در استان نيمروز افغانستان، جايي نزديك به مرز ايران، اردوگاهي وجود دارد كه هزاران پناهجوي افغاني را در خود جاي داده است. اقوام افغاني اين اردوگاه، كه كمتر نقطه اشتراكي با يكديگر دارند، اكنون در يك چيز باهم مشترك شده اند؛ آوارگي.
۱
«ملا غلام احمد» را اول بار در مسجد پشتون ها ديدم؛ تكه زميني از ماسه نرم در ضلع جنوبي اردوگاه. خاكريز كوچكي محوطه مسجد را از زمين اردوگاه جدا مي كرد.
نمازجماعتي كه در اين مسجدبرپا مي شد اغلب از يك صف تجاوز نمي كرد و دليل آن وجود مساجد زياد در اطراف اردوگاه بود.
مسجد پشتون ها، مسجد ازبك ها، مسجد هزاره ها و مسجد بلوچها.
صف دوم نماز، اگر تشكيل مي شد، بچه ها باعثش بودند.
«ملاغلام احمد» پيشنماز اين مسجد كوچك با محاسني بلند و دستاري بر سر، مثل افغاني هاي ديگر اردوگاه بود و تنها چيزي كه او را از ديگران متمايز مي كرد، تسبيح يك متري اش بود با دانه هايي درشت كه مدام با حركت تكراري انگشتانش در چرخش بودند.
بعدازظهرها در كنار چادر «ملاغلام احمد» مكتب خانه اي كوچك برپا مي شود. مشتريان مكتب خانه ملا، بچه هاي ۵ تا ۱۰ ساله اند. هريك از آنها قرآني در دست گرفته و سعي مي كنند سوره هاي كوچك قرآن را حفظ كند.
ملا در گوشه اي از چادر نشسته، كتابي را مقابل يكي از بچه ها باز كرده و اين جمله از كتاب را با صداي بلند مي خواند:
«ما به اصحاب پيامبر صل الله اخلاص داريم.»
ملا از كودك مي خواهد اين جمله را روخواني كند، اما كودك از تكرار اين جمله عاجز است. او اصلاً خواندن نمي داند و بدون آن كه معاني كلمات را بداند دستش را روي تصوير كلمات حركت مي دهد و تلاش مي كند در روخواني جمله از به ياد مانده هايش كمك بگيرد. بالاخره در تكرار جمله، كلمه اصحاب را فراموش مي كند و تسبيح يك متري ملا به علامت سرزنش بر سر كودك فرود مي آيد.
ملا او را به پشت چادر تبعيد مي كند.
از انتهاي رديف چادرها گرد و خاكي بلند مي شود و پس از چندي ماشين توزيع نان سرمي رسد. بچه ها كلاس را تعطيل مي كنند و به سمت ماشين هجوم مي برند.
«ملاغلام احمد» همانطور كه مشغول مرتب كردن كتابهاست، از من مي خواهد اگر برگشتم از تهران برايش جانمازي بياورم تا مجبور نباشد روي زمين نماز بخواند.
۲
وضع معيشت آوارگان افغاني مانند همه آن كساني است كه در هرجايي از جهان از رنج جنگ و فقر براي رسيدن به پناهگاهي نامعلوم، راه بيابان را در پيش گرفته اند. ما درباره اين آواره ها در روزنامه ها و رسانه ها بسيار خوانده و شنيده بوديم. اما حالا از نزديك مي ديديم كه شنيده ها چگونه در مقابل ديده هايمان حقير مي شوند.
اولين عكس را مقابل چادر بهداري گرفتم. جايي كه تنها مخاطب گريه نوزادان، سينه هاي خالي از شير مادرانشان بود و نگاه كودكان و زنان گواهي جز گرسنگي و دردشان نداشت.
سوژه، خود به سراغم آمد؛ پيرمردي با چشماني كوچك و كودكي بيمار در آغوش.
چشمان كودك چهارساله بسته بود و به سختي نفس مي كشيد. وقتي پيرمرد پارچه اي را كه كودك در آن پيچيده شده بود كنار زد، دنده هايش از زير پوست سياه بدن به راحتي قابل شمارش بود. شكمش مانند كاسه اي گود فرو رفته و استخوان پايش در لايه اي از پوست چروكيده پيچيده شده بود.
پيرمرد گفت فرزندش يك ماه است چيزي نخورده و از من خواست تا برايش كاري كنم. او را پيش مردي افغاني كه كنار چادر ايستاده بود بردم. او كه مسؤول توزيع شماره هاي نوبت دكتر بود، به پيرمرد گفت: امروز بيش از ۲۰۰شماره داده و او بايد تا فردا صبر كند. پيرمرد هرچه التماس كرد جوابي نشنيد.
پيرمرد درمانده تر از پيش به طنابي كه چادر بهداري را به زمين ميخكوب كرده بود تكيه داد. اشك در چشمانش لرزيد و گفت: «اين بچه تا صبح زنده نمي ماند…»
دوربينم را بالا آوردم تا اولين تصوير آوارگي را ثبت كنم. وقتي دوربين مقابل چشمانم بود ياد نوشته اي افتادم كه سالها پيش در جايي خوانده بودم.
يكي از عكاسان خبري كه از آفريقا به كشورش بازگشته بود با آب و تاب وضعيت مردم را براي دوستش شرح مي داد:
«زنها حامله بودند، بچه ها توي خاك بازي مي كردند، گرسنگي بيداد مي كرد، مردها كار نداشتند، آبها آلوده بود، بيماري مالاريا خيلي ها را از پا درآورده بود و…»
دوست عكاس پرسيد: «خب تو چه كار كردي؟»
و عكاس قصه ما، پاسخ داد: «من از آنها عكس رنگي گرفتم.»
… و هنوز از همه عكسهاي رنگي ام پشيمانم.
۳
وقتي اردوگاه را ترك مي كرديم، طالبان آخرين غروب هاي نيمروز را تماشا مي كرد. يك هفته بعد از دوستانمان مي شنويم كه در پي پيشروي نيروهاي ائتلاف شمال، نيروهاي طالبان شبانه اردوگاه را ترك كرده اند.
حالا وضع اردوگاه بهتر شده است؛
آنهايي كه شبها سرماي بيابانهاي اطراف اردوگاه را تحمل مي كردند، حالا صاحب چادرهاي نو شده اند. ديگر اثري ازمرزبان طالبان روي خاكريز مرزي وجود ندارد تا از ورود آمبولانس هلال احمر به اردوگاه جلوگيري كند و در جواب راننده بگويد: «افغان آمبولانس نمي خواهد، نان مي خواهد و كنسرو» مردان حالا مجبور نيستند زنان آبستن خود را با فرغون به چادر بهداري بياورند.
ديگر امدادگران هلال احمر شبانه به بيابانهاي اطراف اردوگاه نمي روند تا سهميه شامشان را به كودكاني بدهند كه نامشان در هيچ آماري نيست.
حالا «ملاغلام احمد» جانمازي دارد و مسجدش چادري بزرگ است. وضع سياسي افغانستان بهتر شده است و آوارگي مردم ديگر چون گذشته دوربين خبرنگاران را به سمت خود نمي كشد.
ديگر خبرنگار رويتر براي تصويربرداري از اردوگاه، خود را به آب و آتش نمي زند.
حالا سوژه مهمتري ظهور كرده است: گفت وگو.
اقوام مختلف افغان دورهم جمع شده اند تا براي آينده كشورشان تصميم بگيرند.
آينده افغانستان اما، با دستهاي كودكانه اش، ميان چادرهاي آوارگي قوطي هاي خالي كنسرو را روي هم مي چيند تا براي عروسكش خانه بسازد.
كاش بوديد و مي ديديد كه چگونه شنيده ها در مقابل ديده هايتان حقير مي شوند.