* رابرت آلتمن: مي توانستم كار جديدم را جمع وجور كنم، اما دوست دارم با چند موضوع بطور همزمان و با كلكسيوني از ستاره ها كار كنم.
* استيون سودربرگ نيز مثل آلتمن و وودي آلن چاره ي كار را در جمع آوري هنرپيشه هاي نامدار ديده است.
* قرارگرفتن اين همه هنرپيشه در كنار هم بي دردسر هم نيست، مثل دعوا كردن بر سر نوع تيتراژ و …
* در نسخه ي اصلي «دسته يازده نفره اوشن» فرانك سيناترا و يارانش همه را جان به لب كردند.
شما يك كارگردان پرطرفدار در هاليوود هستيد و همه ي بازيگران درحال حاضر مايل اند با شما كار كنند. چه خواهيد كرد؟ كدام هنرپيشه معروف و متقاضي را براي بازي در فيلم بعدي تان انتخاب مي كنيد؟ جوليا رابرتز، برادپيت، جورج كلوني يا مت ديمون؟
راه حل
خوب، استيون سودربرگ كه هنوز موفقيت هاي بزرگش در فيلم هاي «ارين براكوويچ» و «قاچاق» طي سال گذشته و رسيدنش به جايزه «اسكار بهترين كارگرداني سال» براي فيلم دومي، مدنظر است، براي حل اين مشكل و به عنوان پاسخ اين سؤال تمام نفرات فوق را براي بازي در فيلم جديدش يعني دسته «يازده نفره اوشن» انتخاب كرده و به اين نيز اكتفا ننموده و از اندي گارسيا، برني مك و كارل راينر نيز به عنوان هنرپيشه هاي نقش مكمل اين فيلم سودجسته است.
سودربرگ گفته است: آمدن و اشتياق اين بازيگران، فقط براي دريافت پول و دستمزد نبود. آنها جداً مي خواستند كه در اين كار حضور داشته باشند و پول در درجه بعدي اهميت برايشان قرارداشت. من مي بايست همان حالت را در آنها به وجود مي آوردم كه براي اين فيلم مورد نياز بود و مهرباني هاي ظاهري آنان را در حق يكديگر تغيير مي دادم و البته دروراي آن، رقابتي حاد بين آنها وجود داشت.
براي پنهان كردن ضعف ها
شايد اين عادات برخي كارگردانان بزرگ باشد كه پس از توفيق يكي از آثارشان، فيلم بعدي خود را سرشار از هنرپيشه هاي بزرگ و معروف مي كنند تا ضعف احتمالي سوژه فيلم تحت الشعاع نام و درخشش ستاره ها قرار گيرد و شكست هنري و فني فيلم جلوه اي نداشته باشد. اين را مي توان در كار تازه ي وس اندرسون كه نام آن را «خانواده سلطنتي تنن بامبر» گذاشته اند و يا تراژدي جذاب سال ۱۹۹۹ پل توماس اندرسون يعني «مگنوليا» و حتي سالها پيش در دنياي ديوانه ي ديوانه كار سال ۱۹۶۳ استنلي كريمر مشاهده كرد.
عرصه آرامتر مي شود
وقتي يك ستاره در مركز توجه نباشد و نامداران متعدد در صحنه حاضر شوند ظاهراً صلح برقرار مي شود، همه احساس راحتي مي كنند وعرصه آرامتر خواهد بود و كارگردان نيز اين اطمينان را دارد كه احتياجي به كشيدن ناز فقط يكي دونفر ندارد و مجبور است ناز همه را يك جا بكشد! كريمر مي گويد كه فيلم فوق شيرين ترين تجربه ي عمرش بوده است. اين در حالي است كه او تجربه ي ساخت آثار دراماتيك، سنگين و بهتري مثل «محاكمه در نورمبرگ» (۱۹۶۱) را نيز دارد و البته آنجا نيز با تعداد زيادي از اسم و رسم داران سروكله زده است.
دعوا بر سر نام
طبيعي است كه آثار انباشته از ستاره ها نيز بي دردسر نباشد. درست است كه اين فيلم ها به اعتبار نام و نشان اين هنرپيشه ها خوب مي فروشد اما حتي در عنوان بندي و يا تهيه ي آنونس تبليغاتي فيلم ها نيز چگونگي قرار دادن نام اين افراد در كنار يكديگر مسأله ساز است. هركس مي خواهد نامش جلوتر از بقيه بيايد و عكس اش بزرگتر از سايرين باشد و به همين خاطر تهيه كنندگان فيلم كمدي و جديد «دردسر بزرگ» اخيراً تصميم گرفتند در آنونس مربوطه عكس تمام ۱۴ هنرپيشه ي فيلم را بياورند(!) و خود را از عاقبت ناميمون استفاده از عكس و نام تعدادي و حذف سايرين نجات بدهند. اين هنرپيشه ها شامل تيم الن، رنه روسو و استنلي توچي هم مي شوند.
يار غار!
از طرف ديگر از نظر كيفي و روال كار نيز جمع كردن اين تعداد هنرپيشه و آدم نامدار ممكن است نتيجه ي عكس نيز بدهد و چه بسيار فيلم هايي كه تعداد زيادي ازنامداران را جمع كرده و كل ماجرا و يا تبعات و روال اجراي آن، گنگ و لوس از آب درآمده است! حتي در مورد نسخه ي اصلي «دسته يازده نفره اوشن» هم كه در اوايل دهه ۱۹۶۰ عرضه شد، مي توان اين حكم را داد. آن فيلم شكلي تماشايي و جالب يافت اما مي گويند سرصحنه و در زمان فيلمبرداري، انواع دردسرها خلق شده است. خوب، وقتي باند فرانك سيناترا، شامل خودش، دين مارتين، سمي ديويس جونيور، پيتر لافورد و جويي بيشاپ كه در زندگي حقيقي نيز دوستان نزديك و يارغار يكديگر بودند، در صحنه حاضر باشند. چنين رويدادي اصلاً نبايد جاي تعجب داشته باشد. در همين راستا فرانك سيناترا به رسم معمول اصلاً حاضر نمي شد هرنما و پلان بيشتر از يك بار گرفته شود و كارگردان هم مجبور بود به اين مسأله تن بدهد. بقيه هم به وقت گذراني و حتي لاابالي گري معروف بودند. حال حدس بزنيد مشكل تهيه كنندگان آن فيلم را. هر چند كارگردان آن فيلم امروز يعني در زمستان ۲۰۰۲ مي گويد: تنها راه براي ما اين بود كه به گونه اي عمل كنيم كه به هر كس زمان و سهم شايسته اي در فيلم برسد و همه بتوانند خودنمايي كنند و هيچكس بدون فرصت نماند. ما هم اجباراً اين كار را كرديم و نتيجه گرفتيم.
۳۰ هنرپيشه اصلي!
كارگرداني مثل رابرت آلتمن و وودي آلن در اين زمينه ها پرسابقه و استاد در كاركردن با «گروه هنرپيشه هاي معروف» اند و از اين گونه پروژه ها زياد به خود ديده اند. به عنوان مثال، حتي فيلم تازه ي آلتمن كه يك داستان جنايي و راجع به راز يك قتل را در بردارد و نام آن «گاسفورد پارك» است چيزي حدود ۳۰ هنرپيشه اصلي را در خدمت دارد. از آن جمله اند مگس اسميت، رايان فيليپ، هلن ميرن و كريستين اسكات تامس. در اين فيلم، آريستوكرات هاي ثروتمند بريتانيايي را در كنار خدمتكاران و دوستان شان و در وراي يك ماجراي قتل مي بينيم.
مثل برش هاي كوتاه
برخي كارهاي قبلي آلتمن نيز شامل «مش» (۱۹۷۰)، «نشويل» (۱۹۷۵) و «بازيگر» (۱۹۹۲) مثل اين فيلم تازه، كاري جمعي و نتيجه ي حضور هنرپيشه هاي متعددي در كنار يكديگر است. انگار كه قصه هاي كوتاه و چند اپيزودي را كنار يكديگر قرارداده اند. «شورت كاتز» (برش هاي كوتاه) ديگر كار وي كه در سال ۱۹۹۳ عرضه شد، دقيقاً چنين حالتي را دارد و واقعاً يك فيلم چند اپيزودي است و براساس چند قصه ي كوتاه از ريموند كارو ساخته شده است.
اين كار شيرين است
آلتمن امروز مي گويد: مي توانستم «گاسفورد پارك» را نيز جمع وجور كنم و تعداد هنرپيشه هاي اصلي آن را به نصف برسانم. اما با خود گفتم: چرا؟ كاركردن مجدد با يك مشت هنرپيشه معروف، شيرين است. من اصولاً دوست دارم كه تعدادي داستان همزمان و ياجدا از هم را در اختيار داشته باشم و از هنرپيشه ها و بازيهايي پرشمار براي به تصويركشيدن آنها استفاده كنم. اين بهتر از آن است كه آدمي يك داستان مفرد را چندباره و با تعداد محدودي هنرپيشه تكرار كند.
شوخي يا جدي؟
مواردي متفاوت و طرز نگرش هايي ديگر را نيز داريم. مثلاً در فيلم «جي و باب ساكت، ضربه مي زنند» كه كار كوين اسميت است و هنرپيشه هاي مطرح امروز و ديروز مثل بن افلك، جورج كارلين، مارك هميل، جيسون لي و شانون اليزابت در آن ايفاي نقش مي كنند، برخي شوخي ها خبر از وجود فضايي متفاوت در اين فيلم مي دهد. مثلاً افلك طي فيلم و رو به دوربين به شوخي مي گويد:
بعضي وقت ها هنرپيشه ها بايد در برخي فيلم ها با اين قصدشركت كنند كه دين خود را به ديگران منجمله دوستانشان و يا برخي تهيه كننده ها و كارگردانان پس بدهند.
بخاطر دوستي
از قضا افلك در اوايل سال ۱۹۹۷ در يك فيلم ديگر كوين اسميت به نام «به دنبال ايمي» جلب نظر كرد و همان سال با بازي در «ويل هانتينگ خوب» ساخته ي گاس ون سانت در كنار دوست و همراه هميشگي اش يعني مت ديمون صاحب شهرت شد و طبعاً در «آرما گدون» در تابستان ۱۹۹۸ به اوج رسيد. كه البته اين فيلم آخري به رغم حضور تعداد زيادي از هنرپيشه هاي معروف در آن، جزو آثاري نبود كه بتوان آن را نتيجه ي «كار جمعي» بازيگران و مبتني بر كلكسيون ستاره ها دانست. در دسته يازده نفره اوشن كه چنين است، جوليا رابرتز ادعا مي كند كه بخاطر دوستي اش با تعدادي از هنرپيشه هاي ديگر فيلم و البته ميل به حضور در يك كار استيون سودربرگ يكي از بهترين كارگردانان زمان، قدم به صحنه گذاشته است.
يك تيم دلپذير
وي و ساير بازيگران مورد بحث، همگي موافقت كردند كه با رقمي بسيار كمتر از معمول در اين فيلم بازي كنند و البته در سود حاصله شريك باشند. جمع آنها، يك تيم دلپذير راشكل داده و مشكلات سودربرگ هم حل شده است. هم مشكل اكتفانكردن به فقط دو سه هنرپيشه و هم گرفتن بازيهاي دلخواه از هنرپيشه هاي مورد نظر و تشكيل يك جمع پرستاره و پرزرق و برق. لااقل سودربرگ در دسته يازده نفره اوشن اين رسم و روال را خوب شناخته و اجرا كرده است و ظاهراً و البته به ادعاي جوليارابرتز، صلح نيز بين «ستاره ها» برقرار بوده است.