* هم اكنون به جاي وجوه اشتراك وگوهر يگانه دين، وجوه افتراق و اختلاف ميان اديان همچنان سد راه گفت وگوي تمدنها باقي مانده است.
*اگرگوهر بنيادين اديان همچنان مكتوم بماند ، ناگزير درعرصه جهاني شدن بايد از راهكارهاي غيرديني وسكولار استفاده كرد. اما اينكه چنين راهكارهايي چه عواقبي براي ملتها درپي خواهد داشت بحث دراز دامن ديگري است.
نظريه گفت وگوي تمدنها، درسطوح و لايه هاي ظاهري خود، نظريه اي عمدتاً سياسي به نظر مي رسد. اما درواقع و با نظربه ويژگي هاي ماهوي آن، يك استراتژي فرهنگي، ديني و متافيزيكي است. از سوي ديگر، تحقق و استقرار عيني اين نظريه درگروي تمهيد و تدارك مباني ومفروضات بنياديني تري است. يكي از اين مباني ومفروضات، وضعيت «دين» و آموزه هاي ديني درتسهيل شرايط گفت وگو ميان تمدن هاست. مطلب حاضر نقطه عزيمت خود را در بررسي نظريه گفت وگوي تمدنها، همين نكته اخير قرار داده است. روايت استاد علي طهماسبي ازاين نظريه به گونه اي است كه گفت وگوي تمدنها را فرع بر گفت وگوي اديان دانسته است. اين روايت، مي كوشد با عبور از وجوه ظاهري اديان، به گوهر مشترك آنها دست يابد و با تمسك و توسل به آن گوهر مشترك، راهكار تحقق گفت وگو ميان تمدنها را عرضه كند. اين روايت بديع با همه نوآوريهايش درمعرض نقد و نظرهايي است كه گروه انديشه «ايران» آماده پذيرش ودرصورت امكان ، چاپ آنهاست. گروه انديشه
تا آنجا كه از تاريخ مكتوب به ياد مي آوريم بسياري از نبردهاي خونين ميان ملتها، يا مستقيماً به نام دين صورت پذيرفته، يا مجوزي شرعي و توجيهي ديني داشته است. بسا پيش آمده است كه ظهور يك آيين تازه سبب اتحاد و اتفاق يك قوم پراكنده شده باشد اما اكثر قريب به اتفاق آن اتحادها ويگانه شدنها به سرعت به نيرويي تبديل شده است كه نبردهاي تازه اي را عليه اقوام و ملل ديگر آغاز كرده اند.
شايد با همين پس زمينه هاي ذهني باشد كه برخي از مردم امروز جهان همزيستي مسالمت آميز ملتها را مشروط به جدايي دين از سياست تلقي مي كنند. به نظر ايشان آنجا كه اعتقادات ديني از منظر شريعتمداران ، سياستگذار روابط با ملت هاي ديگر مي شود ، انتظاري جز جنگ و خصومت نمي توان داشت. حتي آيين هايي چون مسيحيت كه مبتني بر مهرورزيدن و همچنين دوست داشتن دشمنان بوده است، دستمايه جنگها وكشتارهاي بسياري شده است.
از سوي ديگر مردم جهان در تجربه هاي طولاني خود هيچگاه نتوانسته اند اعتقادات ديني را از مداخله در ارتباط هاي بين ملتها بركنار نگه دارند. احتمالاً به همين دلايل است كه به موازات بحث گفت وگوي تمدنها تلاش براي تقريب اديان ومذاهب نيز شدت گرفته است. اما به نظر مي رسد تاهنگامي كه وجوه اشتراك ميان اديان آشكارنگردد نمي توان با تعارفات به ظاهردوستانه به تقريب اديان و مذاهب دست يافت. زيرا هم اكنون به جاي وجوه اشتراك وگوهر يگانه دين، وجوه افتراق و اختلاف ميان اديان همچنان سد راه گفت وگوي تمدنها باقي مانده است.
پرسش هايي كه دراين رابطه مي تواند مطرح باشد اين است كه گوهر مشترك و يگانه اديان كدام است؟ و از سوي ديگر اختلافات دراديان درچيست؟ چه اختلاف بنياديني درميان آيين يهود و اسلام موجود است كه خاورميانه را درآتش وجود خود مي سوزاند؟ ويا آنكه چه اختلاف بنياديني بين مسيحيت واسلام وجود دارد كه پس از وقايع يازدهم سپتامبر برخي از دولتمردان غرب از آن سو و برخي مسلمانان ديگر ازاين سو تكرار جنگ هاي صليبي را گوشزد كردند؟
ممكن است بسياري از صاحبنظران صلح دوست بگويندكه آوردن حرف دين به ميدان نبرد از سوي طرفين صرفاً براي توجيه اغراض پنهان سياسي، اقتصادي ، قومي ، نژادي و … است واين نبردها هيچ ربطي به گوهر دين ندارد. اما حداقل اين نكته را نمي توان انكار كرد كه ساحت دين به گونه اي است كه مي توان از آن براي توجيه اغراض پنهان نيز استفاده كرد.
گذشته از نبردي كه قرن هاي دراز درميان پيروان اديان گوناگون وجود داشته است، همچنين از نبردها و خصومت هاي پيروان يك دين عليه يكديگر مي توان ياد كرد، كه آخرين نمونه آن را در افغانستان مي توان ديد. طالبان، جبهه متحد را كافر مي خواندند وجبهه متحد، طالبان را. ابتداي جنگ ايران وعراق صدام نام قادسيه را برهجوم خودبه ايران نهاد كه يادآور نبردهاي مسلمانان صدراسلام عليه ايرانيان باشد وايرانيان نيز متقابلاً صدام را بدكيش و كافر خواندند.
در دورترين خاطره هاي بشري كه به اسطوره ها مي پيوندد نيز، اين گونه برخوردها را بسيار مي بينيم. در سروده هاي هومر منشأ جنگهاي ميان مردم تروا و آخايي به خدايان نسبت داده شده است . درنبرد رستم واسفنديار كه درشاهنامه فردوسي آمده نيز يكي از مهمترين توجيهات اسفنديار براي نبرد با رستم همين است كه رستم برآيين زرتشت نيست.
اگر اين پيش فرضها را بپذيريم مي توانيم گرايش برخي صلح انديشان را به سكولاريسم بهتر درك كنيم . اما درعين حال اين پرسش همچنان باقي مي ماند كه مگر اختلاف بنيادين و اساسي ميان اديان چيست؟ به تعبير ديگر، اگر براي اين پرسش نتوانيم پاسخي دقيق و روشن پيدا كنيم واگرگوهر بنيادين اديان همچنان مكتوم بماند ، ناگزير درعرصه جهاني شدن بايد از راهكارهاي غيرديني وسكولار استفاده كرد. اما اينكه چنين راهكارهايي چه عواقبي براي ملتها درپي خواهد داشت بحث دراز دامن ديگري است.
به رغم همه تعارضها وتضادها كه پيروان اديان گوناگون با هم دارند و اهل شريعت يا شريعتمداران برآن پاي مي فشارند، نگره اي عرفاني درهمه اديان بوده و هست كه گوهر دين را براي همه اولاد آدم يگانه دانسته است و خداوند را فرامليتي وجهاني تلقي مي كند.
ممكن است اهل شريعت نيز براين ادعا باشند كه خداوند آفريدگار همه جهانيان است. اما نكته اساسي اينجا است كه پيروان اديان توحيدي درعرصه شريعت با آنكه خداوند را آفريدگار همه جهان و جهانيان مي دانند، درعين حال براين باورند كه خود برگزيده وسوگلي خداوند هستند و ديگران طفيلي هاي آفرينش . آشكارترين و جدي ترين نمونه ازاين نوع تلقي را در پيروان آيين موسي و يهوديت مي بينيم. يعني با آنكه آيين يهود توحيدي محسوب مي شود اما بيشترين تعارض ها را با آفريدگان غيريهودي خداوند دارند.
حتي مسيحيت اگرچه از حصار قوميت و نژاد و زمين آزاد است ومتناسب با آموختارهاي انجيل ها قرار است دشمنان خويش را نيز دعاگو باشد و برمرگ آنان نيز سوگوار، درعين حال پاپ به عنوان پدر كنوني مسيحيت از آن همه كشتارها كه در فلسطين اتفاق مي افتد هنگامي متأثر مي شود كه يك جوان مسيحي به ضرب گلوله سربازان اسرائيلي كشته مي شود.
اما نگره عرفاني كه درهمه اديان به موازات شريعت طي طريق كرده است ، تلقي ديگري از دين دارد و به نظر مي رسد كه دستاورد اين تلقي ديگر، مي تواند گوهر دين را بنماياند و راه تازه اي برگفت وگوي تمدنها باز كند. بي آنكه ملتها هويت ملي و بومي خود را از دست دهند و بي آنكه به سوي نگره هاي سكولار كشيده شوند.