جوان كاتلين رولينگ در ۳۱ جولاي ۱۹۶۵ در يكي از بيمارستان هاي بريستول واقع در انگلستان چشم بر جهان گشود. خواهرش دايا درست ۲ سال از او كوچكتر بود.
رولينگ به خاطر مي آورد كه هميشه آرزوي نويسندگي داشته است و اولين داستانش نيز كه در ۵ يا ۶ سالگي نوشته شد، قصه اي بود راجع به خرگوشي به نام رابيت. خوشايندترين خاطرات دوران كودكيش حول و حوش خواندن مركزيت داشته است: گوش كردن به داستان «باد لابلاي درخت بيد» كه در هنگام ابتلا به سرخك، پدرش برايش با صداي بلند مي خوانده، خواندن و لذت بردن از داستان هاي ماجراجويانه و تخيلي «اي. نسبيت»، حظ بردن از دنياي اسرارآميز «سي. اس. لوئيس نارينا» و بيشتر از همه لذت بردن از داستان مورد علاقه اش «اسب سفيد كوچولو» نوشته «اليزابت گوج».
جوان رولينگ اكنون به همراه دخترش، جسيكا در اسكاتلند زندگي مي كند و مشغول نوشتن حماسه هفت جلدي هري پاتر است.
گفت و گويي كه در زير مي خوانيد، توسط مارگارت وير كه خود نيز يك نويسنده است انجام شده است:
* نسخه اي كه براي نشر فرستاديد حاكي از آن است كه به هنگام نوشتن كتاب «هري پاتر و سنگ جادو» مادري بوديد كه به تنهايي با زندگي دست و پنجه نرم مي كرديد. ممكن است راجع به آن دوران بيشتر توضيح بدهيد.
** تمام مدتي كه مشغول نوشتن كتاب هري پاتر بودم، در واقع مادري مجرد نبودم كه به تنهايي بار مصائب زندگي را بر دوش بكشم. فقط آخرين سال آن بود كه خودم را فقيرتر از هميشه احساس كردم. بديهي است كه ادامه نوشتن برايم چند مشكل منطقي به همراه داشت زيرا مجبور بودم فقط از فرصت هايي كه دختر كوچكم در خواب بود حداكثر استفاده را بكنم يعني دقيقاً بعدازظهر و شب ها.
او را در كالسكه مي گذاشتم و اطراف ادين بور مي چرخاندم و آن قدر به اين كار ادامه مي دادم تا خواب بر او غلبه كند، آنگاه با عجله خودم را به يك كافه مي رساندم و به سرعت تمام شروع به نوشتن مي كردم. شگفت انگيز است كه بخواهي در مدت زمان محدودي كه داري كاري را به انجام برساني در واقع اگر شما هر شخصي را از روي تعداد كلماتي كه در يك ساعت مي گويد، داوري كنيد، احتمالاً من هرگز به اندازه آن زمان خلاق و سازنده نبودم.
* هنگامي كه متوجه شديد كتابتان به موفقيت دست يافته، چه حالي به شما دست داد؟
** هيچ لغتي گوياي احساسم در آن لحظه اي كه متوجه شدم هري براي چاپ رفته، نيست. نويسنده شدن در واقع آرزوي ديرينه زندگيم بود و از سوي ديگر اوج آن همه تلاش. حتي تصور ديدن كتابم روي پيشخوان كتابفروشي ها حظ زائدالوصفي در من ايجاد مي كرد.
احتمال امرار معاش از طريق نوشتن كتاب كودكان برايم خيلي واقعي بود زيرا مي دانستم كه به ندرت كسي توانسته به اين مهم دست پيدا كند ولي اين موضوع هرگز مرا نگران نكرد فقط دعا مي كردم بتوانم به اندازه اي از آن پول در بياورم كه احساس ادامه به نوشتنم را ارضا كند زيرا من دست تنها بايد از دخترم نيز پشتيباني مالي مي كردم. اميدوار بودم اقلاً بتوانم نيمه وقت تدريس كنم (تا آن زمان معلم فرانسه بودم) و باز هم به نوشتن ادامه دهم.
سه ماه پس از انتشار بريتانيايي كتاب، يك روز ساعت ۸ صبح وكيلم تلفن زد و گفت كه نشر كتابم را در نيويورك به مزايده گذاشته اند و فعلاً ۵ نفر اعلام آمادگي كرده اند. من از شدت شوك يخ بستم. تا ساعت ۱۰ كه او مجدداً تماس گرفت اين تعداد به ۶ نفر رسيده بودند و بالاخره ساعت ۱۱ ناشر آمريكايي كتابم، آرتور لوين با من تماس گرفت. اولين كلماتي كه بهم گفت اين بود كه: «مضطرب نباش و اصلاً نترس» او حقيقتاً مي دانست چه بر من مي گذرد. به رختخواب رفتم ولي نتوانستم بخوابم. از يك طرف واقعاً خوشحال بودم ولي بيشتر وجودم يخ زده بود.
براي اولين بار در زندگيم احساس كردم من نيز به جرگه نويسندگان وارد شده ام. شهرتم رو به افزايش بود و من جذب تبليغاتي شده بودم كه مطلقاً آمادگي آن را نداشتم. هرگز در تفكرات درهم و برهمم، چهره ام را در روزنامه ها تصور نمي كردم آن هم تيتر اول و همه به اتفاق با اين مضمون «مادر بي پول تنها». خيلي مشكل است كه انسان سخت ترين قسمت زندگيش را توصيف كند. اما خوشبختانه در بريتانيا از اين نظر مشكلي نبود. كتاب ها الان در غالب داستان به چاپ رسيده اند و اوضاع بر وفق مرادم مي باشد.
*در كتاب، مدرسه هاگوارت به طرز باورنكردني خارق العاده و تخيلي است، از جنگل ممنوعه و مزارع كواديش و سياه چال هاي بي انتهايش گرفته تا تصاوير نقاشي شده روي ديوار كه صحبت مي كردند و تختخواب گرم و نرم هري. آيا شما مدرسه را به عنوان يك پناهگاه ناشناخته مي شناسيد؟
** اغلب از خودم سؤال مي كنم آيا به مدرسه شبانه روزي رفته ام؟
و جوابم نه است. من به دبيرستان جامع رفتم و اصلاً هم دلم نمي خواست به مدرسه شبانه روزي بروم (البته اگر آن مدرسه، هاگوارت بود به چشم به هم زدني آماده رفتن مي شدم). مدرسه مي تواند براي بچه ها يك پناهگاه باشد اما مي تواند يك مكان ترسناك هم باشد، بچه ها مي توانند نسبت به يكديگر بسيار بيرحم باشند.
* در اين برهه از زمان كه درگير تربيت فرزندتان هستيد، فكر نمي كنيد ايده مدرسه شبانه روزي و آزادي عمل و خودمختاري كه در خود دارد ممكن است جاذبه منفي، هم روي بچه ها و هم روي والدين داشته باشد؟ َ
** حتماً همينطور است. موقعيت هري به عنوان يك يتيم به او آزادي مي داد كه بچه هاي ديگر فقط مي توانند خوابش را ببينند. هيچ بچه اي دوست ندارد والدينش را از دست بدهد معذالك دور شدن از انتظارات والدين وسوسه كننده است. در ادبيات يك يتيم ضمن آن كه متوجه نقاط ضعف والدينش نمي شود، از اجبارهاي جلب رضايت آنها نيز معاف مي باشد. بچه در مدرسه شبانه روزي آزادي هاي بيشتري دارد زيرا در مدرسه كه جايگزين خانواده مي شود نسبت هاي خويشاوندي شدت كمتري دارند و شايد به جاي آنها حدود و مرزها بيشتر تعريف شده باشند.
* آيا هيچكدام از شخصيت هاي هري پاتر يا حتي صحنه هاي از آن نشأت گرفته از تجربه اي نيست كه به عنوان يك مادر تنها داشتيد؟
** بيشتر قسمت هاي هري پاتر و سنگ جادو قبل از اين كه مادري مجرد بشوم طرح ريزي و نوشته شده بود و فكر نمي كنم تجربه هاي آن زمان من مستقيماً تأثيري در طرح يا شخصيت هاي كتاب داشته باشند. فكر مي كنم تنها حادثه اي كه مسير هري پاتر را تغيير داد مرگ مادرم بود. تازه بعد از اين كه كاملاً با دقت كتابم را خواندم متوجه شدم كه بيشتر حالاتم درباره از دست دادن مادرم را به هري منتقل كرده ام.
* آيا تجربه هاي زمان تدريستان كمكي براي نوشتن داستان هاي كودكان به شما كرد؟ َ
** من حدود چهار سال تدريس مي كردم و آن هم بيشتر گروه سني نوجوانان را. در واقع بيشتر خاطرات دوران كودكي خودم بود كه به نوشته هايم جهت مي بخشيد. من كاملاً احساسي را كه در ۱۱ سالگي داشتم به ياد مي آورم. همچنين واحدهاي ادبي كه در كالج اگزيتر گذراندم، اسامي خوبي را در ذهنم حك كرد كه توانستم براي شخصيت هاي داستانم از آنها استفاده كنم.
* يكي از دوست داشتني ترين شخصيت هاي كتاب، هرميون گرانگر يكي از بهترين دوستان هري و كرم كتاب است كه همواره تحقيقاتش براي روشن كردن اسرار آني به درد مي خورد. هرميون باعث مي شود كه علم و دانش دلچسب و ارزشمند به نظر آيند، او گر چه خيلي واقع گراست، آماده است كه مردان متظاهر را از پا درآورد. چطور شما چنين شخصيتي را پرورانديد؟
** خلق هرميون بسيار ساده بود زيرا شخصيتش كاملاً منطبق بر خصوصيات ۱۱ سالگي من بود. او در حقيقت كاريكاتوري از من است. من به باهوشي او نبودم و فكر هم نمي كنم كه چنين مدعي علم اليقين بوده باشم كه بقيه همشاگرديها سر ناسازگاري با من پيدا كرده باشند. براي من هم مثل هرميون، با موفقيت به اتمام رساندن تحصيلات آكادميك عقده شده بود اما همين مسأله تزلزل و ناامني عظيمي را پنهان مي كرد. فكر مي كنم اين احساس براي دختران جوان رك و ساده، عادي باشد. من هم مثل او دوست داشتم بر مردان ناباب غلبه كنم و همين امر براي من در آن زمان مشكلاتي را به بار آورد. فقط صرف داشتن هوش خوب به اين معني نيست كه تو بهتر از آن ديگري مي تواني هورمون هايت را تحت كنترل درآوري.
* به يادماندني ترين كتابي كه در كودكي خوانده ايد چيست؟
** وقتي نوجوان بودم كتاب دلخواهم «اسب سفيد كوچولو» نوشته اليزابت گوج بود. مادرم در هشت سالگي آن را به من داد. اين كتاب يكي از كتاب هاي مورد علاقه دوران كودكي او نيز بوده است. من همچنين كتاب «ايكس موش» نوشته پل گاليكو و كتاب هاي سي. اس. لوئيس نارينا را دوست داشتم.
* در كتاب هري پاتر مجموعه لغات شما بسيار غني و ابتكاري هستند. چطور مي توان بچه ها را تشويق كرد كه مجموعه اي از اين لغات را رواج دهند؟
** توصيه من هميشه به جواناني كه مايل هستند به نوشتن روي آورند اين بوده و هست كه تا آن جايي كه مي توانند مطالعه كنند.
* فكر نمي كنيد زبان انگليسي در بريتانياي كبير زنده تر از آن در ايالات متحده است؟
** آن چيزي كه يك زبان را زنده نگه مي دارد، تكامل دائمي آن است. اصلاً دلم نمي خواهد بگويم كه از اين نظر بريتانيا بر فرانسه پيشي گرفته است. زيرا فرانسه داراي اساتيد دانشمندي است كه وظيفه شان سعي در ممانعت تاخت و تاز لغات بيگانه به زبانشان مي باشد. من عاشق آن نسخه آمريكايي هري پاتر هستم كه آرتور لوين ويراستاري كرده، تنها تفاوت انگليسي بريتانيايي و انگليسي آمريكايي از نظر من ريشه در منشأ دلبستگي و سرگرم كننده بودن آن دارد.
* مادر بودن يك سري وظايف را به دنبال دارد كه در همه آن ها بايد خبره بود يك مادر بايد پرستار خوب، آشپز خوب، پيشخدمت خوب، مراقب خوب و همبازي خوبي باشد و همه اينها مغاير با نوشتن و نويسندگي است كه نياز به انضباط، تمركز و اراده اي مصمم دارد. چطور شما توانستيد اين دو را بر هم منطبق كنيد؟
** من وقتي مي نويسم كه دخترم در مدرسه است. هنگامي كه او در كنارم هست، حتي سعي در نوشتن هم نمي كنم. حالا ديگر براي چرت زدن هم زيادي بزرگ شده است.
* هيچ توصيه اي براي مادراني كه به تنهايي بار زندگي را بر دوش مي كشند، نداريد؟
** اين كه به مادران تنها، چيزي به عنوان توصيه بگويم، هرگز برايم كار راحتي نيست. هيچكس بهتر از خودم نمي داند كه چقدر خوشبخت هستم. من براي تمرين و پرورش استعداد خداداديم نياز به پول نداشتم، همه آن چيزي كه مي خواستم يك قلم و چند برگ كاغذ بود. مادران مجرد هم نيازي ندارند كه مدام به آنها يادآوري شود كه طاقت فرساترين وظيفه و نياز را دارند. اين كار با ذوق و سليقه من هم سازگاري ندارد.
* آينده تان را چطور مي بينيد؟
** باز هم خواهم نوشت. اين همه آن چيزي است كه مي دانم. در تمام زندگي خواهم نوشت زيرا نيازمند آن هستم. اگر مدتي ننويسم، احساس طبيعي بودن نمي كنم. شك دارم كه ديگر بتوانم كتابي بنويسم كه به اندازه كتاب هاي هري محبوب شود اما فكر كردن به آن زندگيم را آسان تر مي كد. اگر نوشتن هري را كه ۱۴ سال است به آن مشغولم، تمام كنم داغدار خواهم شد و احتمالاً مدتي نيز تأسف خواهم خورد ولي دوباره كتاب بعدي را شروع خواهم كرد.
منبع: اينترنت مترجم: پروانه عزيزي