شماره ۲۰۰۵ - سال هفتم - سه شنبه ۴ دي ۱۳۸۰
Tue, Dec 25, 2001
Nation black.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خواندني ها
اخبار ايران
سلام ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
فرهنگ و انديشه
ايران
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
ديگه چه خبر؟
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
* به جاي توجه به اسلام ورابطه نسبت داده شده آن با تروريسم، خشك انديشي وتعصب، شايد منطقي تر وعاقلانه تر آن باشد كه درسلامت عقلي مسببين ۱۱سپتامبر ومرگ خواهان گروه بن لادن كه مشابه فرقه هاي بدنام در اروپا
و آمريكا عمل مي كنند، شك كرد.
* مراجع عالي صلاحيت دار اسلامي،اعم از شيعه و سني ـ تقريباً به اتفاق آراءـ حملات انتحاري ۱۱سپتامبر را محكوم كردند .
* واشنگتن همواره اسلام گرايان رابه عنوان شركاي طبيعي خود ، مخالفان سرسخت «كمونيست هاي ملحد» وحاميان جدي اقتصاد بازار ديده است.

غروب در نيمروز
041463.jpg
در استان نيمروز افغانستان، جايي نزديك به مرز ايران، اردوگاهي وجود دارد كه هزاران پناهجوي افغاني را در خود جاي داده است. اقوام افغاني اين اردوگاه، كه كمتر نقطه اشتراكي با يكديگر دارند، اكنون در يك چيز باهم مشترك شده اند؛ آوارگي.
۱
«ملا غلام احمد» را اول بار در مسجد پشتون ها ديدم؛ تكه زميني از ماسه نرم در ضلع جنوبي اردوگاه. خاكريز كوچكي محوطه مسجد را از زمين اردوگاه جدا مي كرد.
نمازجماعتي كه در اين مسجدبرپا مي شد اغلب از يك صف تجاوز نمي كرد و دليل آن وجود مساجد زياد در اطراف اردوگاه بود.
مسجد پشتون ها، مسجد ازبك ها، مسجد هزاره ها و مسجد بلوچها.
صف دوم نماز، اگر تشكيل مي شد، بچه ها باعثش بودند.
«ملاغلام احمد» پيشنماز اين مسجد كوچك با محاسني بلند و دستاري بر سر، مثل افغاني هاي ديگر اردوگاه بود و تنها چيزي كه او را از ديگران متمايز مي كرد، تسبيح يك متري اش بود با دانه هايي درشت كه مدام با حركت تكراري انگشتانش در چرخش بودند.
بعدازظهرها در كنار چادر «ملاغلام احمد» مكتب خانه اي كوچك برپا مي شود. مشتريان مكتب خانه ملا، بچه هاي ۵ تا ۱۰ ساله اند. هريك از آنها قرآني در دست گرفته و سعي مي كنند سوره هاي كوچك قرآن را حفظ كند.
ملا در گوشه اي از چادر نشسته، كتابي را مقابل يكي از بچه ها باز كرده و اين جمله از كتاب را با صداي بلند مي خواند:
«ما به اصحاب پيامبر صل الله اخلاص داريم.»
ملا از كودك مي خواهد اين جمله را روخواني كند، اما كودك از تكرار اين جمله عاجز است. او اصلاً خواندن نمي داند و بدون آن كه معاني كلمات را بداند دستش را روي تصوير كلمات حركت مي دهد و تلاش مي كند در روخواني جمله از به ياد مانده هايش كمك بگيرد. بالاخره در تكرار جمله، كلمه اصحاب را فراموش مي كند و تسبيح يك متري ملا به علامت سرزنش بر سر كودك فرود مي آيد.
ملا او را به پشت چادر تبعيد مي كند.
از انتهاي رديف چادرها گرد و خاكي بلند مي شود و پس از چندي ماشين توزيع نان سرمي رسد. بچه ها كلاس را تعطيل مي كنند و به سمت ماشين هجوم مي برند.
«ملاغلام احمد» همانطور كه مشغول مرتب كردن كتابهاست، از من مي خواهد اگر برگشتم از تهران برايش جانمازي بياورم تا مجبور نباشد روي زمين نماز بخواند.
۲
041469.jpg
وضع معيشت آوارگان افغاني مانند همه آن كساني است كه در هرجايي از جهان از رنج جنگ و فقر براي رسيدن به پناهگاهي نامعلوم، راه بيابان را در پيش گرفته اند. ما درباره اين آواره ها در روزنامه ها و رسانه ها بسيار خوانده و شنيده بوديم. اما حالا از نزديك مي ديديم كه شنيده ها چگونه در مقابل ديده هايمان حقير مي شوند.
اولين عكس را مقابل چادر بهداري گرفتم. جايي كه تنها مخاطب گريه نوزادان، سينه هاي خالي از شير مادرانشان بود و نگاه كودكان و زنان گواهي جز گرسنگي و دردشان نداشت.
سوژه، خود به سراغم آمد؛ پيرمردي با چشماني كوچك و كودكي بيمار در آغوش.
چشمان كودك چهارساله بسته بود و به سختي نفس مي كشيد. وقتي پيرمرد پارچه اي را كه كودك در آن پيچيده شده بود كنار زد، دنده هايش از زير پوست سياه بدن به راحتي قابل شمارش بود. شكمش مانند كاسه اي گود فرو رفته و استخوان پايش در لايه اي از پوست چروكيده پيچيده شده بود.
پيرمرد گفت فرزندش يك ماه است چيزي نخورده و از من خواست تا برايش كاري كنم. او را پيش مردي افغاني كه كنار چادر ايستاده بود بردم. او كه مسؤول توزيع شماره هاي نوبت دكتر بود، به پيرمرد گفت: امروز بيش از ۲۰۰شماره داده و او بايد تا فردا صبر كند. پيرمرد هرچه التماس كرد جوابي نشنيد.
پيرمرد درمانده تر از پيش به طنابي كه چادر بهداري را به زمين ميخكوب كرده بود تكيه داد. اشك در چشمانش لرزيد و گفت: «اين بچه تا صبح زنده نمي ماند…»
دوربينم را بالا آوردم تا اولين تصوير آوارگي را ثبت كنم. وقتي دوربين مقابل چشمانم بود ياد نوشته اي افتادم كه سالها پيش در جايي خوانده بودم.
يكي از عكاسان خبري كه از آفريقا به كشورش بازگشته بود با آب و تاب وضعيت مردم را براي دوستش شرح مي داد:
«زنها حامله بودند، بچه ها توي خاك بازي مي كردند، گرسنگي بيداد مي كرد، مردها كار نداشتند، آبها آلوده بود، بيماري مالاريا خيلي ها را از پا درآورده بود و…»
دوست عكاس پرسيد: «خب تو چه كار كردي؟»
و عكاس قصه ما، پاسخ داد: «من از آنها عكس رنگي گرفتم.»
… و هنوز از همه عكسهاي رنگي ام پشيمانم.
۳
وقتي اردوگاه را ترك مي كرديم، طالبان آخرين غروب هاي نيمروز را تماشا مي كرد. يك هفته بعد از دوستانمان مي شنويم كه در پي پيشروي نيروهاي ائتلاف شمال، نيروهاي طالبان شبانه اردوگاه را ترك كرده اند.
حالا وضع اردوگاه بهتر شده است؛
آنهايي كه شبها سرماي بيابانهاي اطراف اردوگاه را تحمل مي كردند، حالا صاحب چادرهاي نو شده اند. ديگر اثري ازمرزبان طالبان روي خاكريز مرزي وجود ندارد تا از ورود آمبولانس هلال احمر به اردوگاه جلوگيري كند و در جواب راننده بگويد: «افغان آمبولانس نمي خواهد، نان مي خواهد و كنسرو» مردان حالا مجبور نيستند زنان آبستن خود را با فرغون به چادر بهداري بياورند.
041466.jpg
ديگر امدادگران هلال احمر شبانه به بيابانهاي اطراف اردوگاه نمي روند تا سهميه شامشان را به كودكاني بدهند كه نامشان در هيچ آماري نيست.
حالا «ملاغلام احمد» جانمازي دارد و مسجدش چادري بزرگ است. وضع سياسي افغانستان بهتر شده است و آوارگي مردم ديگر چون گذشته دوربين خبرنگاران را به سمت خود نمي كشد.
ديگر خبرنگار رويتر براي تصويربرداري از اردوگاه، خود را به آب و آتش نمي زند.
حالا سوژه مهمتري ظهور كرده است: گفت وگو.
اقوام مختلف افغان دورهم جمع شده اند تا براي آينده كشورشان تصميم بگيرند.
آينده افغانستان اما، با دستهاي كودكانه اش، ميان چادرهاي آوارگي قوطي هاي خالي كنسرو را روي هم مي چيند تا براي عروسكش خانه بسازد.
كاش بوديد و مي ديديد كه چگونه شنيده ها در مقابل ديده هايتان حقير مي شوند.

ريشه هاي حمايت نژادي در تنوع و كثرت گرايي فرهنگي
041472.jpg
آيا تنوع قومي ، مؤلفه ضروري و اساسي نظام آموزشي دركالج ها است؟ چارلز يانگ Charles Youngرئيس دانشگاه UCLA چنين باوري دارد . تنوع قومي مشخصاً هدف هرگونه اقدام جانبدارانه درافزايش حقوق اقليتهاست كه يانگ را به دفاع دربرابر تعرض هاي مداوم عليه آن واداشته است. اما چنين تنوعي ، به جاي آنكه مؤلفه ضروري نظام آموزشي دركالج ها باشد، بدون ترديد به ويراني و نابودي آن خواهد انجاميد. تنوع قومي همان نژادگرايي است كه اينك در لفافه مصلحت انديشي سياسي مطرح مي شود.
معمولاً افراد درمورد نژادگرايي ديدگاهي بسيار سطحي و ظاهري دارند. آنها صرفاً نژادگرايي را معادل اين باور مي پندارند كه يك نژاد برتر از نژادي ديگر است ولي نژادگرايي چيزي بسيار بيش از اين است. نژادگرايي نگرشي بنيادي (واساساً خطا) درمورد ماهيت انسان است. نژادگرايي براين تصور است كه نژاد انسان هويت وي را تعيين مي كند. مطابق چنين باوري خصوصيات ، ارزش ها و اعتقادات انسان براساس «خون» و يا ويژگي هاي كالبدي وي تعيين مي شود و نه فكر و انديشه او.
چنين ديدگاهي محكوميت (و يا ستايش ) افراد را منوط به وابستگي وحضور آنها درنژادي خاص مي داند براساس همان مباني افراد را به ستايش يا تقبيح انسانهاي ديگر ترغيب مي كند. درحالي كه هرگونه حس اصيل غرور انساني فقط به واسطه دستاوردهاي فردي انسان بروز خواهد كرد و نه ويژگي ها و خصوصيات موروثي.
گسترش نژادگرايي مستلزم از ميان رفتن هرگونه اعتماد به نيروي ذهن و انديشه افراد است. بنابراين افرادي با چنين گرايش، با اضطراب وتشويش و توسل به گروههاي خاص، درپي يافتن حس هويت خود برمي آيند. اينان حقوق و استقلال شان را به كناري نهاده و اجازه خواهند داد كه گروه قومي حاكم براو باورها و اعتقادات او را تعيين كند. از آنجايي كه چنين فردي براي خود هويت نژادي خاصي قائل است حضورش نيز فقط درميان اعضاي گروه خودش محسوس خواهد بود. درنتيجه او به فردي جدايي طلب مبدل خواهد شد كه دوست و دشمن را براساس معيار قوميت برخواهد گزيد. اين جدايي طلبي به ظهور خوابگاهها و مراسم فارغ التحصيلي جداگانه اي منجر خواهد شد كه مبناي آنها تفاوت و تمايز ميان دانشجويان است.
جنبش تنوع گرا مدعي آن است كه هدفش امحاي نژادگرايي واستقرارتساهل و مدارا در خصوص تفاوتهاي انساني است ولي اين مدعا مطلقاً كذب است . نمي توان به دانشجويان آموخت كه هويت آنها براساس رنگ پوستشان تعيين مي شود و سپس از آنها انتظار داشت كه نسبت به خصوصيات نژادي بي تفاوت باشند. نمي توان حامي كثرت گرايي فرهنگي بود ودرعين حال انتظار داشت كه دانشجويان يكديگر را انسانهايي منفرد و مستقل بدانند . نمي توان ضرورت عزت نفس را دائم موعظه كرد و درعين حال به ويران سازي قوه انساني يعني خرد، كه آن را امكانپذير مي سازد، اقدام كرد. نمي توان با آموزش هويت جمعي به دانشجويان ، از آنها انتظار عزت نفس داشت .
مدافعان «تنوع » به معناي واقعي كلمه نژادپرست هستند : آنها جهان را از منظر عينك هاي رنگين نظاره مي كنند، عينك نژاد و جنسيت. درنظر هواداران كثرت گرايي فرهنگي نژاد همان چيزي است كه مبنا و اساس ارزشها، تفكر و درمجموع هويت انساني است . بنابراين تعجبي ندارد كه نژادگرايي درحال گسترش باشد : اكنون مخالفت با تبعيض نژادي هرچند هم كه ناممكن باشد ، امري قبيح و مذموم پنداشته مي شود. ديگر بدين ترتيب انسانها با يكديگر درمقام موجودات انساني رفتار نخواهند كرد: چرا كه درنظر هواداران كثرت فرهنگي چيزي وجود ندارد.
هواداران «تنوع » مدعي آن هستند كه پذيرش چنين ديدگاهي به دانشجويان تساهل و احترام به تفاوتهاي ميان خود و ديگران را خواهد آموخت. اما تفاوتهايي كه آنها مدنظر دارند تقاوتهاي نژادي است و اين بدان معناست كه مصرانه از ما خواسته مي شود با ارج نهادن بيش از اندازه بر نژاد انسانها، جدايي طلبي را نهادينه سازيم . مفهوم «هويت نژادي » شكافي ميان انسانها برقرار خواهد ساخت كه پركردن آن ميسر نخواهد بود، بطوري كه گويا منشأ انسانها ريشه در انواع متفاوت انساني داشته واساساً هيچ نقطه اشتراكي با يكديگر ندارند. دراين صورت ـ اگر «هويت نژادي » تعيين كننده ارزشها و روشهاي تفكر انسانها باشد ـ آنگاه امكان مفاهمه يا همكاري ميان انسانهايي كه به نژادهاي مختلف تعلق دارند وجود نخواهد داشت.
مدافعان «تنوع » مدعي آن هستند كه از آنجايي كه جهان واقعي متنوع و گوناگون است ، محوطه دانشگاه نيز بايد منعكس كننده چنين واقعيتي باشد . امابه راستي چرا محوطه دانشگاه بايد بازتاباننده وضعيت كل جامعه (بالاخص جمعيت قومي ) باشد ؟ پاسخي براي اين سؤال وجود ندارد. درواقع هدف از تشكيل دانشگاه انتقال معرفت و توسعه وگسترش روشهاي استدلال وتفكراست نه آنكه وضعيت آن آينه اي از وضعيت جغرافيايي اجتماع باشد .
نژادگرايي، كه به هيچ وجه معناي درستي از تنوع را دربرندارد، امروزه هدايتگر روشنفكران است . آن شكلي از تنوع كه به لحاظ آموزشي از اهميت كافي برخوردار باشد تنوعي است كه در«جهان واقعي» وجود دارد وهمان تنوع فكري است يعني تنوع انديشه ها. اما وجود چنين تنوعي عملاً درمحيط دانشگاه ممنوع است چه رسد به آنكه عده اي بخواهند درپي دستيابي به آن باشند. وجود «مصلحت انديشي سياسي » ويرانگر هرگونه تظاهر محافل آكادميك در ارزش نهادن به تنوع واقعي خواهد بود . آنچه آنها مي خواهند هماهنگي و همنوايي نكبت بار با ديگران است.
تنها راه امحاء نژاد پرستي درمحيط دانشگاه عبارتست از به دورريختن برنامه هاي نژادپرستانه وآن دسته از انديشه هاي فلسفي است كه نژادگرايي از آنها تغذيه مي كند. نژادگرايي فقط زماني به عنوان يك انديشه منفور و ناپسند به خاطره ما سپرده خواهد شد كه دانشگاهها مفهوم درستي از ماهيت وطبع بشري رابه دانشجويان بياموزند: اين مفهوم مبتني برآموزه هايي خواهد بود كه مطابق آن ذهن فرد توانا وانديشه انسان كارآمدي زيادي داشته باشد و اراده آزاد انساني دراختيارنوع بشر بوده و داوري درمورد انسانها برحسب فرديت آنها صورت پذيرد و استخراج هويت انساني براساس نژاد افراد عملي زشت و ناپسند باشد كه زيبنده آلمان نازي باشد ونه كشوري كه براساس آزادي و استقلال بنا شده است.

تروريسم و اسلام گرايي
* به جاي توجه به اسلام ورابطه نسبت داده شده آن با تروريسم، خشك انديشي وتعصب، شايد منطقي تر وعاقلانه تر آن باشد كه درسلامت عقلي مسببين ۱۱سپتامبر ومرگ خواهان گروه بن لادن كه مشابه فرقه هاي بدنام در اروپا
و آمريكا عمل مي كنند، شك كرد.
* مراجع عالي صلاحيت دار اسلامي،اعم از شيعه و سني ـ تقريباً به اتفاق آراءـ حملات انتحاري ۱۱سپتامبر را محكوم كردند .
* واشنگتن همواره اسلام گرايان رابه عنوان شركاي طبيعي خود ، مخالفان سرسخت «كمونيست هاي ملحد» وحاميان جدي اقتصاد بازار ديده است.
041475.jpg
جهالت و سوءظن باعث پريشاني غرب شده است. غرب با ساده انگاري با انواع مختلف اسلام سياسي مواجه گشته، و بين دين اسلام و تروريسم ارتباطي نادرست و دروغين برقرار ساخته است.
فراخوان رهبران غرب براي تمايزقائل شدن بين اسلام و تروريسم ممكن است نتواند مانع از تعبير كابوس نژاد پرستي شود. خطر واقعي آن است كه احساسات نژادپرستانه درميان عامه مردم كه هراسان وسرگردانند ، چه به صورت آگاهانه و چه از سرناآگاهي ، افزايش پيدا كند. احساس عمومي آن است كه غرب و دموكراسي هاي «متمدن» درگير جنگي (اگرنه جهادي مقدس) عليه مسلمانان متعصب و خودكامه شده اند. اعلام جهاد عليه «صليبيون كافر» كه سعي درمطيع ساختن مسلمانان دارند ، باعث شده اين احساس باوركردني تر و معقول تر به نظر آيد. اين نگراني ها شكاف خطرناكي بين اين دوتمدن و مردمان آن به وجود آورده و ثروتمندان را برابر ضعيفان و سرخوردگي ونفرت فروخورده آنان قرار داده است.
به غيراز چندمورد استثناي قابل ذكر، رهبران غرب و چهره هاي مشهور رسانه اي به دوصورت اين قطبي شدن را تقويت مي كنند: اول آنكه به انگيزه سياسي تروريست ها بهاي كمي مي دهند و درعوض برهويت مذهبي آنان تأكيد مي كنند، دوم آنكه از اصطلاحات مغشوش كمك گرفته و به دروغ ادعا مي كند سعي دراجتناب ازبه كاربردن آنان دارند. استفاده حساب نشده از اصطلاحاتي نظير اسلام، تحجر، تروريسم ، بنيادگرايي اسلامگرايي ـ كه گويي مي توانند جايگزين يكديگر شوند ـ درخوش بينانه ترين حالت باعث سردرگمي شده وحتي ممكن است به وخيم ترشدن حس برتري نژادي نسبت به مسلمانان منجر شود. طبق نظرخواهي كه توسط شركت نظرسنجي IFOP درفرانسه صورت گرفته ۵۰درصد از فرانسويان اسلام را باتحجر برابر دانسته اند.
وقتي صحبتي از بنيادگرايي، ـ آنچه اسلام با آن بيگانه است ـ به ميان مي آيد و يا زماني كه به «اسلام گرايي » ـ واژه اي كه برخي متخصصان مسائل اسلامي آن را اصطلاحي بهتراز بنيادگرايي يافته اند ـ اشاره مي شود، بروز سوءتفاهم هاي خطرناك اجتناب ناپذير است ، با اين همه ناظران دقيق تر امور از اسلام سياسي سخن به ميان مي آورند. برهمين قياس كلي گويي درمورد جنبش ها و احزاب اسلام گرا باعث سردرگمي وعدم تفكيك بين آنان شده است. درواقع احزاب سياسي اسلامگرا به هيچ وجه تشابهي با يكديگر ندارند و اغلب جز ارجاعاتي كه به پيامبر و اسلام مي دهند هيچ گونه وجه اشتراكي با يكديگر ندارند. اين ارجاعات واشارات نيز به شيوه هايي متفاوت وحتي نقيض يكديگر تفسير مي شوند به گونه اي كه طيف هاي سياسي متفاوت از چپ تا راست افراطي را به وجود آورده اند.
ايران دراين برخورد آراء بين اسلامگرايان نظر اصلي واساسي را ارائه مي دهد. شديدترين مخالفتي كه آيت الله خميني بعد از به دست گرفتن قدرت در ۱۹۷۹ با آن مواجه شد نه از جانب احزاب سكولار بلكه از جانب گروههاي اسلامگرا ابراز شد. برخي ازاين گروهها ليبرال بوده (و مورد حمايت آيت الله هاي مهم و مشهور بودند )، درحالي كه بقيه اين گروهها تحت تأثير اعتقادات ماركسيستي وسوسيال دموكراتيك بودند . پس از كناررفتن كساني كه با خط آيت الله خميني مخالف بودند، درسالهاي اخير اين درگيري در دو گرايش تجلي پيدا كرده ، تماميت خواهي گروههايي كه در اقليت قرار دارند واكثريت جناح دموكرات و سكولار كه توسط رئيس جمهور خاتمي رهبري مي شود. بازتاب اين انشقاق درسطح كلان جامعه شكاف عميق بين روحانيان ايراني است كه به محافظه كار و اصلاح طلب تقسيم شده اند وهريك قرائتي متناقض ومغاير از متون ديني دارند.
دريكي ديگر از كشورهاي مسلمان غيرعرب ، يعني تركيه ، نزديك به نيم قرن است كه جنبش اسلامگرا به لحاظ سياسي درپوشش هاي مختلف فعال بوده است. اسلامگرايان تركيه به نظام قانوني كه كمال آتاتورك بنياد گذاشت احترام مي گذارند و دولت سكولار را مي پذيرند اما دولت را به دليل عدم رعايت بيطرفي مذهبي ، آنگونه كه درفرانسه و ايالات متحده اعمال مي شود، محكوم مي كنند. « دموكرات هاي اسلامي » تركيه، لقبي كه گاهي در اشاره به آنان درقياس با دموكرات مسيحي هاي اروپا، به كار مي رود، كرسي هاي نمايندگي بسياري را در پارلمان تركيه و شوراهاي شهرداري به دست آورده اند و رهبر معروف وتاريخي آنان نجم الدين اربكان ، پيش از آنكه حقوق مدني اش به حالت تعليق درآيد در۹۷ـ۱۹۹۶ دريك كابينه ائتلافي به مقام نخست وزيري رسيد. «دموكراتهاي اسلامي» خود را قرباني تبعيض مي دانند. عجيب آنكه رهبري مبارزه براي حقوق بشر ودموكراسي درتركيه را برعهده دارند بدين اميد كه تركيه در اتحاديه اروپايي پذيرفته شود.
مصر داراي چندين سازمان اسلامگرا با ديدگاهها و اهداف متفاوت است . به غيراز يك يا دومورد استثنا ، همگي اين گروهها از اصلاحات مسالمت آميز طرفداري مي كنند. باسابقه ترين وبزرگترين اين سازمانها اخوان المسلمين است كه خشونت را محكوم مي كند چه اين خشونت از جانب« ديكتاتوري » اسلامگرا درسودان باشد وچه در قالب «جنايتي» باشد كه گروه مسلح اسلامي الجزاير (GIP) مرتكب آن مي شود. با اين همه برخي از اعضاي جوانتر اخوان المسلمين اين جنبش را به دليل بيش از حدمحافظه كاربودن ترك كرده و حزب الوسط را تشكيل داده اند كه طرفدار كثرت گرايي سياسي و حقوق بشر است . حزب الوسط دركميته مركزي خود يك زن ويك مسيحي را جاي داده ازاين رو با ديگر گروههاي اسلامي تفاوت دارد. برخلاف اعتدال موجود دراين گروهها، گروه جهاداسلامي مصر به رهبري ايمان الظواهري به سازمان تروريستي اسامه بن لادن ملحق شد. مثال هاي بسيار ديگري نيز وجود داردكه نشان مي دهد اسلام سياسي دركشورهاي عرب و مسلمان، از سواحل اقيانوس اطلس گرفته تا كرانه هاي خليج فارس، از چه تنوعي برخوردار است. درواقع جنبش هاي اسلامي از زمان تأسيس اخوان المسلمين درمصر در۱۹۲۸ كه به جنبش توده اي عظيمي تبديل گشت و دردوران شكوفايي خود درتمام منطقه بسط پيدا كرد دستخوش تغييرات گوناگون قابل توجهي شده اند، شكست ارتش هاي عرب درجنگ شش روزه در ژوئن ۱۹۶۷ رويدادي تعيين كننده بود كه منجر به سقوط و اضمحلال شماري از گروههاي ناسيوناليست وسوسياليست شد كه مسؤول اين شكست فاجعه بار شمرده مي شدند. براي كاهش و تسكين تحقير و رنجي كه عارض مردم شده بود مردمان اين كشورها از روي درماندگي روي به ايمان ديني خود آوردند. براثر فشار رژيم هاي منطقه اسلامگرايان از مساجد به عنوان محل اجتماعات سياسي بهره مي گرفتند وبا يكديگر مخفيانه ديدار مي كردند. سازمان هاي جمعي و خيريه مساجد نيز پيام اسلامگرايان را به ديگران مي رساندند.
مفري براي اعتراض و عمل
اسلامگرايان يا از سرايمان و اعتقاد خود يا از روي فرصت طلبي به گفتمان سياسي خود شكل و صورتي دادند كه با گفتمان رقباي شكست خورده خود تناسب داشته باشد. گفتار و سخن اسلامي به صورت ابزار بسيج درآمد وپوششي شد براي رسيدن به هدف ناسيوناليستي وضدامپرياليستي. اين گفتمان درعين حال مؤلفه هاي اجتماعي نيز داشت ودربرگيرنده تقبيح ونكوهش بي عدالتي ها، فساد وخودكامگي واستبدادي بود كه ويژگي اليگارشي هاي حاكم محسوب مي شد. بدين ترتيب اسلام سياسي به صورت يكي از معدود مفرهاي اعتراض وعمل سياسي درآمد .
درتوجيه علت موفقيت اسلامگرايان پيش از تبديل شدن به مبارزان ناسيوناليست تنها مي توان به اين توضيح بسنده كرد كه برنامه سياسي واجتماعي آنان عليرغم ماهيت عوام فريبانه از اقبال عمومي بيشتري نسبت به پيام هاي مذهبي آنان كه اساساً ارتجاعي ، زن ستيزانه و از نظر اخلاقي سركوبگر بودند، برخوردار گشت. بدون شك اسلامگرايان از كمك هاي گسترده (به خصوص مالي ) ارائه شده از جانب دولت هاي مدعي اسلام مانند عربستان سعودي ودولت هاي خليج فارس بهره مند مي گشتند. اين دولتها پس از سقوط رژيم هاي مخالف منافع شان درپي تقويت پايه هاي اقتدارخود بودند. بعدها روشن شد كه اين حمايت ها دوسويه نبوده است زيرااين دولتها متوجه نبودند كه اسلام سياسي ، به عنوان يك پديده جديد ، الزاماً از منافع اين كشورها حمايت نكرده و بدان روي موافق نشان نمي دهند.
041478.jpg
رژيم هاي عرب در مواجهه با اين تهديد سعي كردند اقدامات اسلام گرايان را يا از طريق تعقيب فوق العاده وحشيانه آنان يا از راه واردكردن آنان به نهادهاي دولتي ، بي اثر سازند و بدين ترتيب توانايي همگون كردن آنان را فراهم آورند. اسلام گرايان موفق شدند دركشورهايي نظير لبنان ، اردن، كويت و يمن، يعني كشورهايي كه توانستند درپارلمان و يا درمواردي در دولت هاي آنان نمايندگاني داشته باشند، با حاكميت همگون وهمرنگ شوند. اما دركشورهاي ديگر برخورد متفاوتي با آنان شد، در سوريه به شكل وحشتناكي قتل عام شده و در تونس وعراق با بي رحمي تمام سركوب شدند.
در الجزاير كساني كه در پي سركوب اسلام گرايان برآمدند تنها توانستند درطولاني كردن كش مكش و زدوخوردهاي خونين موفقيت كسب كنند. نبايد به غلط نتيجه گيري كرد كه درگيري بين رژيم هاي حاكم واسلام گرايان مبارزه طرفداران سكولاريسم با مخالفان آن است . برخي از دولت هاي مخالف اسلام گرايي داراي قانون اساسي و قانون گذاري مطابق با آموزه هاي شرع هستند. دولت هاي ديگراز اين رو به شدت بامخالفان اسلام گراي خود مبارزه مي كنند كه خود را اسلامي تر از رقبا نشان بدهند.
عربستان سعودي ومصر هردومثالي ازاين پديده اند. به جز چند استثناي نادر، دولت هاي اين دوكشوردرمواقعي بااسلام گرايان تباني كردند وبه جنگ رقبايي رفتند كه ازاسلام گرايان مخوف تر بودند. انورسادات رئيس جمهور پيشين مصر در دهه ۱۹۷۰ از اسلام گرايان حمايت كرد تا اقدامات چپ گرايان ناصري وكمونيست ها را بي اثر سازد، از قضاي روزگار سادات خود در ۱۹۸۱ توسط يك اسلام گرا مورد سؤقصد قرار گرفت و كشته شد. حسني مبارك، جانشين سادات، بعد از آنكه اسلام گرايان داوطلب مبارزه عليه شوروي در افغانستان شدند از پيگرد آنان خودداري كرد با اين همه در ۱۹۹۵ هدف سوءقصد قرار گرفت. عبدالله صالح رئيس جمهور يمن حمايت اسلام گرايان را در جنگ عليه ماركسيست هاي جنوب كشور به دست آورد. جعفر نوميري رئيس جمهور سابق سودان نيز دست به اقدامات مشابهي زد تا براي غلبه برجدايي طلبان ، شورشيان مسيحي و آنيميست هاي جنوبي كشور نظر مساعد احزاب سياسي مخالف حاكميت خودكامه را جلب كند.
خيردرمقابل شر
سياست هاي آمريكا نيز تفاوت چنداني با سياست دولتهاي عربي نداشت. واشنگتن همواره اسلام گرايان را به عنوان شركاي طبيعي خود ، مخالفان سرسخت «كمونيست هاي ملحد» وحاميان جدي اقتصاد بازار ديده است. واشنگتن براين باور بود كه اسلام گرايان بتدريج جاي خود را درجهان آزاد به دست خواهند آورد. اتحاد ايالات متحده با عربستان سعودي ، موطن وهابي گري ، از جنگ جهاني دوم تاكنون ادامه داشته است. درطول دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ كشورهاي مسلمان وجنبش هاي اسلامي هم دوش ايالات متحده با ناصريسم وسيطره شر شوروي جنگيدند. اين اولين روايت جنگ خير عليه شر بود.
عقب نشيني شوروي از افغانستان، جنگ خليج فارس و سقوط امپراتوري شوروي تصوير را بطور همه جانبه تغيير داد ونوع جديدي از اسلام گرايي كه در كوههاي افغانستان رشد كرده بود، را به ارمغان آورد. مجاهدين خود را صرفاً سربازان ونفرات پشتيبان ايالات متحده نمي دانستند. به باور آنها ، و نيز به باور اسامه بن لادن وحاميان بعدي او، آنان كساني بودند كه به واسطه شجاعت، ايثار و دربسياري از موارد باشهادت سرزمين اسلامي را آزاد كرده بودند. به دنبال پيروزي برارتش شوروي مجاهدين نقشي كه به زعم خود متناسب با شأن شان باشد به دست نياوردند واين باعث نااميدي و يأس آنان شد. هيچ شغلي وهيچ امكانات مالي دراختيار ايشان نبود، هيچ قدرداني از آنان نشد و در برنامه هاي آتي افغانستان هيچ حق و مزايايي براي آنان منظورنشده بود.
با اين همه ايالات متحده كه قدردان آنان بود بردولت هايي كه ميلي به بازگرداندن مجاهدين به كشور خود نداشتند فشارهاي محتاطانه اي وارد ساخت ومصرانه خواست كه اجازه دهند اين جنگجويان به ميهن خود بازگردند، اينان نيز دربازگشت به الجزاير، كشمير، فلسطين ، لبنان ، مصر و سپس بوسني و چچن راه خشونت و قهر را در پيش گرفتند. زماني كه مصر به كرات از پذيرش شيخ عمرعبدالرحمان كه در سوءقصد به جان انورسادات دست داشت، سر باز زد ايالات متحده در ۱۹۹۰ براي او رواديد ورود صادر كرد و سپس اقامت دائم به وي داد. در ۱۹۹۳ شيخ نقش مغز متفكر وطراح اصلي اولين حمله به مركز تجارت جهاني را ايفا كرد وبه حبس ابد محكوم شد.
جنگ خليج فارس درسالهاي ۹۱ـ۱۹۹۰ موجب بروز تظاهرات و اعتراضها دركشورهاي عربي واسلامي شد، اين تظاهرات آن گونه كه ادعا مي شد از سرهمدردي با صدام حسين نبود بلكه اعتراض به معيارهاي دوگانه و غرض ورزي هاي واشنگتن بود. رسانه هاي خشمگين و برآشفته ناسيوناليست و اسلام گرا اين پرسش را مطرح ساختند كه با وجود دهها سال اشغال توأم بامصونيت سرزمين هاي عربي توسط اسرائيل چرا تنها عراق بايد براي اشغال كويت با تحريم مواجه شود. با شروع جنگ خليج فارس ايالات متحده پايگاههايي درچندين كشور خليج فارس، بخصوص درسرزمين مقدس عربستان سعودي، برپا داشت ، آيا هدف ازاين اقدام حفاظت و پشتيباني از رژيم هاي بي ثبات و يا منفور نيست؟ بدين ترتيب تنها ابرقدرت جهان به صورت هدفي مطلوب و دلخواه براي اسلام گرايان از مسلك هاي گوناگون ، ازجمله براي آنان كه راه بن لادن برگزيدند ، درآمد.
آيا اين، دليل آمريكا ستيزي غيرارادي موجود است؟ مخالفت با سياست خارجي ايالات متحده به خودي خود پديده اي اسلامي و عربي آنگونه كه برخي ناظران تلويحاً بيان مي كنند نيست. اكنون تنفر و بيزاري از سياست خارجي ايالات متحده درآفريقا، آمريكاي لاتين، آسيا و اروپا و دربين جماعت هاي مسلمان و غيرمسلمان يكسان ديده مي شود. با اين همه احساسات ضدآمريكايي احساساتي غيرقابل تغيير و برگشت ناپذير نيست. ايالات متحده درمقاطع مختلفي از تاريخ معاصر دربين اعراب از محبوبيت زيادي برخوردار بوده است . شاهد آن درخواست ويلسون رئيس جمهوري آمريكا براي آزادي و رهايي ملت هاي تحت استعمار پس از جنگ جهاني اول است. در ۱۹۴۵ روزولت رئيس جمهور وقت آمريكا، به همراه ابن سعود پادشاه عربستان، درصدديافتن راه حلي براي مشكل فلسطين با همكاري دولت هاي عربي برآمد، پس از جنگ جهاني دوم تصور آن بود كه ايالات متحده مخالف استعمارگري فرانسه و بريتانيا است و در ۱۹۵۶ درجريان بحران آبراه سوئز، آيزنهاور رئيس جمهوري آمريكا از بريتانيا، فرانسه و اسرائيل خواست كه به عمليات نظامي خود عليه مصر پايان دهند و نيروهاي خود را بي درنگ به عقب فراخوانند. درچنين مقاطعي بن لادن نامي ، دليلي براي بقا نمي يافت وامكان آنكه پاي به عرصه وجود بگذارد را پيدا نمي كرد.
پديده جديد تاريخي
آيا فعاليت تروريستي به شكلي تفكيك ناپذير با اسلام پيوند خورده است؟ تروريسم به واقع مصيبت وبلايي جهاني وگسترده است و در شرايط مختلف ودركشورهاي ناهمانندي مانند آلمان، ژاپن، ايتاليا، آرژانتين و يونان به صورت هاي گوناگون چهره عيان ساخته است.تروريسم پيش از آنكه پديده اي «اسلامي» وانمود شود ، بطورمتوالي وهمزمان مسأله اي فلسطيني ، اسرائيلي، مصري و يمني محسوب مي شد. در عين حال تروريسم ماهيتي بومي ، خاص ، فردي ، ناسيوناليستي يا دولتي داشت وعمدتاً متوجه افراد بومي بود.
اما نوع القاعده اي تروريسم كه درپايان جنگ عليه شوروي درافغانستان توسط اسامه بن لادن پايه گذاري شد، پديده تاريخي كاملاً جديدي است و تركيبي كاملاً متفاوت دارد. اين گروه درجذب نيرو و نيز به لحاظ هويتي فراملي عمل كرده و ادعا مي كند كه به نمايندگي از امت، يعني ملت هاي مسلمان كه درپنج قاره گسترده هستند وارد عمل شده ومنافع آمريكا را هدف قرار داده است .القاعده در مقياسي جهاني و بنابه گفته وزارت امورخارجه آمريكا دربيش از ۵۰كشور ـ عمل كرده و از شيوه ها و فناوري هايي كه به واسطه جهاني شدن امكانپذير شده استفاده مي كند واز اين رو به صورت پديده اي جهاني درآمده است.
اغلب تحت تأثير فرهنگ غربي ، اعضاي گروه القاعده از بين طبقات متوسط عضوگيري شده وحتي زماني كه دستوراتي از مركز به آنان برسد درهسته هاي كوچك و به صورت نيمه خودمختار عمل مي كنند. اين سازمان مبهم وناشناخته ابزار مستقيم هيچ دولتي نيست، واز لحاظ مالي لجستيكي به سازمان هاي خيريه، بخش هاي خصوصي و حاميان ثروتمند خود متكي است . برخلاف نسل پيشين تروريستها كه به نمايندگي از جانب سازمان هايي كه درعين حال (بطور همزمان ) درگير فعاليت هاي سياسي غيرخشونت آميز نيز بودند ، دست به اعمال تروريستي مي زدند ، پيروان بن لادن از هيچ حمايت مردمي ساختارمندي برخوردار نيستند. افراد اين گروه به نوعي ازجمله افراد حاشيه اي محسوب مي شوند با اين همه مدعي اند كه از جانب يك ميليارد مسلمان از فرقه ها و مسلك هاي گوناگون سخن مي گويند و عمل مي كنند.
مراجع عالي صلاحيت دار اسلامي،اعم از شيعه و سني ـ تقريباً به اتفاق آراء ـ حملات انتحاري ۱۱سپتامبر را محكوم كردند . با اين وجود تقبيح و محكوم كردن آنان در رسانه هاي غربي به شكلي گسترده انعكاس پيدا نكرد . مراجع اسلامي بطور مؤكد از منابر اعلام كردند كه كشتن افراد بي گناه و نيز عمل انتحاري خلبانان مخالف نص و روح كتب مقدس است (خودكشي درهرسه دين توحيدي منع شده است). براي فتواهاي بن لادن ودار ودسته تشنه جهاد او كه نفوذ و اقتدار ديني آنان ـ اگرچنين اقتداري وجود داشته باشد ـ محل شك و ترديد است. چه ارزشي باقي مي ماند؟
جنبش هاي اسلام گراي جهان عرب نيز ، به جز چندمورد استثناء، اعتراض خود نسبت بدين اعمال را صريحاً بيان داشته اند. بطورمثال حزب مخفي و زيرزميني الهذه به رهبري راشدالغنوشي درتونس بيانيه اي رسمي در رسانه ها منتشر ساخت واعلام كرد «تروريسم و اين اعمال وحشي گرايانه غيرقابل توجيه كه نمي توان به اسلام منسوب كرد را بطور كامل محكوم مي كند». ساير سازمان هاي اسلام گرا نيز اگرچه با صراحتي كمتر اما بدون هيچ قيد وشرطي «تمام اشكال خشونت از هرمنبعي كه صادر شده باشد» را تقبيح كردند.
به جاي توجه به اسلام ورابطه نسبت داده شده آن با تروريسم، خشك انديشي وتعصب، شايد منطقي تر وعاقلانه تر آن باشد كه درسلامت عقلي مسببين ۱۱سپتامبر و مرگ خواهان گروه بن لادن كه مشابه فرقه هاي بدنام در اروپا و آمريكا عمل مي كنند، شك كرد. در واقع شايد تأمل و تعمق دراحساس شوم شادماني كه مقصران حملات انتحاري از خود بروز مي دهند، نتايج رضايت بخش تري به همراه داشته باشد. رهبران اسلامي و اسلام گرايان به شكلي مشابه اعمال بن لادن را رد كردند و وي را بدعت گذار خواندند، با اين همه به نظر مي رسد كه وي توانسته عفو و بخشش ونيز ابرازهمدردي يا دلسوزي مسلمانان و غيرمسلمانان را به دست آورد. ممكن است چنين امري تناقض آميز به نظر برسد. قربانيان جهاني شدن نيز درمبارزه براي برقراري عدالت وبه رسميت شناخته شدن ، خود را اسير دستان متكبر و پرنخوت سلطه واستيلاي ايالات متحده مي بينند. اگرچه اينان روش هاي آمرانه طلبه هاي ديني وشيوه هاي وحشتناك گروه القاعده را نپذيرفته وآن را مجاز نمي شمارند اما نشان داده اند كه پذيراي پيام سياسي بن لادن هستند. آناني كه دست به اقدام نظامي با عنوان «آزادي جاودان » زده اند ، با ناديده انگاشتن اين واقعيت ، خود را در معرض اين خطر قرار داده اند كه به مفهوم جنگ مذهبي اعتبار ببخشند.



|   شناسنامه   |   آرشيو   |