است كه ارزش غايي دارد وهمين طور صورت معكوس اش در مورد عدالت؟ چون برخي از ليبرال ها معتقدند كه اساساً مقوله اي مانند «عدالت اجتماعي» يك مفهوم خودشكن يا داراي تناقض است.
* جريان اصلي ليبراليسم همين است كه من خدمتتان عرض كردم يعني جريان ليبراليسم به هيچ وجه منكر عدالت اجتماعي نيست يعني مي گويد بهترين راه رسيدن به عدالت اجتماعي وعدالت، ارزش بخشيدن به آزادي است. در واقع ببينيد تصور ارزشي اي كه ما اينجا از عدالت پيدا مي كنيم اندكي نابسامان است. عدالت را اگر برگردانيم به ريشه واژه و مثلاً آن را به تعادل اجتماعي تعبير كنيم، ليبراليسم مي گويد اين تعادلي است كه خود به خود به دست مي آيد. يعني اگر انسانها آزاد گذاشته شوند و مداخله دولت در زندگي شخصي و امور مردم به حداقل برسد، آن تعادل اجتماعي خود به خود پديد خواهد آمد؛ الا در مواردي كه افراد از نظر توانايي ها با همديگر نامساوي باشند. در اين مورد شما اصلاً نبايد انتظار اين را داشته باشيد كه ما يك تعادل را تحميل كنيم و بگوييم كه بياييم و همه انسانها را يكسان سازيم. مثلاً در بحث ليبرال ها مطرح مي شود كه عدالت به اين معني نيست كه شما بياييد به آدمي كه تنبل است و يك آدم كوشا به يك اندازه از رفاه اجتماعي سهم بدهيد. طبيعي است كه اينها نبايد برابري داشته باشند و اين برابري اصلاً عدالت نيست. بنابراين مي رسيم به اينكه تعريف عدالت چيست؟ اما در اين مورد هم كه شما گفتيد در شاخه هايي از ليبراليسم بخصوص ليبر تارين ها كه يك شاخه ي افراطي ليبراليسم هستند مفهوم عدالت اجتماعي نفي مي شود، بدان معني نيست كه بگويند ظلم بايد باشد؛ چون ما عدالت را به شكل ارزشي با يك ظلم برابر مي نهيم. آنهامي گويند شما اصلاً مداخله تان نبايد در جهت مساوات برقرار كردن باشد، شما بايد اجازه بدهيد هر كس به اندازه ي توانايي خودش بكوشد و هر چقدر شما اين آزادي را محدود كنيد، در برابر اينكه حق براي افراد ايجاد شود هم سد ايجاد كرده ايد.
040620.jpg
** البته سوسياليست ها مي توانند به اين بحث اعتراض كنند، چرا كه تحويل مفهوم عدالت به تعادل تنها يكي از تعاريف آن است و اين مفهوم مي تواند به گونه اي ديگر تعبير شود. مثلاً براساس مفهوم مساوات و بدين معني كه همه افراد از امكانات واحدي برخوردار باشند.
* مباحث در فلسفه سياسي طبيعتاً مباحث پيچيده اي هستند و سالها هم سابقه داشته اند. مسأله اين است كه اين دوگروه حالا تقريباً به تعريف مشتركي رسيده اند. سوسياليست ها و ليبرال ها از عدالت آن تعريف مشترك را كه همان ايجاد كردن تعادل است پيدا كرده اند، منتها مسأله آنها تقدم و تأخر است. يعني مسأله اين است كه آيا ما با حداقل مداخله ي دولت مي توانيم به آن تعادل اجتماعي برسيم؟ مثال ها هم خيلي واضح اند ولي هيچ كدام لزوماً براي طرف مقابل قانع كننده نيستند. يعني فرض كنيد سوسياليست ها مي آيند مي گويند اگر عدالت را برقرار نكنيم و توزيع منابع و ثروت ها وامكانات در جامعه به تناسب و مساوات انجام نگيرد، شخص گرسنه چگونه مي تواند آزادي داشته باشد و اگر به فرض آزادي داشته باشد از اين آزادي اش چه استفاده اي مي تواند بكند. خوب اين استدلال آنهاست. طرف مقابل هم استدلال مي كند كه مگر انسانها بنا به ذات خودشان با همديگر نابرابر نيستند؟ انسانها يكسان و به يك شكل زاده نمي شوند. بنابراين شما اگر بخواهيد همه را از يك امكانات مساوي برخوردار كنيد در واقع راه پيشرفت آن آدمي را كه توانايي هاي بيشتري دارد سد كرده ايد. مثلاً اگر كسي سرمايه اش را به كار اندازد، نوآوري كند و از طريق نوآوري بتواند رفاه بيشتري به بار بياورد، اين رفاه بيشتر بعداً شامل حال آن آدمهاي ضعيف تر كه اين توانايي ها را هم ندارند خواهد شد. در حالي كه شما اگر اين را سلب كنيد مثل اين است كه مي خواهيد فقر را بين مردم توزيع كنيد. من اينجا نه مي خواهم از ليبرال ها دفاع كنم و نه قصد دفاع از سوسياليست ها را دارم، غرض من اين است كه مبحث پيچيده تر از آن است كه بشود به يك حكم ساده اي رسيد كه واقعاً آيا راه تعادل اجتماعي در جامعه اين است كه دولت حداكثر مداخله را در امور اقتصادي و معيشتي مردم بكند يا حداقل مداخله را.
در ضمن بايد توجه كنيد كه مسأله صرفاً مسأله معيشت نيست. ما در مراحل پيشرفته تر فلسفه سياسي به نكاتي از قبيل هويت يابي هم برمي خوريم. اينكه انسان هويت خود را از كجا مي گيرد، اصلاً خوشبختي انسان تا چه اندازه صرفاً در گرو رفاه مادي اش است، يا تا چه حد در گرو احساس ارضا از رسيدن به هدفي است كه مي تواند در زندگي اش پي جويي كند. بحث ها در قرن۲۰ بسيار پيچيده و ظريف تر شده است. بخش هايي از فلسفه اخلاق وارد فلسفه ي سياسي شده، بخش هايي از فلسفه ي حقوق وارد فلسفه ي سياسي شده و بخش هايي هم از فلسفه محض وارد فلسفه سياسي شده است. بنابراين آن سادگي و آن تقابل و رؤيارويي كه ما در قرن۱۹ و يا قرن۱۸ بين شاخه هاي مختلف و گزينه هاي مختلف ايدئولوژي ها مي بينيم در قرن۲۰ ديگر به اين سادگي نيست. يعني در قرن۲۰ شما بعضاً حتي در تفكيك يك ليبرال از يك سوسياليست به دشواريهايي برمي خوريد. مثلاً فرض كنيد ليبرتارين ها كه گفتيم شاخه ي اصلي ليبرال ها هستند، ليبرال هايي مثل جان استوارت ميل راكه يكي از شاخص ترين ليبرال ها است به نوعي متأثر از سوسياليسم مي دانند و به عكس در داخل سوسياليست ها و حتي ماركسيست ها، ما ماركسيست هاي ليبرال داريم.
اين موضوع به ظاهر تناقض در لفظ به نظر مي آيد، چون در واقع ماركسيسم اصلاً در برابر ليبراليسم علم شده، ولي ليبرال هايي داريم كه به سوسياليسم بازار معتقد هستند. همين خود لفظ سوسياليسم بازار خودش در ظاهر به نظر مي آيد كه تناقض است ولي دفاع هاي جانانه اي از اين مفاهيم شده است و مي شود. بنابراين ما در فلسفه ي قرن۲۰ با پيچيدگي هاي زيادي مواجه مي شويم كه اگر بخواهيم برويم سراغ جزئياتش بايد تك به تك فيلسوفان اين قرن رامطرح كنيم.
ادامه مطلب روز چهارشنبه



|   شناسنامه   |   آرشيو   |