* از نگاه مولوي و گاندي ، نفرتها، خشونت ها و جنگ ها ناشي از گوهر دين نيست، بلكه از تك ساحتي شدن دينداران است. به اين معنا كه دامنه دين را
از حد شريعت بومي خودشان فراتر نمي دانند.
* به نظر مولوي، خداي بيگانگان، بيگانه نيست. نماز هندو همان اندازه مقدس است كه نماز مسلمانان، وجان هندو همان اندازه گرامي است كه جان مسلمان.
* سه فرهنگ ديني بزرگ حضوري مؤثر و قطعي در تعيين سرنوشت جهان پيدا كرده اند. به گمان من اين سه فرهنگ ديني عبارتند از اسلام آميخته با روح خاورميانه اي ، يهوديت آميخته با نژاد وسرزمين موعود و فرهنگ بودايي آميخته با روح چيني.
يكي از عواملي كه راه را براي توسعه نظري عرفان مهيا كرده است، پديدآمدن طبقه متوسط درجوامع كنوني است . طبقه اي كه تا يك صدسال پيش درايران هنوز خبري از آن نبود. حتي اقبال عمومي اين طبقه را از كتابها و آثارمربوط به اين گرايش مي توان يكي از نشانه هاي مثبت دراين راه ارزيابي كرد. بديهي است كه عرفان با تصوف متفاوت است . به گمان من تصوف ميوه عرفان درمقطع خاصي از تاريخ بوده است و دراين مقطع كه ما زندگي مي كنيم ميوه عرفان لزوماً تصوف نخواهد بود.
همچنين به نظر مي رسد كه با آشنايي به همان نگره عرفاني مي توان آن اختلافات بنياديني را كه اهل شريعت برآن پاي مي فشارند ارزيابي كرد. اين گونه ارزيابي نوعي داوري برون ديني نخواهد بود. بلكه برعكس به ايماني آگاهانه به منشأ آفرينش وخداي آفريننده همراه اوست.
دونمونه شناخته شده دراين عرصه را مي توان دردوحوزه تئوري و عمل نشان داد. اولي جلال الدين محمدبلخي مشهور به مولوي ودوم موهانداس كارمچاند گاندي مشهور به مهاتما (داراي روح بزرگ) است.
هنگامي كه مولوي در داستان موسي و شبان مي گويد:
هركسي را سيرتي بنهاده ايم
هركسي را اصطلاحي داده ايم
هنديان را اصطلاح هند مدح
سنديان را اصطلاح سندمدح
دراين گفتار، خداي بيگانگان، بيگانه نيست. نماز هندو همان اندازه مقدس است كه نماز مسلمانان، وجان هندو همان اندازه گرامي است كه جان مسلمان. اين انديشه وگفتارها بي آنكه مولوي را از آيين خود دور كند وبي آنكه مولوي اصالت مسلماني خود را فرو بگذارد از او شخصيتي فرامليتي وجهاني ساخته است.
نگره عرفاني درعرصه سياست نيز توسط گاندي آزموده شده ، وتوفيق درخشاني هم پيدا كرد. از اين جهت شايد بتوان گاندي را مهمترين عارف سياسي درقرن بيستم ناميد. اگرچه اين راه هنوز رهروان زيادي ندارد، اما به هرحال به عنوان يك نمونه موفق مي تواند مطرح باشد.
از شگفتي هاي كار گاندي تنها مبارزه منفي با انگلستان و به استقلال رسانيدن هندوستان نبود، گفته ها وخطابه هاي تحسين برانگيز او هم نبود. او همزمان با همه اين كارها خود را نيز به آزمون مي گذارد، عبادات و روزه هاي مشهور او چنان ژرف و كارساز بود كه مي توانست گناهان يك ملت بزرگ را درخود مستحيل كند. انگار مسيح ديگري شده بود كه آمده بود تا گناهان قوم را به دوش خود گيرد. او اولين كسي بود كه طبقه نحس هاي هند را فرزندان خدا (harijan) ناميد و براي نجات اين طبقه روزه گرفت. و عهد كرد تاهنگامي كه وضع اين طبقه درهند اصلاح نشود، روزه خود را نخواهد شكست، حتي اگر به مرگ او منجر شود.
ايمان پرشور گاندي و آگاهي شفاف و ژرف او از آفرينش وگوهر بنيادي دين، چنان توفيقي درعرصه سياست پيدا كرد كه تمامي انديشه هاي ديني و سياسي معاصر را به چالش گرفت و همه انديشه هايي را كه از گوناگوني وتكثر وحشت دارند زير سؤال برده است.
دريكي از نوشته هاي خود درباره برخي دينداران مي گويد:
بسياري از مردمان تا به آن حد دين دارند كه ازيكديگر نفرت داشته باشند. اما ساحت دين آنان تا به آنجا نيست كه يكديگر را دوست بدارند.
به سخن ديگر از نگاه مولوي و گاندي ، نفرتها، خشونت ها و جنگ ها ناشي از گوهر دين نيست، بلكه از تك ساحتي شدن دينداران است. به اين معنا كه دامنه دين را از حد شريعت بومي خودشان فراتر نمي دانند.
امروز كه ملت ها همچون ظروف مرتبطه سرنوشتشان با هم گره مي خورد و راه به سوي جهاني شدن هموارتر مي شود، دونظريه برخورد تمدنها وگفت وگوي تمدنها مطرح شده است و به نظر مي رسد كه ملتهاي امروز ناگزير هستند تايكي از دوگزينه فوق را انتخاب كنند. به تعبير ديگر، دو امكان در پيش روي جهان امروز قرار دارد و شايد انتخاب نهايي با روح جمعي ملتها باشد كه كدام راه را در پيش گيرند و كدام امكان را واقعيت ببخشند. طرح دفاع سپر موشكي و شكست آن در واقعه يازدهم سپتامبر مي تواند تجربه اي باشد براي آنكه جهان امروز درانتخاب كدام گزينه سرمايه گذاري كند.
|
|
|
از سوي ديگر به نظرمي رسد كه سه فرهنگ ديني بزرگ حضوري مؤثر و قطعي در تعيين سرنوشت جهان پيدا كرده اند. به گمان من اين سه فرهنگ ديني عبارتند از اسلام آميخته با روح خاورميانه اي ، يهوديت آميخته با نژاد وسرزمين موعود و فرهنگ بودايي آميخته با روح چيني. چنان است كه اين سه فرهنگ بزرگ تمدن ساز برسرميزي به نام جهان معاصر گرد آمده اند واز تعامل اين سه فرهنگ جهان مي رود تا يكي ازگزينه هاي «برخورد » يا «گفت وگو» را انتخاب كند. نقش ما آدمها شايد همين باشد كه بتوانيم آنچه را در ژرفاي اين سه فرهنگ مي گذرد به حوزه آگاهي بياوريم و آن گاه كمك كنيم تا اين تعامل با هزينه كمتري انجام پذيرد.
مسيحيت را آگاهانه از قلم انداختم. زيرا به نظر مي رسد كه آيين مسيحيت چه به لحاظ تئوري و چه در صحنه عمل نقش چنداني در سياستگذاري جهان معاصر ندارد . به نظر مي رسد كه پس زمينه هاي فرهنگ غرب بيشتر برپايه دو فرهنگ هلني و توراتي باشد و مسيحيت وصله ناجوري بر دامن غرب بود كه نقش تعيين كننده اي درآنجا پديد نياورد و به جاي مسيحيت بيشتر فرهنگ ديني يهود آميخته به همان فرهنگ هلني است كه در غرب نقش آفرين شده است. شايد به اين دليل كه آيين يهود چون آييني كاملاً غيرتبليغي است نقش و تأثير عملي آن درجهان امروز كمتر موردتوجه قرار گرفته است . مثلاً نقش لابي ها در سياست داخلي و خارجي آمريكا و نيز نقش يهوديت در رسانه هاي جمعي و سايت هاي خبري جهان، بويژه دراقتصاد جهاني.
اگرچه فاصله تورات تا انجيل ها به اندازه فاصله زمين تا آسمان و ملك تا ملكوت است ، اما بازهم انجيل ها بدون مجموعه عهد عتيق هيچ استقلال قابل توجهي نخواهد داشت. حتي اگر قرار است عرفان مسيحي را به عنوان يك فرآيند تازه ومتفاوت از آيين يهود درنظر بگيريم بهتراست به «قبالا» يانحله مهم عرفاني يهود نيز توجه كنيم. در رويارويي هاي تاريخي هم معمولاً مسيحيت و يهود به همراه هم در مقابل تمدن اسلامي قرار مي گرفتند. از سوي ديگر، مسلمانان نيز همين برخورد را داشته اند. به تعبير ديگر چنان مي نمايد كه قوم يهود دربرابر تمدن اسلامي مسيحيت را سپر بلاي خود قرار داده است. شايد اين نوعي بدگماني باشد اما به هرحال بعد از وقايع يازدهم سپتامبر كه برخي دولتمندان مسيحي خاطره جنگهاي صليبي را پيش كشيدند اين گمانه را تقويت مي كند زيرا نه ساختمان پنتاگون و نه برج هاي دوقلو هيچكدام نماد مسيحيت نبود.
از سوي ديگر مي بينيم كه چيزهايي مثل يوگا در غرب همان وظيفه اي را براي آرامش انسان آشوب زده امروز به عهده گرفته است كه دراصل وظيفه انجيل ها ومسيحيت بوده است. تخريب تنديس هاي بودا در افغانستان تجربه تلخي بود كه تاوان آن را طالبان پرداختند، ولي درعين حال چيني ها درحال بازآفريني همان تنديس ها با همان ابعاد در چين هستند. احتمالاً اين بازآفريني مبتني بر دغدغه حفظ آثار باستاني نيست، بلكه شايد اين حركت چيني ها به اين معناباشد كه از ميان همه ملتهاي شرق، چين مركز ثقل انديشه و فرهنگ بودايي خواهد بود. به موازات اين بازآفريني هاي معنادار همچنين چيني ها درعرصه تجارت جهاني و سهم گرفتن از آمريكا و اروپا نيز گام هاي بسيار جدي و مؤثر برداشته و برمي دارند. مي بينيم كه فاصله بودا با تكنولوژي ، اقتصاد و فرهنگ جهان امروز چه اندازه كم شده است و از اين رو مي تواند به گونه اي مؤثر درجهان امروز نقش ايفا كند ولي فاصله انجيل ها و عرفان مسيحي با جهان غرب چه اندازه زياد.
شايد يكي از مهمترين عوامل اين مهجوري آن باشد كه بسي وعده ها درموردملكوت، آخرالزمان وآتش نهايي كه قرار بود به زودي واقع شود گرفتار تفسيرها و تعبيرهاي ظاهري، عيني و علمي گرديد، از معناي باطني خود دورافتاد، وتحقق عيني هم نيافت. دراين ميان، زمين نيز همچنان حيات را به زادگان خودش ارزاني مي دارد و مفهوم زندگي ابدالآباد درهمين زمين و با همين پيكر گيتيانه براي آدمها تدارك مي بيند. اين تلقي بويژه براي قوم يهود جذاب تر مي نمايد و شايد همين درون مايه هاي فرهنگ يهود بود كه حتي پيش از ظهور مسيحيت با فرهنگ هلني درآميخت و شكل و شمايل ويژه غرب را پديد آورد. حتي به نظر مي رسد كه ادبيات غرب بويژه بعد از رنسانس پيش از آنكه متأثر از مسيح باشد بيشتر وام دار مجموعه عهد عتيق وفرهنگ هلني است. از اين جهت شايد بتوان گفت كه سهم غرب در فرهنگ جهاني امروز و در عرصه جهاني شدن، تاحدودي غرب بدون مسيح است. درعين حال اين سخن به معناي آن نيست كه مسيحيت نبوده ونخواهد بود. بسا كلمه اي كه قرنها خاموش و بي آوا در روان جمعي ملتها طي طريق مي كند تاروزگاري ديگر كه نياز عمومي مردماني درجست وجوي آن كلمه برآيد ، آنگاه درافق آگاهي انديشه همگان طلوع مي كند.
نكته بسيار مهم وجدي درباره فرهنگهاي بزرگ ديني، اعم از اسلام، يهوديت و بودايي آن است كه همه اين فرهنگها ظرفيت هاي كافي براي آشكاركردن گوهر دين را دارند وازاين جهت براي تعامل درعرصه گفت وگوي تمدنها مي توانند نقش آفرين باشند. مشروط به آنكه شريعتمداران ، بويژه يهوديان كه وجه شريعت برآنان غالب شده است خود را از تك ساحتي ديدن و تك ساحتي بودن برهانند؛ وراه را براي ظهور مايه هاي عظيم عرفاني باز كنند. مايه هايي كه گوهر و پايه همه اديان است و دراين فرهنگها مكتوم مانده است.
دراين بازگشايي ، همچنين بسياري از باورهايي كه از راه اغراض خودخواهانه و تعصب هاي قومي وارد دين شده و به نام دين ناميده شده است برملا مي گردد. ايمان پايه و بنيادي به حقيقت معنا مي يابد و نسل ها مي آموزند كه دين براي همه ملتها گوهري يگانه دارد كه رهايي بخش و تمدن ساز هم مي تواندباشد. درغيراين صورت برخورد جدي جاي گفت وگو را خواهد گرفت و باز همچون گذشته، پسر انسان صليب بردوش، از تپه هاي جلجتا بالا خواهد رفت.