شماره ۲۰۰۸ - سال هفتم - جمعه ۷ دي ۱۳۸۰
Fri, Dec 28, 2001
Art red.jpg
PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اجتماعي
قديما
گزارش روز
ادبيات
موسيقي
فرهنگ و انديشه
كاريكاتور
فرهنگ و هنر
آذين
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
هفت هنر
اوقات شرعي

آرشيو
شناسنامه
هم چنان بر فراز ابرها با «اسب سفيد كوچولو»

هم چنان بر فراز ابرها با «اسب سفيد كوچولو»
رولينگ: باز هم خواهم نوشت
جوان كاتلين رولينگ در ۳۱ جولاي ۱۹۶۵ در يكي از بيمارستان هاي بريستول واقع در انگلستان چشم بر جهان گشود. خواهرش دايا درست ۲ سال از او كوچكتر بود.
رولينگ به خاطر مي آورد كه هميشه آرزوي نويسندگي داشته است و اولين داستانش نيز كه در ۵ يا ۶ سالگي نوشته شد، قصه اي بود راجع به خرگوشي به نام رابيت. خوشايندترين خاطرات دوران كودكيش حول و حوش خواندن مركزيت داشته است: گوش كردن به داستان «باد لابلاي درخت بيد» كه در هنگام ابتلا به سرخك، پدرش برايش با صداي بلند مي خوانده، خواندن و لذت بردن از داستان هاي ماجراجويانه و تخيلي «اي. نسبيت»، حظ بردن از دنياي اسرارآميز «سي. اس. لوئيس نارينا» و بيشتر از همه لذت بردن از داستان مورد علاقه اش «اسب سفيد كوچولو» نوشته «اليزابت گوج».
جوان رولينگ اكنون به همراه دخترش، جسيكا در اسكاتلند زندگي مي كند و مشغول نوشتن حماسه هفت جلدي هري پاتر است.
گفت و گويي كه در زير مي خوانيد، توسط مارگارت وير كه خود نيز يك نويسنده است انجام شده است:
041892.jpg
* نسخه اي كه براي نشر فرستاديد حاكي از آن است كه به هنگام نوشتن كتاب «هري پاتر و سنگ جادو» مادري بوديد كه به تنهايي با زندگي دست و پنجه نرم مي كرديد. ممكن است راجع به آن دوران بيشتر توضيح بدهيد.
** تمام مدتي كه مشغول نوشتن كتاب هري پاتر بودم، در واقع مادري مجرد نبودم كه به تنهايي بار مصائب زندگي را بر دوش بكشم. فقط آخرين سال آن بود كه خودم را فقيرتر از هميشه احساس كردم. بديهي است كه ادامه نوشتن برايم چند مشكل منطقي به همراه داشت زيرا مجبور بودم فقط از فرصت هايي كه دختر كوچكم در خواب بود حداكثر استفاده را بكنم يعني دقيقاً بعدازظهر و شب ها.
او را در كالسكه مي گذاشتم و اطراف ادين بور مي چرخاندم و آن قدر به اين كار ادامه مي دادم تا خواب بر او غلبه كند، آنگاه با عجله خودم را به يك كافه مي رساندم و به سرعت تمام شروع به نوشتن مي كردم. شگفت انگيز است كه بخواهي در مدت زمان محدودي كه داري كاري را به انجام برساني در واقع اگر شما هر شخصي را از روي تعداد كلماتي كه در يك ساعت مي گويد، داوري كنيد، احتمالاً من هرگز به اندازه آن زمان خلاق و سازنده نبودم.
* هنگامي كه متوجه شديد كتابتان به موفقيت دست يافته، چه حالي به شما دست داد؟
** هيچ لغتي گوياي احساسم در آن لحظه اي كه متوجه شدم هري براي چاپ رفته، نيست. نويسنده شدن در واقع آرزوي ديرينه زندگيم بود و از سوي ديگر اوج آن همه تلاش. حتي تصور ديدن كتابم روي پيشخوان كتابفروشي ها حظ زائدالوصفي در من ايجاد مي كرد.
احتمال امرار معاش از طريق نوشتن كتاب كودكان برايم خيلي واقعي بود زيرا مي دانستم كه به ندرت كسي توانسته به اين مهم دست پيدا كند ولي اين موضوع هرگز مرا نگران نكرد فقط دعا مي كردم بتوانم به اندازه اي از آن پول در بياورم كه احساس ادامه به نوشتنم را ارضا كند زيرا من دست تنها بايد از دخترم نيز پشتيباني مالي مي كردم. اميدوار بودم اقلاً بتوانم نيمه وقت تدريس كنم (تا آن زمان معلم فرانسه بودم) و باز هم به نوشتن ادامه دهم.
سه ماه پس از انتشار بريتانيايي كتاب، يك روز ساعت ۸ صبح وكيلم تلفن زد و گفت كه نشر كتابم را در نيويورك به مزايده گذاشته اند و فعلاً ۵ نفر اعلام آمادگي كرده اند. من از شدت شوك يخ بستم. تا ساعت ۱۰ كه او مجدداً تماس گرفت اين تعداد به ۶ نفر رسيده بودند و بالاخره ساعت ۱۱ ناشر آمريكايي كتابم، آرتور لوين با من تماس گرفت. اولين كلماتي كه بهم گفت اين بود كه: «مضطرب نباش و اصلاً نترس» او حقيقتاً مي دانست چه بر من مي گذرد. به رختخواب رفتم ولي نتوانستم بخوابم. از يك طرف واقعاً خوشحال بودم ولي بيشتر وجودم يخ زده بود.
براي اولين بار در زندگيم احساس كردم من نيز به جرگه نويسندگان وارد شده ام. شهرتم رو به افزايش بود و من جذب تبليغاتي شده بودم كه مطلقاً آمادگي آن را نداشتم. هرگز در تفكرات درهم و برهمم، چهره ام را در روزنامه ها تصور نمي كردم آن هم تيتر اول و همه به اتفاق با اين مضمون «مادر بي پول تنها». خيلي مشكل است كه انسان سخت ترين قسمت زندگيش را توصيف كند. اما خوشبختانه در بريتانيا از اين نظر مشكلي نبود. كتاب ها الان در غالب داستان به چاپ رسيده اند و اوضاع بر وفق مرادم مي باشد.
*در كتاب، مدرسه هاگوارت به طرز باورنكردني خارق العاده و تخيلي است، از جنگل ممنوعه و مزارع كواديش و سياه چال هاي بي انتهايش گرفته تا تصاوير نقاشي شده روي ديوار كه صحبت مي كردند و تختخواب گرم و نرم هري. آيا شما مدرسه را به عنوان يك پناهگاه ناشناخته مي شناسيد؟
** اغلب از خودم سؤال مي كنم آيا به مدرسه شبانه روزي رفته ام؟
و جوابم نه است. من به دبيرستان جامع رفتم و اصلاً هم دلم نمي خواست به مدرسه شبانه روزي بروم (البته اگر آن مدرسه، هاگوارت بود به چشم به هم زدني آماده رفتن مي شدم). مدرسه مي تواند براي بچه ها يك پناهگاه باشد اما مي تواند يك مكان ترسناك هم باشد، بچه ها مي توانند نسبت به يكديگر بسيار بيرحم باشند.
* در اين برهه از زمان كه درگير تربيت فرزندتان هستيد، فكر نمي كنيد ايده مدرسه شبانه روزي و آزادي عمل و خودمختاري كه در خود دارد ممكن است جاذبه منفي، هم روي بچه ها و هم روي والدين داشته باشد؟ َ
** حتماً همينطور است. موقعيت هري به عنوان يك يتيم به او آزادي مي داد كه بچه هاي ديگر فقط مي توانند خوابش را ببينند. هيچ بچه اي دوست ندارد والدينش را از دست بدهد معذالك دور شدن از انتظارات والدين وسوسه كننده است. در ادبيات يك يتيم ضمن آن كه متوجه نقاط ضعف والدينش نمي شود، از اجبارهاي جلب رضايت آنها نيز معاف مي باشد. بچه در مدرسه شبانه روزي آزادي هاي بيشتري دارد زيرا در مدرسه كه جايگزين خانواده مي شود نسبت هاي خويشاوندي شدت كمتري دارند و شايد به جاي آنها حدود و مرزها بيشتر تعريف شده باشند.
* آيا هيچكدام از شخصيت هاي هري پاتر يا حتي صحنه هاي از آن نشأت گرفته از تجربه اي نيست كه به عنوان يك مادر تنها داشتيد؟
** بيشتر قسمت هاي هري پاتر و سنگ جادو قبل از اين كه مادري مجرد بشوم طرح ريزي و نوشته شده بود و فكر نمي كنم تجربه هاي آن زمان من مستقيماً تأثيري در طرح يا شخصيت هاي كتاب داشته باشند. فكر مي كنم تنها حادثه اي كه مسير هري پاتر را تغيير داد مرگ مادرم بود. تازه بعد از اين كه كاملاً با دقت كتابم را خواندم متوجه شدم كه بيشتر حالاتم درباره از دست دادن مادرم را به هري منتقل كرده ام.
* آيا تجربه هاي زمان تدريستان كمكي براي نوشتن داستان هاي كودكان به شما كرد؟ َ
** من حدود چهار سال تدريس مي كردم و آن هم بيشتر گروه سني نوجوانان را. در واقع بيشتر خاطرات دوران كودكي خودم بود كه به نوشته هايم جهت مي بخشيد. من كاملاً احساسي را كه در ۱۱ سالگي داشتم به ياد مي آورم. همچنين واحدهاي ادبي كه در كالج اگزيتر گذراندم، اسامي خوبي را در ذهنم حك كرد كه توانستم براي شخصيت هاي داستانم از آنها استفاده كنم.
* يكي از دوست داشتني ترين شخصيت هاي كتاب، هرميون گرانگر يكي از بهترين دوستان هري و كرم كتاب است كه همواره تحقيقاتش براي روشن كردن اسرار آني به درد مي خورد. هرميون باعث مي شود كه علم و دانش دلچسب و ارزشمند به نظر آيند، او گر چه خيلي واقع گراست، آماده است كه مردان متظاهر را از پا درآورد. چطور شما چنين شخصيتي را پرورانديد؟
** خلق هرميون بسيار ساده بود زيرا شخصيتش كاملاً منطبق بر خصوصيات ۱۱ سالگي من بود. او در حقيقت كاريكاتوري از من است. من به باهوشي او نبودم و فكر هم نمي كنم كه چنين مدعي علم اليقين بوده باشم كه بقيه همشاگرديها سر ناسازگاري با من پيدا كرده باشند. براي من هم مثل هرميون، با موفقيت به اتمام رساندن تحصيلات آكادميك عقده شده بود اما همين مسأله تزلزل و ناامني عظيمي را پنهان مي كرد. فكر مي كنم اين احساس براي دختران جوان رك و ساده، عادي باشد. من هم مثل او دوست داشتم بر مردان ناباب غلبه كنم و همين امر براي من در آن زمان مشكلاتي را به بار آورد. فقط صرف داشتن هوش خوب به اين معني نيست كه تو بهتر از آن ديگري مي تواني هورمون هايت را تحت كنترل درآوري.
* به يادماندني ترين كتابي كه در كودكي خوانده ايد چيست؟
** وقتي نوجوان بودم كتاب دلخواهم «اسب سفيد كوچولو» نوشته اليزابت گوج بود. مادرم در هشت سالگي آن را به من داد. اين كتاب يكي از كتاب هاي مورد علاقه دوران كودكي او نيز بوده است. من همچنين كتاب «ايكس موش» نوشته پل گاليكو و كتاب هاي سي. اس. لوئيس نارينا را دوست داشتم.
* در كتاب هري پاتر مجموعه لغات شما بسيار غني و ابتكاري هستند. چطور مي توان بچه ها را تشويق كرد كه مجموعه اي از اين لغات را رواج دهند؟
** توصيه من هميشه به جواناني كه مايل هستند به نوشتن روي آورند اين بوده و هست كه تا آن جايي كه مي توانند مطالعه كنند.
* فكر نمي كنيد زبان انگليسي در بريتانياي كبير زنده تر از آن در ايالات متحده است؟
** آن چيزي كه يك زبان را زنده نگه مي دارد، تكامل دائمي آن است. اصلاً دلم نمي خواهد بگويم كه از اين نظر بريتانيا بر فرانسه پيشي گرفته است. زيرا فرانسه داراي اساتيد دانشمندي است كه وظيفه شان سعي در ممانعت تاخت و تاز لغات بيگانه به زبانشان مي باشد. من عاشق آن نسخه آمريكايي هري پاتر هستم كه آرتور لوين ويراستاري كرده، تنها تفاوت انگليسي بريتانيايي و انگليسي آمريكايي از نظر من ريشه در منشأ دلبستگي و سرگرم كننده بودن آن دارد.
* مادر بودن يك سري وظايف را به دنبال دارد كه در همه آن ها بايد خبره بود يك مادر بايد پرستار خوب، آشپز خوب، پيشخدمت خوب، مراقب خوب و همبازي خوبي باشد و همه اينها مغاير با نوشتن و نويسندگي است كه نياز به انضباط، تمركز و اراده اي مصمم دارد. چطور شما توانستيد اين دو را بر هم منطبق كنيد؟
** من وقتي مي نويسم كه دخترم در مدرسه است. هنگامي كه او در كنارم هست، حتي سعي در نوشتن هم نمي كنم. حالا ديگر براي چرت زدن هم زيادي بزرگ شده است.
* هيچ توصيه اي براي مادراني كه به تنهايي بار زندگي را بر دوش مي كشند، نداريد؟
** اين كه به مادران تنها، چيزي به عنوان توصيه بگويم، هرگز برايم كار راحتي نيست. هيچكس بهتر از خودم نمي داند كه چقدر خوشبخت هستم. من براي تمرين و پرورش استعداد خداداديم نياز به پول نداشتم، همه آن چيزي كه مي خواستم يك قلم و چند برگ كاغذ بود. مادران مجرد هم نيازي ندارند كه مدام به آنها يادآوري شود كه طاقت فرساترين وظيفه و نياز را دارند. اين كار با ذوق و سليقه من هم سازگاري ندارد.
* آينده تان را چطور مي بينيد؟
** باز هم خواهم نوشت. اين همه آن چيزي است كه مي دانم. در تمام زندگي خواهم نوشت زيرا نيازمند آن هستم. اگر مدتي ننويسم، احساس طبيعي بودن نمي كنم. شك دارم كه ديگر بتوانم كتابي بنويسم كه به اندازه كتاب هاي هري محبوب شود اما فكر كردن به آن زندگيم را آسان تر مي كد. اگر نوشتن هري را كه ۱۴ سال است به آن مشغولم، تمام كنم داغدار خواهم شد و احتمالاً مدتي نيز تأسف خواهم خورد ولي دوباره كتاب بعدي را شروع خواهم كرد.
منبع: اينترنت مترجم: پروانه عزيزي

آيا ادبيات هم بايد ايزو ۹۰۰۱ بگيرد
اسدالله امرايي، مترجم توانا و پرتلاشي است كه تاكنون آثار بسياري از نامداران ادبيات داستاني جهان را به فارسي ترجمه كرده است. رمان هاي «كوري» اثر «ژوزه ساراماگو»، «شكار» اثر «كنزابورواوئه»، «لائرادياس» اثر «كارلوس فوئنتس»، «شبح آنيل» و بسياري آثار داستاني ديگر را امرايي به فارسي برگردانده است. آنچه در پي مي آيد يادداشتي است به قلم اين مترجم.
041895.jpg
آلفرد نوبل ديناميت را اختراع كرد و جوايز نوبل را هم گذاشت تا زخم هايي را كه بر اثر انفجار ديناميت دهان باز كرده بود، مرهم بگذارد. نوبل با ماده منفجره اي كه ساخت و فكر اقتصادي اش در سال ۱۸۹۶ نود و سه كارخانه ديناميت سازي در كشورهاي مختلف جهان تأسيس كرد. آلفرد نوبل در سال ۱۸۳۳ در خانواده اي از مهندسان سوئدي به دنيا آمد و بخشي از عمر خود را در استكهلم و بخش ديگر را در سن پيترزبورگ گذراند. با آنكه تنها يك سال تحصيلات رسمي داشت چند زبان مي دانست. در سال ۱۸۶۷ «اكسترا ديناميت نوبل» را به ثبت رساند. با گسترش راه آهن در اروپا و آغاز جنگ، ديناميت به جنگ افزار مورد علاقه نظاميان و بعدها انقلابيون بدل شد. در سال ۱۸۶۴ «حادثه اي مهم» اتفاق افتاد. برادر كوچك آلفرد در يكي از كارخانه ها بر اثر انفجار قطعه قطعه شد. به روايتي ديگر حادثه بعدي در سال ۱۸۸۸ اتفاق افتاد. نوبل در پنجاه و پنج سالگي در پاريس زندگي مي كرد. او مي گفت هر كس و ناكسي كه اينجا زندگي مي كند بوي فرهنگ مي دهد. نوبل خبر مرگ خودش را در روزنامه هاي فرانسه مي خواند. واقعيت اين بود كه لودويك مرده بود، اما گزارشگر روزنامه اسم ها را قاطي كرده بود و آلفرد متوجه شد كه اگر خودش مي مرد چه القابي به او مي دادند «سوداگر مرگ»، «سلطان ديناميت» و مردي كه سرمايه اش از تكه تكه كردن آدم ها جمع شده است.
اولين وصيت را در ۱۸۹۳ كرد و جايزه را براي شيمي، فيزيك پزشكي و صلح گذاشت. جايزه نوبل اقتصاد را در ۱۹۶۰ تعيين كردند. نوبل در ۱۸۹۵ در اصلاحيه وصيت خود نوشت جايزه اي را هم براي كساني تعيين مي كند كه «در زمينه ادبيات برجسته ترين اثر را كه با ظرافت تمام پرداخته شده باشد» خلق كنند. سال بعد از اين وصيت مرد و اولين دور جوايز نوبل در سال ۱۹۰۱ آغاز شد.
نوبل در زندگي شخصي اش چند راز داشت كه آنها را برملا نمي كرد. اما يكي كه شايد رمانتيك تر بنمايد اين بود كه نوبل خود نويسنده بود و اين را پنهان مي كرد. چندتايي از دوستان نزديك او مي گفتند: «شيمي دان مشهور و خالق مواد منفجره دل يك شاعر را داشت. » البته وصف شاعر براي او اغراق آميز به نظر مي آيد همان قدر كه به هيتلر نمي آيد با كودكان مهربان باشد. اما علي الظاهر در چند ژانر طبع آزمايي كرده بود. در ميان سالي داستان مي نوشت و در ديرسالي نمايشنامه. هيچ كدام از كارهايش در زمان حيات او چاپ نشد. رماني ناتمام به نام برادران و خواهران دارد كه بخش هايي از آن در سال ۱۹۲۹ چاپ شد. به هر حال اين «سوداگر مرگ» كه به خود آمده بود بنايي را گذاشت كه سالي يك رج به آن اضافه مي شود.
جايزه نوبل ادبيات، مطابق رسم، در دومين پنج شنبه هفته از دهمين ماه سال در ساعت دوازده اعلام مي شود. كميته نوبل فهرستي بيست نفره از نامزدها به آكادمي سوئد اعلام مي كند. آكادمي وارد شور مي شود تا نهايتاً پنج نامزد را انتخاب كند. برنده نهايي بايد بيش از نيمي از آرا را به دست آورد كه در رأي گيري مخفي به صندوق ريخته مي شود. نام برنده در گراندهال آكادمي اعلام مي شود كه سابقاً بازار بورس بوده است. باقي جزئيات از جمله نام نامزدهاي ديگر محرمانه مي ماند.
برخي از نويسندگان به اين دليل انتخاب مي شوند كه در آكادمي از پشتيباني قوي برخوردارند و اين حمايت در مرحله حساس به نفع نويسنده تمام مي شود. «آرتور لوندكويست» «پابلونرودا» را حمايت مي كرد زيرا آثارش را ترجمه كرده بود و به شدت با انتخاب «گراهام گرين» مخالف بود. نرودا در سال ۱۹۷۱ برنده جايزه نوبل شد و گراهام گرين هرگز نتوانست جايزه را ببرد. هر چند بارها تا فهرست نهايي راه يافته بود. وقتي «ويليام گلدينگ» در ۱۹۸۳ برنده نوبل ادبيات شد، لوند كويست علناً بيانيه اي صادر كرد و گلدينگ را انگليسي حقيري خواند كه هيچ مزيت خاصي ندارد. هر چند مخالفت هايي صورت گرفت اما لوند كويست در آكادمي ماند، چون مقامي مادام العمر است. اعضاي جديد فقط در صورت فوت اعضاي قديمي انتخاب مي شوند.
بسياري از بزرگان كه در ادبيات قرن بيستم از ستون هاي اين بناي رفيع محسوب مي شدند در زمان حيات خود از اين جايزه محروم ماندند. پس از مرگ هم جايزه به كسي تعلق نمي گرفت. نويسندگاني مثل «كافكا» هم اثر منتشر شده اي نداشتند. نوآوراني مثل «فاكنر» و «تي. اس. اليوت» و در اواخر عمر به جايزه دست يافتند. قطعاً هيچ قاضي اي نمي تواند همه را راضي نگه دارد چه همه جاي جهان قاضي استقلال رأي دارد. اما استقلال رأي معنايش اين نيست كه پاسخگو نباشد. نمونه اش درگيري بر سر ماجراي گراهام گرين بود.
بي پايه بودن برخي آرا هم بعدها به مرور زمان روشن شد؛ آنگاه كه از نويسندگان نوبل برده تنها نامي بر تقويم هاي ادبي ماند و چشمه «نبوغ»شان خشكيد. جايزه ۱۹۰۱ را به شاعر پارناسي فرانسه دادند، به «سالي پرودوم» كه حتي حيرت مجامع ادبي سوئد را هم برانگيخت. چهل و دو نويسنده و هنرمند نامه سرگشاده اي در اعتراض به انتخاب او و ناديده گرفتن لوتولستوي امضا كردند. اعضاي آكادمي در دفاع از رأي خود اعلام كردند تولستوي را كسي پيشنهاد نكرده بود ولي پرودوم را آكادمي فرانسه معرفي كرده و بنابراين بايد به او مي دادند. البته «بودلر»، «ورلن»، «رمبو»، «مالارمه» و ديگران هم بودند كه در قرن نوزدهم و قرن بيستم زيستند و آثارشان هنوز چاپ مي شود و خواننده دارد.
در ۱۹۰۲ هم به تولستوي جايزه ندادند چون رياست آكادمي از او خوشش نمي آمد، و جايزه را به مورخ آلماني به نام «تئودور مامسن» دادند. تا دو دهه همين وضع ادامه داشت كه از نام هاي ماندگار آن «رويارد كيپلينگ» و «كنوت هامسون» بود. (برخي از آثار هامسون را قاسم صنعوي به فارسي برگردانده است). «ايبسن» و «استريندبرگ» با همه نبوغ خود و حق آب و گل جايزه نبردند و جايزه را به شاعري اسپانيايي دادند كه در غبار تاريخ گم شد. استريندبرگ چون نامه حمايت از تولستوي را امضا كرده بود و در كتابي «ويرسن» دبير دائم آكادمي را هجو كرد، از دريافت جايزه محروم شد. از دهه بيست و سي تغييراتي پيش آمد. «توماس مان» در ۱۹۲۹ «پيراندللو» در ،۱۹۳۴ «يوجين اونيل» در ۱۹۳۶ و در ۱۹۴۶ «هرمان هسه» از نشانه هاي بارز اين تغيير به حساب مي آيند. «جرج برناردشاو» در ۱۹۲۵ نامزد دريافت جايزه شد و اعلام كرد كه جايزه را به شرط مي پذيرد. شاو از جايزه دادن بدش مي آمد و بارها از آن جايزه به اسم بخت آزمايي ياد كرده بود. حتي نمايشنامه «سرگرد باربارا» هجويه اي عليه آلفرد نوبل، سلطان ديناميت، به حساب مي آمد. كميته تصميم گرفت جايزه را به او بدهد. شاو گفت فقط افتخار جايزه را مي خواهد نه پولش را. گفتند هر دو را با هم مي دهند. شاو از همين رو تصميم گرفت با پول جايزه بنياد ادبي انگليسي ـ سوئدي را تأسيس كند و ادبيات كلاسيك سوئدي را به انگليسي ترجمه كند. اين بنياد هنوز هم فعال است.
«بوريس پاسترناك» در ۱۹۵۸ برنده جايزه شد و از پذيرش آن استقبال كرد اما تحت فشار حكومت شوروي تحت حاكميت خروشچف مجبور شد آن را رد كند تا از سرزمين مادري اش اخراج نشود.
اين ماجرا بر سلامت پاسترناك تأثير بدي داشت و او دو سال بعد از اين ماجرا دق كرد و مرد. شعري به نام جايزه نوبل از او مانده است كه اين تنش را به خوبي تصوير مي كند.
مثل حيواني در دام گرفتارم
جايي، آنجا، آزادي، نور و انسان است
اما شكارچي در پي ام مي تازد
راه گريزي نيست.
ژان پل سارتر در ۱۴ اكتبر ۱۹۶۴ رسماً جايزه را رد كرد. او كه معتقد بود جايزه گرفتن دون شان نويسنده است حتي نشان لژيون دو نور را نپذيرفته بود. مي خواست آزاد باشد. اما كميته نوبل به اعتراض او وقعي ننهاد و مراسم را برگزار كرد.
سيل «غريبه ها» از سال ۱۹۴۵ با «گابريلا ميسترال» آغاز شد. تنها نويسنده غيرسفيد «رابيند رانات تاگور» بود كه در ۱۹۱۳ جايزه را برد. «ياسوناري كاواباتا» در ۱۹۶۸ و «سوئينكادر» در ۱۹۸۶ نخستين آفريقايي بود كه جايزه را برد و «والكوت كارائيبي» در .۱۹۹۲ «گائوژينگ ژيان» نخستين چيني است كه جايزه را در سال ۲۰۰۰ برد و به دليل مخالفتش با نظام مستقر چيني ها از اين انتخاب خشنود نشدند، همان طور كه واتيكان از اعطاي جايزه به «ژوزه ساراماگو» كمونيست پرتغالي «داريوفو» آنارشيت ايتاليايي شاكي بود.
اعطاي جايزه هر چند در دوره هايي شائبه سياسي بودن را داشته است اما گاه با اقدام سياسي ديگر به جبران آن پرداخته اند. «سولژ نيتسن» ضدكمونيست را با نروداي ماركسيست جبران كردند. «ميلوش» تبعيدي لهستاني، «برودسكي» روس، «گورديمر»، «موريسون»، «شيمبورسكا» و «گراس» همه نويسندگانِ ناراحت بودند و هستند. «ميخائيل شولوخوف» هم از دسته گل هاي كميته نوبل بود. دن آرام را گويا خودش ننوشته بود و اين ماجرا سال ها بعد رو شد.
گابريل گارسيا ماركزـ و به روايت صحيح جناب قاسم صنعوي گابريل گارثيا ماركث ـ در مقاله اي به نام بزرگاني كه بزرگ نبودند، سياست هاي كميته نوبل را به نقد كشيده است. اين جايزه كه در سال ۱۹۰۱ براي اولين بار اعطا شد و مبلغ آن ۴۰/۰۰۰ دلار بود در سال ،۲۰۰۱ صد سال بعد، به يك ميليون دلار رسيد. بسياري از كساني كه نوبل گرفتند بعدها قلمشان خشكيد. آنهايي هم كه ذوقي داشتند جايزه چندان تأثيري بر روند كارشان نگذاشت. جايزه به كنار كارشان را كردند. راز ماندگاري شان هم اينجاست، نه در نشان و جايزه و تقدير، كه به جاي خود زيباست البته اگر. . .
اسدالله امرايي


|   صفحه اول   |   سياسي   |   اجتماعي   |   قديما   |   گزارش روز   |   ادبيات   |   موسيقي   | 
|   فرهنگ و انديشه   |   كاريكاتور   |   فرهنگ و هنر   |   آذين   |   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   | 
|   هفت هنر   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |