* احكام اسلام تابع مصالح و مفاسد واقعي است و زندگي انسان در دنيا، در بخشي از امور، تابع شرايط متغير است كه البته آن شرايط متغير متناسب با مصالح و مفاسد واقعي متغير است.
بخش حاضر از گفت وگو پيرامون نسبت دين و سياست، مي كوشد حول اين محور بگردد كه حوزه و قلمرو عملكرد دولت ديني تاكجاست. ضمن كاوش در زواياي اين پرسش محوري، مسائلي چون جامعه مدني، سكولاريسم، لائيسيسم و جريان عرفي شدن دولت هم محل تأمل قرار گرفته است. ذكر اين نكته خالي از ضرورت نيست كه اين گفت وگوي بسيار بلند، به دليل محدوديت صفحات، با تلخيص عرضه مي شود و نوعاً موضوعاتي گزينش شده است كه ربط مستقيم با بحث «دين، سياست و حكومت» دارد.
گروه انديشه
** قلمرو و گستره دين تا چه اندازه اي است؟ و آيا دين در تمام مسائل جامعه حرفي براي گفتن دارد؟ آيا در اسلام دولت و سياست جزو دين است؟
* بحث مهم در اين است كه اساساً قلمرو دين تا كجاست؟ ما وقتي در صدديم كه دريابيم حكومت با دين ارتباط دارد يا ندارد و آيا تفكيك دين از سياست صحيح است و يا صحيح نيست، در ابتدا بايد خود دين را بشناسيم. بايد تعريف صحيحي از دين داشته باشيم تا بتوانيم براساس آن قلمرواش را تعيين كنيم. در اين راستا، كساني در صدد برآمدند كه ابتدا از طريق متد بحث بيروني اصل حاجت به دين را بررسي كنند و به شناخت قلمرو دين در زندگي انساني دست يابند، پس از اين مرحله مي پردازند به اين كه آيا در اسلام سياست جزو دين هست يا نيست. در اين زمينه، بحثهاي فراواني را مطرح كرده اند.
كساني كه گرايش به عدم دخالت دين در حكومت دارند، وقتي در صدد تعريف دين برآمدند، تعريفي از دين به دست دادند كه با گرايش و عقيده سكولاريسم همسو باشد. مثلاً گفتند دين براي تنظيم رابطه معنوي انسان با خداست؛ يا اندكي وسيع تر وگسترده تر، دين چيزي است كه در زندگي آخرت ـ به فرض كه آخرتي باشد ـ مي تواند مؤثر باشد و براي تنظيم زندگي انسان با آخرت است. طبيعي است كه اگر دين چنين تعريف بشود، خيلي راحت مي شود گفت كه سياست چه ربطي به دين دارد؟
اگر ما در ارائه تعريف دين قلمرو آن را محدود ساختيم و عرصه و قلمرو دين را به عقل و فهم بشري محدود كرديم و گفتيم در آن عرصه هايي كه عقل ما توان حل مسائل را دارد نيازي به دين نداريم و احتياج ما به دين تنها در مسائلي است كه عقل توان فهم و حل آنها را نداشته باشد، بي ترديد با گذشت زمان و تطور و توسعه زندگي بشري از حاجت به دين كاسته مي شود؛ چون بر اين اساس، دين براي حل نيازهايي است كه عقل از حل آنها عاجز باشد.
بر اين نگرش و تعريف، اين نتيجه مبتني مي شود كه سياست ربطي به دين ندارد و وقتي ما همه مسائل سياسي را مي توانيم با تكيه بر عقل و استدلالها و كاوشهاي عقلاني حل و فصل كنيم، ديگر چه نيازي به دين داريم!
** اساساً منابع و راه هاي شناخت دين چه چيزهايي است؟
* اگر ما بخواهيم دين را تعريف كنيم بايد ببينيم دينداران و كسي كه دين رانازل كرده چگونه آن را تعريف كرده اند؟
صحيح و منطقي نيست كه كسي با فرض پذيرش اسلام بگويد، اسلام چيزي است كه من مي گويم، نه آنچه قرآن و پيامبر و ائمه گفته اند و مسلمانان به آن پايبندند. اگر كسي بخواهد درباره درستي و يا نادرستي اسلام بحث كند، خواه از آن طرفداري كند و خواه آن را رد كند، اول بايد اسلام را بشناسد و بي شك براي شناخت اسلام بايد به فرموده هاي خداوند كه مبتكر و نازل كننده اسلام است روي آورد و از طريق قرآن، اسلام را شناخت. نظر به اين حقيقت ما گفتيم براي شناخت دين و ارائه تعريف و قلمرو آن بايد به منابع ديني؛ كتاب و سنت مراجعه كنيم، نه اين كه به دلخواه خويش يا براساس تعريف فلان مستشرق آمريكايي و يا اروپايي ـ كه حرفشان براي ما حجيت ندارد ـ دين را تعريف كنيم.
بامراجعه به اسلام واقعي درمي يابيم كه نه تنها قلمرو دين به عقل و فهم بشر ختم نمي شود، بلكه عقل خود يكي از منابع شناخت اسلام به شمار مي رود. از ديگر سوي، كسي كه اندك آشنايي با زبان عربي داشته باشد ـ گرچه از تفسير و لو تفسير اجمالي قرآن بي بهره باشد ـ وقتي به قرآن مراجعه كند، پي مي برد كه اسلام مسائل اجتماعي را نيز فروگذار نكرده و به بيان آنها پرداخته است؛ پس چگونه مي توان گفت دين از سياست جداست!
اگر دين چيزي است كه در قرآن آمده، شامل مسائل اجتماعي و سياسي مي شود و راجع به قوانين مدني، قوانين جزايي، قوانين بين المللي و راجع به عبادات و اخلاق فردي سخن گفته است و براي زندگي خانوادگي، ازدواج، تربيت فرزند و براي معاملات و تجارت دستورالعمل دارد؛ پس چه چيزي از قلمرو دين اسلام خارج مي ماند؟
دين عبارت است از صبغه الهي در زندگي بشر:«صبغةالله و من احسن من الله صبغة»
زندگي انسان هم مي تواند رنگ خدايي داشته باشد و هم مي تواند رنگ شيطاني داشته باشد؛ حال اگر اين زندگي رنگ خدايي داشت، دين اسلام تجسم يافته است. اگر ما خواسته باشيم از منشأ و خاستگاه صبغه الهي بحث كنيم، بايد ابتدا منابع دين را بشناسيم وما غير از قرآن، سنت و ادله عقلي منبع ديگري براي اسلام سراغ نداريم و اسلامي كه در قرآن تبيين شده است وما از آن دفاع مي كنيم، مجموعه مسائل سياسي، اجتماعي و عبادي را شامل مي شود و سياست از اركان مهم آن و از قلمروهاي اصلي آن به حساب مي آيد و با اسلامي كه براساس نوشته ها و گفته هاي نويسندگان اروپايي و آمريكايي ارائه مي گردد كاري نداريم و آن را بيگانه با روح و محتواي اسلام اصيل مي دانيم.
** از نظر جنابعالي، حوزه مسئوليت و تصدي گري دولت در اسلام كدام است؟
* بخشي از مسؤوليت ها لزوماً بر عهده دولت نيست، بلكه دولت در شرايط خاصي آن مسؤوليت ها را به عهده مي گيرد و به انجام آنها همت مي گمارد و در شرايط ديگر مي تواند آن مسؤوليتها را به عهده مردم نهد. اما يك سلسله از وظايف و مسؤوليت ها لزوماً بر عهده دولت است و هيچگاه از عهده دولت خارج نمي شود و در هيچ شرايطي دولت حق ندارد آنها را به مردم واگذارد؛ مثل مسأله دفاع و جنگ با دشمنان. بي ترديد اداره امور دفاع و جنگ از افراد و گروه هاي پراكنده ساخته نيست و ضرورت دارد كه سياست گذاري و برنامه ريزي و تأمين بودجه و نيازهاي اين مسأله حياتي و اساسي جامعه به نهاد حكومت سپرده شود.
بنابر اين، ضرورت ندارد دولت انجام همه كارها و ايفاي همه مسؤوليتهاي اجتماعي را به عهده بگيرد؛ بلكه بسياري از مسؤوليتها را مردم خود مي توانند عهده دار شوند و لازم است كه دولت در آن عرصه نقش سياستگذاري را به عهده گيرد؛ چنانكه برخي از وزارتخانه ها عمدتاً نقش سياستگذاري دارند و كارها به دست خود مردم انجام مي گيرد. در حكومت هاي توتاليتر و حكومت هاي متمركز دولتي، مثل رژيم هاي سوسياليستي و كمونيستي دولت مستقيماً همه فعاليت ها، سياستگذاري ها و برنامه ريزي ها را به عهده مي گيرد و مردم در مجموعه فعاليت هاي اقتصادي، تجاري، صنعتي و كشاورزي به عنوان عوامل اجرايي دولت ايفاي نقش مي كنند. همه امور بر عهده دولت است و مردم و حتي كشاورزان وكا رگران كارخانه ها به عنوان كارمند و مزدبگير دولت عمل مي كنند. در برابر اين شيوه حكومتي، در حكومت اسلامي اصل بر اين است كه اموري كه از عهده مردم برمي آيد به آنها واگذار شود و مالكيت و استقلال مردم محترم شمرده شود.
** جايگاه جامعه مدني در اسلام به چه نحوي مطرح شده و آيا به نظر شما مدنيت با فرهنگ ديني در تضاد است يا نه؟
* جامعه مدني مطلوب، ريشه در اسلام وتمدن اسلامي دارد و با بازگشت به اسلام اين جامعه مدني تحقق مي يابد؛ ولي جامعه مدني مفاهيم ديگري نيز دارد كه مورد قبول ما نيست. امروزه، در غرب، جامعه مدني در برابر جامعه ديني به كار مي رود و عبارتست از جامعه اي كه در آن دين حاكم نباشد و دين هيچ نقشي در تشكيلات اجتماعي و فعاليتهاي اجتماعي نداشته باشد. در چنين جامعه مدني غيرديني ـ كه امروزه فراوان از آن تبليغ مي كنند ـ همه افراد جامعه در كسب تمام سمت هاي دولتي و حكومتي يكسان اند و اگر مي گويند جامعه ايراني بايد تبديل به جامعه مدني شود؛ يعني، يك نفر يهودي نيز مي تواند رئيس جمهور كشور شود؛ چون همه انسانها از نظر انسانيت يكسان اند و ما انسان درجه يك و دو نداريم. آنها در لواي شعار جامعه مدني به دنبال اين هستند كه به يك مذهب الحادي و منحرف و وابسته به صهيونيسم رسميت بدهند. آنها به بهانه اين كه انسانها همه در يك درجه اند و انسانها چنددرجه اي نيستند، به دنبال اين هستند كه براي اعضاي گروهكهاي وابسته به آمريكا، امكان تصدي مقامهاي مهمي چون رياست جمهوري نيز فراهم شود.
** با توجه به ديدگاه عرفي شدن مسائل حكومتي و دنيوي شدن دولت ديني و با توجه به اينكه دولت مدرن در جوامع امروز به كمك پيشرفت و تكامل وتجدد شكل مي گيرد بفرماييد آيا دين تمام مسائل مورد نياز دولت و امور موجود در جامعه را تبيين كرده يا نه؟ و آيا قوانين اسلام براي اداره جوامع امروزي كامل است؟
*عده اي شبهه ديگري كه مطرح مي كنند اين است كه علت آن كه اسلام شكل خاصي را براي حكومت تعيين نكرده اين است كه اصولاً مسائل حكومتي عرفي و دنيوي هستند و به مردم واگذار شده اند و اسلام درباره آنها هيچ اظهارنظري ندارد. شاهدي كه براي سخن خود ارايه مي كنند اين است كه اسلام نه درباره حكومت جمهوري سخني دارد و نه درباره حكومت سلطنتي و نه درباره اقسام ديگر حكومت. پس معلوم مي شود كه مسائل حكومتي از زمره مسائلي نيست كه بايد از دين انتظار بيان آنها را داشته باشيم، تا خداوند و پيامبر از آنها سخن گفته باشند، بلكه اين مسائل مربوط به دنياست و مردم خود درباره آنها تصميم مي گيرند.
از جمله، دگرانديشان ادعا مي كنند كه احكام حكومتي و قوانين حقوقي و جزايي كه در روايات و آيات آمده است مربوط به صدر اسلام و براي رفع نيازهاي آن دوران بوده است و تنها در صدر اسلام و زمان پيامبراكرم(ص)، اسلام در مسائل حكومتي دخالت كرده و قوانيني ارايه داده است. چون در آن زمان مردم خود توانايي و دانش كافي براي تدوين قوانين مورد نياز خود را نداشتند و لازم بود كه اسلام نياز آنها را برآورده سازد و از اين رو در قرآن روايات قوانين و دستوراتي راجع به حكومت، سياست و قضاوت وارد شده است كه به كار آن دوران مي آمد و دراين دوران كه بشر از دانش و توانايي كافي براي اداره خود و تدوين قوانين مورد نياز خود برخوردار است و دوران مدرنيته مي باشد، ديگر آن دستورات و قوانين كارآيي ندارد و بايد كنار نهاده شود!
در ابتدا گفتند اسلام شكل حكومت را تعيين نكرده و آن را به مردم واگذار كرده است. آنگاه از اين كه تعيين شكل حكومت به مردم واگذار شده، نتيجه گرفتند در مواردي كه اسلام قانون مشخصي ندارد، تدوين قانون به عهده مردم نهاده شده است. سپس پا را از اين نيز فراتر نهادند و گفتند: حتي در مواردي كه اسلام قانون دارد، مي توان قانون اسلام را نسخ كرد و تغيير داد! بي شك در اين صورت بايد فاتحه اسلام را خواند.
به هر حال اسلام علاوه بر احكام ثابت و تغييرناپذير، احكام متغيري نيز دارد. چون بطور كلي احكام اسلام تابع مصالح و مفاسد واقعي است و زندگي انسان در دنيا، در بخشي از امور، تابع شرايط متغير است كه البته آن شرايط متغير متناسب با مصالح و مفاسد واقعي متغير است. چنان كه عرض كرديم حكومت نيز داراي احكام ثانوي و متغير است و تعيين بافت و شكل آن در هر دوراني و نيز تدوين قوانين حكومتي و تشخيص تناسب آن قوانين با مقتضيات زمانه بر عهده ولي فقيه نهاده شده است كه در چارچوب اسلام و رهنمودهاي كلان اسلامي به وظيفه خود عمل مي كند.
بايد توجه داشت كه شناخت احكام ثابت و متغير اسلام و تفكيك آنها از يكديگر تنها از دين شناس ساخته است كه اصطلاحاً فقيه و مجتهد ناميده مي شود. او چون با روح و منابع اسلامي؛ يعني، كتاب، سنت و سيره پيامبر وامامان معصوم(ع) آشنايي دارد مي تواند احكام ثابت را از احكام متغير بازشناسد ومشخصه ها و مؤلفه هاي هر يك را تشخيص دهد. صرف اينكه في الجمله احكام متغيري در اسلام وجود دارد، ايجاب نمي كند كه ادعا شود همه احكام اسلام متغير است.
ما قضاياي ارزشي داريم كه از اطلاق برخوردارند و نسبت به مكانها و اشخاص متفاوت و زمانهاي گوناگون تغيير نمي پذيرند و استثنابردار نيستند. بي ترديد ما ارزش مطلق داريم و ارزشهايي داريم كه تابع شرايط زماني و مكاني و نيز تابع سلايق افراد نيستند. به اعتقاد ما ظلم هميشه و همه جا نسبت به هر كسي بد و ناشايست است و عدل هميشه و همه جا و نسبت به هر كسي خوب و پسنديده است. ما در قضاياي واقعي و قضاياي مربوط به علوم توصيفي گزاره هاي مطلق و يقيني داريم و به عنوان مثال، به يقين و جزم مي گوييم كه آسمان و زمين و انسان وجود دارند، خداوند وجود دارد، وحي و قيامت وجود دارند؛ بي ترديد اين قضايا مطلق اند و نسبي نيستند.
ادامه دارد