• الآن اتفاقاً در يكي از نقاط اوج فلسفه سياسي هستيم يعني در دوره اي كه شايد فلسفه سياسي بيش از همه ي رشته هاي مشابه خودش در علوم انساني مورد توجه قرار مي گيرد.
* ما هنوز هم كه هنوز است نه به مسأله مشروعيت جواب قطعي داده ايم، نه به مسأله حدود و ثغور مداخله ي دولت و نه به مسأله آزادي و مسأله عدالت اجتماعي. هيچكدام از اينها هنوز حل نشده اند بنابرا ين همچنان به قوت خودشان باقي اند.
بخش پاياني گفت وگوي حاضر عمدتاً به اين پرسش نظر دارد كه آيا كاركرد امروزين فلسفه سياسي، مغاير و متفاوت ازكاركرد كهن آن است يا نه؟ ديهيمي پس از ترسيم وضعيت كلي فلسفه سياست در قرن بيستم و عرضه چشم اندازي از وضعيت «پست ليبراليسم» نهايتاً به مسأله «فلسفه سياسي بومي» و امكان تحقق و استقرار آن نظردارد.
گروه انديشه
* اين راه و روش تا وقتي كه بحث تئوريك است خيلي هم خوب است، اما آرمان خواهي كه مشكل را حل نمي كند. ما مي خواهيم بعداً براي رسيدن به آرمان يك سري كارهايي بكنيم. اينجاست كه مسأله دشوار مي شود. آقاي ميل مي گويد: هيچكس حق ندارد براي شما تعيين كند كه هدف شما چه باشد ولي وقتي مي گويد شما اين كار را نمي توانيد بكنيد، خوب شما عملاً ديگر كنار رفته ايد.
** ببينيد، ما در فلسفه سياسي صحبت اين را نداريم كه به يك نقطه آرماني برسيم كه همه ي آزادي ها بطور تام و تمام به دست آمده باشد و عدالت اجتماعي بطور تام و تمام برقرار شده باشد. هركدام از اينها را به هر شكلي وقتي اجرايي و عملي كنيم، يعني برايش قانون بنويسيم، در آن قانون نواقص آن آشكار مي شود. ما دايماً مي توانيم يك قدم به پيش برويم ولي هرگز به آن مقصد نهايي نخواهيم رسيد.
مثلاً بحث آزادي منفي ومثبت را مي شود كرد. ما مي گوييم درواقع اصل را بر آزادي منفي مي گذاريم نه آزادي مثبت. درحالي كه خيلي ها ممكن است الآن بگويند كه آزادي مثبت از آزادي منفي شايد اهميت كمتري هم نداشته باشد.
خود جان استوارت ميل يك مثال مي زند. مي گويد من به آزادي بيان قائل هستم، به آزادي سخنراني قائل هستم، هركسي مي تواند سخنراني بكند ولي آيا مي توان به كسي اجازه داد كه برود جلوي يك كارخانه عليه صاحب كارخانه صحبت كند و به كارگرها بگويد كه اين آقا خون شما را مي مكد، و نتيجه اش اين شود كه كارگرها صاحب كارخانه را بكشند. آيا من مي توانم بگويم آزادي بيان داشته است و از آزادي بيان او دفاع كنم و او رامجرم ندانم؟ براي اينكه خودش هم شخصاً دست به عملي نزده است ولي ديگراني را تحريك كرده است و اين منجر به عملي شده است. اينجا بحث ديگر ظريف مي شود. براي همين است كه مي گويم در فلسفه سياسي جديد ما فلسفه اخلاق مان خيلي غليظ تر وارد شده است. اقتصاد سياسي خيلي غليظ تر وارد شده است و همه ي اين شعبات مي آيند در فلسفه سياسي سرريز مي كنند.
* يك سؤال ديگر. معمولاً در انتهاي بحث هاي اين چنيني، اين پرسش به ذهن متبادر مي شود كه نسبت ما به عنوان شهروندان ايراني با چنين مباحثي چيست؟ سؤال من كلي تر است. مي خواهم بدانم آيا ما مي توانيم يك فلسفه سياسي بومي داشته باشيم؟
** وقتي ما درباره ي سياست بحث مي كنيم، در سه سطح بحث مي كنيم. يكي فلسفه سياسي است كه فقط به تعاريف ومفاهيم مي پردازد. فلسفه سياسي در سطح دوم اين است كه بايد بتواند به مشكلات عملي شما پاسخ بدهد. يعني مشكلات عملي كه امروز در كشور ما مطرح هست، بامسائلي كه ۲۰ سال پيش دركشورما مطرح بوده است، تفاوت دارد و براي همين است كه فلسفه سياسي نمي ميرد. فلسفه سياسي پوياست و شما دائماً در آن به شرايط خاصي برمي خوريد كه تمام تعاريفي كه داده ايد ديگر قانع كننده نيستند و پاسخگوي وضع موجود شما نيستند. بنابر اين بايد پاسخ جديدي طراحي بكنيد كه به موقعيت و شرايط اجتماعي خاص شما پاسخ بدهد.
* من مي خواهم بپرسم آيا در جوامع مختلف سطح اول فلسفه سياسي هم متفاوت مي شود؟ و آيا ما اساساً مي توانيم فلسفه سياسي بومي به اين معنا داشته باشيم؟
** سطح دوم محك زدن اين است كه آيا شما در سطح اول توانسته ايد تمام جزئيات و شرايط را در نظر بگيريد يا نه. فلسفه سياسي بومي اينطور است، يعني شما يك فلسفه سياسي را در سطح اول اخذ مي كنيد و براي شرايط خاص خودتان آن فلسفه نقص خودش را در عمل آشكار مي كند. يعني فرض كنيد من در سطح اول نظريه اي در باب دموكراسي مي دهم و مي گويم كه اگر اين تدابير و اين تمهيدات انديشيده بشود، اگر ما مجلس دوگانه داشته باشيم، اگر مجلسي داشته باشيم كه قانون وضع بكند، مجلسي داشته باشيم كه فقط ناظر بر اين باشد كه آن قانون درست اجرا شود، اگر حداقل حقوق در قانون اساسي مراعات شده باشد، اكثريتي كه به حكومت مي رسد قانون و نظارت چندباره و چند لايه را در برابرش گذاشته باشيم، در اين دموكراسي به كسي اجحاف نمي شود و كسي مجبور نمي شود حقي ازكسي ضايع كند. اين در سطح اول است. من براي دموكراسي يك شماي كلي كشيدم. حالا شما مي آييد در عمل دركشور خودتان اين را پياده مي كنيد. شما بالاخره يك نظريه اي را اخذ مي كنيد و مي آييد در قانون اساسي خودتان آن نظريه را پياده مي كنيد و شكل عملي به آن مي دهيد.
آن مدل هاي دموكراسي را ما كجا طراحي مي كنيم؟ در سطح اول طراحي مي كنيم. در سطح دوم مي آييم يك مدل دموكراسي را اختيار مي كنيم و به آن شكل اجرايي قانون مي دهيم. حال اين نظريه در عمل در سطح سوم نواقصش را بروز مي دهد يعني شما عملاً مواجه مي شويد كه حقوقي از كسي ضايع شد، رضايت روبه كاهش گذاشت و اين تدابيري كه شما انديشيديد كافي نبود. براي اينكه همه ي حقوق محفوظ بماند بحث دوباره از سطح سوم نشت مي كند به سطح دوم و از سطح دوم دوباره به سطح اول، كه به آن سؤال ديگر برمي گرديم كه تعامل بين اين سه سطح چگونه است. آيا سياست واقعي بر فلسفه سياسي تأثير مي گذارد يا تأثير نمي گذارد، بله قطعاً اينها يك حركت ديالكتيكي كامل دارند و همديگر را تكميل مي كنند.
* يكي از بحث هايي كه در دهه ي هفتاد و هشتاد مطرح شد مبتني بر اين نظر بود كه اساساً فلسفه سياسي در قرن بيستم مرده است. يا اينكه فلسفه سياسي چنان به علم سياست نزديك شده است كه ديگر اهداف و مقاصد خود را از دست داده است. آيا در حال حاضر هم مي توان به اين نظر، كه امثال اشتراوس حامي آن بوده اند، اتكا كرد.
** بله اين بحث دهه ي ۶۰ تا ۸۰ است و اصلاً كتابي به نام «آيا فلسفه سياسي هنوز هم وجود دارد» منتشر شد كه مهمترين مقاله ي اين كتاب را آيزايا برلين نوشته بود و بحث بسيار دامنه داري هم بوده است. علت هم اين بود كه در آن دوره مسأله مشروعيت خاتمه يافته تلقي مي شد. در همان دوره در دهه ي ۶۰ فكر مي كردند كه مسأله صرفاً مربوط به رضايت است و قدرت ازرضايت مردم برمي آيد و دموكراسي به نوعي به اين مسأله مشروعيت پاسخ داده است. ولي بعداً كه آمدند اين را اجرايي كنند عملاً ديدند كه از دموكراسي برداشت هاي متفاوتي مي شود كرد. مي شود گفت خود مفهوم دموكراسي واجد يك نقصي در خودش است. يعني اينكه آيا بايد اكثريت بر اقليت حكومت بكند. اينكه آيا مي شود ۵۱درصد مردم به يك چيزي رأي داده باشد و ۴۹ درصد مردم تابع آراي آن ۵۱درصد شوند. آيا اين اصلاً با عدالت و آزادي همخواني دارد. اين بحث ها در آن زمان چندان به نظر نمي آمد، چون درواقع نوعي شيفتگي ايجاد شده بود براي ميزاني از آزادي، ميزاني از نظم و ميزاني از آرامش در جامعه. اين شوق بيش از اندازه اي كه در فيلسوفان سياسي ايجاد شده بود، فلسفه سياسي تقليل پيدا كرده بود به يك موضوع و آن موضوع عدالت توزيعي بود. همه ي مباحث ديگر تحت الشعاع عدالت توزيعي قرارگرفته بودند و فكر مي كردند عدالت توزيعي هم امري است مربوط به سياست. بنابر اين فلسفه سياسي ديگر دارد مي ميرد و تبديل مي شود به علم سياست و ديگر مبحثي به نام فلسفه سياسي نداريم. اما با عملي و اجرايي شدن و نكته بيني ها و ريز بيني هايي كه در قضيه صورت گرفت ديده شد كه نه، واقعاً مسأله به اين شكل نيست. ما هنوز هم كه هنوز است نه به مسأله مشروعيت جواب قطعي داده ايم، نه به مسأله حدود و ثغور مداخله ي دولت و نه به مسأله آزادي و مسأله عدالت اجتماعي. هيچكدام از اينها هنوز حل نشده اند بنابرا ين همچنان به قوت خودشان باقي اند.
درواقع كتاب جان راولز فلسفه سياسي را احيا كرد و جان تازه اي به فلسفه سياسي دميد و الآن اتفاقاً در يكي از نقاط اوج فلسفه سياسي هستيم يعني در دوره اي كه شايد فلسفه سياسي بيش از همه ي رشته هاي مشابه خودش در علوم انساني مورد توجه قرار مي گيرد. يعني حتي وقتي فلسفه ي علوم اجتماعي مطرح مي شود، فلسفه اخلاق مطرح مي شود، فلسفه ي حقوق مطرح مي شود در دل همه ي اينها بايد فلسفه سياسي هم مطرح بشود و مدنظر قرار گيرد.